خطرات عشقهاى قلابي و دروغين
گروه معارف «شبکه خبر دانشجو»، درباره عشق، عظمت و شكوه عشق، و يا جنون و بيمارى عشق، سخن بسيار گفتهاند، و شايد كمتر كلمهاى باشد كه اين همه تعبيرات مختلف و متناقض درباره آن شده باشد.
بعضى از نويسندگان بزرگ گاهى آن را به قدرى بالا بردهاند كه گفتهاند: «عشق افسر زندگى و سعادت جاودانى است». (گوته آلمانى)
و يا به گفته «هزيه» عشق معمار عالم است.
«توماس مان» از اثر معجزهآساى عشق سخن گفته و معتقد است كه: «عشق روح را تواناتر و انسان را زندهدل نگه مىدارد».
عدّهاى از فلاسفه بزرگ شرق، پا را از اين هم فراتر نهاده و عقيده دارند: «هر حركت و جنبشى در جهان است ناشى از يك نوع (عشق) مىباشد، حتى حركات افلاك و كرات عالم بالا»!
و البتّه اگر اين كلمه را به معناى وسيع خود- يعنى هر نوع كشش و جاذبه فوقالعاده- تفسير كنيم بايد گفتار آنها را تأييد كرد، چه جاذبهاى از جاذبه عمومى نيرومندتر و بنابراين چه عشقى از آن آتشينتر؟!
در برابر اين همه تعبيرات و تفسيرهاى جالب، عدهاى ديگر از نويسندگان و فلاسفه، زنندهترين حملات و اتهامات را نثار «عشق» كرده و آن را تا سرحدّ يك بيمارى نفرتانگيز تحقير نمودهاند.
يكى از نويسندگان معروف شرق گويد: «عشق مانند سل و سرطان و نقرس، بيمارى مزمنى است كه آدم عاقل بايد از آن فرار كند»! «عشوهگرىهاى شامپانى عشق است»!
بعضى ديگر همچون «كوپرنيك» دانشمند معروف فلكى كه خواسته است در تحقير خود، جانب عشق را كمى نگه دارد گفته است: «عشق را اگر يك نوع جنون ندانيم لا اقلّ عصارهاى از مغزهاى ناتوان است»!
بالاخره بعضى هم مانند «كارلايل» بىپروا به عشق تاخته و معتقد است: يك ضرب المثل خارجى نيز مىگويد: «عشق تنها يك نوع جنون نيست بلكه تركيبى است از چند نوع جنون!».
اين تفسيرهاى فوق العاده ضد و نقيض را آن هم درباره كلمهاى كه از متداولترين كلمات در ادبيات و شعر، و حتى سخنان روزمره است، نبايد حمل بر تناقض در قضاوت در مورد يك واقعيت معين دانست بلكه اين اختلاف، در واقع، از اختلاف در زوايه ديد قضاوت كنندگان سرچشمه مىگيرد.
يعنى هر يك از اين نويسندگان و دانشمندان در واقع يكى از چهرههاى عشق را كه شايد در زندگى خود بيشتر با آن مواجه بوده است مورد بحث قرار داده، در اين صورت بايد اعتراف كرد كه:
اگر منظور از عشق يك كشش و جاذبه نيرومند و خارقالعاده ميان دو انسان، يا به طور كلى دو موجود (اعم از انسان، حيوان، گياه و موجود بىجان) در مسير يك هدف عالى بوده باشد چه از آن بالاتر تصوّر مىشود؟!
زيرا قدرت خلاقيّت آن به قدرى عجيب است كه مىتواند هر مانعى را تحتالشعاع خود قرار مىدهد و به سرعت همه موانع را در مسير تكامل پشت سر بگذارد.
تمام تحسينهايى كه از عشق شده به خاطر همين خلاقيّت و نيروى عظيم و بى نظير آن است، چنان كه مىدانيم بسيارى از عالىترين شاهكارهاى ادبى معمارى، و هنرى به معناى واقعى تحت چنين جاذبهاى به وجود آمده است.
امّا اگر منظور از عشق جاذبه و كشش نيرومندى باشد كه دو انسان را به گناه، آلودگى، و سقوط در لجنزار عصيان و فحشا بكشاند هر چه در مذمت آن گفته شود كم است، زيرا لكههاى ننگ آن، چنان پررنگ و ثابت است كه به اين آسانى پاك شدنى نيست!
و اگر منظور آن جاذبه ديوانه كنندهاى باشد كه عقل را به كلى ويران كرده، از كار مىاندازد، و انسان بر اثر آن دست به هر كار جنونآميزى مىزند هر چه درباره تحقير آن نيز گفته شود بجاست.
و به گفته «استاندال» نويسنده فرانسوى: «در قضاياى مربوط به عشق فاصله ميان پاكى و خطا فقط يك بوسه است!».
خلاصه عشق از دريچههاى ديد مختلف، چهرههاى فوقالعاده گوناگون دارد. بنابراين هم ستايشهاى آن و هم تحقيرهاى آن هر دو بجاست.
در زير لفافه شاعرانه «عشق»
موضوعى كه در اينجا توجّه به آن براى همه جوانان پاكدل نهايت ضرورت را دارد اين است كه امروز در زير لفافه زيبا و شاعرانه «عشق» چه جنايتها و تبهكارىها كه نمىشود، و چه آلودگىها كه به نام عشق مقدّس انجام نمىگردد؟!
هر آلوده دامن هوسباز و شهوترانى خود را در لباس عاشق صادق كه به اصطلاح «گواهش دل چاك چاك اوست» و در دستش «جز اين سند پاره پاره نيست»! جا مىزند.
هر فريبكار دو روى ديو صفت كه نظرى جز اشباع شهوات سركش حيوانى خود ندارد در زير همين «ستار» و با استفاده از شاخ و برگها و توصيفهاى شاعرانه همين «كلمه» به مقاصد شوم شيطانى خود جامه عمل مىپوشاند و به همين دليل پس از آن كه اهداف كثيف او صورت گرفت، ماسك از چهره واقعى او برداشته مىشود، آنچه را گفته بود همه و همه را فراموش مىكند، درست مانند ظرف بزرگ آبى كه يك مرتبه آن را وارونه كنند قطرهاى از آن عواطف پاك و عشقهاى آتشين و سوزان باقى نمىماند، و اثرى از آن قلب لبريز از محبّت، و چشمهاى بيمار از بيمارى عشق، و هزاران ادعاى ديگر ديده نمىشود.
آنگاه معشوق فريب خورده و پشيمان مىماند با يك دنيا اندوه و حسرت و غم!
جوانان بايد شديداً و با دقّت هر چه بيشتر مراقب اين «مدعيان دروغين عشق» باشند. اين مدعيانى كه سرمايهاى جز دروغ و فريب و خدعه ندارند و چه بسا قلب مملوّ از عشق سوزان خود را در آنِ واحد در چندين جا گرو گذاشتهاند!، و با هزار تزوير و نيرنگ همه جا خود را عاشقى صادق و يكهشناس! قلمداد نمودهاند.
بايد توجّه داشته باشند، كه از اين قماش افراد در محيط امروز، بسيار زيادند، همينها هستند كه گاه وقاحت را به جايى مىرسانند كه مثلًا نامه واحد مملوّ از دروغها را كپيه كرده، در آن واحد براى چند دختر مىفرستند و در همه جا لباس «عشق مقدّس» بر تن كرده تمام قامت خود را در آن فرو بردهاند، ولى در زير اين نام هزار گونه جنايت مرتكب مىشوند.
نه تنها دختران جوان بلكه پسران نيز بايد مراقب اين دامهاى گوناگون كه به نام «عشق پاك» بر سر راه آنها نهاده مىشود باشند، دامهايى كه پس از افتادن در آن غالباً رهايى وجود ندارد، و كفاره يك لحظه غفلت، و خوشبينى بيجا، و تسليم الفاظ رياكارانه توخالى شدن را گاهى در يك عمر هم نمىتوان داد.
مخصوصاً كسانى كه از نظر «محبّت» كمبودى دارند و در «محروميت» به سر بردهاند، خيلى زود تسليم اين اظهار عشقها و محبّتها مىشوند، و همين محروميتها سبب مىگردد كه زود فريب بخورند و به دام افتند، اينها بايد بيش از ديگران مراقب باشند.
خطرات عشق
گفتيم «عشق» به معناى «يك كشش و جاذبه فوقالعاده نيرومند» ميان دو انسان، يا دو موجود به طور كلى، در راه رسيدن به يك هدف پاك، يكى از عالىترين تجليّات روح انسانى، و از پرشكوهترين شاهكارهاى آفرينش است.
اگر زيربناى ازدواج دو همسر بر چنين علاقهاى، باشد علاقهاى ريشهدار و واقعى، نه دروغين و سطحى، مسلّماً چنين بنايى بسيار استوار خواهد ماند، و در حالى كه «خللپذير بود و هر بنا كه مىبينى» اين چنين بنايى كه بناى محبّت و عشق پاك است خالى از خلل مىباشد، و چنين ازدواجهايى پرثمر، مفيد، قابل اطمينان، و آرامبخش خواهد بود.
ولى اين، غير از عشقهاى دروغين و قلابى است كه غالباً بى اندازه به ظاهر آتشين و سوزان هم هستند!، و غير از هوسهاى زودگذرى است كه نقطه نهايى هدف كامجويىهاى نامشروع و بى قيد و شرط و سپس به گوشهاى خزيدن و همه چيز را فراموش كردن مىباشد، و معمولًا به جاى عشقهاى پاك و مقدّس قالب زده مىشود.
در همان عشقها و علاقههاى پاك واقعى هم خطرات بزرگى هست كه هرگز نبايد آنها را از نظر دور داشت:
نخستين خطر
محبّتهاى عادى تا چه رسد به علاقههاى شديد و فوقالعاده اثر «عيبپوشى» و پردهافكنى عجيبى دارند.
يعنى اگر فى المثل انسان دو چشم داشته باشد يكى چشم «رضا» و ديگر چشم «نفرت» چشم دوّم به هنگام عشق به كلى بسته مىشود كه حتى بدترين «عيوب» را- با توجيه و تفسيرهاى عجيب و شگفتآورى- بهترين «حسن» معرفى مىكند.
تا آنجا كه اگر كسى كمترين پند و اندرزى به اين «عاشقان بيقرار» بدهد با واكنش شديدى روبهرو مىشود، كينه او را به دل مىگيرند و چنين مىپندارند كه او انگيزهاى جز دشمنى، حسد، تنگ چشمى و ... ندارد، لذا با او به ستيزه بر مىخيزند.
چنين كسانى كه در كوران عشق شديدى قرار گرفتهاند معمولًا پيش خود فكر مىكنند در پرتو اين عشق دركى پيدا كردهاند كه ساير مردم از آن محرومند و اگر مردم قضاوتى مىكنند، و پندى مىدهند، همه معلول بىاطلاعى و عدم درك صحيح، و ارزيابىهاى غلط آنان نسبت به واقعيات اين زندگى است (اگر بر ديده مجنوننشينى- به جز نيكويى ليلى نبينى) اينجاست كه نصيحت به چنين عاشقى هيچ سودى ندارد، بلكه گاهى فوقالعاده خطرناك است.
امّا هنگامى كه اين گونه «عشقهاى آتشين» ولى بىپايه، با آميزش جنسى خاموش شد يكباره پردهها كنار مىرود و چشم واقعبينى باز مىشود عاشق بىقرار مثل اين كه از يك خواب عميق و لذتبخش طولانى بيدار شده باشد، احساس مىكند از عالم خيالانگيزى گام در يك جهان واقعى گذارده است.
ارزشها، همه جابهجا شده، موجودات رنگ ديگرى به خود گرفته، همه چيز قيافه دلپذير و خالى از نقص و عيب سابق را از دست دادهاند!
در اين هنگام چه بسا ندامت و افسردگى غير قابل توصيفى سايه شوم و سنگين خود را بر روى او مىاندازد، ظلمت و تاريكى خفقانآورى سراسر روح او را مىپوشاند. و گاه فاصله ميان اين دو حالت به اندازهاى زياد است كه تمام زندگى او در ميان آن دفن مىشود، و از وحشت دست به انتحار مىزند!
گرچه جلوگيرى از اين حالت و عوارض آن كار آسانى نيست، و عاشق بىقرار و كسانى كه همدرس او هستند تمام اوراق را شستهاند «كه درس عشق در دفتر نباشد» و به همين دليل استدلالات عقلى سودى به حال آنها نمىدهد، چه اين كه آنها در آن حال، منطقى غير از منطق سايرين پيدا مىكنند، و فاصله ميان عالم آنها و عالم ديگران به قدرى زياد مىشود كه اصولًا زبان مشتركى كه با آن بتوان با ديگران تفاهم كنند ميان آنها و سايرين وجود ندارد!
آنها تنها با زبان عشق سر و كار دارند و ديگران با زبان منطق و عقل و ميان اين دو بى اندازه فاصله است.
ولى علاقهمندان و دوستان چنين اشخاصى كه متوجه اشتباه دوست و رفيق خود هستند بايد از طرق روانى و با نهايت ظرافت و دقّت، بدون اين كه احساسات آنها را- كه جريحهدار ساختنش خطرناك است- جريحهدار سازند آهسته در آنها نفوذ كنند، و مسائل را به طور غير مستقيم با آنها طرح نمايند.
واقعيات و اشكالات و اشتباهات آنها را غالباً به صورت «سؤال» بازگو كنند، و اجازه دهند كه عاشق بىقرار كه گرفتار اشتباه در عشق خود شده، راهى را كه رفته آهسته آهسته با پاى خود باز گردد، و چنين تصوّر كند كه خودش واقعيات را درك كرده، و به اشتباهات خويش واقف شده و صددرصد به اراده خود باز مىگردد نه اين كه ديگرى به او الهام كرده است.
خود جوانان در حالات عادى نيز بايد امكان اين خطر بزرگ را به خود تلقين كنند تا در ناخودآگاه آنها بطور قاطع قرار گيرد، و از آنجا كه امواج نيرومند ناخودآگاه حتى در چنان حالت بحرانى كه منطق و دستگاه خود آگاه به كلى تعطيل مىشود، از اثر نمىافتد، مىتواند كمك قابل ملاحظهاى به چنين افراد كند و آنها را از اين گونه خطرات عشق تا حدود زيادى باز رهاند.
جوانان بايد به خود تلقين كنند كه هميشه براى گفته ديگران (افراد فهميده و آگاه و جهانديده) ارزش قائل شوند و در اين مسائل روى آن تكيه نمايند.
موافقتهاى ضمنى با چنين عاشقان بىقرار و شمردن نقاط قوت محبوب آنها، و اعتراف به اين نكته كه آنها در تشخيص خود صد در صد در اشتباه نيستند اثر عميقى در جلب اعتماد آنها به گوينده و احترام به افكار او، و توجه به نصايح او خواهد داشت.
بايد توجه داشت تحقير و سرزنش چنين افرادى اثر بسيار نامطلوبى دارد و بايد به شدت از آن احتراز جست بعلاوه از جوانمردى و انصاف هم دور است كه چنين افرادى را كه در چنان كوران داغ و خطرناكى افتادهاند ملامت و سرزنش نمود.
عشق سركش! «عشق» از اوّل سركش و خونى بود ...
«سركشى عشق» هميشه ميان نويسندگان و شعرا معروف بوده است.
عشق- مخصوصاً اگر آتشين باشد- (و شايد غير آتشينش را نتوان عشق ناميد) هيچ حدّ و مرزى را به رسميت نمىشناسد.
قيود اجتماعى را در هم مىكوبد.
مسائل اخلاقى را به بازى مىگيرد.
با مصلحتانديشى و پند و اندرز ابداً سازگار نيست.
و شايد به همين سبب گفته مىشود: «هنگامى كه عشق از يك در وارد شد عقل از در ديگر فرار مىكند»!
حديث «عشق» و «عقل» و تضاد اين دو تازگى ندارد و غالباً آن را در آثار ادبى ديدهايم.
و اگر مشاهده مىكنيم كارلايل فيلسوف معروف انگليسى بىپروا به عشق مىتازد، و آن را يك نوع جنون، و يا «تركيبى از چند جنون» مىداند، از همين رهگذر است.
و الا عظمت و شكوه عشق در صورتى كه به عنوان يك عامل نيرومند و خلّاق در مسير صحيح و مشروع به كار گرفته شود قابل انكار نيست.
و باز از همين رهگذر است كه از قديم «عاشقى» را با «رسوايى» قرين دانستهاند، و داستانها از رسوايى «عاشقان دلخسته» در ميان مردم ديروز و امروز بر سر زبانهاست.
تا آنجا كه شاعر شيرينزبان «فروغى بسطامى» مىگويد:
رسواى عالمى شدم از شور عاشقى ترسم خدا نكرده كه رسوا كنم تو را!
بد نيست در اين جا كمى به عوامل روانى اين موضوع بپردازيم و سرچشمه اين حالت خاص روانى را كه از لوازم عشق است پيدا كنيم:
عشق همچون آتشى است كه سراسر وجود عاشق بىقرار را شعلهور ساخته و همه را به رنگ آتش، يعنى به رنگ خود، درمىآورد، گويا تمام نيروهاى وجود او به يك نيرو تبديل مىگردد و آن نيروى عشق است.
و در واقع قدرتنمايى عشق هم به خاطر همين بسيج عمومى نيروها، و تمركز آن در يك نقطه مىباشد. نيروهاى گوناگون عقلانى، عاطفى، و غريزى انسان كه از درون وجود انسان سرچشمه مىگيرد بسان شعبههاى يك رودخانه عظيم است كه بر حسب نيازمندىهاى سرزمينهاى مختلف در جوىهايى به راه مىافتد، بديهى است اگر تمام اين شعبهها را در يك مسير، متراكم كنيم، هم بقيه زمينها مىخشكد و هم اين يكى طغيان مىكند!
روى همين جهت است كه «عاشق دل سوخته» هيچ فكر و احساس ديگرى جز همين احساس داغ و سوزان عشق ندارد.
سخنش هميشه درباره محبوب است.
ميل دارد در هر مجلس و محفلى نيز از او سخن بگويند.
او با تمام ذرات وجود خود معشوق را مىجويد و هر حادثهاى با كمترين مناسبتى به صورت يك تداعى معانى نيرومند او را با معشوقش مرتبط مىسازد.
در لابهلاى زمزمه بادها، جريان نسيم، حركت آب رودخانه، تكان خوردن برگها، حركت پرندگان، آواى مرغان و رفت و آمد آدميان، هم او را مىبيند، و از او سخن مىشنود.
و مرحله خطرناك از همينجا شروع مىشود، زيرا در اين موقع عشق هيچگونه كنترلى را نمىپذيرد، و وجود عاشق مانند شهر بىدفاعى در برابر يك سپاه نيرومند غارتگر به سرعت و به تمام معنا تسليم مىگردد، و زمام تمام وجود خود را به دست عشق مىسپارد.
دوست رشتهاى در گردنش مىافكند، «مىبرد هر جا كه خاطرهخواه اوست» خواه «كعبه» باشد يا «دير»!
در اين هنگام اگر افراد دلسوزى به يارى او نشتابند و او را به مسير صحيح و مشروعى رهبرى نكنند دست به هر كارى مىزند، زيرا همه چيز- جز وصال معشوق- براى او بى تفاوت است، بدنامى و خوشنامى، گناه و پاكى و ... همه يكسان مىگردد.
نه به فردا مىانديشد، نه به آبروى خود و دوستان و بستگان، و نه به قيود و رسوم اجتماعى و اخلاقى.
البتّه او در اين حال بدون اين كه «سوء نيتى» داشته باشد، ناخودآگاه به همه چيز كشانده مىشود و گاهى حاصل يك عمر گذشته، با تمام محصول آينده را در همين معامله از دست مىدهد!
هنگامى كه به خود آمد- و اين به خود آمدن در عشقهاى آميخته به هوس معمولًا مختصرى پس ازآميزشهاى جنسى صورت مىگيرد- طوفانى از غم و اندوه به خاطر آن چه از دست داده، و كارهايى كه احياناً از او سر زده، در وجود او پيدا مىشود.
ندامت وحشتناكى از گذشته، مانند يك كابوس، روى فكر و قلب او سنگينى مىكند، امّا متأسفانه غالباً دير شده است و كار از كار گذشته.
ممكن است اين ندامت و بيدارى در گوشه زندان پس از انجام يك جنايت روى دهد، و يا پس از گسستن پيوندهاى اجتماعى و فرار از خانه و زندگى و پدر و مادر و دوستان، و خزيدن در يك گوشه انزوا و يا پس از كشيده شدن به مراكز فساد و اعتيادها و ...
جوانان در برابر اين خطر بزرگ كه مقدمات آن بسيار ساده است و ممكن است از يك نگاه شروع شود (آرى تنها يك نگاه) بايد به هوش باشند، و در همان مراحل نخستين كه قابل كنترل است خود را كنترل كنند و از منطقه خطر دور سازند.
با انتخاب سرگرمىهاى سالم، اشتغال تمام وقت به كارهاى متنوع تحصيلى، ورزشى و ... فرد مورد نظر را فراموش كنند از دوستان غافل و منحرفى كه به اين آتش دامن مىزنند بپرهيزند و در عواقب اين جريان بينديشند.
آنها بايد اين خلائى كه در گوشه قلبشان براى يك عشق پاك و مقدّسى موجود است براى همسر آينده خود حفظ كنند.
و از اين عشقهاى هوسآلودى كه گاهى در قيافه مقدّسى خودنمايى مىكنند به شدت اجتناب ورزند.
دوستان آنها هم در اين هنگام وظيفه سنگينى به عهده دارند، وظيفه بيدار كردن آنها با روشهاى دوستانه و محبّتآميز و عاطفى پيش از آن كه حالت پذيرش اندرز از دست برود.
عشق و رؤيا
بسيارى از فرارها، جدايىها و انتحارها ناشى از عدم انطباق تخيّلات عاشقانه پيشين با زندگى واقعى آينده است.
هر جوانى در معرض اين خطر قرار دارد كه روزى گرفتار عشق آتشين نامقدّس و بىسرانجامى گردد، و بدون اين كه خودش بخواهد همه چيز حتى هستى خود، و شايد بعضى از بستگان دور و نزديك خود را، بر سر اين كار نهد!
بنابراين بايد همه جوانها- و پدران و مادران- را از اين خطر آگاه ساخت تا بهنگامى كه پيشگيرى امكان دارد اقدام به پيشگيرى كنند.
«عشق» بر خلاف ساير نهالها خيلى زود بزرگ و بارور مىگردد و دقيقهها در آن كار سالها را انجام مىدهد، و همان طور كه گفتيم گاهى با يك نگاه، در افرادى كه استعداد خاصى براى اين موضوع دارند، بذرى به صورت درخت تنومندى درمىآيد، آرى فقط در يك لحظه و با يك نگاه.
همين كيفيت خاص اين پديده روحى، ايجاب مىكند كه بيشتر مورد مطالعه قرار گيرد و به خطرات آن كاملًا اهمّيت داده شود، اينك به دنبال بحث گذشته درباره خطرات عشق، خطرات ديگر را مورد بررسى قرار مىدهيم.
عشق و خيال!
هيچ چيز مانند عشق خيالانگيز نيست.
رابطه ميان اين دو موضوع از دورترين ازمنه تاريخ شناخته شده است.
گرفتاران اين «كمند» دائماً در يك عالم رؤيايى به سر مىبرند كه همه چيز آن با اين جهان فرق دارد.
مقياسهاى آن غير از مقياسهاى اين جهان و نمودها و پديدههاى آن طورى است كه به گفته خودشان «ديدنى» است نه «گفتنى» و به هر حال، الفاظ و كلماتى كه براى اين زندگى معمولى ساخته شده قادر بر توصيف زندگى عاشقان نيست!
اين همه خيالپردازى «شاعران غزلسرا» و ريزهكارىهاى جالب اشعار آن غالباً مديون همين تخيلات عشقهاى حقيقى يا مجازى آنهاست.
به اين دليل عاشقان دلخسته هنگامى كه در اين عالم رؤيايى فرو مىروند پيش خود فكر مىكنند اگر روزى به وصال محبوب برسند چه خواهد شد؟ و چه حوادثى روى خواهد داد!؟
لابد زمينها و آسمانها و كهكشانها رنگ ديگرى به خود خواهند گرفت!
يك جهان سرور و شادى، يك عالم شور و نشاط و يك دنيا لذت غير قابل توصيف ناگهان آشكار مىشود.
امّا غالباً هنگامى كه به وصال مىرسند و كمتر از آن رؤياهاى شيرين اثرى مىبينند، همه چيز در حدّ عادى يا كمى بالاتر از حدّ واقعى است، به واقعيّتهايى دست مىيابند كه اگر چه در حدّ خود قابل ملاحظهاند، امّا در برابر آن همه رؤياها صفر هستند، راستى صفر!
در اين موقع وحشتى سر تا پاى آنها را فرا مىگيرد.
سردى غمانگيزى- به جاى آتش سوزان عشق پيشين- قلب آنها را فشار مىدهد. خود را در اين معامله فردى ورشكست شده مىبينند. گاهى فكر مىكنند اغفال شدهاند.
و يا فكر مىكنند ارواح مرموزى مستقيماً- يا به كمك اغيار و رقيبان و حسودان- به دشمنى با آنها برخاستهاند.
چيزى كه تصورش آن همه دلانگيز بود پس چرا وجود حقيقيش اينچنين كم روح و كمرنگ و سرد است؟!
درست حال كسى را پيدا مىكند كه روزى تابلوهاى نقاشى دورنماى فوق العاده دلانگيز و زيبايى را ببيند و سعى كند با هزار زحمت خود را به آن نزديك كند، امّا همين كه به آن نزديك شد جز يك مشت خطوط ساده و رنگهاى معمولى چيزى نمىبيند.
اينجاست كه عكسالعملهاى شديدى از خود نشان مىدهند كه درجه شدت آن متناسب با فاصله آن رؤيا با اين واقعيت است: فرار از اين زندگى، جدايى و يا انتحار؟ ... و يا عكسالعملهاى حاد ديگر.
عشق و توقع
عاشقان دلسوخته معمولًا گذشتهاى بىحسابى در راه محبوب خود مىكنند و يا اگر گذشتى آنچنان نكرده باشند، لااقلّ آمادگى هر گونه گذشت را داشتهاند.
به همين دليل هنگامى كه آتش عشق فرو نشست جاى خود را به انتظارات و توقعهاى عجيب و غريبى خواهد داد، و چون اين انتظارات هرگز برآورده نمىشود شروع به ناراحتى مىكنند و شكوه و شكايت را سر مىدهند و همان است كه زندگى آينده آنان را حتى اگر به يكديگر هم برسند مبدل به جهنم سوزانى خواهد كرد.
عشق و انتقام
يكى ديگر از خطرات بزرگ عشق، بيدار شدن حس انتقام شديد و خطرناك به هنگام يأس از وصال و نرسيدن به مقصود است.
تاريخ معاصر و گذشته پر است از صحنههاى خونين قتلهاى فجيعى كه به دست عاشقان بىقرار اتفاق افتاده، و مقتول هم كسى جز محبوب ديروز نبوده است.
از نظر روانى نكته آن روشن است:
اين عشق سركش با آن قدرت عظيم خود تا زمانى كه اميد ضعيفى براى رسيدن به مقصود وجود دارد او را به پرستش محبوب وا مىدارد، امّا همين كه يأس كامل سر تا پاى او را فرا گرفت، چون اين نيروى عظيم ممكن نيست يك مرتبه خاموش شود فوراً تغيير شكل داده به يك نيروى ضربتى شديد (درست مانند توپى كه به شدت به مانعى برخورد كند و به عقب برگردد) تبديل مىشود، و همان طورى كه در صورت اميد وصال، همه چيز را در راه رسيدن به محبوب كوچك و قابل تحمّل مىديد، در هنگام يأس نيز از هيچ چيز در راه انتقام از او پروا ندارد، و غالباً تا عكس العمل نشان ندهد آرام نمىگيرد، و اگر چنين قدرتى در خود احساس نكند ممكن است واكنش را با انتحار و خودكشى نشان دهد و اين نيز نمونههاى فراوانى دارد، و به اين ترتيب يا از محبوب، و يا از خودش انتقام مىگيرد.
اينها گوشهاى از خطرات عشقهاى آتشين و هوسآلود و بىسرانجام است.
برگرفته شده ازكتاب مشكلات جنسي جوانان/انتهاي پيام/