خطرات عشق‏هاى قلابي و دروغين
کد خبر:۸۲۶۵۰
جوانان آگاه باشند؛

خطرات عشق‏هاى قلابي و دروغين

موضوعى كه در اين‏جا توجّه به آن براى همه جوانان پاكدل نهايت ضرورت را دارد اين است كه امروز در زير لفافه زيبا و شاعرانه «عشق» چه جنايت‏ها و تبهكارى‏ها كه نمى‏شود، و چه آلودگى‏ها كه به نام عشق مقدّس انجام نمى‏گيرد؟!

گروه معارف «شبکه خبر دانشجو»، درباره عشق، عظمت و شكوه عشق، و يا جنون و بيمارى عشق، سخن بسيار گفته‏اند، و شايد كمتر كلمه‏اى باشد كه اين همه تعبيرات مختلف و متناقض درباره آن شده باشد.

بعضى از نويسندگان بزرگ گاهى آن را به قدرى بالا برده‏اند كه گفته‏اند: «عشق افسر زندگى و سعادت جاودانى است». (گوته آلمانى)

و يا به گفته «هزيه» عشق معمار عالم است.

«توماس مان» از اثر معجزه‏آساى عشق سخن گفته و معتقد است كه: «عشق روح را تواناتر و انسان را زنده‏دل نگه مى‏دارد».

عدّه‏اى از فلاسفه بزرگ شرق، پا را از اين هم فراتر نهاده و عقيده دارند: «هر حركت و جنبشى در جهان است ناشى از يك نوع (عشق) مى‏باشد، حتى حركات افلاك و كرات عالم بالا»!

و البتّه اگر اين كلمه را به معناى وسيع خود- يعنى هر نوع كشش و جاذبه فوق‏العاده- تفسير كنيم بايد گفتار آنها را تأييد كرد، چه جاذبه‏اى از جاذبه عمومى نيرومندتر و بنابراين چه عشقى از آن آتشين‏تر؟!

در برابر اين همه تعبيرات و تفسيرهاى جالب، عده‏اى ديگر از نويسندگان و فلاسفه، زننده‏ترين حملات و اتهامات را نثار «عشق» كرده و آن را تا سرحدّ يك بيمارى نفرت‏انگيز تحقير نموده‏اند.

يكى از نويسندگان معروف شرق گويد: «عشق مانند سل و سرطان و نقرس، بيمارى مزمنى است كه آدم عاقل بايد از آن فرار كند»! «عشوه‏گرى‏هاى شامپانى عشق است»!

بعضى ديگر همچون «كوپرنيك» دانشمند معروف فلكى كه خواسته است در تحقير خود، جانب عشق را كمى نگه دارد گفته است: «عشق را اگر يك نوع جنون ندانيم لا اقلّ عصاره‏اى از مغزهاى ناتوان است»!

بالاخره بعضى هم مانند «كارلايل» بى‏پروا به عشق تاخته و معتقد است: يك ضرب المثل خارجى نيز مى‏گويد: «عشق تنها يك نوع جنون نيست بلكه تركيبى است از چند نوع جنون!».

اين تفسيرهاى فوق العاده ضد و نقيض را آن هم درباره كلمه‏اى كه از متداول‏ترين كلمات در ادبيات و شعر، و حتى سخنان روزمره است، نبايد حمل بر تناقض در قضاوت در مورد يك واقعيت معين دانست بلكه اين اختلاف، در واقع، از اختلاف در زوايه ديد قضاوت كنندگان سرچشمه مى‏گيرد.

يعنى هر يك از اين نويسندگان و دانشمندان در واقع يكى از چهره‏هاى عشق را كه شايد در زندگى خود بيشتر با آن مواجه بوده است مورد بحث قرار داده، در اين صورت بايد اعتراف كرد كه:

اگر منظور از عشق يك كشش و جاذبه نيرومند و خارق‏العاده ميان دو انسان، يا به طور كلى دو موجود (اعم از انسان، حيوان، گياه و موجود بى‏جان) در مسير يك هدف عالى بوده باشد چه از آن بالاتر تصوّر مى‏شود؟!

زيرا قدرت خلاقيّت آن به قدرى عجيب است كه مى‏تواند هر مانعى را تحت‏الشعاع خود قرار مى‏دهد و به سرعت همه موانع را در مسير تكامل پشت سر بگذارد.

تمام تحسين‏هايى كه از عشق شده به خاطر همين خلاقيّت و نيروى عظيم و بى نظير آن است، چنان كه مى‏دانيم بسيارى از عالى‏ترين شاهكارهاى ادبى معمارى، و هنرى به معناى واقعى تحت چنين جاذبه‏اى به وجود آمده است.

امّا اگر منظور از عشق جاذبه و كشش نيرومندى باشد كه دو انسان را به گناه، آلودگى، و سقوط در لجنزار عصيان و فحشا بكشاند هر چه در مذمت آن گفته شود كم است، زيرا لكه‏هاى ننگ آن، چنان پررنگ و ثابت است كه به اين آسانى پاك شدنى نيست!

و اگر منظور آن جاذبه ديوانه كننده‏اى باشد كه عقل را به كلى ويران كرده، از كار مى‏اندازد، و انسان بر اثر آن دست به هر كار جنون‏آميزى مى‏زند هر چه درباره تحقير آن نيز گفته شود بجاست.

و به گفته «استاندال» نويسنده فرانسوى: «در قضاياى مربوط به عشق فاصله ميان پاكى و خطا فقط يك بوسه است!».

خلاصه عشق از دريچه‏هاى ديد مختلف، چهره‏هاى فوق‏العاده گوناگون دارد. بنابراين هم ستايش‏هاى آن و هم تحقيرهاى آن هر دو بجاست.

در زير لفافه شاعرانه «عشق»

موضوعى كه در اين‏جا توجّه به آن براى همه جوانان پاكدل نهايت ضرورت را دارد اين است كه امروز در زير لفافه زيبا و شاعرانه «عشق» چه جنايت‏ها و تبهكارى‏ها كه نمى‏شود، و چه آلودگى‏ها كه به نام عشق مقدّس انجام نمى‏گردد؟!

هر آلوده دامن هوسباز و شهوترانى خود را در لباس عاشق صادق كه به اصطلاح «گواهش دل چاك چاك اوست» و در دستش «جز اين سند پاره پاره نيست»! جا مى‏زند.

هر فريبكار دو روى ديو صفت كه نظرى جز اشباع شهوات سركش حيوانى خود ندارد در زير همين «ستار» و با استفاده از شاخ و برگ‏ها و توصيف‏هاى شاعرانه همين «كلمه» به مقاصد شوم شيطانى خود جامه عمل مى‏پوشاند و به همين دليل پس از آن كه اهداف كثيف او صورت گرفت، ماسك از چهره واقعى او برداشته مى‏شود، آنچه را گفته بود همه و همه را فراموش مى‏كند، درست مانند ظرف بزرگ آبى كه يك مرتبه آن را وارونه كنند قطره‏اى از آن عواطف پاك و عشق‏هاى آتشين و سوزان باقى نمى‏ماند، و اثرى از آن قلب لبريز از محبّت، و چشم‏هاى بيمار از بيمارى عشق، و هزاران ادعاى ديگر ديده نمى‏شود.

آن‏گاه معشوق فريب خورده و پشيمان مى‏ماند با يك دنيا اندوه و حسرت و غم!

جوانان بايد شديداً و با دقّت هر چه بيشتر مراقب اين «مدعيان دروغين عشق» باشند. اين مدعيانى كه سرمايه‏اى جز دروغ و فريب و خدعه ندارند و چه بسا قلب مملوّ از عشق سوزان خود را در آنِ واحد در چندين جا گرو گذاشته‏اند!، و با هزار تزوير و نيرنگ همه جا خود را عاشقى صادق و يكه‏شناس! قلمداد نموده‏اند.

بايد توجّه داشته باشند، كه از اين قماش افراد در محيط امروز، بسيار زيادند، همين‏ها هستند كه گاه وقاحت را به جايى مى‏رسانند كه مثلًا نامه واحد مملوّ از دروغ‏ها را كپيه كرده، در آن واحد براى چند دختر مى‏فرستند و در همه جا لباس «عشق مقدّس» بر تن كرده تمام قامت خود را در آن فرو برده‏اند، ولى در زير اين نام هزار گونه جنايت مرتكب مى‏شوند.

نه تنها دختران جوان بلكه پسران نيز بايد مراقب اين دام‏هاى گوناگون كه به نام «عشق پاك» بر سر راه آنها نهاده مى‏شود باشند، دام‏هايى كه پس از افتادن در آن غالباً رهايى وجود ندارد، و كفاره يك لحظه غفلت، و خوش‏بينى بيجا، و تسليم الفاظ رياكارانه توخالى شدن را گاهى در يك عمر هم نمى‏توان داد.

مخصوصاً كسانى كه از نظر «محبّت» كمبودى دارند و در «محروميت» به سر برده‏اند، خيلى زود تسليم اين اظهار عشق‏ها و محبّت‏ها مى‏شوند، و همين محروميت‏ها سبب مى‏گردد كه زود فريب بخورند و به دام افتند، اينها بايد بيش از ديگران مراقب باشند.

خطرات عشق‏

گفتيم «عشق» به معناى «يك كشش و جاذبه فوق‏العاده نيرومند» ميان دو انسان، يا دو موجود به طور كلى، در راه رسيدن به يك هدف پاك، يكى از عالى‏ترين تجليّات روح انسانى، و از پرشكوه‏ترين شاهكارهاى آفرينش است.

اگر زيربناى ازدواج دو همسر بر چنين علاقه‏اى، باشد علاقه‏اى ريشه‏دار و واقعى، نه دروغين و سطحى، مسلّماً چنين بنايى بسيار استوار خواهد ماند، و در حالى كه «خلل‏پذير بود و هر بنا كه مى‏بينى» اين چنين بنايى كه بناى محبّت و عشق پاك است خالى از خلل مى‏باشد، و چنين ازدواج‏هايى پرثمر، مفيد، قابل اطمينان، و آرام‏بخش خواهد بود.

ولى اين، غير از عشق‏هاى دروغين و قلابى است كه غالباً بى اندازه به ظاهر آتشين و سوزان هم هستند!، و غير از هوس‏هاى زودگذرى است كه نقطه نهايى هدف كامجويى‏هاى نامشروع و بى قيد و شرط و سپس به گوشه‏اى خزيدن و همه چيز را فراموش كردن مى‏باشد، و معمولًا به جاى عشق‏هاى پاك و مقدّس قالب زده مى‏شود.

در همان عشق‏ها و علاقه‏هاى پاك واقعى هم خطرات بزرگى هست كه هرگز نبايد آنها را از نظر دور داشت:

نخستين خطر

محبّت‏هاى عادى تا چه رسد به علاقه‏هاى شديد و فوق‏العاده اثر «عيب‏پوشى» و پرده‏افكنى عجيبى دارند.

يعنى اگر فى المثل انسان دو چشم داشته باشد يكى چشم «رضا» و ديگر چشم «نفرت» چشم دوّم به هنگام عشق به كلى بسته مى‏شود كه حتى بدترين «عيوب» را- با توجيه و تفسيرهاى عجيب و شگفت‏آورى- بهترين «حسن» معرفى مى‏كند.

تا آن‏جا كه اگر كسى كمترين پند و اندرزى به اين «عاشقان بيقرار» بدهد با واكنش شديدى روبه‏رو مى‏شود، كينه او را به دل مى‏گيرند و چنين مى‏پندارند كه او انگيزه‏اى جز دشمنى، حسد، تنگ چشمى و ... ندارد، لذا با او به ستيزه بر مى‏خيزند.

چنين كسانى كه در كوران عشق شديدى قرار گرفته‏اند معمولًا پيش خود فكر مى‏كنند در پرتو اين عشق دركى پيدا كرده‏اند كه ساير مردم از آن محرومند و اگر مردم قضاوتى مى‏كنند، و پندى مى‏دهند، همه معلول بى‏اطلاعى و عدم درك صحيح، و ارزيابى‏هاى غلط آنان نسبت به واقعيات اين زندگى است (اگر بر ديده مجنون‏نشينى- به جز نيكويى ليلى نبينى) اين‏جاست كه نصيحت به چنين عاشقى هيچ سودى ندارد، بلكه گاهى فوق‏العاده خطرناك است.

امّا هنگامى كه اين گونه «عشق‏هاى آتشين» ولى بى‏پايه، با آميزش جنسى خاموش شد يكباره پرده‏ها كنار مى‏رود و چشم واقع‏بينى باز مى‏شود عاشق بى‏قرار مثل اين كه از يك خواب عميق و لذت‏بخش طولانى بيدار شده باشد، احساس‏ مى‏كند از عالم خيال‏انگيزى گام در يك جهان واقعى گذارده است.

ارزش‏ها، همه جابه‏جا شده، موجودات رنگ ديگرى به خود گرفته، همه چيز قيافه دلپذير و خالى از نقص و عيب سابق را از دست داده‏اند!

در اين هنگام چه بسا ندامت و افسردگى غير قابل توصيفى سايه شوم و سنگين خود را بر روى او مى‏اندازد، ظلمت و تاريكى خفقان‏آورى سراسر روح او را مى‏پوشاند. و گاه فاصله ميان اين دو حالت به اندازه‏اى زياد است كه تمام زندگى او در ميان آن دفن مى‏شود، و از وحشت دست به انتحار مى‏زند!

گرچه جلوگيرى از اين حالت و عوارض آن كار آسانى نيست، و عاشق بى‏قرار و كسانى كه هم‏درس او هستند تمام اوراق را شسته‏اند «كه درس عشق در دفتر نباشد» و به همين دليل استدلالات عقلى سودى به حال آنها نمى‏دهد، چه اين كه آنها در آن حال، منطقى غير از منطق سايرين پيدا مى‏كنند، و فاصله ميان عالم آنها و عالم ديگران به قدرى زياد مى‏شود كه اصولًا زبان مشتركى كه با آن بتوان با ديگران تفاهم كنند ميان آنها و سايرين وجود ندارد!

آنها تنها با زبان عشق سر و كار دارند و ديگران با زبان منطق و عقل و ميان اين دو بى اندازه فاصله است.

ولى علاقه‏مندان و دوستان چنين اشخاصى كه متوجه اشتباه دوست و رفيق خود هستند بايد از طرق روانى و با نهايت ظرافت و دقّت، بدون اين كه احساسات آنها را- كه جريحه‏دار ساختنش خطرناك است- جريحه‏دار سازند آهسته در آنها نفوذ كنند، و مسائل را به طور غير مستقيم با آنها طرح نمايند.

واقعيات و اشكالات و اشتباهات آنها را غالباً به صورت «سؤال» بازگو كنند، و اجازه دهند كه عاشق بى‏قرار كه گرفتار اشتباه در عشق خود شده، راهى را كه رفته آهسته آهسته با پاى خود باز گردد، و چنين تصوّر كند كه خودش واقعيات را درك كرده، و به اشتباهات خويش واقف شده و صددرصد به اراده خود باز مى‏گردد نه اين كه ديگرى به او الهام كرده است.

خود جوانان در حالات عادى نيز بايد امكان اين خطر بزرگ را به خود تلقين كنند تا در ناخودآگاه آنها بطور قاطع قرار گيرد، و از آن‏جا كه امواج نيرومند ناخودآگاه حتى در چنان حالت بحرانى كه منطق و دستگاه خود آگاه به كلى تعطيل مى‏شود، از اثر نمى‏افتد، مى‏تواند كمك قابل ملاحظه‏اى به چنين افراد كند و آنها را از اين گونه خطرات عشق تا حدود زيادى باز رهاند.

جوانان بايد به خود تلقين كنند كه هميشه براى گفته ديگران (افراد فهميده و آگاه و جهان‏ديده) ارزش قائل شوند و در اين مسائل روى آن تكيه نمايند.

موافقت‏هاى ضمنى با چنين عاشقان بى‏قرار و شمردن نقاط قوت محبوب آنها، و اعتراف به اين نكته كه آنها در تشخيص خود صد در صد در اشتباه نيستند اثر عميقى در جلب اعتماد آنها به گوينده و احترام به افكار او، و توجه به نصايح او خواهد داشت.

بايد توجه داشت تحقير و سرزنش چنين افرادى اثر بسيار نامطلوبى دارد و بايد به شدت از آن احتراز جست بعلاوه از جوانمردى و انصاف هم دور است كه چنين افرادى را كه در چنان كوران داغ و خطرناكى افتاده‏اند ملامت و سرزنش نمود.

عشق سركش! «عشق» از اوّل سركش و خونى بود ...

«سركشى عشق» هميشه ميان نويسندگان و شعرا معروف بوده است.

عشق- مخصوصاً اگر آتشين باشد- (و شايد غير آتشينش را نتوان عشق ناميد) هيچ حدّ و مرزى را به رسميت نمى‏شناسد.

قيود اجتماعى را در هم مى‏كوبد.

مسائل اخلاقى را به بازى مى‏گيرد.

با مصلحت‏انديشى و پند و اندرز ابداً سازگار نيست.

و شايد به همين سبب گفته مى‏شود: «هنگامى كه عشق از يك در وارد شد عقل از در ديگر فرار مى‏كند»!

حديث «عشق» و «عقل» و تضاد اين دو تازگى ندارد و غالباً آن را در آثار ادبى ديده‏ايم.

و اگر مشاهده مى‏كنيم كارلايل فيلسوف معروف انگليسى‏ بى‏پروا به عشق مى‏تازد، و آن را يك نوع جنون، و يا «تركيبى از چند جنون» مى‏داند، از همين رهگذر است.

و الا عظمت و شكوه عشق در صورتى كه به عنوان يك عامل نيرومند و خلّاق در مسير صحيح و مشروع به كار گرفته شود قابل انكار نيست.

و باز از همين رهگذر است كه از قديم «عاشقى» را با «رسوايى» قرين دانسته‏اند، و داستان‏ها از رسوايى «عاشقان دل‏خسته» در ميان مردم ديروز و امروز بر سر زبان‏هاست.

تا آن‏جا كه شاعر شيرين‏زبان «فروغى بسطامى» مى‏گويد:

رسواى عالمى شدم از شور عاشقى        ترسم خدا نكرده كه رسوا كنم تو را!

بد نيست در اين جا كمى به عوامل روانى اين موضوع بپردازيم و سرچشمه اين حالت خاص روانى را كه از لوازم عشق است پيدا كنيم:

عشق همچون آتشى است كه سراسر وجود عاشق بى‏قرار را شعله‏ور ساخته و همه را به رنگ آتش، يعنى به رنگ خود، درمى‏آورد، گويا تمام نيروهاى وجود او به يك نيرو تبديل مى‏گردد و آن نيروى عشق است.

و در واقع قدرت‏نمايى عشق هم به خاطر همين بسيج عمومى نيروها، و تمركز آن در يك نقطه مى‏باشد. نيروهاى گوناگون عقلانى، عاطفى، و غريزى انسان كه از درون وجود انسان سرچشمه مى‏گيرد بسان شعبه‏هاى يك رودخانه عظيم است كه بر حسب نيازمندى‏هاى سرزمين‏هاى مختلف در جوى‏هايى به راه مى‏افتد، بديهى است اگر تمام اين شعبه‏ها را در يك مسير، متراكم كنيم، هم بقيه زمين‏ها مى‏خشكد و هم اين يكى طغيان مى‏كند!

روى همين جهت است كه «عاشق دل سوخته» هيچ فكر و احساس ديگرى جز همين احساس داغ و سوزان عشق ندارد.

سخنش هميشه درباره محبوب است.

ميل دارد در هر مجلس و محفلى نيز از او سخن بگويند.

او با تمام ذرات وجود خود معشوق را مى‏جويد و هر حادثه‏اى با كمترين مناسبتى به صورت يك تداعى معانى‏ نيرومند او را با معشوقش مرتبط مى‏سازد.

در لابه‏لاى زمزمه بادها، جريان نسيم، حركت آب رودخانه، تكان خوردن برگ‏ها، حركت پرندگان، آواى مرغان و رفت و آمد آدميان، هم او را مى‏بيند، و از او سخن مى‏شنود.

و مرحله‏ خطرناك از همين‏جا شروع مى‏شود، زيرا در اين موقع عشق هيچ‏گونه كنترلى را نمى‏پذيرد، و وجود عاشق مانند شهر بى‏دفاعى در برابر يك سپاه نيرومند غارت‏گر به سرعت و به تمام معنا تسليم مى‏گردد، و زمام تمام وجود خود را به دست عشق مى‏سپارد.

دوست رشته‏اى در گردنش مى‏افكند، «مى‏برد هر جا كه خاطره‏خواه اوست» خواه «كعبه» باشد يا «دير»!

در اين هنگام اگر افراد دلسوزى به يارى او نشتابند و او را به مسير صحيح و مشروعى رهبرى نكنند دست به هر كارى مى‏زند، زيرا همه چيز- جز وصال معشوق- براى او بى تفاوت است، بدنامى و خوش‏نامى، گناه و پاكى و ... همه يكسان مى‏گردد.

نه به فردا مى‏انديشد، نه به آبروى خود و دوستان و بستگان، و نه به قيود و رسوم اجتماعى و اخلاقى.

البتّه او در اين حال بدون اين كه «سوء نيتى» داشته باشد، ناخودآگاه به همه چيز كشانده مى‏شود و گاهى حاصل يك عمر گذشته، با تمام محصول آينده را در همين معامله از دست مى‏دهد!

هنگامى كه به خود آمد- و اين به خود آمدن در عشق‏هاى آميخته به هوس معمولًا مختصرى پس ازآميزش‏هاى جنسى صورت مى‏گيرد- طوفانى از غم و اندوه به خاطر آن چه از دست داده، و كارهايى كه احياناً از او سر زده، در وجود او پيدا مى‏شود.

ندامت وحشتناكى از گذشته، مانند يك كابوس، روى فكر و قلب او سنگينى مى‏كند، امّا متأسفانه غالباً دير شده است و كار از كار گذشته.

ممكن است اين ندامت و بيدارى در گوشه زندان پس از انجام يك جنايت روى دهد، و يا پس از گسستن پيوندهاى اجتماعى و فرار از خانه و زندگى و پدر و مادر و دوستان، و خزيدن در يك گوشه انزوا و يا پس از كشيده شدن به مراكز فساد و اعتيادها و ...

جوانان در برابر اين خطر بزرگ كه مقدمات آن بسيار ساده است و ممكن است از يك نگاه شروع شود (آرى تنها يك نگاه) بايد به هوش باشند، و در همان مراحل نخستين كه قابل كنترل است خود را كنترل كنند و از منطقه خطر دور سازند.

با انتخاب سرگرمى‏هاى سالم، اشتغال تمام وقت به كارهاى متنوع تحصيلى، ورزشى و ... فرد مورد نظر را فراموش كنند از دوستان غافل و منحرفى كه به اين آتش دامن مى‏زنند بپرهيزند و در عواقب اين جريان بينديشند.

آنها بايد اين خلائى كه در گوشه قلبشان براى يك عشق پاك و مقدّسى موجود است براى همسر آينده خود حفظ كنند.

و از اين عشق‏هاى هوس‏آلودى كه گاهى در قيافه مقدّسى خودنمايى مى‏كنند به شدت اجتناب ورزند.

دوستان آنها هم در اين هنگام وظيفه سنگينى به عهده دارند، وظيفه بيدار كردن آنها با روش‏هاى دوستانه و محبّت‏آميز و عاطفى پيش از آن كه حالت پذيرش اندرز از دست برود.

عشق و رؤيا

بسيارى از فرارها، جدايى‏ها و انتحارها ناشى از عدم انطباق تخيّلات عاشقانه پيشين با زندگى واقعى آينده است.

هر جوانى در معرض اين خطر قرار دارد كه روزى گرفتار عشق آتشين نامقدّس و بى‏سرانجامى گردد، و بدون اين كه خودش بخواهد همه چيز حتى هستى خود، و شايد بعضى از بستگان دور و نزديك خود را، بر سر اين كار نهد!

بنابراين بايد همه جوان‏ها- و پدران و مادران- را از اين خطر آگاه ساخت تا بهنگامى كه پيشگيرى امكان دارد اقدام به پيشگيرى كنند.

«عشق» بر خلاف ساير نهال‏ها خيلى زود بزرگ و بارور مى‏گردد و دقيقه‏ها در آن كار سال‏ها را انجام مى‏دهد، و همان طور كه گفتيم گاهى با يك نگاه، در افرادى كه استعداد خاصى براى اين موضوع دارند، بذرى به صورت درخت تنومندى درمى‏آيد، آرى فقط در يك لحظه و با يك نگاه.

همين كيفيت خاص اين پديده روحى، ايجاب مى‏كند كه بيشتر مورد مطالعه قرار گيرد و به خطرات آن كاملًا اهمّيت داده شود، اينك به دنبال بحث گذشته درباره خطرات عشق، خطرات ديگر را مورد بررسى قرار مى‏دهيم.

عشق و خيال!

هيچ چيز مانند عشق خيال‏انگيز نيست.

رابطه ميان اين دو موضوع از دورترين ازمنه تاريخ شناخته شده است.

گرفتاران اين «كمند» دائماً در يك عالم رؤيايى به سر مى‏برند كه همه چيز آن با اين جهان فرق دارد.

مقياس‏هاى آن غير از مقياس‏هاى اين جهان و نمودها و پديده‏هاى آن طورى است كه به گفته خودشان «ديدنى» است نه «گفتنى» و به هر حال، الفاظ و كلماتى كه براى اين زندگى معمولى ساخته شده قادر بر توصيف زندگى عاشقان نيست!

اين همه خيال‏پردازى «شاعران غزل‏سرا» و ريزه‏كارى‏هاى جالب اشعار آن غالباً مديون همين تخيلات عشق‏هاى حقيقى يا مجازى آنهاست.

به اين دليل عاشقان دل‏خسته هنگامى كه در اين عالم رؤيايى فرو مى‏روند پيش خود فكر مى‏كنند اگر روزى به وصال محبوب برسند چه خواهد شد؟ و چه حوادثى روى خواهد داد!؟

لابد زمين‏ها و آسمان‏ها و كهكشان‏ها رنگ ديگرى به خود خواهند گرفت!

يك جهان سرور و شادى، يك عالم شور و نشاط و يك دنيا لذت غير قابل توصيف ناگهان آشكار مى‏شود.

امّا غالباً هنگامى كه به وصال مى‏رسند و كمتر از آن رؤياهاى شيرين اثرى مى‏بينند، همه چيز در حدّ عادى يا كمى بالاتر از حدّ واقعى است، به واقعيّت‏هايى دست مى‏يابند كه اگر چه در حدّ خود قابل ملاحظه‏اند، امّا در برابر آن همه رؤياها صفر هستند، راستى صفر!

در اين موقع وحشتى سر تا پاى آنها را فرا مى‏گيرد.

سردى غم‏انگيزى- به جاى آتش سوزان عشق پيشين- قلب آنها را فشار مى‏دهد. خود را در اين معامله فردى ورشكست شده مى‏بينند. گاهى فكر مى‏كنند اغفال شده‏اند.

و يا فكر مى‏كنند ارواح مرموزى مستقيماً- يا به كمك اغيار و رقيبان و حسودان- به دشمنى با آنها برخاسته‏اند.

چيزى كه تصورش آن همه دل‏انگيز بود پس چرا وجود حقيقيش اين‏چنين كم روح و كم‏رنگ و سرد است؟!

درست حال كسى را پيدا مى‏كند كه روزى تابلوهاى نقاشى دورنماى فوق العاده دل‏انگيز و زيبايى را ببيند و سعى كند با هزار زحمت خود را به آن نزديك كند، امّا همين كه به آن نزديك شد جز يك مشت خطوط ساده و رنگ‏هاى معمولى چيزى نمى‏بيند.

اين‏جاست كه عكس‏العمل‏هاى شديدى از خود نشان مى‏دهند كه درجه شدت آن متناسب با فاصله آن رؤيا با اين واقعيت است: فرار از اين زندگى، جدايى و يا انتحار؟ ... و يا عكس‏العمل‏هاى حاد ديگر.

عشق و توقع‏

عاشقان دل‏سوخته معمولًا گذشت‏هاى بى‏حسابى در راه محبوب خود مى‏كنند و يا اگر گذشتى آن‏چنان نكرده باشند، لااقلّ آمادگى هر گونه گذشت را داشته‏اند.

به همين دليل هنگامى كه آتش عشق فرو نشست جاى خود را به انتظارات و توقع‏هاى عجيب و غريبى خواهد داد، و چون اين انتظارات هرگز برآورده نمى‏شود شروع به ناراحتى مى‏كنند و شكوه و شكايت را سر مى‏دهند و همان است كه زندگى آينده آنان را حتى اگر به يكديگر هم برسند مبدل به جهنم سوزانى خواهد كرد.

عشق و انتقام‏

يكى ديگر از خطرات بزرگ عشق، بيدار شدن حس انتقام شديد و خطرناك به هنگام يأس از وصال و نرسيدن به مقصود است.

تاريخ معاصر و گذشته پر است از صحنه‏هاى خونين‏ قتل‏هاى فجيعى كه به دست عاشقان بى‏قرار اتفاق افتاده، و مقتول هم كسى جز محبوب ديروز نبوده است.

از نظر روانى نكته آن روشن است:

اين عشق سركش با آن قدرت عظيم خود تا زمانى كه اميد ضعيفى براى رسيدن به مقصود وجود دارد او را به پرستش محبوب وا مى‏دارد، امّا همين كه يأس كامل سر تا پاى او را فرا گرفت، چون اين نيروى عظيم ممكن نيست يك مرتبه خاموش شود فوراً تغيير شكل داده به يك نيروى ضربتى شديد (درست مانند توپى كه به شدت به مانعى برخورد كند و به عقب برگردد) تبديل مى‏شود، و همان طورى كه در صورت اميد وصال، همه چيز را در راه رسيدن به محبوب كوچك و قابل تحمّل مى‏ديد، در هنگام يأس نيز از هيچ چيز در راه انتقام از او پروا ندارد، و غالباً تا عكس العمل نشان ندهد آرام نمى‏گيرد، و اگر چنين قدرتى در خود احساس نكند ممكن است واكنش را با انتحار و خودكشى نشان دهد و اين نيز نمونه‏هاى فراوانى دارد، و به اين ترتيب يا از محبوب، و يا از خودش انتقام مى‏گيرد.

اينها گوشه‏اى از خطرات عشق‏هاى آتشين و هوس‏آلود و بى‏سرانجام است.

برگرفته شده ازكتاب مشكلات جنسي جوانان/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار