يأس به جاي اميد
گروه انديشه ـ خنثي شدن توطئه ها و نقشه هاي شوم عليه انقلاب اسلامي روند فروپاشي رژيم سلطنتي شاه را به نقطه اوج رساند.
شاه براي فائق آمدن بر اوضاعِ بشدت وخيم شده، از دو شيوه استفاده كرد؛ از يك طرف با روي كار آوردن دولت نظامي به قوه قهريه متوسل شد و از طرف ديگر با صدور فرمان دستگيري تعدادي از چهره هاي برجسته و سرشناس رژيم كه از عناصر اصلي نظام شاهنشاهي محسوب مي شدند مانند هويدا، نيك پي، روحاني، شيخ الاسلام، وليان، داريوش همايون و نصيري به بهانه ي مبارزه با فساد و تخلفات سعي كرد از خود چهره اي اصلاح طلب و ضدفساد ارايه كند تا بتواند نظر مردم را به خود جلب كند.
ارتشبد رژيم شاه و قائم مقام ساواك و رئيس بازرسي وقت در خاطرات خود به اين ترفند اشاره دارد و مي نويسد: «در اوايل دولت ازهاري، باز هم به توصيه ي سفارت هاي آمريكا و انگليس، تصور مي رفت كه با پيگيري مسأله ي فساد مي توان انقلاب را مهار كرد.
روزي فردي با لباس سيويل خود را در بازرسي به من معرفي كرد. نام او سرگرد انصاري بود. گفتم: «چه مي خواهيد؟» گفت: «من وابسته ي نظامي ايران در پاكستان بودم و دو روز قبل تلگرافي از ارتشبد ازهاري رسيد و مرا به تهران احضار كرد و ديروز وارد شدم. ايشان دستور داد كه خود را به شما معرفي كنم!» گفتم: «براي چه كاري؟» گفت: «براي بازجويي از كليه ي افرادي كه در جمشيديه زنداني هستند، مانند هويدا، نصيري، مجيدي، نهاوندي و سايرين. نامه اي تهيه كرده ام كه امضا كنيد كه طي آن من از طرف بازرسي مسئول اين بازجويي هستم. ضمناً ليستي تهيه كرده ام كه چه تعداد پرسنل و در چه تخصصي و چه نوع وسايلي مورد نياز است.» تلفني از ازهاري سؤال كردم كه آيا اين شخص به دستور شما آمده؟ گفت: «بلي، او در بازجويي فوق العاده ورزيده است و او بود كه تمام سوءاستفاده هاي نيروي دريايي را كشف و پرونده ي كليه ي آنان را به دادگاه فرستاد و همه محكوم شدند.» پرسيدم: «آيا اعلي حضرت ماجرا را مي داند كه قرار است اين فرد به دستور من از هويدا و نصيري و غيره بازجويي كند؟» گفت: «مسلم است! مي توانيد از خودشان سؤال كنيد.» گفتم حرف شما سند است.
نامه اي خطاب به انصاري درباره ي مأموريتش امضا كردم و هر چه احتياج داشت سرلشكر صفارپور از طرف بازرسي در اختيارش گذارد و از همان شب بازجويي را شروع كرد. گاهي به سرلشكر صفارپور مي گفت: «با اين امكاناتي كه دارم كار بازجويي خيلي خوب پيشرفت مي كند. اين جريان تا انقلاب ادامه داشت و ديگر نفهميديم كه انصاري چه شد.»
اما مردم از همان ابتدا به درستي فهميدند كه اين اقدامات حيله اي بيش نيست و هيچ اعتنايي به اين موضوع نداشتند و هيچ تأثيري در مهار انقلاب نداشت و رئيس دولت نظامي هم به دنبال خشونت و سركوب بود و همواره در سخنراني هاي خود با تهديد و ارعاب مردم را مخاطب قرار مي داد و مي گفت: «وضع كشور به قدري وخيم شده كه اگر به اعتصاب خود ادامه دهيد ديگر چيزي برايمان باقي نمي ماند. اين شرم آور است كه نفت را از كشور كويت با قيمت بسيار گران تهيه كنيم، گندم و ساير مايحتاج را از كشورهاي ديگر مي خريم و اكنون خزانه خالي شده است. دستمان به جايي بند نيست، به كساني كه اعتصاب مي كنند، مي گويم كه ما در مقابل بيكاري و كم كاري حقوقي پرداخت نخواهيم كرد و تمام وزراي وزارتخانه ها موظف هستند كارمندان و كارگرانِ كم كار و اعتصابي را اخراج كنند و به هيچ دسته و گروهي، چه مخالف دولت و چه موافق دولت اجازه تظاهرات نمي دهيم. ما اجازه نمي دهيم عده اي كمونيست در كشور ما فعاليت كنند.» و سپس مي افزايد: «تظاهرات روز تاسوعا و عاشورا را دولت تأييد نمي كند؛ چرا كه عده اي بي وطن دست به تظاهرات زده اند.»
انقلابيون و ملت ايران در برابر اين تهديدات با صبوري تمام همه ي مشكلات را تحمل مي كردند و اين بردباري مردم موجب مي گرديد كه هر توطئه اي را با درايت خنثي كنند و هر روز بخشي از رژيم را به ورطه ي سقوط مي بردند.
در ماجراي تظاهرات روز تاسوعا و عاشورا كه حدود 20 ميليون تخمين زده اند و پايه هاي سلطنت را بشدت متزلزل ساخت طرح ريزي كرده بودند كه همانند اصفهان سركوب كنند و جمع زيادي از مردم را به كشتن بدهند و تصميم داشتند كه با دوازده هليكوپتر از آسمان و ده ها ماشين سربازبري و تانك به مردم حمله كنند و تعداد كثيري را به خاك و خون بكشند و از افسراني كه در هفده شهريور 57 مردم را قتل عام كرده بودند، استفاده كنند و حدود سيصد نفر را به خاك و خون بكشند. اما بخشي از اين افسران كه براي اين مأموريت جنايتكارانه در نظر گرفته شده بودند در سالن غذاخوري صرفِ ناهار را شروع نكرده بودند كه آتشِ رگبارِ مسلسلِ شهيدِ گروهبان دوم اسماعيل سلامت بخش و سرباز وظيفه اميدي به روي آن مزدوران گشوده شد و همگي از پاي درآمدند و عملاً طرح خونين رژيم براي كشتار مردم ابتر شد. مردم از شنيدن اين خبر بسيار خوشحال شدند.
حسين فردوست در خاطراتش به اين موضوع اشاره مي كند و مي نويسد: «سرتيپ خاتمي، فرمانده ي ضداطلاعات گارد به دفتر آمد و گفت كه جريان بدي در غذاخوري گارد در لويزان اتفاق افتاده است. ظهر امروز موقعي كه شش هليكوپتر مأمور به گارد به زمين نشسته و سر و صداي زيادي به پا كرده بودند، دو نفر درجه دار وارد غذاخوري شده و با مسلسل افسران را تهديد مي كنند كه با دست بالا بايستند و چند تير شليك مي كنند. افسران دستور را اجرا مي كنند. آن ها سپس مستقيماً به اتاق بدره اي مي روند كه در اتاق نبوده و سپس از همان راه مراجعت مي كنند و از غذاخوري خارج مي شوند. در موقع خروج يكي از آن دو مورد اصابت گلوله واقع مي شود و فوت مي كند و ديگري موفق به فرار مي شود و تاكنون پيدا نشده.»
بدون ترديد حادثه ي گارد در تنزل روحيه ي محمدرضا سهم زيادي داشت. به دليل تنزل روحيه، محمدرضا قدرت تصميم گيري اش را واقعاً از دست داده بود. اين ماجرا ناكامي هاي زيادي را براي دولت نظامي به وجود آورد و گروه گروه از عناصر كهنه كار رژيم شاه رفتن را بر ماندن ترجيح دادند؛ چون دولت نظامي هيچ دستاوردي نداشت، بلكه ضعف و سستي رژيم شاه را روز به روز عيان تر مي كرد و خود يكي از عوامل تعيين كننده در سقوط سلطنت گرديد. از اين پس در جستجوي عوامل و ايادي موجهي مي گشتند كه امور را بر عهده بگيرند و زمينه ي فرار آن ها فراهم گردد. در اين رابطه مذاكرات زيادي با افرادي چون اميني، سنجابي، صديقي و غيره انجام شد، اما هر كدام به نوعي زير بار نرفتند و بلاتكليفي در اداره ي امور به وضوح مشاهده مي شد. با گذشت زمان نشانه هاي اميد يكي پس از ديگري از صحنه ي سياسي كشور حذف مي شد و جاي خود را به يأس و نااميدي فزاينده براي شاه به ارمغان مي آورد.
نويسنده: سيدمهدي حسيني
/انتهاي پيام/