پيرزن روستايي مي گفت وقتي رهبر از دولت راضي است اينها چرا كانديد شدند
کد خبر:۸۱۸۳۹
روايتي از يك اردوي جهادي

پيرزن روستايي مي گفت وقتي رهبر از دولت راضي است اينها چرا كانديد شدند

بخشدار از يک پيرزن 70 ساله روستايي نقل مي­کرد که من نمي فهمم وقتي رهبر مي­گويد اين دولت دارد خوب کار مي­کند، اينها (رقباي احمدي نژاد) اصلاٌ براي چي کانديدا شدند؟!

به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»، نويسنده وبلاگ خصوصي نيست در آخرين پست وبلاگ خود با عنوان يادگارهاي جهادي امسال نوشته است:

تابستان پارسال را با صفتي جز «کوفتي» نمي­توانم توصيف کنم! نوعي احساس کدري و سنگيني خيلي آزاردهنده در فضا منتشر بود. از اوايل مرداد مضاعف هم شد. از تهران بدم مي­آمد. دلم مي­خواست از تهران بکَنم. حسرت اين را مي­خوردم که با بچه ها بروم قوشخانه. اردوي جهادي (يا به قول بسيج دانشگاه تهران خدمت رساني). ولي پايان نامه اجازه نمي­داد. با يک چنين حال گرفته اي پايان نامه نوشتن آخر عذاب بود.

به خودم سپرده بودم که سال بعد هر طور که شده بايد جهادي را بروي. بحمدالله طور خاصي نشد؛ يک هفته کندم و رفتم اردوي جهادي. روستاي (...) از توابع شهرستان (...) استان (يکي از استانهاي غربي کشور).1

***

اردوي خدمت رساني بسيج دانشگاه تهران از جهت تنوع خدماتي که به منطقه ارائه مي­دهد، در نوع خود کم­ نظير است. امسال که به دلايلي اردو جمع و جورتر از سالهاي قبل برگزار مي­شود، اين گروهها فعّال هستند: «گروه عمران» ساختمان نيمه تمام مسجد روستايي در نزديکي (...) را تکميل مي­کند. گروه­هاي پزشکي و دندانپزشکي خدمات درماني و ترميمي رايگان مي­دهند. گروه «آموزش بهداشت» براي خانمها و بچه­ ها آموزش­هاي متناسب مي­دهد. گروه «آموزش» با بچه­ هاي دبستاني و راهنمايي در زمينه قرآن و احکام و اخلاق ديني کار مي­کند. گروه دامپزشکي در کنار کار درماني، فعاليت ترويجي و آموزشي انجام مي­دهد. گروه کشاورزي هم علاوه بر آموزشهاي موردي به کشاورزان و باغداران، با تهيه گزارشي از وضعيت، مشکلات و استعدادات منطقه، پيشنهادات و راهکارهايي براي مسئولين محلي ارائه مي­دهد.

***

جمعيت منطقه (...) که روستاي محل اسکان ما در آن واقع شده همگي کرد هستند. تقريباً هفتاد تا هشتاد درصد شيعه و سايرين اهل سنت. البته مردم هيچ علاقه اي به سؤال و چند و چون راجع به شيعه و سني ندارند و غالباً پاسخ هايي مي­دهند از قبيل «ما همه مسلمانيم و ...». اين فضا براي ذهنيت­هاي کليشه­ اي ما به شدت عجيب بود. مثلاً وقتي بچه­ ها شب نيمه شعبان جشني در مسجد روستا برگزار کردند، اهل سنت هم مثل شيعيان در جشن شرکت کردند، با همان دستهاي بسته به روحاني شيعه در نماز اقتدا کردند و براي تعجيل در فرج منجي واپسين آمين گفتند. همان اولين روزهاي ورودمان به منطقه يکي از بچه­ ها از مسئول پايگاه بسيج و صاحب نانوايي روستا (که پسرش هم طلبه حوزه بود و در طول اردو مدام مشغول کمک به بچه­ ها و راه انداختن کار ما) پرسيده بود: اينجا مشکلي بين شيعه و سنّي وجود ندارد؟ جواب اين بود: نه! مشکلي وجود ندارد. زن خود من سنّي است ...!

***

شکر خدا امسال بارندگي فراوان باعث شده که وضعيت محصول (گندم) بسيار عالي باشد. اين البته اختصاصي به يک استان و منطقه ندارد. در مسير تهران تا (...) به هر شهري که رسيديم، اول صف طولاني کاميونهايي که منتظر تخليه گندم در سيلوها بودند، به چشم مي­خورد. پيرمرد کشاورز 79 ساله­­ اي مي­گفت که به عمرم چنين محصول فراواني را به ياد ندارم. البته «ذهن توسعه­ اي» ممکن است فوري توجهش به ديم بودن کشت گندم معطوف شود و بگويد: «چه فايده؟! سال ديگر، نه؟ سال بعدش که باز بارندگي کم شد، دوباره آش همان آش و کاسه همان کاسه واردات خواهد بود.» اما چه بسا «ذهن ايماني» در اين گير و دار بالا گرفتن بحث تحريم و ...، نشانه آشکاري از لطف و فضل رحماني در اين فراواني بي­ سابقه بيابد. ذهن ايماني را عشق است!

***

اردوي جهادي جدا از ميزان يحتمل اندک و ناچيز خدمتي که مي­تواند به منطقه محروم ارائه دهد، ممکن است فايده مهم ديگري براي منطقه داشته باشد که از نفس آن خدمات مهم­تر است. جهادي ممکن است براي مردم منطقه منشأ يک «خاطره» بشود که تا مدتها از آن نيرو بگيرند. جهادي مي­تواند مسيرهاي جديد باز کند.

روز اول کار گروه عمران در منطقه يکي از اعضاي گروه که کردي مي­دانست، شنيده بود که بين اهالي مطرح است: «اينها براي کار حقوق مي­گيرند و هر وعده غذايي به هر چهار نفر شان يک ران گوساله مي­دهند!!» اما کمي از کار و حضور در منطقه که گذشت و حقيقت ماجرا که معلوم شد، ورق برگشت. مردهاي روستا به کمک آمدند. کار را از دست بچه­ هاي ما مي­گرفتند. هر کس در حد مقدوراتش چيزي براي پذيرايي مي­آورد. گاهي مهمان نوازي کريمانه کردي­ شان آدم را شرمنده مي­کرد. حتي اصرار که ناهار شما هم با ما! نشان به آن نشان، که روز چهارشنبه که من همراه بچه­ هاي عمران بودم، ده-دوازده نفر از مردهاي روستا در کنار ما مشغول کار براي تکميل مسجدي بودند که مدتها در روستايشان نيمه کاره مانده بود.

مشابه همين، اتفاقي بود که سر جشن ميلاد امام زمان در مسجد روستا افتاد. جوانهاي روستا عملاً کارهاي اجرايي جشن و پذيرايي و ... را از دست ما گرفتند. جشن شد، جشن خودشان! يکي­ شان که او هم طلبه بود با شعف غير قابل وصفي مي­گفت: «الان دو سال است که اين مسجد ساخته شده ولي تا به حال در آن "جشن" برگزار نشده بود.»

***

روز پنج­شنبه با چند نفر از بچه ­ها و به همراه بخشدار منطقه به ديدن چند خانواده شهيد رفتيم و شرمنده مهمان نوازي بزرگوارانه­ شان شديم. در حالي که ساعت نه و نيم صبح (البته آنها چون تغيير ساعت را به رسميت نمي­ شناسند، ساعتشان هشت و نيم بود!) به خانه اولين شهيد وارد شديم، هنوز نرسيده سفره صبحانه جلويمان پهن بود. و چه صبحانه هفت رنگي! نان و پنير و ماست محلي، مربا، خيار و هلوي دستچين شده از باغ! معلوم بود ميزبان هر چه داشته بر سر سفره گذاشته.

منطقه نسبت به مساحت و جمعيت نه چندان زيادش شهداي قابل توجهي دارد. بعضي از آنها در غائله تجزيه طلبي و توسط کومله و دموکرات شهيد شده اند. از جمله بانويي به نام شهيد شرافت کهريزي که البته نرسيديم به خانواده­ اش سر بزنيم. ظاهراً او در خانه اش مشغول پخت نان بوده که متوجه مي­شود بچه­ هاي سپاه در حال نزديک شدن به روستا و افتادن در کمين دموکراتها هستند. شرافت بالاي بام خانه مي­رود و با دستان آغشته به خمير به سپاهي­ها علامت مي­دهد که سمت روستا نيايند. دموکراتها بدون درنگ او را به رگبار مي­بندند و ساج نانش را به خونش آغشته مي­کنند.

***

آقاي بخشدار در همان چند سکانسي که ما ديديم و همراهش بوديم، آدمي دوست داشتني بود. به نظرم کسي که اندکي با فضاهاي اين چنيني آشنا باشد، مي­تواند تفاوت احترام رسمي که مردم به يک مقام مسئول مي­گذارند با احترام حاصل از يک محبت عميق دروني را بفهمد. احترامي که مردم به آقاي بخشدار مي­گذاشتند، با اشتياق به استقبالش مي­آمدند، گرم بغلش مي­کردند و اصرار مي­کردند که به خانه ببرندش تا يک چايي مهمانشان باشد، از اين نوع دوم بود. آقاي بخشدار رابطه مستقيم و رودررويي با مردم برقرار کرده است و احتمالاً کار چنين مناطقي جز به چنين تعاملي راست نيايد. آقاي بخشدار خودش برادر شهيد و بومي منطقه است و قبل از بخشداري تجربه سالها مسئوليت در بنياد شهيد را داشته. همين امر رابطه اش را به ويژه با خانواده شهدا خاص کرده بود؛ وقتي مي­ديدندش گل از گلشان مي­شکفت. احوال تک ­تک اعضاي خانواده را –حاضر و غايب- جويا مي­شد و از حل شدن فلان مشکل و بهمان مسأله مي­پرسيد.

در مسير بازگشت، فرصتي براي گپ زدن پيش آمد. از آقاي بخشدار پرسيدم که چند وقت است بخشدار شده؟ پاسخ داد که حدود يک سال و نيم قبل بخشدار شده و مسئول برگزاري انتخابات رياست جمهوري در اينجا خودش بوده است. به شوخي گفتم: «پس تقلّبها را اينجا شما انجام داديد؟!» آنقدر جدي و سرد جواب داد: «هيچ تقلبي نکرديم!» که لازم به نظر مي­رسيد سريعاً اضافه کنم: «شوخي کردم ...». باز هم به نظر مي­رسيد دلش صاف نشده. انگار بدجوري تو اوت زده و اهانت شديدي کرده بودم که تلخي­ اش از کام آقاي بخشدار بيرون نمي­رفت. برايم تعريف کرد که چند نفر از همکاران او در هيئت اجرايي انتخابات منطقه از قضا طرفدار موسوي بودند و همانها تأييد مي­کردند که سالم­ترين انتخابات برگزار شده است. با حالتي آميخته حسرت و شکر گفت: «ماجراي پارسال خيلي بد بود ولي اين خوبي را داشت که همه چهره کريه کسي مثل موسوي را ديدند.»

در منطقه تحت سرپرستي آقاي بخشدار، حدود 98 درصد مردم در انتخابات 88 شرکت کرده بودند که بيش از هشتاد درصدشان به احمدي نژاد رأي دادند. از دليل رأي بالاي مردم به احمدي نژاد پرسيدم. پاسخ داد که اقدامات سفر استاني، جاده کشي، ساخت مدرسه، وام کشاورزي، حذف جريمه ديرکرد و سهام عدالت و ... مؤثر بوده است. اما اصل ماجرا اين بود که «مردم آقاي احمدي نژاد را به آقا نزديک تر مي­دانستند.» از يک پيرزن 70 ساله روستايي نقل مي­کرد که من نمي فهمم وقتي رهبر مي­گويد اين دولت دارد خوب کار مي­کند، اينها (رقباي احمدي نژاد) اصلاٌ براي چي کانديدا شدند؟!

***

يک نکته جالب اين بود که بسياري از مردم روستا در کنار احمدي نژاد يک نفر ديگر را هم مي­شناختند و خيلي از اتفاقات خوبي که در منطقه­ شان افتاده بود را به او نسبت مي­دادند: مهندس بشارتي، رئيس دفتر مناطق محروم رياست جمهوري.

***

بارها گفته شده که يکي از اصلي­ترين نکات اردوهاي جهادي «کندن» است. همانطور که اول گفتم براي من هم همين کندن و کنده شدن موضوعيت داشت. همان روز اول ورود به منطقه گوشي­ ام هم خراب شد تا ماجراي کندن تکميل شود. فنا شدن گوشي براي من دو معنا دارد: يکي اينکه تلفن همراه ندارم و ديگر اينکه ساعت ندارم! اينجوري کيفيت تجربه زمان هم –که قبلاً اين همه راجع بهش شنيده بودم- عوض شد. يک هفته خوشي بود.

اما اعتراف بايد کرد که تجربه کندن در اردوي جهادي با همه خوبيها و سازندگي­هايش، نهايتاً تا حد زيادي غير اصيل و موزه­ اي و تحت کنترل است. به نظرم مي­آيد مسير زندگي من در ده سال اخير، از مجموعه ­اي مراحل مرتبط و بهم­ پيوسته تشکيل شده که هر کدام از دل قبلي در آمده و انگار تنها امکان و طبيعي­ترين انتخاب بوده است. اين مسير تخت و يکدست به شدت مستعد پرورش نوعي رخوت و رکود زودرس و تثبيت نوعي «ميانمايگي کسالتبار» است. به نظرم مي­رسد گريز از اين وضعيت نيازمند يک تکانه جدي و نوعي کندن واقعي است. درباره ماهيت آن هنوز چيز زيادي نمي­دانم.

 1- ان­شاء الله پس از اتمام کامل طرح و بازگشت سرافرازانه دوستان جهادي نام کامل منطقه را اينجا مي­نويسم.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار