راستش را نگفتند ...
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبكه خبر دانشجو»، پايگاه دانشجويان بسيجي دانشگاه آزاد اسلامي كرج (تبيين) نوشت:
راستش را نگفتند ... يا لااقل همه راست را نگفتند...
گفتند تو كه بيايي خون به پا مي كني، جوي خون به راه مي اندازي، و جهاني را از ظهور تو ترساندند... درست مثل اينكه حادثه اي به شيريني تولد را كتمان كنند و تنها از درد زادن بگويند...
من از همان كودكي دوستت داشتم و با همه فطرتم به تو عشق مي ورزيدم و با همه وجودم بي تاب آمدندت بودم...
عشق بايد به مرحله يقين برسد تا بفهميم كه آمدن تو شرين ترين نيازمان است...
اما در جاي جاي دنيا، بيش از آنكه از جهان پر از عدالت تو بگويند، قصه جنگ بزرگ آخرالزماني را تعريف كرده اند...
در حالي كه چه گلستاني مي شود جهان، وقتي تو بيايي...
جاهلان، ديروز پيغام فرستاند كه ظهور در ايران يك افسانه 1000 ساله است و تا چند سال ديگر اين افسانه به پايان خواهد رسيد... ظهور را افسانه خواندند افسانه سرايان، هماناني كه قيام جدت را "تراژدي"...
بعضي هم از روي بي بصيرتي، پيش از آن كه نگاه مهر گستر و دست هاي عاطفه تو را توصيف كنند ، شمشير تو را نشانمان دادند...
مگر نه آن كه براي اين كه گل ها رشد كنند بايد علف هاي هرز را وجين كرد؟ و اين جز با داسي برنده و سهمگين ممكن نيست... پيش از اين چند بار ديگر نوشته بودم كه من سال 88 را دوست دارم ...سال 88، سال وجين كردن علف هاي هرز بود... سال 88 سال نائب تو بود و سال"يوم تبلي السرائر"...
روزي تو خواي آمد، از كوچه هاي باران...براي اينكه مظلومان تاريخ نفسي راحت بكشند ... براي اينكه تمام مردمان خوب دنيا، لبخند، كه جزئي از فطرتشان بود را پس بگيرند... و تو مي آيي كه حق همه مظلومان را اعاده كني و حق مظلوم ترين مظلومان را... گل پسر فاطمه(س) را، كه در كنار آب، لب تشنه پرپرش كردند...
و اين ها همه معجزه اي است، كه تنها ازتو برمي آيد و تنها با دست تو محقق مي شود.
هم كلاسي هايم گاه و بيگاه همان پيغام هاي افسانه سرايان بي بصيرت را برام مي فرستند...
اما آقا جان! همكلاسي هاي من بي بصيرت نيستيد ... هيچ تقصير آنان نيست..
آن بهشت را كه تو مي آوري، كسي براي ما ترسيم نكرد...
كسي به ما نگفت ساحل اميد كه در پس اين درياي خون نشسته، چگونه ساحلي است. كسي به ما نگفت كه وقتي تو بيايي، پرندگان در آشيانه هاي خود جشن مي گيرند و ماهيان دريا شادمان مي شوند و چشمه ها خواهند جوشند و زمين، چندين برار محصول خويش را ارزاني مي دارد...
آقا جان!
به ما نگفتند كه وقتي تو بيايي، ساكنان زمين و آسمان به تو عشق مي ورزند...
به ما نگفتند كه وقتي تو بيايي، هيچ زن محجبه اي به جرم اجراي احكام خدا در دادگاه ناكسين شهيد نمي شود.
به ما نگفتند وقتي تو بيايي آسمان باران را فرو مي فرستد و زمين گياهان خود را مي روياند و همه آرزو مي كنند كه كاش مردگانشان زنده بودند و آرامش حقيقي را مي ديدند.
به ما نگفتند وقتي تو بيايي، ديگر منافقين نمي تواند ادعاي در "خط تو بودن" را كنند.
به ما نگفتند وقتي بيايي، خداوند چگونه بركاتش را بر اهل زمين مي فرستند... همان بركاتي كه به خاطر وجود "حرمله ها" گاه از ما صلب توفيق مي شد...
و به ما نگفتد كه وقتي تو بيايي، تمام امت به آغوش تو پناه مي آوند... به ما نگفتند وقتي تو بيايي، پرده هاي نفاق كنار مي رود... ديگر هيچ شيخ بي سوادي ادعاي تجاوز نمي كند! ديگر هيچ زن متفكري بيانيه عليه" نائب "ت نمي دهد و هيچ مهندسي نيست كه به خاطر خودخواهي و خونخواهي، جوانان امت جدت را به خيابان ها بكشاند...
اصلا به ما نگفتد وقتي تو بيايي، قدس رنگ شادي به خود مي گيرد و از زير يوغ صهيونها، نجات خواهد يافت...
كسي به ما نگفت كه تو" عثنا عليكم عباداً لنا"هستي ... نگفتند به ما "اُولي بأسٍ شديدٍ "هستي... وقتي تو بيايي قدس، را براي هميشه آزاد خواهي كرد... عجب نمازي شود نماز پشت سر تو، كه "عيسي بن مريم" هم به تو اقتدا خواهد كرد...
خيابان هاي غزه، از خون پاك مي شوند و هرچه هست برق شادي است در چشم كودكانش...
من نمي دانم چرا هيج كس از زييا رويي چون تو، در عصر غفلت و بي بصيرتي حرف نمي زند ...تو كه بيايي عدالت را آن چنان كه بايد و شايد در پهنه ي جهان مي گستري و "حق و حقيقت" را ، معنايي دوباره مي بخشي.
اي محبوب و اي معشوق آسماني، مهدي جان!
ما بي آنگه مختصات آن بهشت موعود را بدانيم و مدينه فاضله ي حضور تو را بشناسيم، تو را دوست مي داشتيم و به تو عشق مي ورزيديم ...ظهور تو بي ترديد است...
اللهم عجل لوليك الفرج...
/انتهاي پيام/
