آيا غربي ها علم بومي دارند؟!
اشاره. رضا اميرخاني نام ناشناخته اي نيست. خالق آثاري چون ارميا، از به، ناصر ارمني، من او، داستان سيستان، نشت نشاء، بيوتن و نفحات نفت از جمله نويسندگان متعهد جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي است. آنچه از نظر مي گذرد بخشهايي از كتاب نشت نشاء اوست كه در آن با ديدي كلان به تحليل مهاجرت نخبگان پرداخته است. پديده اي كه اميرخاني ترجيح مي دهد به جاي فرار مغزها، آن را نشت مغزها يا نشت نشاء بخواند.
در ينگه دنيا زد به كلهمان كه تحصيلات آكادميك مفيد فايده است و دست كم به درد دوران بازنشستگي مي خورد و ... لباس مرتب پوشيديم و رفتيم خدمت دكتر جان كارلتون فورد. خلاصه كم از نيم ساعت بعد به آن جا رسيده بوديم كه مسئول تحصيلات ليسانس به بالاي دانشكدهاي جامعه شناسي، عيار جنس ما را فهميده بود و دريافته بود كه از اين جنم، يك آدم درس خوان مرتب در نمي آيد، اما باز هم دانه مي پاشيد و دلداري مي داد كه خروجي كار يك جامعه شناس مكتوب است، تو هم اگر كارت نوشتن باشد با هم مشكلي نداريم، خلاصه اين شد كنكور كارشناسي ارشد!
بعد هم پروفسور كارلتون فورد، خواست كه در مورد فرقهاي مذهبي به نام آميشها(Amish) كه در شمال ايالت كنتاكي زندگي مي كنند، تحقيق كنم اين هم شد يك درس دو واحدي مثلاً! استاد چنان مخ ما را زد كه حاضر شدم دو شب را روي صندلي ماشين بخوابم و كمردرد بگيريم و در عوض از كنه و بن زندگي آميشها سردر بياورم.
آميشهاي اين منطقه، مثل آميشهاي راستين صبح تا شب ظرف چوبي مي ساختند و از چاه آب مي كشيدند و حاضر نمي شدند با توريستها عكس بگيرند و غروب به غروب اتوبوسي مي آمد دنبالشان و لباسهاي زبرشان را در مي آوردند و جين مي پوشيدند و مي رفتند سراغ كار و زندگيشان! مي رفتند و فردا صبح مي آمدند تا توريستهاي لگوري را سركيسه كنند و من البته اين را به مدد خوابيدن در اتومبيلم دريافتم و همين رفتار كارلتون فورد را بسيار دوستانه تر كرد كه آزموني بود واقعي براي تنظيم باد دانشجوهاي دكتري كه بعدتر سر دفاعشان به شان يادآور مي شد و نصيحتشان مي كرد كه گرفتار ظاهر نشوند و ...
همهي اين را نوشتم تا بگويم آن طرف آب، علم را توليد مي كنند. دانشجو را در روند توليد علم قرار مي دهند. كاملاً به خلاف اينجا، كدام استاد ما دانشجوي صفر كيلومترش را فرستاده است به تركمن صحرا يا به بشاگرد و كاري درست و حسابي از او خواسته است؟ بگذار از اين كارهايي كه فقط به درد دو در كردن مي خورد و مي تواني از رو دست بغل دستي يا ترم پيشي رونويسي كني! آيا كسي در دانشكدهاي جامعه شناسي ما از پديده شناسي انصار حزب الله سخن گفته است يا از آنتروپولوژي در عشاير قشقايي؟
سخن گفته نه به اين معنا كه يك مشت پرت و پلاي ترجمهاي را به خوردمان بدهند، بل بدين معنا كه برود و ببيند و تحقيق كند و تئوري بريزد... و البته وقتي اين تحقيق پيرامون بشاگرد مفيد است كه دست كم يك بار استاندار هرمزگان بخواند و در تصميماتش به آن استناد كند. وقتي مفيد است كه لااقل يك مدير كارخانه در آن منطقه چنان چيزي را از دانشكدهاي جامعه شناسي طلب كند تا به جاي بن فروشگاه شهروند چيزي بهتر به كارگرانش هديه دهد.
آن جا استاداني زندگي خود را گذاشتند تا رويهاي گروههاي ضد اجتماعي، مثل رپها و بيتلها را تحليل كنند. مردم شناسش بلند مي شود مي رود ميان قبايل آدم خوار زوني، جامعه شناسش مي رود در شب نشينيهاي وسپها و همين مي شود كه در علوم انساني، دست كم توان تحليل مسائل خودشان را پيدا مي كنند.
استاد ما خيال مي كند دامنش ملوث مي شود اگر راجع به مسالهاي داخلي درس بدهد. خيال مي كنم در دانشكده جامعه شناسي ما نيز خيلي باكلاس، زندگي اجتماعي آميشهاي ايالت كنتاكي را درس مي دهند! مگر متون درسي دانشگاهي ما را نديدهايد؟ همهاي ترس من از اين است علم ما از زندگي ما دور شده است.
پيشتر نوشته بودم، لازمه رسيدن به علم بومي، طرح سئوال بومي است، كاري كه آن طرف آب به خوبي انجام مي شود و مسيرش روشن و مشخص است. دانشگاه در كشور ما سئوالهايش را از خود دانشگاه مي گيرد، نتيجه مي شود همين مدار بسته و هزار توي پيچيدهاي كه داريم و اتفاقاً برهمين اساس است كه در رشتههاي محض اوضاع تحصيلات تكميلي ما بهتر است.
در كارشناسي برق، درس مدار مي دهند كه سالها پيش از دورههاي اروپايي برگرفتهاند. در كارشناسي ارشد، اساتيد عقولشان را روي هم مي گذارند و درس مدار پيشرفته ارائه مي دهند، در دكترا هم به همين نهج مي رسند به درس مدار خيلي پيشرفته! اگر واحد كم و زياد خواستند بكنند، همينها را يك و دو و سه جلويش مي گذارند و آبش را زياد و كم مي كنند، هيچ كسي هم عين خيالش نيست كه اين درس مدار به درد دانشجوي ما مي خورد يا نه.
اگر به درد مي خورد در كدام صنعت؟ چه چيزهايي نياز است به آن اضافه شود يا كم شود؟ همين امروز، در مملكتي كه صنعت اولش به صنعت خودرو تبديل شده، هنوز درس هيدروليك براي رشتههاي مكانيك وجود ندارد! در حالي كه چهار پنج نوع درس طراحي را به ضرب و زور به خورد دانشجو مي دهند دانشجويي كه فردا به صنعتي مونتاژي وارد مي شود كه كم ترين نياز را به طراحي دارد و بيشترين نياز را به تعمير و نگه داري! از علم ترجمهاي، آن هم در اين روزگار كه نيمهاي عمر علمها تا به اين قاعده كاهش يافته است، بيش از اين انتظاري نمي رود.
زندگي اجتماعي بايد براي دانشگاه سئوال طرح كند كاري كه بالكل فراموشمان شده است. هيچ مسيري براي اين طرح سئوال نداريم. وقتي سئوالات دانشگاه درون دانشگاهي شد، مي بينيم كه روز از روز ظاهر مسائل پيچيده تر مي شود و باطن دانشجويان پرخوان تر و البته همه مي دانند پ به جاي چه حرفي نشسته است! اما همان پيچيدگي و همين پرخواني، فاصلهاي ميان دانشگاه و اجتماع را زياد مي كند.
پيچيدگي مسائل علمي، هيچ ارتباطي با پيشرفت علم ندارد. اين گرفتاري دقيقاً مانند همان معضلي است كه گريبانگير حوزههاي علميهاي ماست اگر حوزه تعاملش را با جامعه از دست بدهد، مسائل فقهي دم به دم پيچيده تر مي شوند، گرههاي فلسفي ريزتر و بسته تر، اما مي بيني كه با همهاي اين پيچيدگي معلومات، گاهي اوقات از پس سئوال يك دانش آموز دبيرستاني بر نمي آييم، چرا؟ براي اين كه نفهميدهايم اين سهم امامي كه مي گيريم براي پاسخ گويي به سئوالات مردم است. دانشگاههاي ما هم اين را نفهميدهاند./انتهاي پيام/