درددل هاي محمدحسين جعفريان در «راز» دوشنبه شب
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبكه خبر دانشجو»، خبرنامه دانشجويان ايران نوشت:
برنامه شب گذشته "راز" با پخش تصاويري شروع شد که بهت و حيرت بينندگان آن را در پيداشت تا جايي كه پيامك هاي زيادي از طرف به برنامه ارسال شد و درخواست پخش مجدد تصاوير را داشتند. اين تصاوير مربوط به شعر خواني جانباز قطع نخاعي در محضر رهبر انقلاب در سال 88 بود. اين جانباز در شعر خود به وضعيت بد رسيدگي به جانبازن اشاره داشت که رهبر انقلاب در پايان فرمودند اين شعر را خوشنويسي کرده و براي بنياد ايثارگران بفرستيد.
به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجويان ايران»، محمدحسين جعفريان شاعر، فيلم ساز و مستندساز جانبازي که در جريان ساخت مستندي درباره فروپاشي شوروي در تاجيکستان قطع نخاع شده است مهمان برنامه دوشنبه شب راز بود.
وي فعال فرهنگي است که به سبب سفرهاي فراوانش به افغانستان در ميان مردم اين کشور به جعفريان افغاني معروف است.
جعفريان در پاسخ نادر طالبزاده مجري برنامه "راز" در پاسخ به اين که چه خواستههايي داريد گفت: "به خدا ما نه پول ميخواهيم و نه امکانات و نه هيچ چيز ديگر. تنها خواستهام اين است که از تجربيات چندساله من در حوزه مسائل افغانستان استفاده شود. ما بايد اين درد را کجا ببريم؟ در جريان انتخابات رياست جمهوري بعد از اينکه در مصاحبه با يکي از رسانههاي خارجي درباره اخمدي نژاد صحبت کردم، آقاي بذرپاش تماس گرفت و گفت شما بياييد سخنگو شويد. من جواب دادم سخنگو نميشوم و هيچ چيزي هم نميخواهم فقط اگر آقاي احمدينژاد رييسجمهور شد 15 دقيقه به من وقت دهد تا من در خصوص افغانستان مسائلي را بگويم."
اين فعال فرهنگي که مستندي در خصوص احمدشاهمسعود ساخته است در ادامه گفت:"پس از انتخابات هنوز که هنوز است من نتوانستم حتي يک دقيقه با مسئولان سياست خارجي ديدار کنم. گلايه من همين است که من نميدانم با اين وضعيت جسميام چقدر زندهام. مگر ما مردهايم؟ خوب به سراغ ما بيايند. من حرفهايي داشتم که اگر آنها مطرح ميشد خيلي از اتفاقات ناگوار در افغانستان در رابطه با ايران رخ نميداد."
وي در ادامه افزود: "سالها پيش در ديدار شعرا با آقا به ايشان گله و خداحافظي کردم که ديگر آقا من از سال بعد ديدار شما نميآيم. به مشهد ميروم و حقوقي را که از حوزه ميگرفتم و خرج سيگارم ميشد را با ترک سيگار خرج زندگيام کنم که آقا به شوخي فرمودند که اگر بنا به ترک سيگار است اين کار را کنيد. منتها بعد از آن ديدار حضرت آقا وقتي مقرر کردند تا من خدمت ايشان برسم. يک ساعت و نيم با ايشان در خصوص مسائل افغانستان صحبت کردم ."
وي با اشاره به گفتوگوي خود با عاليترين مقام کشوري اظهار داشت:"الان ما داريم گريه ميکنيم که بيايند و حرفهاي ما را بشنوند ولي حتي يک نفر نميآيد بگويد "خرت به چند من" بعد از آن ديدار آقا اشارهاي داشتند که يکي از اشتباهات بزرگ سياست خارجي در خصوص مسائل افغانستان استفاده نکردن از حسين جعفريان است."
سازنده مستند سفرنامه سيستان که در سال 72 در جريان استعمار تاجيکستان در سفري به شمال افغانستان مجروح شده است در خصوص اعمال سياستهاي فرهنگي با بيان خاطرهاي گفت: "بعد از شهادت بچهها در افغانستان من رايزن فرهنگي بودم. يکي از مسئولين سياست خارجي که وظيفه اصلياش گسترش زبان فارسي است به من اينطور گفتند که براي اجراي برنامهاي در پاکستان از بيدل و راهي معيري!! براي شب شعر دعوت کنيد. من به ايشان گفتم اولا رهيمعيري که سالهاست فوت شده است و اگر شما بيدل را پيدا کرديد سلام ما را هم به ايشان برسانيد. در جاي ديگري هم با چاپ پوسترهايي، سلمان هراتي را افغاني معرفي کرده بودند. محض رضاي خدا بيايند از اهل فرهنگ و هنر مشورت بگيرند. من تنها استفادهاي که از کارت جانبازيام ميکنم عبور از طرح ترافيک است حتي راه بنياد را هم بلد نيستم".
حسين جعفريان با گلايه از متحد الفکر کردن سنگ قبر شهدا گفت: "هر آدمي ميداندکه اين قبور يک منبع فرهنگي مهم است. چرا نابودش مي کنند."
وي در پايان اين برنامه گفت شما را قسم ميدهم در اين شبها ما را دعا کنيد.
شعري كه سال گذشته جعفريان در محضر رهبرانقلاب خواند به شرح زير است:
«عاشقانههاي يک کلمن!»
ديگر نميگويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا ميگردم به کشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي که حتي باتلاقهايش
وظيفهشناس و عالي نيستند.
همه چيز در معطلي است
ميوهاي که گل
پولي که کتاب مقدس
و مسجدي که بنگاه املاک.
ما را چه شده است؟
اين يک معماي پيچيده است
همه در آرزوي کسب چيزي هستند
که من با آن جنگيدهام
و جالب آنکه بايد خدمتکارشان باشم
در حاليکه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!
من بيدست، بيپا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
که تمام روزنامهها و شبکههاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً اليالله -
با تلاش تحسينبرانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنکه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شدهام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانکها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.
من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيونهاي درجه چهار باشم
بيدست و پا بدوم، شنا کنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته که با يازده تير و ترکش در تنم
نگذاشتم آنها از پل «مارد» بگذرند
حالا يک پيمانکار آن پل را بازسازي کرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من ميبريدم
نشد.
وزير اين زحمت را کشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانهاش
پيمانکاران به ويلاهايشان
و من به تختم.
من نميدانم چه هستم
نه کيفي و نه کمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آنها حتي ...
به قول مرتضي؛ کلمنم!
اما اين کلمن يک رأي دارد
که دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم ميگيرد
خيلي جاي تقدير و تشکر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير کنم
اينجاست که حال من مهم ميشود.
شايد حالا پيمانکاران، فرشتگان شبهاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و ترکش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يک اختلاسپيشه خودفروخته جاسوسم
که خودم خرمشهر را خراب کردهام
و لابد اسناد آن در يک وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همينطور بايد
در دور افتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه کارهام.
سرمايه من کلمات است
گردانم مجنون را حفظ کرد
يکصد و شصت کيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد ميدانم تختم
يکصد و شصت سانتيمتر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتادهام
يکبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يک رستوران ببرندم!
من يک نام باشکوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من ميگريزند
با بهره هوشي يکصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شکسته من بالا رفتهاند
زنم در خانه يک دلال باغباني ميکند
و پسرم ميگويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.
فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريکي گم شدهام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نميکنند
آه! چه کسي يک قطع نخاعي بيمصرف را اسير ميکند
و باز آه! چه کسي يک اسير را اسير ميکند
آه و آه که از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبتهاي گوناگون
و بياختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد که چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يک شيشه شکسته
يک قاب آلومينيومي
و سکوت گورستان
خدا را شکر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه ميخندد
و شهيد که بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بيسابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناک،
خدا را شکر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه ميخندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.
و من اما هر صبح آماده ميشوم
براي شکنجهاي تازه
در دور افتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام کلينيک درد
تا مواد اوليه شکنجهاي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يک مترو شصت سانتيام
به خاک بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات کج
و فراق
لهم کند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.
/انتهاي پيام/