تنگ كردن هويت انساني در قالبهاي سرزميني
محمد صادق عليزاده، گروه انديشه «شبکه خبر دانشجو»؛ اگر «هويت» را پرسش از کيستي و چيستي انسان بدانيم، در اين صورت مراجع متفاوتي براي پاسخ به اين پرسش موجود است. هر کدام از اين مراجع بنا به هستي شناختي خاص خود پاسخ متفاوتي به اين سوال مي دهند. در اغلب اين مراجع تاکيد بر نوعي «مختصات فيزيکي» جلب توجه مي کند به گونه اي كه هويت را بر اصولي نظير مليت، نژاد، قوميت و فاکتورهايي نظير آن بنا مي كنند. اگر اينها را مبناي کيستي و چيستي انسان بدانيم، در اين صورت هرگز جوامع خارج از ما مجال اتخاذ هويت ما را پيدا نخواهند كرد. در مقام مثال با اين مباني هرگز هويت سلمان ايراني و بلال حبشي و صهيب رومي نزد پيامبر با يك عرب مسمان يكسان نخواهد بود.
چنين رويکردهايي نشان دهنده محوريت يافتن مباني فيزيولوژيکي و جغرافيايي در تعيين حدود و ثغور هويت است. اگر بنيان هويت انساني بر اين مباني قرار گيرد، جبر فيزيولوژيکي و جغرافيايي است که کيستي و چيستي انسان را تعيين مي کند. ذكر اين نكته هم خالي از لطف نخواهد بود که چنين تفکراتي تاکنون تعاريف نظري قابل قبولي از مباني فيزيولوژيکي و جغرافياييِ هويت ارائه نداده اند. مثلا فارغ از دعاوي سياسي دولت – ملت و خط کشيهاي بين المللي، واقعا چه کسي يک ايراني واقعي است؟! آيا کسي که صرفا در ايران زندگي كرده يا به دنيا آمده است؟! با اين پيش فرض مثلا چه تفاوتي وجود دارد بين يک ايراني کرد و هم مسلك عراقي اش که آن سوي خط مرزي زندگي مي کند؟!
قرآن در تعيين مبناي هويت، نظري جز اين دارد: وَ الَّذِينَ امَنُواْ مِن بَعْدُ وَ هَاجَرُواْ وَ جَاهَدُواْ مَعَكُمْ فَأُوْلَئكَ مِنكمُْ ... إِنَّ اللَّهَ بِكلُِّ شىَْءٍ عَلِيمُ: و كساني كه بعداً ايمان آورده اند و مهاجرت كرده اند و همراه شما جهاد نموده اند، ازشما هستند به حكم كتاب خدا، خويشاوندان به يكديگر سزاوار ترند و خدا بر هر چيز داناست. (انفال،75) در الميزان و نمونه ذيل اين آيه چنين آمده است: «در اين خطاب مهاجرين بعدى و آنهايى را كه بعد از اين ايمان مىآورند و با طبقه اول به جهاد مىپردازند به آنان ملحق كرده و در مساله ولايت، ايشان را نيز شركت داده است.(ترجمه الميزان،ج9،ص190) جامعه اسلامى يك جامعه مدار بسته و انحصارى نيست، بلكه درهايش به سوى همه مؤمنان و مهاجران و مجاهدان آينده نيز گشوده است، هر چند مهاجران نخستين مقام و منزله خاصى دارند، ولى اين برترى به آن معنى نيست كه مؤمنان و مهاجران آينده كه در زمان نفوذ و پيشرفت اسلام به آن گرويدند و به سوى آن آمدند، جزء بافت جامعه اسلامى نباشند.(تفسير نمونه،ج7،ص259)»
عبارات معناي واضحي دارند. نفسِ ملحق شدن به جامعه اسلامي و اتخاذ هويت آن، مبتني بر خون و نژاد و سرزمين نيست. جامعه اسلامي جامعه اي نيست كه صرفا افرادي كه در آن زيست بومِ سرزميني به دنيا آمده و زندگي مي كنند را جزيي از خود بداند. ورود به جامعه اسلامي و جزئي از آن شدن و هويت آن را بر خود اطلاق كردن بستگي به اختيار و عقيده قلبي فرد است. هر فردي با هر مختصات قومي و قبيله اي و فرهنگي به محض آنكه به اسلام گرويد و شاخصه هاي فكري و عقيدتي آن را پذيرفت، جزيي از جامعه اسلامي است.
اين رويکرد مبناي هويت را غيرفيزيولوژيکي و غير جغرافيايي دانسته و مباني آن را از جنس خون و نژاد و رنگ پوست و مکان جغرافيايي نمي داند. در اين ديدگاه پاسخ به سوال کيستي و چيستي انسان نه در رجوع به ژنتيک و خون(نازيسم، صهيونيسم) و مختصات قومي و نژادي(پان ايرانيسم، پان ترکيسم، پان عربيسم) بلکه در همگرايي و عقد قلبي(امَنُواْ، امت واحده) تعريف مي شود. نکته ي بسيار جالب ذکر واژه ي «هَاجَرُواْ» در متن آيه فوق است. يعني حتي آنهايي كه از سرزمين آباء و اجدادي خود دست مي كشند و به امت اسلامي ورود پيدا مي كنند هم با قبلي ها و الساقبون هويت يكساني دارند.
به عبارت ديگر حتي آنهايي که نژاد و خون شان با ما يکي نيست و در مناطق خارج از سرزمين ما زندگي مي کنند اگر همگرايي و عقد قلبي و ايماني با ما پيدا كردند جزيي از ما هستند. در چنين ديدگاهي خط کشي ايراني – لبناني يا ايراني – فلسطيني وجود خارجي ندارد بلکه لبناني همان ايراني است و ايراني همان لبناني. خط کشي هايي از اين دست، خط کشي هاي مجازي است نه حقيقي! بيان اين مطالب به معناي نفي وابستگي انسان به جغرافيا و تاريخ قومي او نيست که جغرافيا و تاريخ عامل مهمي در زيست بوم فرهنگي انسان دارند. عبارات فوق صرفا در پي بيان آن است که عامل تعيين کننده و محوري هويت، نه مليت است که ظاهرا هيچ تعريف تئوري قابل قبولي تاکنون از آن ارائه نشده است و نه تاريخ مشترک که در مباحث انسان شناسي فرهنگي از آن دم مي زنند بلکه چيزي جز اينهاست. چيزي که قرآن از آن تحت عنوان «امنوا» ياد مي کند.
شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فداي ايران» شعاري است که ريشه هاي خوني، نژادي و قومي براي هويت قائل است. وقتي اين چنين شد، يک لبناني يا فلسطيني هم مسلک صرفا به دليل آنکه در حوزه سرزميني ديگري غير از ايران به دنيا آمده و زندگي كرده غيرخودي محسوب مي شود و وضعيت، سرنوشت و زندگي فردي و اجتماعي او هيچ ارتباطي با ما پيدا نمي كند يا در اولويت بعد از ما قرار مي گيرد. در صورتي كه در ديدگاه قرآن هيچ تفاوت ماهوي بين يك لبناني و فلسطيني مسلمان با ايراني مسلمان نيست. آنها همان ما هستند و ما همان آنهاييم. آيا در يك نگاه كلان اجتماعي و شهروندي و ديني، بين اصفهاني و شيرازي و مشهدي تفاوتي وجود دارد؟! اگر همان لبناني در تهران زاده مي شد كفايت مي كرد كه جزيي از ما تلقي شود و سرنوشتش اهميت يابد؟!
نكته نهايي در رويكردهاي ملي گرايانه، تناقض ذاتي اين شعارها و ماهيت اصلي آنهاست. تحليل تاريخي جريانهاي مدعي ملي گرايي در اين سرزمين حكايت از آن دارد كه تمامي اين جريانها بلااستثنا علي رغم ادعاي استقلال خواهي در شعار، قطب نماي جهت گيريها و منافع شان هميشه به سمت غرب چرخيده است. فارغ از تحليل سياسي و بستن انگ عامل بيگانه به اين و آن، اين سوال پيش مي آيد كه نكند نفس گفتمان ملي گرايي در ذات خود با غرب وحدت ذاتي دارد؟!
به عبارت ساده تر آيا ملي گرايي برآمده از تاريخ ماست يا تاريخ غرب؟! پاسخ به اين سوال اهميتي حياتي دارد چرا كه محصول يك گفتمان، مختصات گفتمان مادري خود را داشته و در نهايت نيز رو به آن سو خواهد داشت. در تاريخ ايرانِ پس از اسلام هيچگاه مليت ايراني در حد و اندازه هاي يك گفتمان، مطرح نبوده است. حتي آنگاه كه ايراني هاي مسلمان در مقام مخالفت با خلافت ناسيوناليستي عربي بر آمدند، مخالفت خود را نه بر مبناي ايراني گري كه بر مبناي عدالت اسلامي و انحراف از شعارهاي اصيل اسلامي بنا كردند./انتهاي پيام/