آنكه فهميد آنكه نفهميد
کد خبر:۸۰۳۱۰
وبلاگ «خاطرات جبهه»؛

آنكه فهميد آنكه نفهميد

چرا شماها توقع داريد هرکسي مي خواد از اين کارا بکنه، بايد هم تيپ و هم عقيده خودتون باشه؟ مگه من آدم نيستم؟ مگه دل ندارم؟ مگه من شرافت و حيثيت سرم نمي شه؟ مگه من مملکت ندارم؟ اين چه ظلميه که شما مي خواي به من بکني؟

به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبكه خبر دانشجو»، حميد داوود آبادي در آخرين بروزرساني وبلاگ خاطرات جبهه آورده است:

آن که فهميد:

ايراني بود. مثل من.
اون طور که خودش مي گفت، ده – پونزده سالي مي شد که از ايران رفته بود. چند سالي آمريکا بوده و دکتر شده بود و حالا هم توي سوئد زندگي مي کرد.

ايراني بود و درست مثل بعضي زناي ايراني که تا از کشور خارج مي شن، اولين چيزي که خودشون رو ازش خلاص مي کنند، حجابه. انگار يه وزنه سنگين انداختند روي سرشون که توي همون هواپيما، تا فهميدند از خاک ايران رد شدند، اون رو بردارند و پرت کنند اون طرف. اينم از همونا بود. بي حجاب که هيچي، هر روز يه مدل تيپ مي زد.

خب منم ايراني بودم و با اون همزبون. حالم گرفته مي شد اون جوري با خارجي ها مي گفت و مي خنديد. مثلا چند سال براي دفاع از ناموس مملکتم جنگيده و اسير هم شده بودم!

خيلي خوش اخلاق بود. خيلي.

مودب و با احترام با همه حرف مي زد. بخصوص از وقتي که فهميد يه ايراني توي اين بخش بستري شده. از اون مهم تر وقتي متوجه شد يه بسيجيه و چند سالي هم توي زنداناي وحشت ناک عراق اسير بوده و کلي شکنجه و اذيت شده.

فکر کنم احترام و ادبش به من بيشتر از بقيه بود. خيلي بهم مي رسيد. همسن آبجي بزرگم بود. ولي عمرا اگه من بذارم آبجيم تنها بره خارج. اونم اين تيپي!

يه بدي ديگه هم داشت که خيلي براي من سنگين بود. اونم اين که نماز نمي خوند. راستش يکي دو بار سر همين باهاش بحث کردم، ولي خب ديگه! اين همه سال اين طوري زندگي کرده بود و نمي شد ازش توقع داشت يه دفعه درست بشه.

يکي دو بار که لازم بود دکتر متخصص من رو ببينه و مشاوره بده، زنگ زد آمريکا و يکي از دکتراي اون جا که خيلي ازش تعريف مي کردند، با هواپيما اومد، من رو ديد و برگشت کشورش.

يکي دو ماهي مي شد از ايران اومده بودم.

وقتي رفتم بنياد جانبازان، با هزار منت و غر و لند گفتند:

ببين برادر، شما که خودت رزمنده بودي، آزاده هم بودي و الان هم جانباز هستي. شما که خودت بهتر از ما بايد به "اسراف بيت المال" حساس باشي. شما تا حالا دو بار رفتي خارج از ايران و از مزاياي مختلف استفاده کردي. بست نيست؟ فکر نمي کني اين جوري در حق بقيه جانبازا ظلم مي شه؟ مگه بيت المال فقط در خدمت شماست؟ ما اين همه جانباز عزيز داريم که بايد برن خارج مداوا بشند، اون وقت شما فکر کردي هتله، راه به راه بري سوئد؟

ببينم ناقلا، نکنه اون جا خبر مبرايي شده ؟! هان! نکنه يه وقت گلوت پيش اون فرنگي مرنگيا گير کنه ها! اگه خوبه، ما هم بياييم!

خون خونم را مي خورد. کي داشت از اسراف بيت المال گله مي کرد. واقعا فکر مي کرد من با اين بدن داغون که نه راه مي تونم برم نه نفسم بالا مياد، مي خوام برم اون ور آب و توي ديسکو ميسکوهاش بزنم به خوشي و ...

اي واي که آدم چقدر بد بخت بشه که گير اين جور ... بيفته. خوبه پرونده پزشکيم جلوشه و مي بينه که حالا حالاها بايد برم زير تيغ جراحان داخل و خارج که تازه بتونم يه کمي مثل اون راحت زندگي کنم. درد نکشم. ازدواج کنم. با خيال راحت بچه دار بشم و مثلاً از زندگيم لذت ببرم.

- ببين نابرادر، گور بابات. هم گور باباي تو، هم اون آقايوني که تا به ما مي رسند جانماز آب مي کشند و حافظ بيت المال مي شن. خودم مي رم. من که سلامتيم رو از سر راه نياوردم. خودم مي رم. به هر قيمتي که شده. يه قرون هم از شما نمي خوام. حداقل اون ورا بعضيا پيدا مي شن که به يه مجروح جنگي کمک کنند. نه؟

هر چي تونستم از رفيقاي زمان جنگم قرض کردم و هر طوري که بود، خودم رو رسوندم سوئد. به همون بيمارستاني که بايد ادامه درمان مي دادم. شانسم بود که اين دفعه اون خانم دکتره به پستم خورد تا مجبور نشم جلوي کسي دست دراز کنم. به قول معروف: "گدايي کن تا محتاج خلق نشي!"

حالم خيلي بهتر شد. اصلا انگار پول بنياد برکت نداشت که حالم بدتر مي شد که بهتر نمي شد!
چيزي نمونده بود که از بيمارستان مرخص بشم. ولي يه چيزي بد جوري عذابم مي داد. اونم اون خانم دکتر ايراني بود. همون بي حجابه که نماز هم نمي خوند. خيلي حالم از دستش گرفته بود. نمي دونستم باهاش چيکار کنم. لج باز شده بود. خيلي هم. اصلا حرف گوش نمي کرد. حرف حرف خودش بود.

- آخه خواهر من، مگه مي شه؟

- چرا نمي شه؟ کار که نشد نداره.

- ولي من نمي تونم قبول کنم.

- براي من اصلا مهم نيست که شما قبول کنيد يا نه. مهم تصميمي يه که من گرفتم. به حرف هيچ کس هم گوش نمي دم.

- وقتي من راضي نباشم که درست نيست.

- درست نباشه. مگه خودت بهم گير نمي دادي که من که توي يه خونواده مسلمون به دنيا اومدم و بزرگ شدم، چرا نماز نمي خونم؟ چرا حجاب ندارم چرا ... اصلا مثل اين جايي ها زندگي مي کنم؟ خب منم مي خوام همون طوري که خودم فکر مي کنم، رفتار کنم. به هيچ کس حتي جناب عالي هم مربوط نيست.

- مربوط نيست يعني چي؟ ناسلامتي من يک طرف قضيه هستم. منم حقي دارم. مي خواي عذاب وجدان بگيرم؟ مي خواي تا عمر دارم، خودم رو بدهکار حساب کنم؟

- نه اصلا. بدهکار يعني چي؟

- يعني همين کار حضرت خانم. آخه خواهر من ...

- چي گفتي؟

- هيچي.

- نه. همين جمله اي که الان گفتي.

- خواهر من. مگه چيه؟

خب همين ديگه. تمومه. من خواهرتم و مي خوام يه هديه کوچولو واسه برادر غرغروي خودم داشته باشم. کجاي دنيا يه خواهر اونم بزرگ تر، نمي تونه به برادرش خدمت کنه؟ اصلا مي دوني چيه، من از دين و ايمون، همين خواهر برادري رو از تو ياد گرفتم و بس. پس لطفا ديگه بحث رو ادامه نده.

- آخه . . .

- گفتم که، آخه بي آخه. فقط لطف کن و زودتر وسايلت رو جمع کن که خودم مي خوام برسونمت فرودگاه.

- شما؟

- بله من. مگه يه خواهر نمي تونه تاکسي سرويس برادرش بشه؟

- ببين خواهر من، بذار من با خيال راحت برم کشورم.

- کشورت؟ مگه کشور من نيست؟

چرا کشور شما هم هست. شما درست مي گيد. بذار اگه فردا افتادم و مردم، روحم عذاب نکشه.

- روحت عذاب نکشه؟ ايشاالله صد سال ديگه زنده باشي. مگه من مي خوام چيکار کنم؟

- نمي خواي کاري بکني. همون کاري که توي اين دو سه ماهه با من کردي.

- مگه من کار بدي کردم؟ چرا شماها توقع داريد هرکسي مي خواد از اين کارا بکنه، بايد هم تيپ و هم عقيده خودتون باشه؟ مگه من آدم نيستم؟ مگه دل ندارم؟ مگه من شرافت و حيثيت سرم نمي شه؟ مگه من مملکت ندارم؟ اين چه ظلميه که شما مي خواي به من بکني؟

- من مي خوام ظلم به شما بکنم؟

- بله شما. شما و امثال شما. فکر کردي من چون بي حجابم، مسلمون نيستم؟ فکر کردي من اگه ده پونزده ساله از ايران دورم و توي آمريکا دکتر شدم، آدم نيستم؟ دين و مملکت سرم نمي شه؟

- استغفرالله. من کي اين حرفا رو زدم؟

- همين الان. با اين خواهش و التماست که قبول نمي کني. اصلا ببينم، مگه تو با اون سن کمت بلند شدي رفتي جلوي يه مشت نره غول وحشي جنگيدي، زخمي و اسير شدي، از من و امثال من اجازه گرفتي که حالا من بايد از تو اجازه بگيرم؟

هر طوري بود، باهاش خداحافظي کردم و اومدم ايران. مطمئنا هيچ وقت از خاطرم نخواهد رفت که اون خانم بي حجاب ايراني، سال 1375 براي مداواي من که از بنياد جانبازان رونده شده بودم، چيزي حدود 80 ميليون تومان از جيب شخصي خودش هزينه کرد و وقتي بهش گفتم:

- آخه خواهر من، من در توانم نيست اين همه هزينه رو پرداخت کنم.

گريه اش گرفت و با بغض گفت:

- ببين برادر من، بذار اين آخري، تکليف خودم رو با تو روشن کنم. اگه مي بيني من پونزده سال با خيال راحت توي بهترين دانشگاه هاي آمريکا درس خوندم و دکتر شدم، اگه مي بيني من اين جا دارم توي آرامش و آسايش زندگي مي کنم، همه اينا، مديون تو و امثال توئه. اگه امثال تو نمي رفتيد جلوي دشمن وايسيد، اگه امثال شما اون همه زجر و شکنجه رو توي اسارت تحمل نمي کرديد، اگه تو، همين تو، اين طوري سينه ات رو جلوي تير و ترکش سپر نمي کردي يا شيميايي نمي شديد، من هيچي نبودم. فهميدي؟ بذار راحتت کنم. اگه من خيالم راحت بود که پدر و مادرم که عزيزترين چيزام هستند، توي تهران در آرامش و امنيت زندگي مي کنند تا دخترشون توي جايي مثل آمريکا درس بخونه و دکتر بشه، فقط به خاطر تو و امثال توئه. پس تو رو به همون خدايي که هم تو مي پرستي و هم من، ديگه هيچي نگو. راحتت کنم، من رو شرمنده نکن. من بيشتر از اين ديگه در توانم نبود.

زبونم بند اومد. ديگه لال شدم. هيچي نتونستم بگم.

از خاطرات يک آزاده جانباز شهرستاني، که شايد روزي اگر راضي شد، نام خودش و خانم دکتر را بنويسم.

 آن که نفهميد:
از بس براي اين قسمت نمونه زيادي وجود داره، فقط شما را ارجاع مي دم به آسايشگاه هاي جانبازان، دکاتره (دکترها) و کميسيون هاي پزشکي تعيين درصد در دوران رياست حافظان بيت المال! بر کشتي شکسته بنياد شهيد و جانبازان: شيخ مهدي کروبي، مهندس ميرحسين موسوي، سردار محسن ...، سردار محمد ...، سردار دکتر حسين ... و . . ./انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار