«...و من جا مانده ام...»
کد خبر:۸۰۳۱۸
به بهانه سالگرد شهادت شهيد علي ادهم؛ از شهداي دانشجويي سمنان

«...و من جا مانده ام...»

 آري اينان رفتند و من جا مانده ام! خدايا! دو نور چشمم را از من گرفتي! و امروز مانند كوري كه به عصاكش احتياج دارد محتاج به كسي هستم كه دستم را بگيرد و از اين وادي پرخطر كه در هر سويش براي من دامي گسترده اند و هزاران ديوسيرت كه مي خواهند گوي اسارت زير پاي من افكنند، نجات بدهد.

در هفتم شهريور سال 47 در منزل آقاي حسن ادهم فرزندي چشم به جهان گشود كه نام علي را برايش انتخاب كردند.

علي دوران ابتدايي و راهنمايي را در سرخه سمنان گذراند، دوران دبيرستان را در هنرستان شهيدعباس پور با موفقيت سپري كرد و در كنكور دانشگاه پذيرفته شد.

علاقه شديد او به مطالعه در زمينه هاي صنعت، هواپيمايي، فلسفه، دين، الكترونيك، فيزيك و زبان انگليسي باعث شده بود كه كتاب هاي زيادي در اين زمينه ها در كتابخانه شخصي خود داشته باشد.

قبولي در دانشگاه مانع حضور او در جبهه نشد، از شانزده سالگي در مناطق جنگي حضور پيدا كرده بود و اولويت اول زندگي اش؛ حضور مستمر در جبهه بود.

شش بار از طريق جهاد به عنوان تراشكار و از طرف بسيج به عنوان بي سيم چي، تك تيرانداز، تيربارچي و كمك تيربارچي به جبهه اعزام شد، در عمليات كربلاي پنج از ناحيه پهلو مجروح شد و اين مجروحيت سبب شد تا حدود بيست سانتيمتر از روده اش را بردارند و سه ماه بستري بشود، هنوز بهبودي كامل حاصل نشده بود كه به جبهه بازگشت.

در تك عراقي ها در جزيره مجنون بر اثر تركش كاتيوشا شديدا مجروح شد و وقتي هم رزمانش خواستند او را به عقب منتقل كنند، اجازه نداد و از آنها خواست تا به ساير مجروحان برسند، هنوز در صحنه مانده بود كه گلوله خمپاره اي منفجر شد و نيمه نفس او را گرفت.

شهادتش روز بيست و نهم تيرماه 66 بود، اما شرايط جزيره طوري بود كه تا سه روز نتوانستند پيكرش را به عقب منتقل كنند، محل شهادتش كانون آتش بار دشمن شد به همين علت پيكر پاكش علاوه بر جراحات بسيار زياد در آتش خشم بعثي ها سوخت.

خاطره اي از مادر گرامي شهيد ...

در بيمارستان تحت عمل جراحي قرار گرفت، قرار شد پس از گذراندن دوران نقاهت تركش هاي باقي مانده را خارج كنند، چند روز بعد از عمل به خانه آمد از هر جهت خودمان را آماده كرده بوديم در مناسب ترين قسمت منزل تشكي برايش پهن كرديم و ملحفه سفيدي روي آن كشيديم.

گاهي به بيرون سرك ميك شيديم تا ببينيم كي ميرسند، آتش اسپند را مي پاييديم كه خاموش نشود با شنيدن صداي ماشين همه به طرف در دويديم آمبولانس جلوي در خانه توقف كرد به سرعت با اسپند به استقبالش رفتم با صلواتهاي پي در پي جلوي برانكارد راه افتادم و وارد اتاق شدم، دستي به ملحفه سفيد روي تشك كشيدم و گفتم خداخيرتون بده بيارينش اينجا ... او راخواباندند. وقتي من و او تنها شديم با تلاش زياد توانستم راضي اش كنم كه زخم محل عمل را ببينم، هنوز پانسمان داشت.

كم كم همسايه ها مطلع شدند كه علي از بيمارستان به منزل منتقل شده است، گروه گروه به ملاقاتش مي آمدند.

مدتي كه گذشت زخم عمل خوب شد و راحت تر مي توانست، بغلتد يك شب موقعي كه خانه خلوت شد از من خواست سوزن قيچي و ناخن گير به او بدهم، نپرسيدم براي چه مي خواهد تاصبح كه كنار بسترش رفتم براي وضو گرفتن بيرون رفته بود، آينه اي كنار بسترش بود.

خواستم ملحفه را عوض كنم كه متوجه خونابه اي شدم كه قسمت هاي مختلف پارچه را رنگي كرده بود صدازد: «مادر يك پيژامه به من بده»، گفتم: «علي جان اين همه خونابه از بالا تا پايين پيژامه مال چيه»؟ گفت: «يك مقدار تركش ريز و درشت توي دست و پا و پشتم مونده بود که چند تاي آن را ديشب درآوردم و چندتايي هم فعلا مهمون هستند تا وقت مناسبش برسه «تازه فهميدم قيچي و سوزن و ناخن گير را براي چي مي خواست.

با اعتراض گفتم : «اين چه كاريه كه مي كني؟ اين تركش ها رو بايد دكتر با جراحي خارج کنه، ممكنه اين وسايل آلوده باشن»، پاسخ داد : «نگران نباش مادر هيچي نمي شه بايد زودتر برگردم جبهه».

از دفتر خاطرات شهيد در رثاي همرزم شهيد

حسن جان !وقتي به ياد صبر و استقامتت مي افتم، وقتي به ياد شمع رويت مي افتم كه در تب و تاب دوستان شهيدت مي سوخت و آن راز و نياز كردنت با خدا، آن سجده هاي شكرت آن مظلوميت و آن بي اعتنايي ات به دنيا و ظواهر آن، قرآن خواندنت كه هيچ روزي ترك نمي شد و به ياد آن لحظه اي كه در دعاها اشك مي ريختي مي انديشم كه چه بودي و چه مي نمودي.

خدايا اين گل هاي ما پرپر شدند، كاروان شهيدان كربلا رفت و كاروان دل هاي شكسته در استمرار آن، اما من بسيار در كوير خشك و سوزان دلم پرسه زدم و در كوچه هاي آن بالبي تشنه و تني خسته و رنجور به دنبال بويي از طراوت و سبزه گشتم، اما فقط در پاييز زرد گونه اعمالم شاهد ريزش برگ هاي درخت عملم بودم.

تنها آرزويم اين است كه لياقت پيوستن به جمع شهيدان را در ادامه دادن راهشان به دست آورم، آري اينان رفتند و من جا مانده ام! خدايا! دو نور چشمم را از من گرفتي! و امروز مانند كوري كه به عصا كش احتياج دارد محتاج به كسي هستم كه دستم را بگيرد و از اين وادي پر خطر كه در هر سويش براي من دامي گسترده اند و هزاران ديو سيرت كه مي خواهند گوي اسارت زير پاي من افكنند، نجات بدهد.

فراز هايي از وصيت نامه شهيد علي ادهم

پدر ومادر عزيزم ! مي دانم كه چقدر ناراحت هستيد، اما بدانيد كه ناراحتي براي يك نفر به خاطر از دست دادن او، خيلي بهتر از ناراحتي از دست دادن اسلام است.

خوشحال باشيد كه با يك عمل آگاهانه با يك انتخاب و يك دنيا افتخار از اين جهان رفته ام چون قرآن مي فرمايد زندگي چند روزه دنيا افسون و بازيچه اي بيش نيست و زندگي اگر مردم بدانند به حقيقت در آخرت است.

...توجه داشته باشيد كه همگي به سوي خدا باز خواهيد گشت اين يكي از خصوصيات مكتب اسلام است كه حركت انسان از او شروع و به او ختم مي شود انا لله و انا اليه راجعون؛ پيام تمام شهيدان ما اين بوده است كه هر وقت به يادمان افتاديد كودكان معصوم لبناني را در نظر بگيريد كه مظلومانه به دست صهيونيست ها قتل عام مي شوند.

جنگ بد است، اما در مقام دفاع نه دشمن ما، كساني هستند كه مدرسه ها، بيمارستان ها و مناطق مسكوني ما را مورد هجوم قرار مي دهند و با بمب و موشك آن ها را ويران مي كنند.

آيا تا به حال خرابه اي را بر اثر اصابت موشك ديده ايد؟ يا شهيدي را كه پيكرش در زير آوار مانده است؟ آيا تا به حال كودك معصومي را بر تخت بيمارستان ديده ايد؟ آيادر آن لحظه با خود انديشيده ايد كه اينان به كدامين گناه كشته و زخمي شده اند؟

آري برادرم! دشمن وحشي است بسيار وحشي، پس بر ماست كه با حضور گسترده خود در صحنه هاي نبرد انتقام خون اين شهيدان و همه خون هاي به ناحق ريخته شده را بگيريم./انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار