تفكر ديني و چندگانگي هاي معرفتي
اشاره. متن زير گزيده اي از سخنان حجت الاسلام رهدار است كه سه شنبه دوم شهريور ماه سال جاري با موضوع «امام علي(ع) و دوگانه اخلاق و سياست» در سالن همايشهاي كانون انديشه جوان ايراد شده است.
گروه انديشه «شبكه خبر دانشجو»؛ دو نوع نظام معرفتي به هستي وجود دارد: وحدت بخش و دو يا چندگانه. اولي بينشي توحيدي و دومي بينشي مادي است. در بينش توحيدي مآل همه كثرت ها به يك نقطه است و درون يك زنجيره فهم مي شود اما در بينش مادي نسبت اين كثرتها با غايت نهايي حذف مي شود و به تبع آن برنامه جامع هستي هم ناديده گرفته مي شود. به همين جهت بينش مادي يك بينش جزئي نگر است.
نگاه توحيدي هستي را يكپارچه مي بيند و مبتني بر همين فلسفه اثر بر هر نقطه هستي، كل آن را دستخوش تغيير و دگرگوني مي كند. در اين نگاه هر چند هستي مملو از كثرات است اما همه اين كثرات همچون قطعات يك پازل در يك برنامه جامع قرار دارند و همگي آيه هاي خدا محسوب مي شوند. همه موجودات اعم از انسان و حيوان و نبات همگي آيه هاي خداوند محسوب مي شود با اين تفاوت كه در مراتب متفاوتي قرار دارند.
بينش توحيدي، بينشي وحدت گراست
در اين نگاه خدا در تمام هستي حضور دارد به همين جهت عالم محضر خداوند مي شود. اين نگاه درست در نقطه مقابل نگاه هاي دوگانه يا چندگانه است كه هستي را چند پاره فهم مي كند. اين نگاه هستي را مركب از اجزاي متفاوت و پراكنده مي بيند. به همين علت در اين بينشها مي توان نقاطي را درهستي خالي از خدا فرض كرد.
در حوزه معرفت ديني نظام هستي و نظام معرفتي يكسان و يكپاچه فهم مي شوند[به همين جهت هستي آنگونه كه هست فهميده مي شود] اما در نظام معرفتي مادي اينگونه نيست؛ يعني مي توان بين نظام هستي و معرفتي شكاف ايجاد كرد. اينجاست كه دو و حتي چندگانه هاي [معرفتي نظير سنت و تجدد يا اخلاق و سياست] ايجاد مي شود. اينها محصول عصر جديد است. غرب از همان ابتدا عالم را دوگانه فرض كرد. افلاطون هستي را دوگانه فهم مي كرد. قائل به عالم مُثُل و زميني بود. اعتقاد داشت عالم زميني سايه عالم مثل است و حقيقت آن جاي ديگر است.
در تفكر ديني اينگونه نيست. يعني اينگونه نيست كه حقيقت دنيا و آخرت از يكديگر جدا باشد. [حقيقت دنيا و آخرت يكي است. اينها دو روي يك سكه اند] دو حيث از يك وجودند. با ورود به عصر مدرن اين دوگانه ها از حوزه اعتقاد به حوزه معرفت كشيده مي شوند. در نهايت هم رسما وارد حوزه اجتماع مي شوند. چنين دوگانه هايي در نظام ديني بسيار كم است. هرچند در معرفت ديني با دوگانه هايي از قبيل حق و باطل يا كفر و ايمان روبرو مي شويم اما اينها هستي را تقسيم بندي نمي كنند.
غرب هستي را چندپاره مي فهمد
غرب هستي يكپارچه را به دو و چندگانه ها تبديل مي كند. به همين جهت دچار دوگانگي معرفتي مي شود و اين دوگانگي معرفتي به دوگانگي رفتاري مي انجامد. اين امر منجر به نگاه هاي برشي به پديده ها مي شود. به همين جهت دوگانههايي از قبيل قدرت و اخلاق، سنت و تجدد يا دين و آزادي هميشه در تاريخ غرب مسئله بوده است در حالي كه در تفكر ديني چنين مقولاتي از يكديگر مجزا نبوده و در ذيل يك غايت اصلي فهم مي شود كه روح هستي را شكل مي دهد.
درست برخلاف بينش توحيدي كه هستي را درون يك وحدت مي يابد. فردي كه درفضاي بينش توحيدي تنفس مي كند تمام كثرتهاي هستي را به راحتي هضم و فهم مي كند و آنها را اجزاي متفاوت و جدا از هم نمي بيند. به همين جهت اخلاق علي(ع) از سياست علي(ع) جدا نيست. در غرب اينگونه نيست. اخلاق با قانون دو چيز متفاوت است.
بعضا مشاهده مي شود فرد فوق العاده قانون گراست اما فردي غيراخلاقي است، صداقت ندارد! در نگاه ديني اين گونه نيست. در سيره امام علي(ع) و بينش توحيدي جمع كردن اخلاق و قدرت و اخلاق و سياست عمل محالي نيست. چون نگاه ديني، نگاهي يكپارچه است اين قبيل دوگانگي ها به وجود نمي آيد. مرزي بين دنيا و آخرت نيست. در سيره امام علي (ع) موارد زيادي ازجمع اين قبيل دوگانگي ها به چشم مي خورد.
علي(ع)؛ وحدت در كثرت
در جنگ جمل پس از آنكه ورق به نفع حضرت امير(ع) بر مي گردد و سپاه جمل مغلوب مي شود، حضرت عايشه را با نهايت احترام به مدينه مي فرستد. در صفين هنگامي كه سپاه علي(ع) به شريعه هجوم مي آورد و بر آن مسلط مي شود آب را بر سپاه معاويه نمي بندد. جرج جرداق بيان زيبايي راجع به حضرت(ع) دارد. در كتابش «امام علي صداي عدالت انساني» مي نويسد قلب علي، مثل يك اقيانوس، بزرگ و ژرف و گسترده است. جرداق در حال تشريح يكپارچگي و وحدتي است كه در درون علي(ع) وجود دارد.
در ادامه مي نويسد اما نمي دانم چرا يك قطره اشك يتيم اين اقيانوس را متلاطم مي كند. به نظر مي رسد جرداق هم دچار يك دوگانگي هاست؛ دچار دوگانه بزرگي و رفتار با يك بچه يتيم است اما اين دوگانه را در وجود علي نمي بيند. اين بيان جرداق حاكي از فاصله اي است كه او بين قدرت و همبازي شدن با بچه ها مي بيند. در علي(ع) همه چيز به وحدت نشسته است. اين وحدت نيازمند يك درك فلسفي است. انسان به ميزاني كه رنگ خدا بگيرد اين وحدت را بهتر و بيشتردرك مي كند. كثرت و پلوراليسم عكس اين حالت است. اين اتفاق در غرب افتاده است.
به تعبير زيباي حضرت امام(ره) دقت كنيد: اگر هفتاد نبي در يك گليم باشند به اختلاف نخواهند افتاد اما اگر هفتاد پادشاه در يك اقليم باشند با هم اختلاف دارند. اين ناشي از فاصله گرفتن ازوجود خداوند و كثرت گرايي است. در يك نگاه فلسفي، فاصله گرفتن از وجود برابر عدم است. به همين جهت در غرب كه از خدا فاصله گرفته است هم كثرت گرايي هست هم نهيليسم. كساني كه جامعه را به كثرت گرايي دعوت مي كنند، خواسته يا ناخواسته منادي پوچ گرايي هم هستند.
تمام كثرتها و موضوعات درون علي به وحدت نشسته است به همين جهت اخلاق او عين سياست است. توجه كنيد در عصر ما نه علي كه شاگرد علي و يكي از جنس علي ظهور كرد، توجه كنيد چه تاثيري گذاشت؛ اصلا ما را به وحدت رساند! حال تصور كنيد ده نفر اين چنين ظهور مي كردند چه تاثيري بر جامعه بشري مي گذاشتند؟! آيت الله جوادي آملي راجع به امام مي فرمايند قرآن و برهان و عرفان در وجود او به وحدت رسيده بود./انتهاي پيام/