يادگاري از دانشجويان ورودي جديد رشته عمران
کد خبر:۸۳۰۱۵
حواشي يك اردوي جهادي

يادگاري از دانشجويان ورودي جديد رشته عمران

نمي دانم بچه هاي روستاي سامله بعدا از گروهي که از دانشگاه تهران و علوم پزشکي تهران آمده بودند تا برايشان مسجد بسازند چه ذهنيتي پيدا مي کنند و در دفترهاي خاطراتشان از آنهايي که دو هفته در روستايشان ميهمان بودند چه مي نويسند.

به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبكه خبر دانشجو»، در مطلبي از سايت بسيج دانشجوئي دانشگاه تهران و علوم پزشكي تهران آمده است: 

تصميم داشتم بروم مشهد. ولي از طرفي دوست داشتم در اردوي جهادي که در دانشگاه تهران به اردوي خدمت رساني موسوم است شرکت کنم. وقتي دوشنبه از مهدي شنيدم که دارند اين سه چهار روز آخر را ميروند پيش بچه ها، عزم خود را جزم کردم تا آنان را همراهي کنم.

 ***

مهدي گفت فردا ظهر مرکز باش ضمنا 7500 تومان همراه خود بياور! جهت بليط اتوبوس. نهار هم مهمان منيد. وقتي مرکز رسيدم ديدم غير از من و مهدي، کوروش، وحيد، عليرضا و ميثم هم هستند. بدون احتساب راننده جمعا مي شديم 6 نفر. پس بايد 5 نفر عقب مي نشستند!

5 نفر عقب نشستيم. من، وحيد، کوروش، ميثم و عليرضا! در راه، مهدي همواره از اين مي گفت که بالاخره بايد به قانون عمل کرد و من مجبور شدم جلو بنشينم! من بين کوروش و وحيد که حقا دو وزنه قابل توجه هستند ساندويچ شده بودم. وحيد چند دقيقه يک بار مي گفت پايت را تکان بده تا فلج نشود! به پليس که مي رسيديم با احتياط عبور مي کرديم. ولي گويا طبق قوانين راهنمايي و رانندگي تنها تعداد سرنشين جلو اهميت دارد! و وحيد از اين مي گفت که بستن کمربند براي سرنشينان عقب هم اجباري شده است!

در ترمينال غرب با اضافه شدن علي شديم هفت نفر. ساعت 2:20 دقيقه از ترمينال حرکت کرديم. صداي بوق پيامک موبايل ها يکي درميان به گوش مي رسيد که خبر از درگيري هاي لبنان و اسراييل مي دادند. مهدي مي گفت همگي به گروه عمران مي پيونديم. بايد تا آخر اردو سقف مسجد يک روستا زده شود و ما براي کمک به بچه ها مي رويم. وحيد گفت آقا شما گفتيد روزهاي آخر براي نظارت و سرکشي به اردو مي رويم و نه عملگي! من اعتراض دارم! حوالي غروب به سنقر رسيديم. با پرس و جو، آدرس مسجدي را گرفتيم که بعدا فهميديم مسجد جامع سنقر است. پس از اقامه نماز حرکت کرديم. در مسير رفتن به مسجد اکثر مغازه ها باز بودند در صورتي که در مسير بازگشت اکثرا بسته بودند. ساعت حدود 10 شب بود و مي توانستي بدون هيچ گونه دردسري از وسط خيابان ها عبور کني بدون آن که نگران تصادف با وسيله نقليه اي باشي. اتفاقي که در اين ساعت در تهران تقريبا غيرممکن مي نمايد.

يکي از بچه ها تعريف مي کرد: "استادي داريم که تکيه کلامش استنفورد و آکسفورده. از ما خواست تا نسخه اي از نشريه اي رو که کار کرديم تا به ورودي هاي جديد داده شود به او هم بدهيم، خيلي جدي داشت مي گفت نشرياتتان را به اساتيد هم بدهيد تا ببينند و نظر بدهند تا سطح شما هم بالا بره،... بشيد در حد بسيج استنفورد و آکسفورد!"

پس از جستجوي بسيار، ايستگاه ماشين هاي روستاي لنجاب را پيدا کرديم. تنها يک ميني بوس در آنجا پارک کرده بود. لنجاب نمي رفت. داشتيم سر قيمت چانه ميزديم که ناگهان پرسيد غريبيد؟ گفتيم بله. گفت سوار شويد و ديگر حاضر نشد در مورد قيمت صحبت کند. وقتي هم رسيديم گفت هرچه مي خواهيد بدهيد.

مهدي با راننده هم صحبت شده بود. در ميانه راه ديديم که راننده، فرمان ماشين را کج کرد و از منتهااليه سمت چپ جاده حرکت کرد. با تعجب از او پرسيديم چه شده است؟ ترمز کرد و چندمتري عقب عقب رفت. با لهجه غليظ کردي گفت "بذار ببينم کُشتَمَش!" بعد از جانوراني گفت که روغن‌شان ارزشمند است و براي درد کمر و دردهاي ديگر خيلي خوب است. اسمش را نمي دانست وقتي آن حيوان خونين که وسط آسفالت پهن شده بود را ديديم، تازه فهميديم قضيه از چه قرار است. گفت:" اسمش تو فارسي بذار ببينم چيه." گفتم "سنجاب". گفت" آره همينه." راننده از ماشين پياده شده و حيوان را از دم گفت و عقب ماشين انداخت. سکوتي معنادار بر ما حاکم شده بود. وقتي سوار شد گفت هر سه چهار گرم از اين روغن‌ها 10-20 هزار تومن ارزش داره. پرسيدم هر سنجاب چه قدر روغن ميدهد؟ گفت 200-250 گرم. حال همه مان گرفته شده بود. ولي اين جمله راننده تا آخر اردو تکيه کلام بچه ها شده بود،"بذار ببينم کُشتَمَش!"

به روستا که رسيديم، مدرسه محل اسکانمان را ديديم. دو ساختمان که يکي کلاس بود و ديگري خوابگاه. دبيرستان 6 کلاسه پيامبر اعظم(ص). مدرسه اي نوساز و تميز که به نظر نمي رسيد بيش از يکي دو سال از بازسازي آن بگذرد. مدرسه خالي بود. بچه ها براي برگزاري مراسم يادواره شهدا به مسجد يکي از روستاها رفته بودند.

شب، شام سيب زميني و تخم مرغ بود. چه استقبال باشکوهي! پس از شام در نمازخانه، نمايش "سنقرنامه" به راه بود. مستندي چند دقيقه اي که توسط معاونت فرهنگي اردو تهيه مي گشت و از فيلمها و عکسهاي فعاليت بچه ها در آن روز ساخته مي شد و بيشتر فضاي طنز داشت. مهدي روي مقوايي که به ديوار نصب کرده بودند و رويش نوشته شده بود "هرچه مي خواهد دل تنگت بنويس" نوشت "يا سيدالساجدين" و در جواب يکي از بچه ها که دليل را جويا شد برايمان توضيح داد که هر دوره طرح خدمت رساني به مناطق محروم بسيج دانشجويي دانشگاه تهران و علوم پزشکي تهران به نام يکي از ائمه متبرک است و اين يکي به نام حضرت سجاد(ع).

سحر، نماز جماعت صبح و دعاي عهد هم به راه بود. اذان هم همان اذان آشناي دانشگاهمان: اذان انتظار روح الله کاظم زاده. صبح بچه ها را به شيوه هاي مختلف براي خواب بيدار مي کردند. ميثم به اتاق ما آمد. يکي از بچه ها هنوز خواب بود. با چيزي کف پاي او کشيد تا طرف از خواب بپرد. آن بنده خدا هم که پايش تکان مي خورد اما از جايش تکان نمي خورد. ميثم گفت: "اين پاش تحريک ميشه اما به مغزش نمي رسه!"

صبحانه نان و حلواشکري و چاي بود. خيلي از بچه ها آن شب را با 3-4 ساعت خواب سپري کرده بودند. ما که طبق قرار قبلي بايد به تيم عمران مي رفتيم بدون هيچ بحثي سوار نيساني که بچه ها را پشت آن سوار مي کردند و به روستاي سامله –محل ساخت مسجد- مي بردند، شديم. بخشي از راه، آسفالت و بخش ديگر آن خاکي بود و باعث مي شد همان ابتداي کار روي سرو صورت همه خاک بنشيند. همان ابتدا، صحنه کل کل و مجادله بچه هاي قديمي که اين 12 روز را در منطقه کار مي کردند و بچه هاي جديدالورود آغاز شد. يک گروه از سابقه و کار طاقت فرسايي که انجام داده بودند مي گفتند و اين که چه لباس هايي که در اين راه پاره نکرده بودند و چه زخم هايي که بر نداشته بودند و گروه ديگر از کم کاري آنان مي گفت و اينکه آمده اند تا کار را تمام کنند! اوج اين بحث ها هم بين حيدري –معروف به مهندس، که مسئول گروه عمران هم بود- و وحيد بود که تا بعد از ظهر ادامه داشت.

پروژه اي که بايد کار مي شد تکميل سقف مسجد روستاي سامله بود. نام مسجد، مسجد حضرت فاطمه زهرا(س) بود. وقتي به محل رسيديم بچه هاي قبلي رفتند سراغ کارشان و مهندس هم به جديدالورودهاي عمران اولين ماموريت خطيرشان را ابلاغ کرد: تخليه سنگ هاي يکي از چاله هاي مقابل مسجد. سنگ هاي بزرگ، سنگين و تيزي که در آوردن آنها باعث خستگي بسيار و زخم شدن دست بچه هاي تازه وارد شد تا در اين ابتداي کار حساب کار دستشان بيايد و ببينند که چند مرده حلاجند و کري هايي که خواندند را از نظر بگذرانند. اين چاله بين دو ديوار قرار داشت که اين ديوارها در واقع ديوار دو اتاق بود. مي گفتند که يکي از اين اتاق ها قرار بود دستشويي برادران شود و ديگري غسالخانه!

در نزديکي محل کار، چشمه اي قرار داشت که اهالي روستا تمام نياز خود براي آب را از قبيل آب شرب، شست و شوي لباس و ظروف و خيساندن نخود –که يکي از دو محصول عمده منطقه در کنار گندم بود- و نيز سيراب نمودن دامهايشان را از آن تامين مي نمودند. زنان روستايي براي شستن ظرف و لباس مجبور بودند کنار چشمه بيايند. از صبح تا عصر هر وقت بچه ها براي برداشتن آب کنار چشمه مي رفتند چند زن روستايي در آنجا مشغول شستن بودند. يا الله مي‌گفتند و آب بر مي داشتند. يکي از مردان روستايي مي گفت "زمستان اينجا خيلي سرد است و زنان ما مجبورند در آن هواي سرد کنار چشمه بيايند و ظرف و لباس بشويند. حتي پيش آمده که بعضي از زنان ما از سرما کنار آين چشمه تلف مي شوند!"

با اين توصيفات بعضي از بچه ها مردد بودند که از چشمه آب بخورند يا نه، که علي گفت "بخوريد، مردم هم از همين آب مي خورند."

ظهر که وانت غذا رسيد، با ديدن وانت غذا، اميدي در دل بچه ها -خصوصا تازه واردها- ايجاد شده بود! نماز را در اتاقک کنار ساختمان به سختي –چون آنقدر کوچک بود که همه، جا نمي شديم- خوانديم و بلافاصله پس از صرف ناهار مشغول کار شديم. چون بخشي از کار درست کردن ملات بود مدام به آب نياز داشتيم. وحيد که براي آوردن آب کنار چشمه رفته بود با دلوهاي خالي برگشت. يکي از بچه ها گفت "بابا يک ياالله بگو آب بردار و بيا ديگه." جواب داد"آخه يک جونورايي دم چشمه هستند که هرچي ياالله ميگم کنار نميرن." ديديم يک گله گوسفند دم چشمه در حال آب خوردن هستند! کنار پيشاني اش دو جا زخم شده بود. پرسيدم" چي شده؟" گفت "يکيش بيل خورده! اون يکي هم داشتم رد مي شدم به سيم خاردارهاي کنار ساختمون خوردم. ما رو نديد. گفتم وايسا افسر بياد. گوش نداد." از مدرسه ياسر آمد و زخم پيشاني اش را بتادين زد و پانسمان کرد. و دور سرش را باند پيچيد. کار مي کرد و داد مي زد:"اخلاصو مي بينيد؟! همون روز اول کار مجروح شدم و باز هم دارم کار مي کنم!" بعدا در خوابگاه به بچه ها که پرسيده بودند گفته بود:" داشتيم فرقون آجرها را با بالابر بالا مي داديم که ول شد و آجرها روي سرم خالي شدند!"

غروب با همان نيسان به خوابگاه برگشتيم. بچه هاي عمران بدون توجه به خستگي کار مشغول فوتبال شدند. اعلام کردند شام، کبابه. همه خوشحال شده بودند. مي گفتند خسته شديم از بس سويا خورديم. سر سفره چيزي از لحاظ محتوايي بين کباب کوبيده و کباب ماهيتابه اي و از لحاظ شکلي مثل برگ بود. گفتند اين کباب سه سيخ سنقري است. به خاطر مريضي حسين آقا آشپز اردو، ناچار شده بودند از بيرون غذا بگيرند. آن شب هم پس از شام به سنقرنامه و پينگ پنگ گذشت. تازه واردها نشستيم و سنقرنامه هاي قبلي را ديديم. در هيج اردويي اين همه آدم پايه جهت شوخي نديده بودم. از احتکار در آشپزخانه و خداحافظي سجاد و جنبش سبز علفهاي هرز گرفته تا ورود علي و استقبال دوستانه! بچه ها از او و نيز فرار از زندان و برگزاري يادواره شهدا و جشن نيمه شعبان در يکي از روستاهاي اطراف و مريضي هاي پي در پي بچه ها تا جشن پتوهاي شبانه و روزانه آنها. تا 2 نيمه شب مشغول بوديم.

صبح پس از صبحانه دوباره با همان نيسان حرکت کرديم. راننده نيسان پسري داشت به نام ميعاد که در کار همراه ما بود. از برادرش مي گفت که اول دبيرستان رشته رياضي مي خواند. روزها کار مي کند و شب ها درس مي خواند و شبها دو سه ساعت مي خوابد. معدلش 20 شده است!

آن روز مرتضي، يکي از بچه اي گروه آموزش هم همراه ما آمده بود. بچه هاي روستا را جمع مي کرد و با آن ها صحبت مي کرد و به آن ها کتاب داستان مي داد. آن روز، روز آخر بود و کارمان زودتر تمام شد. بچه ها مشغول جمع آوري وسايل شدند. روستا هم خلوت تر از روز گذشته بود. مهندس تک تک بچه هاي روستا را که مي ديد آنها را بغل مي کرد و مي بوسيد. وسايل را در نيسان قرار داديم و حرکت کرديم. تنها بقالي روستا، همه مان را بستني مهمان کرد. انصافا خجالتمان داد. مي گفتند چندمين بار است که اين کار را مي کند. همه با شرمندگي از او تشکر کرديم. در همين احوالات بود که مهدي از مرتضي که عضو گروه آموزش بود پرسيد که آيا به بچه ها چفيه هم دادند يا نه؟ او هم گفت که تمام شده و کم آمده. گفت خب چفيه هاي خودمان را بدهيم. بچه ها موافقت کردند و چفيه ها راجمع کرديم و به مرتضي داديم و او هم بين بچه ها تقسيم کرد. چه مي دانيم؟ شايد همين چفيه آينده آن ها را جور ديگري رقم بزند. حرکت که کرديم کودکان روستا دنبال نيسان مي دويدند و دل ما بدجوري...

در اين دو روز در راه از قبرستان روستا هم مي گذشتيم. قرار گذاشته بوديم روز آخر بايستيم و براي شهدايشان –اگر داشته باشد- فاتحه بخوانيم. دور قبرها رفتيم. آن روستاي 70 خانواري 3 شهيد داشت! "شهيد عبدالکريم رضايي"، "شهيد شرافت کهريزي"و"شهيد احمد اسفندياري" که دومي همان شيرزني بود که کوموله ها، او را روي پشت بام خانه اش به رگبار بستند.

به خوابگاه هم که رسيديم مشغول بار زدن خاور شديم. مهندس در حال خداحافظي کردن بود. چند بار از بچه ها خداحافظي کرد. مي گفت:"نمي تونم دل بکنم". وحيد، مهندس رو بغل کرد و با اعتماد به نفسي مثال زدني گفت:"مهندس مي بيني اين دوهفته چه زود گذشت؟! انگار همين ديروز بود که اومديم!" مهندس هم که خيلي تحت تاثير قرار گرفته بود گفت:"راست ميگي خيلي زود گذشت."

روي "هرچه ميخواهد دل تنگت بنويس" يکي نوشته بود:"خدا کنه سال ديگه آدم باشم بتونم بيام" ديگري جواب داده بود:"يعني امسال که اومدي آدم بودي؟!" يکي ديگر که مي شد حدس زد کيست نوشته بود:"به ما گفتند براي نظارت و بررسي ميريم اردو. اما اينجا که اومديم لباس کار بهمون دادند و گفتند اگه ميخوايد از گشنگي نميريد بايد کار کنيد." البته به ندرت بحث هاي جدي هم مي يافتي: "تو اردو وجدانا آدم نديدم، همه از دم فرشته" يا "افسانه حيات دو روزي نبود بيش، آن هم حکيم با تو بگويم چه سان گذشت! يک روز صرف بستن دل شد به اين و آن، روز دگر به کندن دل زين و آن گذشت" و "در ديار ما که هر کالا به هر جا در هم است، خوب و بد معيوب و سالم زشت و زيبا در هم است، گر خريداري کند کالاي خوب از بد جدا، با تشر گويد فروشنده که آقا! در هم است، مهديا ياران خوبت را مکن از بد جدا، روسياه و رو سفيدش جان مهدي در هم است."

- يکي در چهره خبرنگارها با يک دوربين حرفه اي عکاسي مي کرد. سيد از او پرسيد:"آقا شما عکاس کجاييد؟" گفت:"عکاس راديوجوان!" چندي بعد يکي از بچه ها با سادگي خاصي از او پرسيد:"آقا راسته ميگن شما عکاس راديو پياميد؟!"

- حرکت که کرديم، توي اتوبوس بچه ها شعار مي دادند:"سوياپز واقعي،حاج حسين همتي"

- ناهار عدس پلو با سويا بود! بعد از غذا ميثم اعلام کرد اين غذا رو علي به مناسبت بازگشت از سفر حج تقبل کرده. علي گفت بخوريد به شرطي که حلال کنيد و وحيد داد زد "حداقل به جاي سويا گوشت مي دادي" احمد هم کم نگذاشت و گفت:"قديم مسجد مي ساختند نمي گفتند تا ريا نشه. حالا اين يک ناهار داده توي بوق مي کنه!"

اردو به پايان خود نزديک مي شد. نمي دانم بچه هاي روستاي سامله بعدا از گروهي که از دانشگاه تهران و علوم پزشکي تهران آمده بودند تا برايشان مسجد بسازند چه ذهنيتي پيدا مي کنند و در دفترهاي خاطراتشان از آنهايي که دو هفته در روستايشان ميهمان بودند چه مي نويسند. به قول سجاد اردوي جهادي براي "کندن" است. کندن از همه چيز. کندن از همه تعلقات. کندن از همه اسم و رسم هايي که براي خود تراشيده ايم. کندن از همه نسبت هايي که خود را با آنها فريفته ايم. در تهران هرچه و هرکه باشي فرقي نمي کند، در اينجا بايد لباس کار بپوشي بيل به دست بگيري و آجر بيندازي. بايد با آن کودک روستايي دوست شوي با او بازي کني، قصه بگويي و کتاب داستان به او بدهي. با آن کشاورز و دامدار بنشيني و حرفهايشان را بشنوي و با شاديشان شاد شوي و با ناراحتيشان ناراحت. ببيني و بفهمي حال و روز آن زن روستايي که در سرماي زمستان در چشمه کنار مسجد بايد ظرف و لباس بشويد، حال و روز برادر ميعاد که روزها گچ کاري مي کند و شب ها درس مي خواند.

اردو به پايان رسيده بود و ما در حال بازگشت بوديم. حاج حسين که در 7 دوره گذشته پاي ثابت اردو بود از خاطراتش مي گفت. از آن سالي که به روستايي رفته بودند که آب نداشت و زنان روستايي ناچار بودند فاصله اي طولاني را در آن ناحيه کوهستاني طي کنند تا يک مشک آب پر کنند. همان سالي که بچه ها يک پروژه آبرساني طراحي مي کنند و آب را طي يک کار طاقت فرسا به روستا مي رسانند. همان سالي که اردو به نام امام حسين بوده است. حاج حسين از آن لبخندي مي گفت که بچه ها طي پروژه آبرساني به گوشه لبان بچه ها و زنان و مردان روستاي "شرونگ رونگ" بخش ديشموک هديه کردند. لبخندي که سالهاست از خاطر شرکت کنندگان در آن اردو پاک نشده است.

و من به اين مي انديشم که سالي که اردو به نام حضرت ابا عبدالله است پروژه عمران، آب رساني مي شود و سالي که به نام حضرت زين العابدين متبرک است، مسجد.

و خداوند در همين نزديکي است...

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار