افول جاويدان
طاهره ناطقي - گروه انديشه؛ چهار روز پس از پذيرش قطعنامه سازمان ملل، قواي رژيم بغداد در 31/ تير/67 به منظور تصرف بخشهايي از ايران، تجاوز گستردهاي را آغاز كردند؛ ولي با ايستادگي رزمندگان ايران بخش وسيعي از مناطق جنوبي كشور از خطر سقوط نجات يافت. همچنين ارتش عراق در جبهههاي مياني نيز دست به تحركاتي زد تا زمينهسازي براي هجوم منافقين را فرهم کند.
منافقين در يک تحليل ناپخته به اين نتيجه رسيدند که بهترين موقعيت براي هجوم به کشور و ضربه کاري به نظام فرا رسيده است.
آنها دچار چند اشتباه بزرگ در تحليل موقعيت شده و به اين نتيجه خطا رسيده بودند:
1- قبول قطعنامه را نشانه عجز ايران از ادامه نبرد تصور کرده و با يک تحليل شتابزده به اين نتيجه رسيده بودند که توان نيروهاي نظامي و استعداد ادوات جنگي و تنوع تاکتيکي در مشي فرماندهان جنگ به انتها رسيده و نظام در آستانه فروپاشي قرار گرفته است.
2- ارزيابي سازمان از مردم منطبق بر ديدگاه آنها نسبت به مردم در اوايل انقلاب بود که انحراف سازمان هنوز در توده ها مسجل نشده بود و مردم سازمان را ارگاني انقلابي و اسلامي مي دانستند و پيوستن به آن را ادا کردن دين به ترويج اسلام مي پنداشتند.
3- از پيوند عميق امت و امامش که هرگاه به صحنه مي آمد هر غير ممکني را ممکن ميکرد بي خبر بودند. اصولا درک اين فرم از وحدت که فقط در سايه تعاليم حيات بخش اسلام امکان تحقق پيدا مي کند براي رهبران سازمان که همه حرکتها در ديدگاه آنها توجيه ماترياليستي دارد ناممکن بود.
4- طولاني شدن جنگ اين توهم را درآنها تقويت کرد که خستگي از جنگ و اثرات مخرب آن ملت را آماده پذيرش هر نوع تغييرکرده است و ملت از هر جمعيتي که تغيير و رها شدن از وضع موجود را به آنها هديه کند استقبال مي کنند. واقعيتي که آنها از درک آن ناتوان بودند اين بود که کار براي اسلام خستگي نمي شناسد.
عصر روز جمعه 31/4/67، در قرارگاه اشرف جلسه اي براي توجيه عمليات «فروغ جاويدان» توسط مريم و مسعود رجوي و با حضور همه نيروها و فرماندهان آنها برگزار شد.
مسعود رجوي در اين جلسه در توضيح علل اقدام به عمليات خطاب به حاضرين توضيحاتي مي دهد که خطاي تحليل در آن به خوبي مشهود است:
« ما در تحليل از جنگ گفتيم كه رژيم در منتهاي ضعف حاضر به توقف جنگ ميشود و دليل قبول قطعنامه از طرف آنها هم همين است. ما نبايد اين فرصت تاريخي را از دست بدهيم . بايد حمله كنيم و كارش را يكسره كنيم. رژيم ديگر نيروي جنگي لازم را ندارد و نميتواند نيروي جبهه را تأمين كند؛ مثلاعراق در همين چندعملياتي كه كرده است به راحتي توانسته مناطقي را پس بگيرد و هر چه خواسته جلو رفته است. فاو را گرفته و جزاير مجنون و چند نقطه ديگر را با چند ساعت جنگ باز پس گرفته است.
ملت ديگر از جنگ خسته شدهاند و همه مخالف جنگ هستند و كسي به جبهه نميآيد. كساني كه در جبهه هستند افرادي هستند كه آنها را به زور از شهرها و روستاها دستگير كردهاند و به جبهه فرستادهاند و ميلي به جنگيدن ندارند.»
مسعود رجوي با اطمينان در مورد عدم کارايي نيروهاي رزمنده اظهار نظر مي کند و مي گويد:
« تمام لشگرها و نيروهاي رژيم در حملات عراق ضربه كاري خورده و پراكنده هستند و ياراي مقابله با ما را ندارند. پس هم از لحاظ نظامي تعادل خود را از دست داده است و هم از لحاظ سياسي در انزواي بينالمللي قرار دارد.»
او آنچنان به پيروزي در اين جنگ يقين پيدا ميکند که به صراحت دستورالعمل اقدامات پس از فتح تهران را به يکي از فرماندهان ابلاغ مي کند:
« محمود! وقتي كه تهران را گرفتي در خيابان طالقاني به ساختمان بنياد علوي ميروي. در طبقه پنجم آنجا اتاقي است كه روزي اتاق من و اشرف و موسي بوده است. سلام من را به ساكنين آنجا ميرساني و اگر مردم آنجا بودند جاي ديگري را به آنها بده چون ما را بعد از انقلاب به زور از آنجا بيرون كردند. آن اتاق را براي من نگهدار تا وقتي كه به تهران آمدم در آنجا مستقر شوم.»
مسعود رجوي درادامه تحليلهاي خطايي که نشان دهنده انفصال از آرمانهاي اوليه سازمان و از دست دادن پايگاه مردمي در نتيجه اقدامات تروريستي و جنايتکارانه عليه مردم است از همراهي مردم با منافقين سخن مي گويد و به همراهانش اميد واهي مي دهد:
«در اين عمليات مردم به حمايت از ما برميخيزند. كساني كه حاضرند با ما بيايند را از پادگانها و مراكز سپاه مسلح كنيد و هر چه خواستند تا تهران بيايند آنها را با خودتان ببريد. در اين عمليات نيروهاي زيادي به ما كمك خواهند كرد. از طرفي درب زندانها كه باز شود آنها هم به ما هستند و با ما خواهند آمد. نيروهاي زندان بالقوه با ما هستند. البته هر جا رفتيد اگر مردم آنجا تسليم شدند كه كاري با آنها نداريد و اگر جنگيدند با آنها بجنگند و هر جا رسيديد از مردم كمك بگيريد و كارها را به خود مردم بدهيد و از اين نترسيد كه مردم اسلحهدار ميشوند و چه خواهد شد.»
يکي از حاضرين مي گويد:
«اما اينكه ميگوييد مردم با ما هستند فكر نميكنم چنين باشد. من فكر نميكنم آنها به ما كمك كنند. هيچ گونه جو سياسي نظير آنچه شما به آن اشاره ميكنيد در ايران به وجود نيامده است، چون خيليها در ايران هستند كه حتي راديو مجاهد را گوش نميدهند و از مجاهدين هم به كلي بيخبرند. شما چطور انتظار داريد با اختناق شديدي كه وجود دارد چنين كساني در تهران بلند شوند و از ما حمايت كنند؟»
رجوي در جواب مي گويد:
« مردم در وهله اول نخواهند آمد و حتي ممكن است از ما بترسند ولي وقتي كه رفتيم و دركرمانشاه مستقر شديم و مردم ديدند كه تعادل قوا به سمت ما ميچرخد يك قدم بيرون ميگذارند و ما در شهر ميگرديم و اعلام ميكنيم كه هستيم و آن وقت مردم جرأت ميكنند درها را باز كنند و بعد جلو آمده از ما حمايت ميكنند و ما هم كارها را به دست مردم ميدهيم.»
طاهره باقرزاده از وابستگان سازمان که 20 سال در خدمت منافقين بوده است در کتاب «قدرت و ديگر هيچ» درباره شکل گرفتن سازمان پس از انقلاب و همراهي مردم با آن مي نويسد:
« در آغاز انقلاب سازمان به علت داشتن عنوان اسلامي و فعاليت هاي هدف دار و تشکيلاتي براي جذب نيرو توانست در مقايسه با ساير گروهها طيف نسبتا وسيعي از مردم را جذب کند ... مبارزه با امپرياليسم و در راس آن آمريکا که شعار همه جريانات شکل گرفته پس از انقلاب بود در اين جريان به عنوان اصلي ترين حرکت در سياست گذاري مطرح بود. با توجه به اينکه کشورمان از زير يوغ استعمار و استثمار بيگانگان و وابستگي و نظامهاي ستمگر بعد از 2500 سال رهايي پيدا کرده بود تقريبا همه نيروهاي مردمي و وطن پرست جامعه از مبارزات ضد امپرياليستي حمايت مي کردند و در اين ميان سازمان درخشندگي خاصي داشت.»(قدرت و ديگر هيچ/ ص 74)
باقرزاده در بخش ديگري از شرح خاطرات به اين حقيقت اشاره مي کند که تقابل رهبران سازمان با رهبر انقلاب باعث جداشدن گروهي از مردم از صفوف منافقين و گرايش به سمت رهبري شد و عملا در صف حاميان سازمان شکاف افتاد:
«نپذيرفتن فردي اصلح و عدم تبعيت از رهبري انقلاب از همان آغاز حرکت سازمان، منجر به ايجاد شکاف در بين نيروهاي صادق جامعه شد... و در اين جريان آنهايي که عميقا رهبري انقلاب را قبول داشتند به آن طرف گرويده و کساني که از دريچه و ديد صرفا ملي و ميهني به مسائل نظر داشتند جايگاه خود را در سازمان جستجو کردند.»(قدرت و ديگر هيچ / ص 74)
پس از اطلاع مردم از هجمه منافقين به شهرهاي مرزي، جمعيت زيادي از مردم داوطلبانه راهي جبهه ها شدند و با حضور پر قدرت در ميدان نبرد، خط بطلان بر اوهام رهبران سازمان کشيدند و بار ديگر همبستگي ملي و ارادت و عشق به مقتدا را به نمايش گذاشتند.
عمليات مرصاد روز 5/ مرداد/67 براي مقابله با حركت منافقين و بازپسگيري مناطق اشغال شده انجام گرفت و به شکست عمليات «فروغ جاويدان» و تحميل کشته ها و اسراي فراوان به منافقين منجر شد.
رجوي در يك جلسه توجيهي درعراق، شكست در عمليات فروغ را وابسته به نيروها و ضعف ايدئولوژيك آنان دانست و به اين ترتيب تحليل هاي اشتباه خود از شرايط حاکم بر پذيرش قطعنامه را با يک فرافکني آشکار به نفع خود توجيه کرد.
رجوي علت ناكامي را در پرسنل سازمان و بيايماني و ضعف آنها عنوان كرد و گفت: «اگر ايراد و مشكلي هست درخود شماست. خط مشي ما مشکلي نداشته است»
رجوي آخرين نقطه پيشروي (تنگه چارزبر=تنگه مرصاد) نيروهايش را بهانه كرد و اعلام داشت: «شما در تنگه چارزير گير نكرديد بلكه در تنگه توحيد، زمينگير شديد، ضعف ايدئولوژيك شما باعث گرديد تا درتنگه آرزوها و خصلت ها و خواسته هايتان در جا بزنيد.»
پس از شكست عمليات فروغ، در جلسه اي که براي تعيين تکليف مشي مسلحانه سازمان (که کارکرد آن در چنين شرايطي منطقا تمام شده تلقي مي شود) پس از آتشبس ميان عراق و ايران برگزارشد، رجوي به تحليل آن پرداخت و با رسم يک مثلث چنين توضيح داد:
«يك ضلع اين مثلث صلح است، يك وجهاش جنگ است و ضلع سوم نه جنگ و نه صلح. ضلع سوم شرايط فعلي است كه ما را قفل كرده و اگر اين حالت به سمت صلح برود بيشك مجاهدين در خاك عراق به پايان خواهند رسيد، لذا وظيفه ما اين است که زمان را جلو بکشيم»
او ادامه مي دهد: «جامعهشناسي و روانشناسي طرف عراقي و رژيم، مبين آن است كه هيچكدام در پي صلح دائم نيستند و قطعا روزي جنگ دومي آغاز خواهد شد، وظيفه ما اين است كه ضلع فعلي اين مثلث (نه جنگ و نه صلح) را به سمت ضلع دوم يعني جنگ دوم سوق دهيم.»
اين استراتژي بعدها تحت نام «جرقه و جنگ» ( جرقه از مجاهدين، جنگ از دو طرف متخاصم) معروف شد و همه نيروهاي سازمان موظف شدند تا با ايجاد فتنه، روابط و مذاکرات دو طرف را مخدوش کنند.
اما منافقين از بروز جنگ مجدد و اصولا از شرايط جنگي حاکم بر کشور به دنبال چه منافعي بودند ؟
طاهره باقرزاده در خاطرات خود در مورد موضع سازمان در آغاز جنگ مي نويسد:
« سازمان از ايجاد آشوب و ناامني در کشور راضي به نظر مي رسيد و در جهت کسب وجهه براي خودش در اين آشفته بازار بيکار نمي نشست... با توجه به اينکه نظام غالب نيروهاي دفاعي خودش را در جبهه بسيج کرده بود لذا در درون مملکت و اداره حکومت از انسجام قوي برخوردار نبود. از طرفي تحولات پي در پي و از همه مهمتر جنگ تحميلي موجب بروز مشکلاتي در بخشي از شئونات اجتماعي شده بود و اصولا در چنين شرايطي جامعه آمادگي بيشتري براي هرگونه دگرگوني را به دست مي آورد. در اين وانفسا طرفداران هر مسلک و هر مرامي در تلاش مي شوند تا سمت و سوي حرکت عمومي مردم را در جهت تمنا و آرمان خود سوق دهند. ليکن نيروها با پيوند خوردن به جريانات همسان خود طيفي ايجاد مي کنند که ضمن مجزا ساختن آنها از اکثريت مردم، امکان بهره جستن از فضا و جو مهيا شده را جهت تامين منافع گروهي خود فراهم آورند و در اين راستا همه سعي در وارد کردن ضربه به ارکان بنيادين انقلاب در جنبه هاي سياسي- اقتصادي مي نمايند و در اين ميان سازمان بيشترين بهره را از اين آشفته بازار برد... اين جنگ را مستمسکي قرار داد تا موضع گيري قاطع رهبري را محکوم کرده و از اين طريق در بين صفوف نيروهاي داوطلب تشتت ايجاد کند و نا رضايتي عمومي را تشديد کرده و بدين وسيله موقعيت خودش را در جامعه بيشتر تثبيت کند.»(قدرت وديگر هيچ/ ص 79- 80)
از آنچه عضو 20 ساله سازمان درتشريح مواضع سازمان ذکرکرده است مي توان چنين نتيجه گرفت که همان شرايطي که بر جنگ اول حاکم بود مي توانست در جنگ دوم نيزحاکم شود و هر بهره اي که سازمان از شرايط حاکم بر جنگ اول برده بود مي توانست از جنگ دوم نيز دريافت کند. بنابراين اتخاذ استراتژي جرقه و جنگ شرايط بهره مندي سازمان را به خوبي فراهم مي کرد. از اين جهت تاکيد رهبر سازمان برسوق دادن موقعيت به سمت ضلع جنگ مثلث تعلق گرفت.
شکست در عمليات فروغ جاويدان و کشته ها و مجروحين فراوان آن و از دست دادن تجهيزات جنگي و عدم وصول به اهدافي که توسط مسعود و مريم رجوي نشان گذاري شده بودند و وعده دست يابي به آن ها از سوي سازمان تبليغ مي شد روحيه افراد باقي مانده سازمان را به شدت تحت تاثير قرار داد و انفصال آنان از سازمان را سبب شد.
اکنون سازمان که روزي با حمايت همه جانبه عراق و پشتيبانيهاي بين المللي سوداي فتح تهران را در سرداشت به مردابي بدل شده است که شاخه سياسي آن همسو با ديگر دشمنان ذاتي ملت ايران به جوسازيهاي بي نتيجه عليه نظام و ملت مشغول است و شاخه نظامي آن از جنگ مسلحانه که روزي همه آرمان سازمان بود به ترورهاي کور و وحشيانه موضعي بسنده کرده است.
سازماني که روزي باشعار مجاهدت براي خلق عليه نظام شاهنشاهي به مبارزه برخاسته بود، پس از استحاله ايدئولوژيک و انحراف از مواضع ديني، آرمانهايش به گونه اي تغيير يافت که به دشمن مردم تبديل شد و در جنگ ناجوانمردانه و همه جانبه و بين المللي عليه مردم ايران، به جبهه دشمن پيوست و عليه هموطنان خود به تقابل پرداخت.
درنتيجه از آن سازمان کذايي که روزي رسالت مجاهدين در راه خدا را براي خود ترسيم نموده بود، اکنون گروهکي مضمحل، مطرود و منزوي باقي مانده است که آواره چهار گوشه جهان است و پايگاه مردمي ندارد./انتهاي پيام/