محمد رضا ديگه برنمي گرده
کد خبر:۸۳۶۴۵
وبلاگ «خاطرات جبهه»؛

محمد رضا ديگه برنمي گرده

ساعت مچي‌اش را باز کرد و به رسم يادگار، به من داد. شايد آن لحظه فراموش کرد بگويد ساعتش يک ساعت عقب مي‌ماند. با اين که ساعتي کاملا معمولي و چه‌بسا از نظر قيمت بسيار ارزان و ساده بود، ولي براي من از اين لحاظ که قبلا بر دست محمدرضا بوده و حالا بر مچ من، داراي ارزش بالايي بود.

به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبكه خبر دانشجو» در آخرين بروزرساني وبلاگ خاطرات جبهه آمده است:

بهار 1364 – اردوگاه آبي خاکي لشکر 27 – گردان حمزه

به هر زحمتي که بود، از خاکيان بريدم و سري به منطقه زدم. يک‌راست به اردوگاه آبي¬‌خاکي لشکر محمد رسول الله (ص) در کنار رود دز رفتم. بچه‌هاي محل‌مان در گردان حمزه بودند.

در آن سه شبي که آن‌جا بودم، خيلي صفا کردم و روحم جلا يافت. وقتي کنار رود، پتوها پهن مي‌شد و پس از برگزاري نماز جماعت «محسن گلستاني» (بهمن 1364 در عمليات والفجر هشت در فاو به شهادت رسيد.) متن نماز غفيله و به دنبال آن، ادعيه‌ي مختلف را مي‌خواند، دلم رضا نمي‌داد به دنيا برگردم. همه‌اش به دنبال اين بودم که همين جا بمانم و قيد تهران را بزنم.

همان روز اول، داخل چادر نوجواني را ديدم که سنش 16 سال بيشتر نشان نمي‌داد، ولي نگاهش براي من جالب بود. وقتي از سيامک پرسيدم: اين پسره کيه؟

خنديد و گفت: "محمدرضا تعقلي" اتفاقا بچه‌ي باحالي‌يه ولي اخلاق خاصي داره.
- چه‌طور، مگه چه جوري‌يه؟
خيلي باصفا است، اهل نماز شب و اين حرفاست. خيليا سعي کردند باهاش رفيق بشن، ولي به کسي راه نمي‌ده.
راست مي‌گفت. برخلاف چهره‌اش که آرام و جذاب بود، سعي مي‌کرد با بي‌محلي و اخلاق مثلا تند، نگذارد کسي باب رفاقت با او را بگشايد.
به سيامک گفتم: صبر کن همين امروز باهاش رفيق مي‌شم.
سيامک گفت: من خودم رو کشته‌ام ولي راه نداده، حالا تو مي‌خواي توي يکي دو روز باهاش رفيق بشي؟

ساعت حدود 3 عصر بود که مي‌خواستند براي آموزش تاکتيک، گردان را از اردوگاه بيرون ببرند. تعقلي که بسيار منظم بود، تجهيزات و بند حمايل را به خود بسته و بيرون چادر منتظر بود. بهترين فرصت بود. سريع دوربين را از ساک درآوردم و رفتم جلو. گفتم: ببخشيد برادر ... تيپت خيلي قشنگه. درست مثل يه رزمنده‌ي اسلام. يه دقيقه همين‌جوري وايسا تا يه عکس باحال ازت بگيرم.
سيامک که باورش نمي‌شد، با دهان باز مرا نظاره مي‌کرد. تعقلي هم که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود، نتوانست چيزي بگويد. سريع يک عکس تکي از او گرفتم و سيامک را صدا زدم و گفتم عکسي از من و تعقلي بگيرد که گرفت. اين اولين مرحله بود.

شب که در چادر نشسته بوديم تا غذا بخوريم، درست روبه‌‌روي تعقلي نشستم. هي به صورتش نگاه کردم که زيرچشمي نگاه کرد و مثلا مي‌خواست بي‌محلي کند. غذا را که خورديم، گفتم: راستي اسم شما چي بود؟
جوان خنده‌رويي که پهلويش نشسته بود و هميشه دهانش تا بناگوش باز بود، با صدايي کلفت گفت: اين؟ اين اسمش تققوليه. تققولي تققولي.
و با تاکيد بر روي ق تکرار کرد. تعقلي نگاه تندي به او انداخت و گفت:
- گفتم که به‌تون ... اسمم تعقلي‌يه؛ محمدرضا تعقلي.
آن جوان "سيدمحمد دستواره" بود (برادران ديگرش سيدحسين و سيدمحمد تير ماه 1365 در مهران به شهادت رسيدند و خود محمد دي 1365 در عمليات کربلاي 5 در شلمچه) .بي‌مقدمه گفتم: برادر تعقلي يا همون تققولي که ايشون مي‌گن، لطفا چاييت رو که خوردي، يه سر بيا بيرون چادر کارت دارم.
با تعجب گفت: فرمايش؟
- شما تشريف بياريد، فرمايش رو هم خدمت‌تون عرض مي‌کنم.

ضبط صوت کوچک به همراه دو سه تا نوار کاست خام و چند تا نوحه‌هاي «منصور ارضي» را از ساک برداشتم و همراه سيامک رفتم بيرون. سيامک گفت: بابا تو چرا اين‌جوري باهاش حرف زدي؟ بعيد مي‌دونم اون به اين راحتي بياد بيرون.
خنديدم و گفتم: اوني که من ديدم، خودش هم از خداش بود. صبر کن حالا مي‌بيني.
دقايقي نگذشت که در برابر چشمان گردشده‌ي سيامک، تعقلي از چادر خارج شد و در تاريکي محوطه، جاي ما را پيدا کرد و آمد پيش‌مان. هنوز هم گارد داشت. وقتي نشست کنارم، باز گفت: خب فرمايش؟
خنديدم و گفتم: اصلا ببينم تو بچه‌ي کجايي که اين‌جوري حرف مي‌زني؟
تا سيامک گفت: بچه‌ي نازي‌آباده ...
با پا زدم به او که ساکت شود. گفتم: داداش‌مون خودش اون‌قدر زبون داره که بفرماد بچه‌ي کدوم محله.
- ايشون که گفت، نازي‌آباد.
از ادامه‌ي صحبت طفره مي‌رفت، ولي تشخيص دادم که خودش هم بدش نيامده. وقتي که ديد ضبط صوت را روشن کرده‌ام، با تعجب گفت: اين‌جا چه خبره؟ با اجازه‌تون من مي‌رم چادر. شايد شب رزم شبانه بزنند ...
دستش را گرفتم و در حالي که کنار خودم مي‌نشاندمش، گفتم: بشين بابا ... نماز شبت دير نمي‌شه آقا. اينم ضبطه، لولوخرخره که نيست.
قانعش کردم که راحت بنشيند و اصلا توجهي به ضبط نداشته باشد. شروع کرد به حرف زدن. کم‌کم يخش باز شد. شروع کرد از نشاني خانه‌شان گفتن: نازي آباد، بازار دوم، خيابون بنفشه، کوچه‌ي بنفشه ...
لحنش خيلي داش‌مشدي بود. از سيامک شنيده بودم که يک برادر دارد به نام رحمت که راننده‌ي تاکسي است و براي خودش لاتي است و «تيزي‌کش». تا گفتم: «داداش رحمتت چي‌کار مي‌کنه؟» نگاه تندي به سيامک انداخت. رنگش پريد. باز خواست بلند شود برود که دستش را گرفتم.
وقتي از برادر بزرگ ديگرش «مهرداد» گفت که مهر ماه 1361 در عمليات مسلم بن عقيل در سومار به شهادت رسيده بود، سيامک جاخورد. خودش هم نمي‌خواست از برادر شهيدش بگويد، ولي مجبورش کردم. سرانجام حرف اصلي را زدم. گير دادم که: ببين، بايد قول بدي اگه شهيد شدي، روز قيامت ما دو تا رو شفاعت کني.
سعي کرد طفره برود. قبول نمي‌کرد. با گفتن باشه، خواست از زيرش دربرود که مجبورش کردم شمرده شمرده بگويد: «خب بابا، رضايت مي‌دم. باشه. اگه من شهيد شدم، قول مي‌دم شما دو تا رو شفاعت کنم ...» دو نوار کامل از حرف‌هاي آن شب پر کردم.

اسفند 1364 – عمليات والفجر 8 – اردوگاه کارون
داشتم وسايلم را جمع و جور مي‌کردم تا دوباره ساک‌ها‌مان را تحويل تعاون لشکر بدهيم. داخل چادر ده بيست نفري نشسته بودند. تعقلي هم نشسته بود و صحبت مي‌کرد. ناگهان دستش را به داخل ساکم برد که زيپش باز بود و عکسي را از آن برداشت. عکس تکي خودم بود که چند ماه قبل محمود معظمي‌نژاد در خانه‌شان در شوشتر از من گرفته بود. خيلي از آن عکس خوشم مي‌آمد. احساسم اين بود که زيباترين عکس خودم با حالتي عرفاني است. به قول بچه‌ها انگار لامپ مهتابي قورت داده بودم.
از کار تعقلي جاخوردم. چون او آدمي نبود که زياد با کسي شوخي کند. به او گفتم که عکس را پس بدهد، ولي او قبول نکرد. هر چه گفتم و حتي تهديد کردم، قبول نکرد. به اوگفتم: ببين ... يا به زبون خوش عکس رو مي‌دي، يا همچين مي‌زنم زير گوشت که برق از سه فازت بپره ...
خنديد، صورتش را جلو آورد و گفت: بفرما بزن ... من رو از چي مي‌ترسوني؟
اصلا نفهميدم چي شد. صورت صاف او جلوي صورتم بود که ناگهان دستم را بالا بردم و شوخي شوخي سيلي محکمي بر او نواختم. آن‌قدر محکم بود که صدايش باعث شد همه‌ي اهل چادر سکوت کنند و روي‌شان به طرف ما برگردد. محمدرضا با صورتي که جاي دست و انگشتان من بر آن سرخ سرخ مانده بود، نگاه تندي انداخت و گفت: زدي؟ باشه، ولي من عکس رو نمي‌دم.
من هم کم نياوردم. گفتم: اين تازه اولش بود ... اشکت رو در مي‌آرم ... مگه اين که خودت عکس رو بذاري سر جاش.
بلند شد و از چادر بيرون رفت. نگاه همه رويم سنگيني مي‌کرد. خودم را کنترل کردم و گفتم: چيه؟ دوستمه ... دوست دارم حالش رو بگيرم ... به کسي مربوطه؟

دم غروب بود که به چادر بچه‌هاي گردان سلمان رفتم. کنار محمدرضا نشستم و گفتم که به زبان خوش عکسم را پس بدهد، ولي او گفت که از آن عکس خيلي خوشش آمده، بهايش را هم پرداخت کرده و حاضر نيست آن را پس بدهد. اصرار کردم و گفتم که سيلي‌ام را بزند و جبران کند، که قبول نکرد و گفت: من که تو نيستم ... زدي؟ خوب کردي، منم عکس رو نمي‌دم.
نداد که نداد.
اذان مغرب که داده شد، همه‌ي بچه‌هاي داخل چادر به نماز ايستادند. من و محمدرضا هم کنار هم قامت بستيم، ولي من الکي قامت بستم. محمدرضا که به رکوع رفت، بلند شدم و رفتم سر ساکش. عکس آن‌جا نبود. ظاهرا توي جيب پيراهنش گذاشته بود. دفترچه‌اي که داخل آن وصيت‌نامه‌اش را نوشته بود، درآوردم و شروع کردم به خواندن: «بسم رب الشهدا و الصديقين - اين‌جانب محمدرضا تعقلي فرزند ...»
بيچاره نمازش را شکست و پريد طرف من. زدم زير خنده و گفتم: يا عين بچه‌ي آدم عکس رو پس مي‌دي يا فردا توي صبحگاه وصيت‌نامه‌ات رو مي‌خونم.
سرانجام کم آورد. ناراحت و پکر، عکس را از جيبش درآورد و با اکراه داد دستم و گفت: من تا امروز از کسي چيزي نخواسته بودم، ولي از اين عکس تو خيلي خوشم اومد، دوست دارم داشته باشمش ...
عکس را که از او گرفتم، پشت آن با خودکار نوشتم: «چرا قبل از آن‌که به‌ ياد هم بنشينيم، کنار هم ننشينيم؟ اين تصوير ناقابل را تقديم مي‌دارم به برادر عزيزم - باشد که با نظر به آن، از درگاه خداوند عزوجل براي اين بنده‌ي عاصي خدا طلب آمرزش نماييد - به اميد ديدار شهدا - برادر شما - حميد داودآبادي»
با تعجب عکس را گرفت و گفت: تو اون‌جوري من رو زدي، اين همه اذيت کردي، واسه همين؟
- نخير ... من دوست داشتم خودم اين عکس رو به تو هديه بدم. ( بعد از شهادت محمدرضا، به خانه‌شان رفتم و آن عکس را از داخل ساکش برداشتم.)

سرانجام صبح روز سه‌شنبه بيستم اسفند، از اردوگاه کارون جا کن شديم و سوار بر کاميون‌هاي بنز، يک‌راست به نخلستان‌هاي حاشيه‌ي اروندرود مقابل شهر فاو منتقل شديم.
نم باران روزهاي قبل، زمين را که از خاک رس بود، گل کرده بود. مدام ليز مي‌خورديم. ميان نخل‌هايي که بسيار بلندتر از نخل‌هاي آبادان به چشم مي‌آمدند، سوله‌هايي حدود 2 متر در 4 متر زده بودند که روي آنها را با خاک به‌طور کامل پوشانده و محکم کرده بودند. اين‌جا را فقط توپ فرانسوي و بمباران هواپيما تهديد مي‌کرد.
بعد از ظهر، محمدرضا را که بين بچه‌ها داخل سوله‌ي خودشان نشسته بود، صدا کردم و با هم به روي سقف سوله رفتيم. همان‌طور که کنارش نشسته بودم، سعي کردم نگاهش نکنم. اصلا فکر نمي‌کردم جلوي او زبانم بند بيايد. اول از بچه‌هاي محل‌مان و رفقاي مشترک‌مان حرف زدم. وقتي گفتم: ببين ... مي‌گم حالا که داريم مي‌ريم خط، معلوم نيست چي به سرمون بياد ... اگه اجازه بدي، مي‌خوام بين خودمون دو تا عقد اخوت بخونم که اگه هر کدوم¬‌مون شهيد شد، اون يکي رو شفاعت کنه و دستش رو بگيره ...
اين را که گفتم، نگاهي به قيافه‌ام انداخت و با همان صدايش که تند ولي نازک بود و براي من خنده‌دار مي‌نمود، قرص و محکم گفت: نه‌خير ... لازم نکرده ... من از اين بازي‌ها خوشم نمي‌آد.
و وقتي که ديد من حرفي براي گفتن ندارم، سرما را بهانه کرد، بلند شد و رفت داخل سوله کنار بچه‌هاي دسته‌ي خودشان.
بدجوري زد توي حالم. شوکه شدم. اصلا توقع نداشتم اين‌جوري حالم را بگيرد. با خودم گفتم شايد به خاطر سيلي‌اي بوده که چند روز پيش به‌ش زدم. سرشکسته و ناراحت، رفتم ميان نخلستان‌ها قدم زدم.

چهارشنبه بيست و يکم اسفند، زمان حرکت فرارسيد. شبانه سوار وانت‌هاي تويوتا به طرف اسکله حرکت کرديم.«عليرضا الهي» با صداي زيبايش، نوحه‌ي «ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه» را خواند و بقيه جواب داديم. به کنار اسکله که رسيديم، آب پايين رفته بود و بايد منتظر مي‌مانديم. سرم را روي پاي «عباس نظريه» (سال 65 در عمليات کربلاي پنج در شلمچه به شهادت رسيد.) گذاشتم و چرت زدم. عباس ظاهرا جواني شاد و شلوغ بود، ولي ترجيح مي‌داد زياد با کسي رفيق نشود. يعني کسي با او رفيق نشود! ولي من آن شب دوستانه و خودماني، سرم را بر زانوي او گذاشتم و روي زمين سرد و نم‌دار کنار نهر دراز کشيدم که مثلا استراحت کنم. عباس هم با انگشتانش موهايم را مي‌جوريد.

ساعت نزديک 11 بود که در تاريکي‌اي که چشم چشم را نمي‌ديد، صداي محمدرضا به گوشم خورد که مرا صدا مي‌زد و ظاهرا دنبالم مي‌گشت. همين که جواب او را دادم و سرم را بلند کردم، عباس خنده‌ي شيطنت‌آميزي سر داد و گفت: بدو که داره صدات مي‌کنه ... مبارکه ...
اول متوجه منظورش نشدم. بلند شدم و رفتم طرف جايي که احساس کردم محمدرضا آن‌جاست. نزديک که شدم، دستش را دراز کرد و سلام و احوال‌پرسي کرديم. همان‌طور که دستم در دستش بود، بريده بريده گفت: مي‌گم چيزه ... اگه مي‌خواي با هم عقد اخوت ببنديم، من حاضرم ...
جا خوردم. نه به برخورد سرد و تند ديروزش، نه به اين که حالا بدون مقدمه، خودش درخواست داشت تا با هم برادر صيغه‌اي بشويم!
با تعجب پرسيدم که چي شده، او گفت: هيچي ... گفتم اگه هنوز مايلي، بخونيم.
شروع کردم به خواندن عقد اخوت. تمام که شد، دستش را فشردم، صورتش را بوسيدم و او را در بغلم فشردم. خوب احساس مي‌کردم اين آخرين ايام اوست که حاضر به اين کار شده! وقتي از او خواستم که اگر شهيد شد، حتما شفاعتم کند، با خنده گفت: آخه داداش جون، تو که قول شفاعتت رو روي نوار ضبط کرده‌اي ... ديگه عقد اخوت مي‌خواي چي‌کار؟
سپس ساعت مچي‌اش را باز کرد و به رسم يادگار، به من داد. شايد آن لحظه فراموش کرد بگويد ساعتش يک ساعت عقب مي‌ماند. با اين که ساعتي کاملا معمولي و چه‌بسا از نظر قيمت بسيار ارزان و ساده بود، ولي براي من از اين لحاظ که قبلا بر دست محمدرضا بوده و حالا بر مچ من، داراي ارزش بالايي بود که شايد قابل ذکر نباشد!
نيمه‌هاي شب که آب بالا آمد، سوار بر قايق‌ها وارد اسکله‌ي فاو شديم. در اسکله سوار بر کاميون به پايگاه موشکي دوم در جاده‌ي فاو-ام‌‌القصر رفتيم.

روز يک‌شنبه بيست و پنجم اسفند ماه، ساعت 8 صبح، ديده‌بان روز بودم. ديده‌باني روز، در سنگري کوچک و تک‌نفره و براي هر نفر به مدت يک ساعت بود. البته ساعت پست آن روز براي من خيلي جالب بود، چون يک دستگاه بولدوزر عراقي که چند نفر بالاي آن نشسته بودند، با پررويي تمام از پشت خاکريز خارج شد تا به نقطه‌اي ديگر برود. به محض اين‌که در ديد قرار گرفت، با تيربار گيرينوف خودم آن را نشانه رفتم و تا آن‌جا که جا داشت گلوله نثارش کردم. از نفرات روي آن، تنها يک نفر توانست از معرکه بگريزد. بولدوزر در جاي خود ثابت ماند و بچه‌هاي ادوات هم با خمپاره‌ي 60 آن را هدف قرار دادند.
دقايقي بعد متوجه شدم کسي از داخل خاکريز مرا به نام صدا مي‌زند. به سوي صدا برگشتم. محمدرضا تعقلي بود که خندان و شاد برايم دست تکان داد و صبح بخير گفت. با خنده و شادمان از ديدار مجدد، برايش دست تکان دادم. آن لحظه نمي‌دانستم اين آخرين ديدار ما خواهد بود.

فروردين 1365 – تهران - بيمارستان آيت الله طالقاني
بعد از ظهر روز شنبه دوم فروردين 1365 بود که مردم براي ملاقات مجروحين جنگ آمدند. بيمارستان آن‌قدر شلوغ و پرهيجان شده بود که اصلا درد و جراحت يادمان رفته بود. يکي از بچه‌ها تلفني خبر شهادت عده‌اي از بچه‌ها را داد و گفت: دو ساعت بعد از اين که تو مجروح شدي و از خط رفتي، فرامرز عزتي‌پور و عليرضا موسيوند و نصرالله پاليزبان داشتند سوله رو درست مي‌کردند که يه گلوله‌ خورد وسط‌شون و همان‌جا توي سوله شهيد شدند ... رفيقت محمدرضا تعقّلي هم روز سه‌شنبه بيست و هفتم اسفند، درست دو روز بعد از مجروحيت تو، داشت توي سنگر نگهباني مي‌داد که يه خمپاره‌ 60 اومد توي سنگرش و شهيد شد. حاج آقا نوروزيان هم توي خاکريز ايستاده بود که يه خمپاره‌ي 60 صاف اومد روي ران پاش و از پشتش اومد بيرون، خورد توي خاکريز و منفجر شد ...

«محسن شيرازي» از بچه‌هاي گردان حمزه، شنيدن خبر شهادت محمدرضا را اين گونه تعريف مي‌کرد:

عمليات‌ والفجر هشت‌ که‌ تمام‌ شد، شنيدم‌ بچه‌هاي‌ گردان‌ حمزه‌ آمده‌اند تهران‌. چند وقتي‌ مي‌شد که‌ از محمدرضا بي‌خبر بودم‌. شماره‌ تلفن ‌خانه‌شان‌ را گرفتم‌. خيلي‌ خوشحال‌ بودم‌. منتظر بودم‌ خود محمدرضا گوشي را بردارد. چند تايي‌ که‌ زنگ‌ خورد، يک‌ نفر با صدايي‌ گرفته‌ از آن‌ سوي خط الو گفت‌. مي‌شناختمش‌. پدرش‌ بود. حال‌ و احوال‌ کردم‌. خونسرد جوابم‌ را داد. دست‌ آخر گفتم‌: مي‌بخشيد‌ حاج‌ آقا ... مثل‌ اين که‌ بچه‌هاي‌ گردان‌ حمزه‌ اومده‌ان‌ تهران مرخصي ‌... مي‌خواستم‌ ببينم‌ محمدرضا هم‌ اومده‌؟
- محمدرضا؟
- بله‌، مي‌خواستم‌ ببينم‌ خونه‌اس‌؟
- نه‌ نيستش‌.
- مي‌بخشين‌ حاجي‌ آقا ... کجاس‌؟
- محمدرضا رفت ‌... رفت‌ بهشت‌ زهرا ...
- بهشت‌ زهرا؟ خب‌ کي‌ برمي‌گرده‌؟
- کي، محمدرضا؟
- بله‌.
- ديگه‌ برنمي‌گرده ‌...
تعجب‌ کردم‌. يعني‌ چي؟ براي‌ چي‌ ديگر برنمي‌گردد؟

پرسيدم‌: مي‌بخشين‌ها حاج‌ آقا... واسه چي‌ ديگه‌ برنمي‌گرده‌؟

- آخه‌ شهيد شده‌. يعني‌ بردنش‌ بهشت‌ زهرا، ديگه‌ نمي‌آد...

گوشي‌ تلفن از دستم‌ افتاد./انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار