شيخ مستبد بر دار رفت!
کد خبر:۸۲۰۶۷

شيخ مستبد بر دار رفت!

فكر مي‌كنيد كه شيخ فضل‌الله مجتهد بالاي دار رفت؟! قبل از اينكه شيخ را بالاي دار ببرند ترور شخصيتي شده بود؛ يعني شخصي كه بالاي دار رفت شيخ مجتهد نيست، بلكه شيخ مستبد است. اول به مردم القا كردند كه فردي مستبد بود و بعد مقدمات اعدام وي را فراهم كردند.

به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»، دكتر احمد رهدار پژوهشگر تاريخ معاصر در يادداشتي به مناسبت سالگرد شهادت شيخ فضل الله نوري، نوشته است:

جريان مشروطه در تاريخ تحولات معاصر ايران يك جايگاه مياني در سير تاريخ تكاملي شيعه محسوب مي‌شود. معتقدم در تاريخ ايران، شيعه در دوره‌ي صفويه به هسته‌ي قدرت سياسي وارد شد و ما براي اولين بار در صفويه توانستيم از حاشيه به هسته‌ي تاريخ اسلام و از حوزه‌ي علميه وارد كاخ سلطان شويم و مناسباتي را كه پيش از آن در مسجد تنظيم مي كرديم اكنون از رأس هرم قدرت سياسي يعني از درون كاخ تنظيم كنيم. اين مرحله، گام بلندي بود ولي به رغم همه‌ي مواردي كه مثبت ارزيابي مي‌شود، يك نقصي وجود داشت چرا كه حتي با اين كه در درون هسته و در ذيل شاه بوديم، ما به عنوان جريان اجتهادي شيعه درصفويه جلو رفتيم و در آن قدرت گرفتيم اما همچنان شاه محور بود و بازهم بايد شاه عباس حكم «شيخ الاسلامي» شيخ بهايي و شاه طهماسب حكم «شيخ الاسلامي» محقق كركي را بدهد. با توجه به اين مسائل ذكر نكات زير در باب نهضت مشروطه حائز اهميت است:

نكته‌ي اول اين است كه با وجود اينكه شاهان صفوي در دوره‌ي خود خدمت‌هايي هم كرده بودند، ما خواستيم در مشروطه يك گام از صفويه هم جلوتر بياييم. از لحاظ نظام انديشه‌اي، هنر اصلي كه در مشروطه اعمال شد اين بود كه ما شاه محوري را هم حذف كرديم و خواستيم مناسبات نه بر محور شاه بلكه بر محور قانون باشد. در اين زمينه با تأكيد علما، قانوني تصويب شده بود كه در آن بايد قوانين مصوبه‌ي مجلس بر اساس شريعت و اصول اصيل اسلامي باشد يعني دقيقاً شرع اسلام به طور نظري مبنا قرار گرفته بود ولي طبعاً از لحاظ عملي هم بايد بررسي شود كه روشنفكران چقدر التزام عملي داشتند؛ اما اين نكته خيلي مهم بود كه ما تلاش كرديم مناسبات اجتماعي عنصر ايراني در عصر مشروطه ديگر با محوريت شاه صورت نگيرد بلكه با محوريت قانون، آن هم قانوني هم سو با شريعت اسلام اجرا شود. با توجه به اين كه اين امر در تاريخ اقدام بسيار مهمي محسوب مي‌شد، دراين راستا اين حقيقت كه توسط رهبر معظم انقلاب عنوان شده كه «مشروطه در ذيل انقلاب اسلامي اهميتش كمرنگ شده است» تعبير كاملاً درستي است. وقتي مشروطه را با صفويه ارزيابي مي‌كنيم يك گام جلوتر است و وقتي در مقايسه با انقلاب اسلامي تحليل مي‌كنيم يك گام عقب‌تر است. به تعبير من وقتي روي انقلاب اسلامي بايستيم مشروطه را مياني مي‌بينيم؛ اما وقتي مشروطه را نسبت به قبل آن نگاه مي‌كنيم تعبير رهبر معظم انقلاب كه منحصر به فردترين حركت تكاملي شيعه در حوزه‌ي مديريت سياسي است، تجلي مي‌يابد.

اختلاف در روش‌ها بود

نكته‌ي دوم اين كه در حوزه‌ي انديشه‌ي ديني، روح حاكم بر مشروطه را ميرزاي شيرازي (رحمةالله‌عليه) مي‌دانم؛ يعني كسي كه در مشروطه حضور ندارد چرا كه او در 1312ق از دنيا رفت و قانون مشروطه در 1324ق امضا شده است. تمام علماي حاضر در مشروطه اعم از مشروطه‌خواه و مشروعه‌خواه شاگردان بلافصل ميرزا هستند، يعني مراجع ثلاث مشروطه‌خواه شامل آخوندخراساني، ملا عبدالله مازندراني و ميرزا خليل تهراني و از طرف ديگر مرحوم سيد محمد كاظم طباطبايي يزدي صاحب عروه و مرجع تقليد مشروعه‌خواه، مرحوم شيخ فضل‌الله نوري، مرحوم ملا محمد آملي، مرحوم خمامي، مرحوم قربانعلي زنجاني، ميرزا حسن مجتهد تبريزي كه مجتهدين و مراجع مشروعه‌خواه هستند همه شاگردان بلافصل ميرزاي شيرازي هستند. توجه به اين موضوع از آن نظر مهم است كه بفهميم اختلافي كه در مشروطه بين علما افتاد اختلاف در مبنا نبود چرا كه در مباني مشكل نداشتند و از يك استاد درس گرفته و اشراق شده بودند، بلكه همان‌طور كه رهبري مي‌فرمايند اختلاف در تاكتيك و روش‌ها بود. در قضيه‌ي نهضت مشروطه كه همه شاگردان ميرزاي شيرازي هستند، مباني و نيت‌ها همه سر جايش هست و اختلاف فقط در تطبيق مصاديق است.

نكته‌ي سوم اينكه سهم روحانيت در مشروطه، سهم اساسي است؛ چراكه از دويست سال قبل هيچ نهضتي به جز قيام محمدتقي خان پسيان كه در همان نطفه در منطقه‌ قوچان و در اوايل دوران رضا شاه به دليل وابستگي شاه به انگليس و وابستگي اين جريان به آلمان‌ها خفه شد وجود ندارد و مردم نه به سراغ اين آمدند و نه سراغ آن رفتند. به عنوان يك كارشناس در تاريخ معاصر تأكيد مي‌كنم كه به جز قيام محمد تقي خان پسيان در دويست سال اخير، هيچ قيامي نداريم كه رهبري آن با روحانيت نبوده باشد. در نهضت مشروطه هم ماجرا همين است. در همين راستا قبل از مشروطه دو مركز داريم كه مناسبات قانوني در اين دو مركز حل و فصل مي شود: محاضر شرع و ديگري محاكم عرف. در محاكم عرف اسناد حقوقي، حكومتي و دولتي مثل  قرارداد ايران و ديگر كشورها ثبت مي‌شود اما در محاضر شرع مراسم مردمي شامل عقد، ازدواج، طلاق، معاملات زمين، دعواها و غيره ثبت يا حل و فصل مي‌شد. اعتبار محاضر شرع در برابر محاكم عرف خيلي بالاست تا جايي كه ناصرالدين شاه مي گويد: «محاكم عرف فراش‌باشي محاضر شرع است»؛ اين جايگاه علما در آن زمان بود. محاضر شرع آن‌قدر محترم بوده كه مكرر داريم وقتي بين مسيحيان و يهوديان دعوا مي‌شد، علماي خودشان را قبول نداشتند و ادعا مي‌كنند محاضر هر چه حكم كند، قبول است. به طوري‌كه وقتي آقا‌نجفي‌اصفهاني از دنيا رفت، چند روز يهودي‌ها و مسيحي‌ها برايش عزاداري گرفتند كه حاكي از نفوذ بالاي اين افراد بود. نهضت مشروطه كه تحت عنوان نهضت عدالتخواه مطرح شد در واقع تقاضاي بسط اين محاضر شرع است. چون علما ديده بودند محاكم عرف جواب‌گو نيست و خيانت مي‌كنند، مي‌خواستند محاضر شرع را گسترده كنند تا شامل اقدامات حكومتي هم بشود؛ به تعبير رهبر معظم انقلاب محاضر شرع يا همان عدالتخانه فرمول عدالت ايراني است.

درس مشروطه به انقلاب اسلامي

نكته‌ي چهارم در باب اين است كه چرا مشروطه شكست خورد. بايد گفت كه نه مردم بي‌دين و نه علما خواب بودند ولي اين سؤال مطرح است كه با توجه به اينكه هم مردم آگاه و هم علما در صحنه حاضر بودند، چرا مشروطه به اين عاقبت دچار شد؟ يك اتفاقي در مشروطه رخ داده كه تا قبل از مشروطه از اساس نيفتاده و براي بعد مشروطه مخصوصاً براي انقلاب اسلامي درس شده است. با توجه به تجربه‌ي مشروطه امام آگاهانه نگذاشت اين اتفاق بيفتد و آن اتفاق اختلاف بين علما بود. ما هيچ نهضتي قبل از مشروطه نداريم كه علمايي كه در آن نهضت در رأس هستند اختلاف داشته باشند، اختلافي كه در آن فتواي جداگانه بدهند. مثلاً در جنگ‌هاي ايران و روسيه ميرزا مسيح مجتهد تهراني با حضور مردم درجنگ مخالفت كرد اما فتوا نداد و فقط نظر خود را اعلام كرد و مقابل علما نايستاد. اما در جريان مشروطه داستان جور ديگري رقم مي‌خورد يعني بين علما اختلاف شد و راز اصلي شكست مشروطه همين اختلاف علماست. علت اختلاف‌ها متعدد است و مهمترين علت اين است كه رهبري حادثه از مركز حادثه دور است. رهبر اصلي نهضت آخوند خراساني در نجف و مركز حادثه تهران است و اين دور‌بودن باعث شده كه رهبر نتواند خوب آدم‌ها و جريان‌ها را رصد كند. البته استعمار هم تجربه‌اي از نهضت تنباكو بدست آورده بود.

خاطره‌اي را مرحوم مدرس نقل مي‌كنند كه «من بعد از نهضت تنباكو خدمت ميرزاي شيرازي رفتم و به ايشان عرض كردم كه الحمدلله فتواي شما خوب گرفت و همه چيز رو به راه شده است. وقتي اين را گفتم مرحوم ميرزاي شيرازي گريه كرد و گفت: حالا كه دشمن به جايگاه اين پايگاه علم پيدا كرده است، ديگر نمي‌توان روي اين پايگاه سرمايه‌گذاري كرد. خيلي طبيعي است كه وقتي تمام كاسه كوزه‌ها و برنامه‌ريزي‌هاي استعمار توسط يك فتوا به هم ريخت، حتماً برنامه‌اي خواهند ريخت و جلسه خواهند گذاشت كه اين آقا كيست كه با يك فتوا چند دهه كار ما را به هم مي‌ريزد و بعد پايگاه مرجعيت را مي‌شناسند و روي آن سرمايه‌گذاري مي كنند.» پانزده سال بعد نهضت مشروطه شكل گرفت و من معتقدم روي اين پايگاه سرمايه‌گذاري مي‌شود كه در مشروطه مجتهد پايتخت بالاي دار مي‌رود و مردم پاي دار شادماني مي‌كنند و كف مي‌زنند. فكر مي‌كنيد كه شيخ فضل‌الله مجتهد بالاي دار رفت؟! قبل از اينكه شيخ را بالاي دار ببرند ترور شخصيتي شده بود؛ يعني شخصي كه بالاي دار رفت شيخ مجتهد نيست، بلكه شيخ مستبد است. اول به مردم القا كردند كه فردي مستبد بود و بعد مقدمات اعدام وي را فراهم كردند. در تمام چند سال اختلاف بين مشروطه‌خواهان و مشروعه‌خواهان شيخ فضل‌الله نتوانست با آخوند خراساني ارتباط برقرار كند.

در تمام اين سال‌ها پسر شيخ در نجف بود و شيخ براي پسرش نامه مي‌نوشت كه اين آدم هايي كه براي آخوند تلگراف مي‌زنند آدم‌هاي درستي نيستند و آخوند خراساني را فريب مي‌دهند. آن موقع ده تا دوازده شهر، تلگراف‌خانه داشت و در تهران هم دو مركز بود كه دست مشروطه‌چي‌ها و احزاب مخفي بود، از طرف ديگر درنجف هم آخوند كاملاً در محاصره است و در تمام مدت اختلاف، آخوند خراساني و سيد محمد طباطبايي يزدي با اينكه هر دو در يك شهر بودند نگذاشتند كه هيچ‌گاه ديداري داشته باشند. شيخ فضل‌الله در زماني كه در ري تحصن كرد، يك روز در آستان ري سخنراني كرد و از جيبش يك قرآن كوچك برداشت و گفت: «به اين قرآن قسم من با مشروطه‌ي آخوند خراساني مشكلي ندارم و فقط با مشروطه‌ي اين آقايان وابسته به بيگانه مشكل دارم.» فردا تمام روزنامه‌هاي وابسته به روشنفكران تيتر زدند كه اين قرآن نبود و جعبه سيگارش بود و لذا نقل كرده‌اند كه به شيخ گفتند كه به مردم شفاف بگوييد كه با مشروطه مشكل نداريد و شيخ پاسخي عجيب مي‌دهد و مي گويد «بارها خواسته‌ام كه بگويم اما نگذاشته‌اند» و قضيه امام‌حسين(عليه السلام) در روز عاشورا را نقل مي‌كند كه امام وقتي در روز عاشورا در مقابل لشگر عمرسعد مي‌خواست خودش را معرفي كند و فرمود: اي كساني‌كه نماز مي‌خوانيد و أشهد أن محمد رسول الله مي‌گوييد! من نوه‌ي محمد هستم و او جد من است، اما دشمن دستور مي‌داد كه لشگريان هلهله كنند تا هيچ‌گاه صداي امام به آنها نرسد. شيخ فضل‌الله اين قضيه را نقل مي كند و مي گويد «هر وقت خواستم صحبت كنم هلهله كردند وگرنه من كه به قرآن هم قسم خوردم كه با مشروطه‌ي آخوند خراساني مشكلي ندارم.»

مديريت دور از مركز

پس عامل اول، سرمايه‌گذاري دشمن بود كه با مديريت موفقي هم انجام شد و علت دوم هم دوري رهبري نهضت از مركز حادثه بود كه تأثير بسياري هم داشت. در واقع قضيه اين‌طور بود كه روشنفكران شامل باند تقي زاده، براي آخوند خراساني تلگراف مي‌زدند كه در مشروطه به دنبال آزادي و برابري هستيم، نظر حضرت مبارك چيست؟ و آخوند نگاه مي‌كرد كه اسلام با آزادي و برابري مشكلي ندارد. اسلام عين اين اهداف است و اساساً براي همين امر تشكيل شده است. فتوا مي‌داد كه همكاري با اين‌ها واجب و مخالفت با اين‌ها در حكم محاربه با امام زمان(عج) است. اين فتوا خيلي سريع در تهران پخش مي‌شود. شيخ‌فضل‌الله نوري افرادي را كه تلگراف مي‌فرستند مي‌شناخت و فقط به كاغذ نگاه نمي‌كرد. او‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مي‌ديد آقاياني كه نوشته‌اند«آزادي»، منظورشان آزادي از استبداد نيست؛ در واقع مقصود، آزادي از دين و احكام است و منظور از برابري، برابري فقير و غني نيست بلكه برابري شيعه با ساير اديان و مذاهب است. شيخ اينجا فتوا مي‌دهد كه همكاري با اين‌ها در حكم محاربه با امام زمان(عج) است و واجب است كه همكاري نكنيد. مردم مي‌مانند كه چرا مرجع تقليد فتوا مي‌دهد كه مخالفت درحكم محاربه است و مجتهد پايتخت كه چهار دهه با او زندگي كردند و در تمام اين سال‌ها جر تقوا و پرهيزگاري از او نديدند فتوا مي‌دهد كه همكاري در حكم محاربه است؟ مردم در ابهام فرو رفتند و متوجه نشدند كه چه كاري بايد بكنند؛ لذاست كه به دنبال آن فتنه ايجاد شد. دوري آخوند خراساني در اين حادثه بسيار مهم بود. مي‌خواست از روي كاغذ مديريت كند كه متوجه شد سرش كلاه رفته و آن جمله‌ي معروف را گفت كه«من مي‌خواستم سركه درست كنم، شراب از آب در آمد و به ايران مي‌روم كه خمره‌ي شراب را خودم بشكنم». اين سخنراني را در شب كرد و قرار بود سحر بعد از نمازصبح از حرم حضرت علي(ع) با جمعي از علما به ايران بيايند كه سحرگاه به طرز مشكوكي مسموم و از دنيا رفت.

علت سومِ شكست به بينش اجتهادي يا به تعبير رهبر معظم انقلاب اختلاف در روش‌ها و تاكتيك‌ها باز مي‌گشت. اين بدان مفهوم بود كه هم آخوند خراساني و ملا‌عبدالله مازندراني و هم شيخ فضل‌الله مي‌فهميدند كه آدم‌هايي كه بايد با آنها ائتلاف كنند، مشروطه‌چي‌ها نيستند چون ماهيت اين افراد را خوب مي‌شناختند ولي يك اختلاف داشتند؛ آخوند خراساني و مشروطه خواه‌ها بر اين باور بودند كه ما در حال حاضر يك دشمن مشترك داريم و يك دشمن مجزا كه الآن نبايد خودمان را با آن‌ها درگير كنيم. مي‌گفتند «من الآن هم مقابل محمدعلي شاه مي‌ايستم و هم مقابل اين سكولارها. ما اول بايد جرثومه‌ي فساد را برداريم و بعد تكليف خود را معلوم كنيم» چيزي شبيه كارحضرت امام(ره) در روند پيروزي انقلاب داشتند. در زمان امام ماركسيست‌ها، خط امامي‌ها و ليبرال‌هاي طرفدار مرحوم بازرگان با شاه مي‌جنگيدند و امام با آن‌ها كاري نداشت. وقتي ايشان انقلاب را پروراند، تكليف خود را به ترتيب با حزب توده، ليبرال‌ها و غيره مشخص كرد. مقوله‌اي كه آخوند خراساني به دنبال آن بود ولي موفق نشد.

شيخ غرب‌شناس

اما شيخ فضل‌الله نوري مخالف اين‌ها در روش بود و معتقد بود خشت اول را چون نهد معمار كج / تا ثريا مي رود ديوار كج. مي‌گفت اين آقايان را سهيم نكنيد كه بعداً به همين راحتي كه مي‌گوييد «تكليف را روشن مي‌كنيم و آن‌ها را كنار مي‌گذاريم نيست. اكنون قدرت دست شماست؛ فتوا بدهيد، مردم هم حاضر و با شما هستند. هيچ دليلي ندارد كه چند روشنفكر و سكولار را وارد قضيه كنيد. شما مي‌خواهيد محمدعلي شاه مستبد را برداريد؛ صد تا عالم و مجتهد از گوشه و كنار فتوا بدهند كه او فاسد است و او را از ميان برداريد؛ نه اينكه روشنفكران و سفارت روسيه را داخل كنيد. مردم متدين به صحنه خواهند آمد و او را برخواهند داشت. روشنفكران سر شما را كلاه خواهند گذاشت. اختلاف در روش اين دو گروه بود؛ يعني در تطبيق بينش اجتهادي شيخ معتقد بودند از ابتدا بايد اين ها را حذف كنند اما آن بزرگواران مي گفتند در انتها مي‌شود حذف‌شان كرد. عامل چهارمي هم در اختلاف علما هست كه تفاوت در بينش و ميزان غرب-شناسي عالمان ديني است. جريان مشروطه، براي ما يك مسأله‌ي وارداتي از غرب بود و قضاوت در مورد آن تابع كيفيت شناخت عالمان ديني از غرب بود.

واقعيت قضيه اين است كه شناخت و آگاهي شيخ فضل‌الله از غرب، ناب‌تر از علماي نجف است؛ در واقع آن قدر كه شيخ به غرب بدبين است، علماي نجف بدبين نيستند. برخي علما با غرب كار اجتهادي كردند. علامه نائيني از علمايي است كه در اين قضيه حضور دارد و آدم كوچكي هم نيست. اينهايي كه آنجا حضور دارند در مشروطه غربي تصرف كردند و در اين امر فتوا دادند. اينكه روشنفكران نوشتند علما نمي‌دانستند كه مشروطه چيست را تا حدودي من هم قبول دارم. علما نمي‌دانستند مشروطه چيست اما عيب عالم اين نيست كه مشروطه را نشناسد، عيب عالم زماني است كه نفهمد اسلام چيست. قرار است اسلام‌شناس باشد نه غرب‌شناس. علما، مشروطه‌ي غربي را نفهميدند اما آخوند خراساني براي مشروطه‌اي كه با آن آشنا بود فتوا داده يعني مشروطه‌ي غربي هر چه باشد آخوند خراساني براي آن فتوا نداد، مشروطه را اول به چيز ديگري تبديل و بومي كرده و بعد براي مشروطه‌ي بومي شده فتوا داد. عالمان ديني براي امري كه فتوا دادند، شناخت داشتند و براي مشروطه‌ي غربي كه شناخت نداشتند فتوايي هم ندادند. واقعيت اين است كه پايه‌ي غرب‌شناسي شيخ فضل‌الله نوري نسبت به علماي نجف قوي‌تر و داراي شناخت بهتر و فتواهاي ناب‌تر است.

پايگاه اطلاع رساني دفتر مقام معظم رهبري مدظله العالي

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار