شهداي ديروز؛ شهداي امروز ...
کد خبر:۸۶۳۰۸
وبلاگ «ايستاده مي‌ميريم»؛

شهداي ديروز؛ شهداي امروز ...

چند روز بعد از بنياد شهيد آمدند و براي آشوبگران کشته شده در کهريزک هم پرونده شهيد ايجاد کردند و به اين ترتيب مقتول قصه ما هم رسما شهيد شد. شهيد در راه آرمان شکست حکومت اسلامي!!! در نهايت روي قبر او هم مثل طيب نوشتند شهيد و هر دو رفتند جزو شهدا.

به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»، نويسنده وبلاگ ايستاده مي ميريم، در جديدترين مطلب خود نوشته است:

پرده اول:

زمستان 59 بود. چند ماهي از جنگ مي گذشت. 19سالش بود. دانشگاه قبول شده بود رشته ي حسابداري؛ اما نرفته بود. مي گفت حسابداري کار حساسي است و ممکن است با جابجا شدن يک عدد آدم مديون چندين نفر شود. رفته بود دنبال معلمي. معتقد بود خدمت در نهضت سوادآموزي اجرش بيشتر است و شايد خودش هم مي توانست موثرتر باشد، بنابراين شد معلم نهضت. دوران دبيرستان همزمان با تحصيل کارگري هم مي کرد در يک کارخانه ي ريختگري بايد کمک خرج خانواده اش مي شد. آخر پسر ارشد بود و نورچشمي مامان! پدرش روحاني بود و طبعا درآمد ناچيزش حتي کفاف زندگي طلبگي آنها را نيز نمي داد.

هنوز 19 سالش نشده بود که دستهاي پينه بسته اش از زندگي پر زحمتش حکايت مي کرد. چون به سختي کشيدن عادت کرده بود؛ روستا را براي تدريس انتخاب کرد.

زمستان 59 بود. در را باز کرد و وارد خانه شد. رفتارش عجيب شده بود مثل هميشه نبود. مدام قدم مي زد و زير لب چيزهايي مي گفت. مادر سعي مي کرد به روي خودش نياورد ولي دلش آشوب بود. با خودش کلنجار رفت تا تحمل کند و بگذارد پسر خودش برايش بگويد که چه شده؛ اما نتوانست. حدس زد پسرش عاشق شده که عقل و هوش از دست داده. سراغ پسرش رفت. حدس مادر درست بود؛ پسرش عاشق شده بود. عاشق خونپاره و آتش وخون.

علت پريشاني اش را پرسيد. پسر گفت مي خواهد برود ثبت نام کند براي اعزام به جبهه. يکباره تمام دنيا روي سر مادر خراب شد. حس کرد عزيز دردانه اش را مي خواهند از او بگيرند. محکم و با تحکم گفت: " نمي گذارم بروي " پسر بلد نبود با مادرش مخالفت کند بنابراين بحث خاتمه يافت.

فردا صبح مدارکش را جمع و جور کرد و گذاشت توي ساک دستي اش. خواست راه بيفتد تا دم در هم رفت اما؛ درست نرسيده به در مادر بازوي جوانش را گرفت. قد جوان بلند بود و مادربه زور به سينه اش مي رسيد. مادر با غيظ گفت: " کجا ؟ "

جوان سرش را پايين انداخت. بلد نبود روي حرف مادر حرف بزند. اصلا ياد نگرفته بود کسي را از خودش برنجاند؛ آخر «طيب» بود درست مثل اسمش پاک پاک. مادر گفت: " والله نمي گذارم بروي ". طيب ساک دستي را زمين گذاشت و رفت گوشه ي حياط نشست. مادر ساکت بود. ناگهان قفل سکوت طيب شکست: " بگويي نرو نمي روم اما فرداي قيامت اگر فاطمه ي زهرا جلويت را گرفت و گفت مگر خون طيب تو از حسين من رنگين تر بود که نگذاشتي برود چه جوابي داري بدهي؟ ". بي مقدمه بود حرفهايش. مادر جوابي نداشت بدهد به فاطمه ي زهرا. آرام و بغض آلود گفت: " حالا که تصميمت را گرفته اي برو به خدا سپردمت ". مادر با خود فکر مي کرد حق با طيب است؛ پسر حسين تنها مانده و از حسينيه ي کوچک جماران «هل من ناصر» مي طلبد و چطور مي شد لبيک نگفت؟

طيب چند روز بعد اعزام شد. رفت هوابرد شيراز آموزش چتربازي ديد. بعد رفت اهواز و بعد هم خط مقدم.

نوروز 61 بود. آمده بود مرخصي. شام خانه ي يکي از اقوام دعوت داشتند. تلويزيون اخبار پخش مي کرد. گوينده گفت: " رزمندگان دلاور سپاه اسلام امروز عملياتي را با عنوان فتح المبين آغاز کرده اند که ... " طيب بقيه ي حرف گوينده را نشنيد. شاکي شده بود. مي گفت قبل از آمدنش با رفقايش شرط کرده که اگر عمليات آغاز شد خبرش کنند.

فردا صبح راه افتاد. مادر رفت دم در بدرقه اش. طيب عادت نداشت موقع رفتن پشت سرش را نگاه کند اما؛ آن روز تا برسد سر کوچه جند بار برگشت مادر را نگاه کرد. مادر دلش شور مي زد. با خودش مي گفت نکند دارد دل مي کند از ما.

طيب خوب جنگيده بود. شجاع بود. خسته و تشنه به تخته سنگي تکيه داده بود تا آبي بنوشد. ليوان آب هم توي دستش بود تا نزديک لبهايش هم پيش برده بود اما؛ بنا بود مثل مولايش با لب تشنه آسماني شود. ترکش خمپاره کار خودش را کرده بود و طيب در دم لبها را روي لبهاي معشوق گذاشته و بوسيده بود.

چند وقت بعد يک مدال ايثار و يک لوح آوردند در خانه شان. زير لوح امضاي کوچکي بود که نوشته بود «سيد علي خامنه اي». چاپي نبود. با جوهر خودنويس امضا شده بود. يعني مولا شخصا امضا کرده بود.

سال 67 بود. امام جام زهر را سرکشيد. مادر طيب رفته بود مهماني. يکي به کنايه گفته بود: " خميني با قاتل بچه هاي مردم صلح کرد " مادر گفته بود: " حسين سه ساله را هنوز دارم، اگر امام قبول کند جلوي پايش قرباني اش مي کنم ". مادر اينبار با فدا کردن فرزندش مخالفت نمي کرد. او داغ ديده بود و اين داغ او را پخته کرده بود.

مادر فلسفه نمي دانست. کتابهاي شهيد مطهري را هم هيچوقت نخوانده بود. آنجايش را هم که استاد مي گويد: " خون شهيد به زمين نمي ريزد؛ قطره قطره ي خون شهيد وارد رگهاي جامعه مي شود و آن را به حرکت وا مي دارد " را هم هيچوقت نشنيده بود. اما از عمق وجودش به آن ايمان آورده بود. خون طيب وارد رگهاي مادر شده بود و او را زنده کرده بود. ولايت پذير شده بود.

بعد از شهادت طيب از بنياد شهيد آمدند و برايش پرونده تشکيل دادند و اينگونه بود که طيب رسما (!) شد شهيد!!! روي سنگ قبرش هم نوشتند «شهيد».

پرده ي دوم:

اوايل تابستان 88 بود. انتخابات تمام شده بود. مير پزيد انتخابات را باخته بود و لشکر به خيابان فرستاده بود. زنش هم تئوري « داماد لرستان » را مطرح کرده بود و به اين ترتيب مي رفت تا به عنوان سومين زن متفکر جهان در سال 2009 انتخاب شود!

آقا نماز جمعه ي تاريخي اش را خوانده بود و اتمام حجت کرده بود. شوراي نگهبان ريز صندوق ها را اعلام کرده بود تا جاي شبهه اي نباشد. از بازندگان خواسته شده بود اگر مستندي در مورد تقلب دارند براي رسيدگي ارائه کنند. کسي چيزي ارائه نکرده بود البته به جز تئوري مشعشع داماد لرستان. براي کسي شکي باقي نمانده بود که تقلب بهانه بوده و مقصود چيز ديگري است. خيلي ها خود را کنار کشيده بودند چون فهميده بودند راي آنها جايي نرفته که پس داده شود. بنابراين کساني که هنوز مانده بودند مشکلشان هر چه بود راي شان نبود.

صبح از خواب بيدار شد. ساعت را نگاه کرد، 10 بود فهميد خيلي هم صبح نيست. تابستان بود و دانشگاهها تعطيل؛ پس کاري براي انجام دادن نداشت البته غير از تفريح و ورزش.

لپ تاپش را روشن کرد. نرم افزار فيلتر شکنش را فعال کرد. يکراست رفت توي فيس بوک و از توييتر آمد بيرون. ديد رفقايش کامنت گذاشته اند که فلان خيابان منتظريم. بلند شد. لباسهايش را پوشيد. مچ بند سبزش را به دست بست و راه افتاد. دم در چشمش به مادر افتاد. مادر جلويش را نگرفت چون پسرش بلد بود با مادر مخالفت کند، از طرفي مادر مخالف رفتنش نبود چون با خود فکر مي کرد " پسر يزيد نسبتا تنهاست و از تلويزيون بي بي سي «هل من ناصر» مي طلبد ". اين بود که جلويش را نگرفت.

پسر رفت سر قرار. در مسير ديد عده اي از دوستان و هم لباسهايش دارند لباسهاي يک بسيجي 16 17 ساله را در مي آورند چون فکر مي کنند اگر لختش کنند و ولش کنند جلوي چشم مردم، از ترس آبرو هم که شده بسيجيها مي روند خانه شان قايم مي شوند. وقتي هم که بسيجي نباشد راحت مي شود رفت انقلاب و جمهوري و بيت و به پسر فاطمه دست يافت. او هم مثل رفقايش نمي دانست ناموس بسيجي ولايت است که توي همان بيت است و براي بسيجي بذل آبرو در راه دفاع از ولايت چيز کم اهميتي است.

جلوتر رفت رفقايش داشتند با بلوک سيماني و قمه به سه چهارتا سرباز کم سن و سال نيروي انتظامي که تنها سلاح شان باتوم بود حمله مي کردند. از ديدن اين همه وحشي گري لذت مي برد.

دست آخر رسيد سر قرار. با کمک رفقايش چند تا سطل زباله آتش زدند. به يک پايگاه نظامي محلي حمله کردند. اتوبوس شرکت واحد را آتش زدند. شيشه هاي يکي دو بانک را فرو ريختند و افسوس خوردند که چرا نمي توانند وارد بانک شوند و دارد و ندار آن را آتش بزنند. به يکي دو موتورسوار که جرمشان اين بود که ريش توي صورتشان داشتند حمله کردند و يکي از آنها را به قصد کشت زدند ولي نايستادند تا جان دادنش را ببينند و ...

مي خواستند بروند يک نقطه ي ديگر شهر تا آنجا را هم از وجودشان بي نصيب نگذارند که ناگهان خود را در حلقه ي محاصره ي نيروي انتظامي ديدند. هر چه بود بازداشت شدند و همراه عده اي ديگر از هم لباسهايشان به کهريزک فرستاده شدند.

همان دقايق ابتدايي يکي از مسئولان زندان آمد و گفت کساني که دانشجو هستند بيايند بيرون تا به بازداشتگاه ديگري فرستاده شوند. هفت هشت نفر بلند شدند و بيرون رفتند اما او احساس کرد افت دارد اگر جلوي زندانبان کم بياورد پس بيرون نرفت.

حالا او هم شده بود يکي مثل بقيه که بينشان کم نبودند تروريستهاي منافقين و اراذل و اوباش اجاره اي. براي مشخص شدن هويت باقي ماندگان بايد بازجويي انجام مي شد اما حضور تعدادي عنصر سرخود و تندرو در زندان بار ديگر هزينه ايجاد کرد و سه نفر در کهريزک کشته شدند که او هم يکي از آنها بود.

اول کسي که به اين مسئله واکنش نشان داد رهبر مقتدر و مظلوم انقلاب بود همو که بازداشت شدگان براي از بين بردن نظام اسلامي مقابلش صف کشيده و دست به محاربه زده بودند. بازداشتگاه کهريزک تعطيل شد. مسببين حادثه دادگاهي شدند. پدر کشته شدگان خونخواهان فرزندانشان شدند آن هم از نظامي که فرزندشان بر آن خروج کرده بود.

اما چند روز بعد از بنياد شهيد آمدند و براي آشوبگران کشته شده در کهريزک هم پرونده ي شهيد ايجاد کردند و به اين ترتيب مقتول قصه ي ما هم رسما شهيد شد. شهيد در راه آرمان شکست حکومت اسلامي!!!

در نهايت روي قبر او هم مثل طيب نوشتند شهيد و هر دو رفتند جزو شهدا.

توضيح: داستان اول داستان واقعي زندگي برادرم هستش که به نقل از مادرم نوشتم و داستان دوم يک داستان خيالي با استفاده از مستندات فتنه ي 88 و ماجراي کهريزک.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار