خداحافظ ماه خدا!
کد خبر:۸۷۸۹۸
صد حيف كه رفت؛

خداحافظ ماه خدا!

راه نزديک تر اينکه در مهماني باشي و خوب ببيني از ميان انبوه دل سوخته، قرعه به نام دل هاي بي آلايش شان خورده، آنهايي که صلاي حق لبيک گفتند چه طور ياد خدا دل هايشان را برده! بي اين هم مي شود يک افسوس ديگر!

فائقه زارعي*، گروه انديشه شبكه خبر دانشجو؛ گاهي از بي ثباتي هاي فکرت نه تنها خودت را بلکه بقيه را هم به ستوه مي آوري. بارها شده با کسي صحبت کرده باشي اسمش را هر چيزي مي توانيم بگذاريم دوست، راهنما و يا همچو چيزهايي؛ از آن چه درسر داشته اي گفته اي. 

مي آيي حرف هايي مي زني تا از پس گفتن هايت براي تبرئه کردن خودت بهانه اي يافته باشي، يک طور ديگر هم مي شود که حرف ميزني، اين بار حرف مي زني براي خالي شدنت؛ به سراغ يکي مي روي حالا اين هم چند حالت مي تواند داشته باشد، که زياد پاپي اش نمي شويم وگاهي هم مي شود واقعا دردمندانه به دنبال راه چاره آمده باشي. 

اين مورد در انتهاي درد براي يک فرد پيش مي آيد حالا من را در همين مرتبه آخر در نظر بگيريد آمده ام از هرکه مي توانم مشاوره بگيرم، ديگر نه حرفي دارم ونه اينکه طاقت دارم تا آخر بحث را گوش کنم بيشتر دلم مي خواهد بنشينم براي راه چاره با خودم خلوت کنم, اما اين خلوت کردن براي اين منظورنيست بلکه با اين کار خودم را به فراموشي مي سپارم و دليل رفتن وسراغي از دوست گرفتن براي تبرئه شدن است. 

مي شنوم هرآنچه را که مي گويد با چشم هايم هدايت مي کنم به سمت مرکز فرمانده ايم (مغز) ؛آن لحظه خودم هم باور مي کنم که راه را يافته ام راهنماي من هرآنکه مي تواند باشد با ظاهري که به خودم مي گيرم به اين باور مي رسد که ديگر حرف آخر را زده و کارگر بوده و از خود خرسند مي شود و حسابي انرژي مي گيرد و آن را منتقل مي کند! ابتدا به سمت خودم؛ من ساده، انگار نيز باور مي کنم که راه چاره را يافته ام اما افسوس اينجاي کلمات خيلي توي ذوق مي زند؛ ولي جايش همين جاست، همين جايي که مي خواهم بگويم اينجايي که دوباره به خلوت باز مي گردم و مي بينم همه آن حرف ها موقع گفته شدن از زبان و ذهنيت آن دوست خيلي خوب خود را مي نماياند. 

چقدر راحت مي تواني از پس اش برآيي، وقتي باز مي گردي ودوباره که به خودت مي آيي تازه خوب متوجه مي شوي همه آن حرف ها و شادي هاي يک احساس کاذب بوده! تو از همان اول مي دانستي اما خودت را به باور رساندي تا چندي خوش باشي! اين خوش بودن به درد که نمي خورد هيچ، بيشتر تو را از خودت بيزار مي کند!

اين روزها بيشتر همچين حسي را دارم؛ اين اتفاقات يک جور ديگر هم برايت مي افتد، ماه مبارک با حال و هواي خوبش يک بار ديگر و يک طور ديگر ما را به خودمان مي آورد اما اين به خود آمدن هاي نيمه شب به همين باور کاذبي که چند سطر بالادرموردش مطلبي نوشته شده بود بيشتر نزديک مان ميکند، مي خواهم ازاين هم بگويم: 

بعد از يک شور گريه و آن حس و حال از اينجا به بعد من خودم را مي گويم، راهم را رسيدن انتخاب مي کنم اين بار خودم اين احساس را به وجود مي آورم مي نشينم و تک تک نالايقي هايم را برمي شمرم و کمي آرام مي شوم! به خود مي گويم اين بار هر آنچه را به دست آورده ام از دست نخواهم داد به هيچ قيمتي! اين بارافسوس مي آيد درست وقتي که به عمل مي رسي، حالت دومي هم دارد که آن را در نظر مي گيريم، درحالت دوم اگر خودت را از هر آنچه هست دور سازي, حال مي گويم چه طوري اين بار خودت را از همه دور مي کني. 

ابتدا گمان مي کني، آدم بس نيکويي هستي! آخر به عمل رسيده اي و نيک نيز ازپس آن بر آمده اي! اين احساس تا مدتي با تو مي ماند و تو با اين احساس که شايد تا ماه ها با تو مانده به يک باور مي رسي! حالا افسوس به سراغت نمي آيد! آنقدر اعتماد به نفست بالا مي رود که خودت را کم کم به دست روزگار مي سپاري، اينجاست که دوباره افسوس به سراغت مي آيد، آخر عمل واقعي خودش را اينجا به تونشان مي دهد و تو خود خوب مي داني که نمي تواني از پسش بر آيي!

راه نزديک تر اينکه در مهماني باشي و خوب ببيني از ميان انبوه دل سوخته، قرعه به نام دل هاي بي آلايش شان خورده، آنهايي که صلاي حق لبيک گفتند چه طور ياد خدا دل هايشان را برده! بي اين هم مي شود يک افسوس ديگر! افسوس براي اينجاست که عده اي عاشق با يکديگر براي عاشق شدنمان جمع شده اند که ما را به عاشقي برسانند. اما اينجا من فقط افسوس به سراغم مي آيد اين بار تاب وتوانم را از دست مي دهم وخودم را به آب آتش ميزنم براي رسيدن !!!

اگريک سفر دلت را که بردي به صحن وسرايش از اينکه چرا دير رسيدي افسوس مي‌خوري از دير رسيدن و خوشحالي از رسيدن! ته نيتت را من خوب مي دانم و آن بازگشت و خسته شدن و در راه ماندن واهمه داري اما باز يادت مي آيد اگر که نخواسته باشند، تا اين جاي کار را هم اضافي آمده بودي و اين را خوب ياد گرفته اي!

حال شما بارها به اين افسوس ها بر خورد کرده ايد هر بار هم براي يک موضوعي , خود من با اين ندانم کاري هايم بارها رسيده ام به افسوس اما باز دست بر نداشته ام بعد از اين همه افسوس هم ماجراهاي دارند که گفتنش را به نوشتي اي ديگر مي سپارم...

*دانشجوي دانشگاه آزاد اسلامي واحد بندرعباس

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار