راز بيگانگي غرب با خدا
محمد کوشکي؛ گروه انديشه؛ بشر از زمان هبوط خود به زمين هيچگاه خود را معيار هستي و پادشاه عالم نپنداشته است. البته نيازي به تذکر نيست که چنين بياني مشابه يك قانون رياضي نيست که با يک يا چند استثناي کوچک که ممکن است جايي هم در تاريخ نداشته باشد، رد شود. بلكه يک بيان کلان جامعه شناختي است. در مقام مثال مي گوييم جامعه ايراني، جامعه اي مسلمان است. نگاه رياضي به موضوع چنين حكمي را نفي مي كند ولي رويكرد جامعه شناختي آن را يك واقعيت مسلم مي داند. رويكرد سياهه پيش رو از مقوله دوم است.
قافله تاريخ بشري با رسيدن به ايستگاه رنسانس شاهد اتفاق مهمي بود. برخي از خواص و روشنفکران و نخبگان خسته از مفاهيم كليسايي قرون وسطاي اروپا، با فاصله گرفتن از الوهيت و قدسيت، ساحت ديگري پي ريزي کردند که محور اصلي آن، انسان و خواست و اراده او بود. در اين ساحت انسان اصالت يافته و معيار حق و باطل مي شود. اگر تا پيش از اين مقامي فرابشري- اهورا، خدا، ايزد، الله - معيار حق بود، زين پس انسان و خواست اوست كه معيار حق محسوب مي شود. انسان جاي خدا را گرفت و خود را سلطان بي چون و چراي هستي دانست. حال او ديگر بنا به تشخيص خود حق هر گونه تصرفي را در عالم دارد.
ممکن است برخي محاجه کنند که با توجه به مفاهيمي که کليساي قرون وسطي آن را ترويج مي كرد، اتخاذ چنين رويكرد بشر مدارانه اي توجيه پذير و منطقي است. در پاسخ بايد عنوان داشت نهضت روشنگري اروپا با «دين کليسايي قرون وسطي را نمي خواهيم» آغاز شد، وجه سلبي نهضت، اما آنجايي که قرار بود به پرسش «چه چيز مي خواهيم؟»، وجه ايجابي نهضت، پاسخ گويد، به علت رويكرد بشرمدارانه خود، خدا را بالکل از صحنه هستي اخراج کرد و به دامن اصالت بشر غلطيد و هستي را بر مبناي ساحت معنايي تفسير کرد که اصول اصالت انسان حکم مي کند.
اينجاست که بشر جاي خدا را مي گيرد و معارف ديني از حوزه بصيرت بخشي کلان اجتماعي بشر اخراج مي شوند و جايشان را به عقل بشري مي دهند. عجيب هم نخواهد بود كه در ادامه چنين فرايندي نطفه سکولاريسم و دين فردي زاده بسته مي شود. وقتي دين را از حوزه اجتماعي اخراج كرديم طبعا نقشي در حد و اندازه هاي تجربه هاي فردي پيدا مي كند و كاركردي مشابه خلسه هاي فردي و عرفان هاي نو ظهور خواهد داشت. در ادامه هم نظامي طرح ريزي مي شود که مفاهيم بر مبناي بشرمداري تفسير مي شوند و از رنسانس به بعد بود كه مقدمات تئوريک چنين تفکري ريخته شد.
نهضت روشنگري اروپا در وجه سلبي تفکر خود (چه چيز نمي خواهيم؟) با نفي دينِ کليسايي، شمشير خود را بر روي هر نوع بصيرت و تفکر ديني از رو بست و عصر آن را سپري شده دانست و در وجه اثباتي خود (چه چيز مي خواهيم؟) نظامي را پي ريزي کرد که مبناي آن «خود بنيادي» بشر بود. اين ساحت که با زاويه گرفتن از مفهوم خدا آغاز شده بود، در بدو امر محدود به حلقه هاي فکري خواص و روشنفكران بود و ارتباط چنداني با توده هاي اجتماعي نداشت.
در حقيقت بخش هاي عظيم توده همچنان خط سير تاريخي خود را بر مبناي مفهوم خدا ادامه مي داد. جامعه هنوز بر مدار سابق حرکت مي کرد تا آنکه در انقلاب فرانسه اتفاق مهمي افتاد. انقلاب فرانسه در تاريخ تفکر بشر يک نقطه عطف است. اين انقلاب مرحله عملياتي انتقال نظام جديد تفكر از محافل خاص روشنفکري به حوزه اجتماعي است. انقلاب فرانسه حلقه اتصال تفكر جديد به توده ها و ورود آن به عرصه نظام سازي اجتماعي بود و تمدن غرب تا به امروز ادامه انقلاب فرانسه است.
آنچه در ابتدا محدود به مجامع خصوصي بود در اين انقلاب عينيت اجتماعي پيدا کرد. ساحتي که بعدها تمدني عظيم بر مبناي آن شکل گرفت. انقلاب فرانسه در حقيقت عينيت يافتن ساحت جديدي از تفكر بود كه با اخراج خدا از افق خود، بشر را جايگزين آن كرد و تمدن غرب تا به امروز، ادامه مسير انقلاب فرانسه است. اين ساحت به تدريج ساختارهاي مورد نياز خود را در علم و سياست و حکومت و آموزش و ... پديد آورد و روز به روز بر شاخه هاي خود افزود تا جايي که اکنون با درخت تنومند و پر شاخ و برگي روبرو هستيم که کليت تمدن غرب را تشکيل مي دهد.
هويت و ماهيت تمدن غرب، بن مايه نظري آن است. اين بن مايه نظري در حکم هوايي است که سياست و تکنولوژي و سينما و ساختارهاي فکري و فرهنگي و اخلاقي غرب در آن روييده است. اين هوا در ذات خود از مفهوم خدا گريزان است؛ چرا که بر مفهوم بشر تکيه زده است. تمدن فعلي غرب بزرگترين فراورده اين بن مايه نظري است و در حكم ميوه اي است كه در چنين هوايي روييده است. پس اتفاقي نيست که سياست غربي، سينماي غربي، رسانه غربي، روشن فکر غربي و هر آنچه بينشِ غرب در آن حلول کرده با مفهوم خدا بيگانه است./انتهاي پيام/