واكاوي اشرافيت در تاريخ انقلاب
کد خبر:۸۳۹۰۶
انقلاب و اشرافيت - 1

واكاوي اشرافيت در تاريخ انقلاب

هاشمي از سال‌هاي پايان جنگ به سرمايه‌داري گرايش پيدا كرد. ليبراليسم اين افراد يك‌جور خانواده‌گرايي اشرافي سرمايه‌دارانه است و در دوم خرداد اين اشرافيت به اوج رسيد. انقلاب در انتخابات 84 با نوعي مردم‌گرايي بازگشته بود و اشرافيت را كنار مي‌زد. آنها سر به شورش برداشتند، زيرا اين انقلابِ پارادايمي را تاب نمي‌آوردند.

اشاره. دكتر ابراهيم فياض دروس حوزوي را در قم تا سطح خارج و كارشناسي جامعه شناسي و كارشناسي ارشد مردم شناسي را در دانشگاه تهران به اتمام رساند. در سال 1381 نيز موفق به اخذ دكتراي فرهنگ و ارتباطات از دانشگاه امام صادق(ع) شد. ‌تنوع و عمق مطالعات فياض و نوآوريهاي وي در مفهوم سازي و نظريه پردازي مثال زدني است. متن زير خلاصه اي از يكي از نگاشته هاي اوست كه با عنوان خودپنداري اشرافيت در پايگاه رجانيوز منتشر شده است. 

گروه انديشه؛ در كند و كاو سرنوشت اشرافيت مي‌توان به لايه‌هاي جامعه‌شناسي معرفت آن، كه به صورت بنيادي‌تري وجود دارد، توجه كرد. اول انقلاب با نهج‌البلاغه شروع كرديم، ولي در ادامه به «وبر» و «پوپر» و اين آخر‌ها به «فوكو» التجا برديم. در تمام طول تاريخ وقتي اداره‌كنندگان جامعه از اقشار مردم فاصله پيدا مي‌كنند، دچار يك نوع سوژه‌زدگي مي‌شوند؛ سوژه‌هايي معقول ولي محصور در برج عاج. جالب است «كارل ماركس» كه امروزه او را پديدارشناس اقتصاد مي‌نامند، به حكومت‌هايي آنچناني مشكوك بود. ماركس تفكري انضمامي داشت و همواره با مردم و واقعيت‌هاي زندگي ايشان به سر مي‌برد.

اصولاً علمايي كه به مردم نزديك بودند، يعني اخباري‌ها و كساني كه به مركزيت فقه در گفتمان اسلامي اعتقاد داشتند، به مردم تقرب مي‌جستند، ولي فلاسفه و سپس اصوليان كه بيشتر عقل‌گرا بودند، غالباً به نخبگان نزديك مي‌شدند. در همان دوره در غرب فلاسفه‌اي مانند «كانت» و «فيخته» و «هگل»، كسب و كاري جز تدريس به شاهزادگان نداشتند، ولي بودند اشخاصي نظير «شوپنهاور» و «ماركس» كه دور از مال و منال زندگي مي‌كردند و تفكري در انتقاد به عقل‌گرايان داشتند. در ايران نيز از فتحعلي‌شاه تا ناصرالدين‌شاه، اصولگرايان پيروز مي‌شوند.

البته «شيخ انصاري» تلاش مي‌كرد علم اصول را به قيد فقه به عنوان دانش اصلي درآورد، اما در ادامه اصولگرايان از يك‌سو بر استقلال علم اصول صحه مي‌گذارند و از سوي ديگر در عمل با مشروطه‌خواهان همراه مي‌گردند. گاه آدم فكر مي‌كند مرحوم نائيني و مرحوم آخوند خراساني و... توجيه‌كنندگان مشروطه غربي بودند. در مقابل «كاظم يزدي» و «شيخ فضل‌الله نوري» مشروعه‌خواه و ضد‌مشروطه از آب درآمدند. شايد اين‌طور باشد كه فقها كه بيشتر شرعي هستند، به مردم نزديك‌اند، ولي اصوليين (كه بيشتر عقلي هستند) به نخبگان و سرچشمه نخبگي جديد، يعني غرب نزديك بودند. عجيب اينجاست كه بسياري از مشروطه‌خواهان با دوره اول رضاشاه هم كنار مي‌آيند.(قبل از كشف حجاب)

اين در حالي بود كه فقها همواره با بدبيني به مشروطه رضاخان نگاه مي‌كردند. براي مثال آقا شيخ عبدالكريم حائري با نوعي سكوت و مقاومت منفي از كنار همه ماجرا گذشت و حوزه علميه قم را بنا كرد كه هيچ‌گاه اصولي و يا غربگرا نشد. امام به عنوان كسي كه به آموزه‌هاي شيخ انصاري تكيه دارد، مبنايي ضداشرافي در فقه خويش بنا گذاشت. وي عرفان و اصول و فلسفه را در فقه حل نمود، با شاه مخالفت كرد، ولي مبارزه با شاه را در قالب جنگ مسلحانه يا حزبي ادامه نداد، بلكه به مردم تقرب جست، زيرا باور داشت كه آنها بايد شاه را سرنگون كنند.

از 15 خرداد كه مردم به هواداري وي شهيد دادند، مجاهدين ادعا كردند اين نهضت كور است و امثال «حنيف‌نژاد» ادعا كردند كه مي‌خواهند نهضتي روشن بنا كنند، ولي درگيري‌هاي چريكي آنها در فوج مردم منحل شدند. پس از هشت سال دفاع مقدس، چپ‌ها با واسطه سروش در ليبراليسم مستحيل شدند. هاشمي از سال‌هاي پايان جنگ به سرمايه‌داري گرايش پيدا كرد، طوري كه در قامت يك ليبرال مكانيكي و بسيار كلاسيك ظاهر شد. علاقه وي به غرب از سال‌ها پيش وجود داشت. ليبراليسم اين افراد ليبراليسم عقلاني غربي نيست، بلكه يك‌جور خانواده‌گرايي اشرافي سرمايه‌دارانه است.

هاشمي رفسنجاني در بازگشت از ژاپن گفته بود الگوي ما در بازسازي، ژاپن است، ژاپن كشور سرمايه‌داري خانوادگي است. نه ژاپني‌ها و نه هاشمي نگفتند كه در طول آن سال‌هاي بازسازي، ژاپن چقدر زد و بندهاي سياسي و اقتصادي پشت‌پرده با امريكايي‌ها داشت. نگفتند كه چگونه فرهنگ شرقي از حافظه مردم سرزمين آفتاب رفت، نگفتند چگونه مردم فقير در حاشيه توكيو از بيماري و گرسنگي مردند، نگفتند با چه ذلتي سربازان امريكايي را تحمل مي‌كردند، در حالي كه هنوز هيروشيما و ناكازاكي هزينه بمباران اتمي را با دنيا آمدن كودكان ناقص مي‌پردازد.

فقط برادر هاشمي فيلمي به نام «سال‌هاي دور از خانه» مشهور به «اوشين» را نشان داد كه مربوط به سرگذشت يك «گيشا»، فاحشه‌اي اشرافي، مي‌شد. گيشايي كه از هيچ، تبديل به صاحب فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي شد، شايد فكر مي‌كردند همان‌طور كه با سانسور، فيلم و زندگي‌اش را غسل تعميد داده‌اند، مي‌توانند بدون آلوده دامني، ايران را به سرزمين صنعتي و تجاري تبديل كنند. ژاپني‌ها مي‌خواستند بگويند كه از ميان چه نكبتي به اينجا رسيده‌اند و اين همان حرفي بود كه ما از همان فيلم قيچي كرديم.

اشرافيت خانوادگي در دوم خرداد به اوج رسيد. شاهد اين مدعا تلاشي است كه هاشمي براي انتخاب خاتمي مبذول داشت. خاتمي مثل هاشمي نبود. روشنفكري بود كه سعي مي‌كرد به حاق مسائل ديني و انديشه‌اي راه يابد، ولي در زيرساخت‌هاي اقتصادي دربست به اختيار نظام اقتصادي پيشين درآمده بود. در نتيجه آنچه اتفاق افتاد، اين بود كه ساختارشكني عملي در سطح اقتصادي در دوران هاشمي به‌وجود آمد و در دوره خاتمي تئوريزه شد. با اينكه خاتمي طي اولين سخنراني در ميدان «نقش جهان اصفهان» از عدالت سخن گفت، در ادامه كاري جز پرداختن به موضوع آزادي نداشت. اين دوره چارچوب اشرافيت معرفتي، با نوعي غرب‌گرايي فربه گشت.

به ياد دارم دو هفته پس از دوم خرداد در دانشگاه در يك جمع خصوصي حجاريان تحليلي ارائه كرد مبني بر اينكه ما از دوران سنت در حال عبور به مدرنيته و مدرنيسم هستيم. به او گفتم:‌ «بر‌اساس تحليل او بزودي خود وي نيز حذف مي‌شود، زيرا هنوز هاله‌اي از سنت در اطراف او هست. در ادامه نيز نهضت آزادي حذف مي‌شود تا اينكه به يك نوع حكومت شاهنشاهي بشدت غرب‌گرا مي‌رسيم.» در اينجا سكوت كرد. در اوخر دوران خاتمي غرب‌گرايي تا جايي شدت گرفت كه بعضي از نماينده‌ها به سفارت‌هاي مختلف نزديك مي‌شدند.

روزي كمال خرازي گزارشي نصفه و نيمه از موضوعي در مجلس ارائه كرد. نقل مي‌كنند وقتي از مجلس بيرون مي‌آمد، كسي سؤال مي‌كند چرا گزارش كامل نبود، جواب مي‌دهد: «نمي‌خواهم گفته‌هايم از سفارتخانه‌ها سردربياورد.» همه مي‌دانستند كه اين وضع، وضعيت سالمي نيست. حتي مردم هم خبر داشتند. در ماجراي انتخابات شوراها كه هيچ نظارت استصوابي و... در كار نبود، مردم شركت نكردند. شخصاً شاهد بودم يكي از بزرگان مشاركت به مردم فحش مي‌داد. آنها آنقدر اوج گرفته بودند كه ديگر نمي‌توانستند رفتار ملت خويش را تحليل كنند، در عوض فحاشي مي‌كردند. سقوط اينها از همان زمان شروع شد. انتخابات[رياست جمهوري84] در ميان ناباوري نخبگان به رقابت هاشمي و احمدي‌نژاد كشيده شد.

همان دوست مشاركتي كه به مردم فحش مي‌داد را در راهرو دانشگاه ديدم كه بشكن مي‌زد و آواز مي‌خواند كه ما پشت هاشمي جمع شديم. آنها مي‌دانستند كه برنده نمي‌شوند. در اين دوره هم مي‌دانستند انقلاب دوباره با نوعي مردم‌گرايي بازگشته بود و اشرافيت را كنار مي‌زد. احمدي‌نژاد دست به اعمالي مردم‌گرايانه زد و اشراف، خشمگينانه وي را رياكار خطاب كردند. جالب است كه از منظر آنها هر زندگي غير‌متمولانه‌اي رياكارانه است. اين نشان از عمق روحيه ايشان دارد. اينها نسبت به غرب و غربي خاضعانه‌ترين رفتارها را نشان مي‌دهند و در برابر توده مردم با نوعي نخوت و تفرعن برخورد مي‌كنند. هيچ از ياد نمي‌برم كه در همايش گفت‌و‌گوي تمدن‌ها مهاجراني چگونه در برابر امريكايي‌ها خضوع مي‌كرد و در اين كار چنان افراط مي‌ورزيد كه من از ناراحتي مريض شدم.

در دور دوم انتخابات همه اينها عليه احمدي‌نژاد صف‌آرايي كردند. تمام روشنفكران پشت‌سر كسي جمع شدند كه كمترين رأي را آورد. آنها حتي از فهميدن و ترجمه فلاسفه غربي هم ناتوان هستند. ببينيد كدام كتاب كانت و هگل را حتي ترجمه كرده‌اند. يك مشت داستان خيالي درباره فلاسفه آن هم در جمع‌هاي خودماني بافتن كه معقوليت نيست. اعتراض آنها اعتراض كپي‌هاي حدوداً ضعيف فلسفه غربي بر يك جريان عملي براي شناخت و كنش فعال در جهان است. آنها سر به شورش برداشتند، زيرا اين انقلابِ پارادايمي را تاب نمي‌آوردند. نمي‌خواستند از دست بروند، در حالي كه ديگر واقعاً محلي از اعراب نداشتند. چه كساني كه در انتخابات پيروز شدند و چه كساني كه شكست خوردند، اگر تغيير پارادايمي ايران را در نيابند، دچار اشتباهات فاحشي خواهند شد.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار