از يك گل بهار درست كنيد
کد خبر:۸۳۸۶۳

از يك گل بهار درست كنيد

«ويليام ب» مي نويسد: مهم ترين چيز در زندگي اين نيست كه از منابع خود بهره برداري كنيد زيرا هر احمقي هم مي تواند اين كار را بكند بلكه آنچه واقعاً شايان اهميت مي باشد اين است كه از ضررهاي خود استفاده كنيد، اين مستلزم هوشياري و شاخص آدم دانا از احمق است.

گروه معارف «شبکه خبر دانشجو»، عجيبترين صفات مشخصه انسان نيروي «تبديل به احسن» او است، نيرويي كه با آن مي تواند زيان را به سود و «منها» را به «علاوه» تبديل كند» «آلفرد آدلر»
 
عبارت بالا از يك روانشناس معروف است كه عمري در مطالعه خصوصيات افراد بشر و نيروي نهفته آنها صرف كرده و به اين عقيده رسيده است. در اين مورد شنيدن داستان زني كه در نيويورك سكونت دارد جالب است.

او در زمان جنگ همراه شوهرش به اردوگاهي نزديك صحراي «موجاو» واقع در «مكزيك» رفت كه از او دور نباشد ولي شوهرش روزها به مانور مي رفت و او از تنهايي در كلبه كوچك و محقر در گرماي شديد به تنگ آمد. با بوميان و سرخ پوستان آنجا هم چون زبان انگليسي نمي دانستند نمي توانست تماس داشته باشد. باد مرتب مي وزيد، و حتي هواي مورد استنشاق پر از شن بود. او بقيه داستانش را چنين تعريف كرد.

«چنان درمانده و بيچاره بودم و به قدري به حال خود اندوه و تأسف داشتم كه به پدر و مادرم نوشتم: قصد مراجعت دارم و حتي يك دقيقه ديگر هم نمي توانم اين زندگي را تحمل كنم، من زندان را به اينجا ترجيح مي دهم.

پدرم نامه ام را با دو سطر جواب داد، اين دو سطر هرگز فراموشم نمي شود و زندگي مرا تغيير داد. آن دو سطر اين بود.

دو نفر از پشت پنجره زندان به خارج مي نگريستند: يكي گل و لاي مي ديد، و ديگري ستارگان را.

نامه را چند دفعه مطالعه كردم، از خودم شرمنده شدم، تصميم گرفتم در موقعيت فعلي چيزهاي خوب زندگي و اطرافم را ببينم نه گل و لاي را، روي اين فكر با بوميان آنجا دوست شدم، محبتي كه آنها در مقابل اظهار داشتند باعث تعجب من شد، هدايايي از كارهاي برگزيده خود براي من آوردند كه از فروختن آنها به جهانگردان خارجي امتناع داشتند. اوقات خود را به مطالعه و ديدن درخت هاي مخصوص آن ناحيه و جمع آوري صدف هاي دريايي آنجا كه مربوط به ميليون ها سال قبل، يعني زماني كه آنجا كف اقيانوس بود مي گذراندم.

تصور مي كنيد چه چيز باعث تغيير من گرديد؟ صحرا و بوميان كه عوض نشده بودند و من تغيير كرده بودم، طرز تفكرم را از يك راه پر رنج و ملال به يك ماجراي شوق انگيز و لذت بخش تبديل كرده بودم.

از زندگي جديد چنان سروري به من دست داده بود كه كتابي در اين باره نوشتم. آري از زنداني كه خودم به وجود آورده بودم به بيرون نگريستم و ستارگان را در آسمان ديدم.

اين زن جوان همان چيز را يافته بود كه يونانيان 500 سال قبل از ميلاد مسيح تعليم مي دادند: «بهترين چيزها دشوارترين آنها است»

شايد باورتان نيايد كه يك كشاورز توانسته از يك ليموترش گنديده و مسموم، ليموناد شيرين و مطبوعي بسازد. اين كشاورز به مزرعه اي قدم گذارد كه زمين هيچ قوت نداشت و جز درختان  بلوط كوتاه و مارهاي زنگي فراوان چيزي در آن نبود، ‌فكري به خاطرش رسيد كه از اين زمين با آن مارهاي خطرناك بهره برداري كند. چشم اطرافيانش از تعجب بازمانده بود، تصور مي كنيد چه كرد؟ چند سال قبل به ملاقاتش رفتم و ديدم هر سال 20 هزار سياح براي ديدن مزرعه مار زنگي به آنجا مي آيند، كارش رونق گرفته بود. زهري كه از نيش مارهاي زنگي مي گرفت براي تهيه ماده ضد سم به لابراتوار مي فرستاد. پوست آنها را به قيمت گراني براي تهيه كفش و كيف زنانه در بازار مي فروخت، كنسرو گوشت آنها را به تمام نقاط جهان صادر مي كرد. آري، او خوب توانسته بود از ليموترش مسموم، ليموناد بسازد.

من در مسافرت هاي خود با افراد زيادي مواجه شده ام كه قدرت خود را در تبديل ضرر به نفع و «منها» به «علاوه» به مرحله ظهور رسانيده اند.

«ويليام ب» مي نويسد: مهم ترين چيز در زندگي اين نيست كه از منابع خود بهره برداري كنيد زيرا هر احمقي هم مي تواند اين كار را بكند بلكه آنچه واقعاً شايان اهميت مي باشد اين است كه از ضررهاي خود استفاده كنيد، اين مستلزم هوشياري و شاخص آدم دانا از احمق است.

اين سخن را «بوليتو» وقتي نوشت كه يك پايش را در راه آهن از دست داده بود. ولي من شخصي را ديدم كه دو پايش را از دست داده بود و از عهده اين كار برآمد، من او را در آسانسور مهمانخانه اي ديدم. چهره اي خندان و لحني نرم و آرام داشت، پس از خارج شدن از آسانسور تصميم گرفتم هر كجا رفته، پيدايش كنم و شرح زندگيش را بپرسم، هنگامي كه از او خواهش كردم جريان زندگيش را برايم تعريف كند با تبسمي گفت: «در اثر تصادف اتومبيلم با تل سنگي در پيچ دشواري، پاهايم فلج شد و ستون فقراتم سخت آسيب ديد، اين جريان در سن 23 سالگي براي من پيش آمد و تا حال هنوز نتوانسته ام قدمي بردارم»

خوب فكر كنيد اگر كسي را از جواني محكوم كنند كه تمام عمر روي صندلي چرخ دار بنشيند چه وضعي خواهد داشت. از او پرسيدم چگونه توانستي با اين همه شجاعت و گشاده رويي اين وضع را تحمل كني؟ در پاسخ گفت: «البته ابتدا خشمناك شدم ولي به مرور ايام دريافتم كه خشم و عصيان حاصلي جز تلكامي و ناراحتي ندارد و چون يافتم كه ديگران با من مهربان و مؤدب هستند كمترين كار من هم نسبت به آنان اين بود كه با آنها مؤدب و مهربان باشم».

پرسيدم آيا پس از سال ها هنوز اين حادثه را يك بدبختي بزرگ و موحش در زندگي خود مي داند؟ در جواب اظهار داشت: تقريباً از وقوع اين پيش آمد خوشحالم زيرا پس از اين حادثه در دنياي ديگري زندگي را آغاز كردم، به مطالعه پرداختم و علاقه اي به ادبيات پيدا كردم. در طي مدت چهارده سال اول، دست كم يك هزار و چهار جلد كتاب مطالعه كردم كه آن كتاب ها افق جديدي به رويم گشود. بزرگترين نعمتي كه در زندگي برايم حاصل شد يافتن وقت و مجال براي تفكر بود، براي نخستين مرتبه توانستم به دنيا بنگرم و ارزش حقيق اشياء را درك كنم، و كم كم دريافتم غالب آن چيزهايي كه در راهش تلاش مي كردم به هيچ وجه ارزش جديت و كوشش را نداشته اند».

اين شخص در اثر مطالعات عميق خود از روي همان صندلي چرخدار براي مردم سخنراني مي كرد، مردم او را شناختند و او مردم را شناخت، اين شخص امروز روي همان صندلي چرخدار، وزير امور داخلة ايالت «جورجيا» مي باشد.

من اغلب داستان مردي كه تحصيلات ابتدائيش را تمام نكرد تعريف مي كنم. اين كودك در خانواده فقيري به دنيا آمده بود، هنگامي كه پدرش مُرد، پول كفنش را مردم جمع كردند، ‌پس از مرگ پدر، روزي ده ساعت در كارخانة چتر سازي كار مي كرد و بقيه كارها را به منزل مي آورد و تا ساعت 11 شب مشغول بود، در برنامه هاي مذهبي معبد محله شركت مي كرد، كم كم علاقه به سخنراني پيدا كرد، اين كار او را به عالم سياست كشانيد، در 30 سالگي به عضويت هيئت مقننه انتخاب شد، خودش صريحاً مي گفت من سر از اين كار در نمي آوردم، بايد لوائح طولاني را مطالعه كنم، ولي نمي فهميدم منظور از آن چيست.

بعد از آن به عضويت كميسيون بانك ايالتي نيز انتخاب گرديد. در صورتي كه حتي حساب هم در بانك نداشت. خودش تعريف مي كرد دست و پايم را گم كرده بودم، مي گفت اگر از اعتراف به شكست پهلوي مادرم خجالت نمي كشيدم از عضويت هيئت مقننه استعفا مي كردم، ولي براي تبديل كردن ليموي ترش جهل به ليموناد شيرين دانش در عين يأس تصميم گرفتم در شبانه روز 16 ساعت مطالعه كنم، با تحمل اين زحمت او از يك سياستمدار محلي به يك شخصيت ملي تبديل شد و آن چنان بزرگ شد كه روزنامه «نيوريورك تايمز» او را محبوب ترين فرد نيويورك معرفي كرد.

ده سال بعد او يكي از بزرگ ترين مراجع سياسي آن ايالت شد. چهار دوره به فرمانداري انتخاب گرديد كه اين موفقيت تاكنون نصيب كسي نگرديده است. در سال 1928 از طرف حزب جمهوري خواه كانديداي رياست جمهوري شد و شش دانشگاه معروف آمريكا كه دانشگاه «كلمبيا» و «هاروارد» از آن جمله بود به همين شخص كه تحصيلات ابتدايي را هم به پايان نرسانده بود درجات افتخاري دادند. مي دانيد اين شخص كه بود؟ او «ال اسميت» معروف بود. خودش مي گفت: اگر شبانه روز 16 ساعت كار نمي كرد و نمي كوشيد كه منفي هاي زندگيش را به مثبت تبديل كند هيچ يك از اين موفقيت ها را به دست نمي آورد»

«نيچه» فيلسوف آلماني مي گويد: «نه تنها مشكلات را تحمل كن بلكه آنها را دوست بدار» مطالعه در زندگي مردان كامياب مي نماياند كه موفقيت اغلب آنها مديون موانعي بوده كه در زندگي آنها پيش آمده و كاميابي آنها پاداش تلاش هاي آنان بوده است.

«ويليام جيمز» مي گويد: «حتي ضعف و بيماري ما نيز به طور غير منتظره اي به حال ما مفيد واقع مي شوند.»

«اگر من تا آن اندازه عليل و ناتوان نبودم، نمي توانستم اين همه كار را انجام دهم» وي گرفتار ضعف و علت مزاج بود و همين ضعف و بيماري هاي او به طور غير منتظره اي به حالش مفيد واقع شد.

كودك ديگري را مي شناسيم كه در يك كله چوبي در يك جنگل قدم به دنيا گذارد كه فقر و مشكلات زندگي باعث ترقي او گرديد، اسم او «ابراهام لينكلن» بود كه بزرگ ترين و محبوب ترين رئيس جمهور آمريكا شد. او اگر در خانواده اشراف به دنيا آمده بود يك گواهينامة دكتراي حقوق از دانشگاه هاروارد مي گرفت و يك زندگي زناشويي مقرون با سعادتي را آغاز مي كرد، اما هرگز نمي توانست آن كلمات دلنشين و بزرگوارانه اي كه ضمن دومين نطق افتتاحيه اش بيان كرد، بر زبان آورد.

تاريخ جهان نشان مي دهد كه نيك نامي و سعادت نصيب اشخاصي شده است كه در قبال هرگونه اوضاع و احوال چه خوب و چه بد، شانه از زير بار مسئوليت خالي نكرده اند. آيا تاكنون شنيده ايد در جايي امنيت، سعادت، راحتي و آرامش وجود داشته باشد اما دشواري و زحمت نباشد؟ خوشبختي و سعادت طبق شواهد تاريخي در جوامعي وجود دارد كه مردمش حوادث زندگي را با تمام بدي ها و خوبي ها، با جنبه هاي مثبت و منفيش روبرو مي گردند و براي استفاده از آنها پشت به پشت هم و دوش به دوش هم قدم بر مي دارند.

اگر فرض شود ما آنقدر در زندگي دلسرد و نااميد باشيم كه احساس كنيم هيچ اميدي براي تبديل ضرر به سود نيست باز دو دليل وجود دارد كه به تلاش پردازيم:

1 – ممكن است و احتمال دارد موفق شويم.

2 – در صورت عدم موفقيت كوشيده ايم راهي به جلو باز كنيم نه عقب نشيني، و اين خود عمل و انديشه اي مثبت است كه جاي افكار منفي را پر مي كند، و امكان دارد اين كار نيروهاي پنهاني ما را از آزاد كرده و چنان ما را سرگرم كار كند كه فرصت تأسف از گذشته را به ما ندهد و اين خود عملي است مثبت.

مطمئن باشيد تلاش و كوشش راه خود را باز مي كند و انسان را به پيش مي برد، درست به عكس غصه و اندوه و نگراني است كه انسان را از پا در مي آورد.

براي پرورش طرز تفكري كه آرامش خاطر و خوشبختي شما را تأمين كند اين دستور را به كار بنديد:

«وقتي كه سرنوشت، ليموي ترشي به دست شما داد بكوشيد از آن ليموناد شيريني بسازيد».

برگرفته شده از كتاب غلبه بر نگرانيها و نااميديها/انتهاي پيام/ 

پربازدیدترین آخرین اخبار