اختلاف در كاخ سفيد
گروه انديشه ـ انقلاب اسلامي روزبهروز عمر رژيم را كاهش ميداد و با ايجاد نگراني و تزلزل در نزد مقامات اصلي رژيم، حاميان خارجي آن بهويژه آمريكاييها هم خطر را جدي ديدند. با بياثر شدن ترفندهاي حكومت يكي پس از ديگري و سوختهشدن مهرههاي رژيم، آمريكاييها تقريباً از حفظ شاه نااميد شدند و در آن مقطع آنچه كه براي آنها اهميت داشت حفظ عامل سرسپردهاي به نام شاه نبود، بلكه آنها درصدد حفظ و از دست ندادن ايران بودند.
برخي از كساني كه آن زمان در دولت كارتر مسئوليت داشتند و مسائل ايران را بر حسب وظيفه تعقيب ميكردند در اين ارتباط بر مطالب ارزشمندي كه بازگوكننده موقعيت و منويات آمريكاييها بود، اشاره كردهاند؛ از جمله برژينسكي مشاور امنيت ملي رئيس جمهور وقت آمريكا كه در كتاب «توطئه در ايران» آورده است: «در جريان هفتههاي بعد مسألهي ما در ايران از صورت اينكه چگونه بايد شاه را حفظ نمود به صورت اينكه چگونه ميتوان ايران را حتي بدون شاه حفظ كرد، تغيير يافت. در مراحل اوليه بحران من طرفدار اين فكر بودم كه بايد شاه را وادار كرد با تشكيل يك دولت نظامي و اعمال قدرت، نخست نظم را به كشور بازگرداند و سپس برنامههاي اصلاحي را بهموقع به اجرا بگذارد، ولي با تحولات اوضاع ايران و ناتواني شاه در اعمال قدرت، به تدريج به اين نتيجه رسيدم كه تنها چارهي باقيمانده، استقرار يك رژيم نظامي در ايران بدون شاه است. در همين حال عواملي كه در دستگاه دولت آمريكا ميكوشيدند شاه را وادار به دادن امتيازات بيشتري به مخالفان و تشكيل يك دولت ائتلافي با شركت سران مخالف بنمايند، حالا عقيده داشتند كه ديگر شاه نميتواند نقشي در حكومت ايران بازي كند و بايد تمام قدرت و اختيارات خود را به مخالفانش واگذار نمايد. در واقع هر چه اوضاع در ايران بدتر ميشد، اختلاف و شكاف در دستگاه حكومت آمريكا هم وسعت بيشتري مييافت.
نكته شگفتانگيز اينكه با وجود اختلاف نظر شديد دو گروه كه به جر و بحثهاي شديد در جلسات كابينه و اتاق بررسي وضعيت كاخ سفيد منجر ميشد، هر دو طرف بهتدريج در يك نكتهي اساسي به توافق نزديك ميشدند و آن اينكه هر دو طرف داشتند به اين نتيجه ميرسيدندكه وجود شاه مانع اصلي هر راهحل اساسي است. دولت نظامي كه در اوائل نوامبر(برابر 15 آبان 57) به رياست ژنرال ازهاري تشكيل شده بود از قدرت و اختيارات كافي براي سركوبي مخالفان برخوردار نگرديده و حتي به دستور شاه مجبور شده بود چند تن از سران مخالف مِن جمله كريم سنجابي، رهبر جبههي ملي را آزاد كند.
آزادي اين عده كه شايعه تشكيل يك دولت ائتلافي را بر سر زبانها انداخت دولت نظامي را بيش از پيش تضعيف كرد و در سومين هفتهي ماه دسامبر (برابر با اواخر آذر ماه 57) با عارضه قلبي ازهاري كنارهگيريِ دولت نظامي قطعي شد. در اين ميان شاه روشي ناهمگون و ترديدآميز در پيش گرفته، گاهي خواهان پشتيباني آمريكا از سياستهاي نامشخص خود ميشد و گاه از عدم حمايت كافي آمريكا شكوه و شكايت ميكرد و گاهي هم از خطر وارد شدن نظاميان به صحنه و حمام خون سخن ميگفت.
بهتدريج اين موضوع روشن ميشد كه شاه كاري را كه خود جرأت يا قصد انجام آن را ندارد از آمريكا ميخواهد و نظر او اين است كه آمريكا مسئوليت بعضي تصميمات تلخ و ناگوار بهخصوص استفاده از نيروي نظامي براي سركوبي مخالفان را بهعهده بگيرد. اين موضوع مشكل اخلاقي و سياسي حادي در واشنگتن به وجود آورد.»
سايروس ونس، وزير خارجهي رئيس جمهور وقت آمريكا در كتابي تحت عنوان «انتخاب دشوار» به ماجراي انقلاب ايران و تحليلي از سياست آمريكا در ايران در دوران حكومت كارتر پرداخته و در بخشي از آن با عنوان در سراشيب سقوط مينويسد: «...شاه پس از تظاهرات پردامنهي محرم و موقعي كه به اين فكر افتاد كه ديگر خيلي دير شده بود. حتي در اواخر ماه دسامبر(اوائل دي ماه 57) هم آمريكا ميتوانست بين نظاميان و گروههاي معتدل و معتقد به اصول دموكراسي سازِش بهوجود آورد و در تغيير مسير انقلاب ايران مؤثر واقع شود.
اما حكومت كارتر در مقابله با بحران ايران نتوانست بر اختلافات داخلي خود فائق آيد و سياست قاطع و هماهنگي در ايران در پيش بگيرد. ما امكانات بالقوهي خود را براي اعمال نفوذ در مسير انقلاب ايران با تلاش عبث براي دميدن حيات در رژيم شاه از ميان برديم در حالي كه در همين فرصت ميتوانستيم بين ارتش و گروههاي سياسي و نيروهاي تحت فرمان آيتالله خميني تفاهمي بهوجود بياوريم و در اوائل ماه فوريه ما سرانجام به اين نتيجه رسيديم امكانات ما به حداقل خود رسيده و ديگر چارهاي جزگردن نهادن به شرايط انقلاب و همراه شدن با سيل مردم، راهي براي ما باقي نمانده بود.»
موضوع انقلاب اسلامي و سقوط شاه و شكستهاي پيدرپي آمريكاييها براي مهار بحران در بين نويسندگان جهان و خبرگزاريها و مطبوعات و مجلات و رسانهها غوغايي ايجاد كرد و صدها مقاله و تحليل دربارهي پيروزي انقلاب و فروپاشي رژيم شاه سخن به ميان آوردند و جملگي آنها از عدم توانايي آمريكا و سرنگوني دولت شاهنشاهي حرف زدند و نوشتند مثلاً بيش از صد صفحه كتاب ماهيت و عملكرد امپرياليسم آمريكا در ايران به مواضع جناحهاي حاكم آمريكا در برابر مبارزات مردم از سال 56 به بعد پرداخته و قطعات فراواني از مشهورترين مطبوعات آن دوره را درج كرد؛ به عنوان نمونه از روزنامهي لوماتن نقل شده كه: «از ابتداي بحران(ايران) واشنگتن مرتباً توسط حوادث غافلگير شده است. خصوصاً بهعلت فقدان تقريباً كامل ارتباط با مخالفان، امكانات سفارت آمريكا در تهران به شكل قابل ملاحظهاي تقويت شده و ديپلماتها همچنان كه مأموران سيا، مأيوسانه ميكوشند كه اين عقبافتادگي را جبران كنند.»
به گفته يك مقام آمريكايي «اصلاحات ما بي نهايت ناكافي است و ما حداقل اطلاعات را در مورد آنچه در خارج از شهرهاي بزرگ ميگذرد، نداريم.»
خطرناكتر اينكه: «بهرغم اينكه آمريكا پس از اين حاضر است كه تماس با تمامي مخالفان رژيم ايران را برقرار سازد، نمايندگانش موفق به برقراري گفتگو با مذهبيهاي افراطي، خصوصاً با كسي كه بالاخره اهميتش را دريافته اند ـ آيتالله خميني(ره)ـ نشدهاند. تنها مليگرايان هستند كه به سرعت مذاكره با هيأتهاي آمريكايي را ميپذيرند. در مقابل چنين اوضاعي، دولت آمريكا بيش از پيش تقسيم شده و دچار اختلاف ميباشد.
مشي رسمي، آن چيزي كه توسط گروه برژينسكي و همچنين از جانب پارهاي از مقامات وزارت امور خارجه به كاخ سفيد توصيه ميشود، بر مبناي اين تز كه در شطرنج ژئوپولتيكي كنوني، سقوط شاه بدون شك چون شكستي براي آمريكا به حساب خواهد آمد، بنا ميشود.»
اوضاع ايران در اواخر آذرماه و اوائل ديماه به گونهاي بود كه حرف اول و آخر را امام راحل ميزدند و وضعيت كاملاً توسط منطق ايشان قفل شده بود و سخنان امام راحل در 25 آذرماه 57 بعد از نماز مغرب و عشاء در نوفل لوشاتو گوياي اين موضوع است كه خطاب به جيمي كارتر فرمودند: «همهي عالم اين مطلب را قائل هستند كه هر بشري به سرنوشت خودش آزاد است. ميتواند رأي آزاد بدهد. هر مملكتي ميتواند سلطان اگر داشته باشد تعيين كند، رئيس جمهور اگر ميخواهد داشته باشد، تعيين كند. حكومت بخواهد تعيين كند. براي مملكتش هر شكلي كه افراد مملكت بخواهند اداره بشوند و بايد اين حق در اعلاميهي حقوق بشر هم باشد و همهي دولتها هم بايد آن را تصويب كنند، خب مردم هم همين مطلب را ميگفتند؛ بيشتر از اين مطلب چيزي نبود. روز تاسوعا و عاشورا غير از اين مطلب چيز ديگري نبود. همهي روزنامهنويسها، همهي مجلهنويسها اين را ديدند، آنهايي كه رفتند در ايران تماشا كردند، مسائلي را كه در ايران واقع شد، همه ديدند كه مملكتي است كه اهالياش با كمال آرامش چندين ميليون جمعيت در سرتاسر مملكت به آرامش راه افتادند، مرد و زن و بزرگ و كوچك در خيابانها، حرفشان اين بوده است كه ما اين شاه را نميخواهيم. ما فرض كنيم كه شاه خيلي هم مرد صالحي، فرض ميكنيم، باشد؛ خيلي هم آدم صحيحي باشد، خيلي هم خدمتگذار به مردم باشد؛ وقتي مردم يك خدمتگذار را نخواستند بايد كنار برود...»
نويسنده: سيدمهدي حسيني
/انتهاي پيام/