روايت «دا» از روزهاي نخست جنگ در خرمشهر
اشاره. «دا» به چاپ صد و بيست و يكم رسيده است. كتابي هشتصد صفحه اي كه بخش عمده آن روايت دختري هفده ساله است از روزهاي نخست جنگ در خرمشهر. دختري كه سير حوادث پس از آن به زودي بزرگش كرد. سيده زهرا حسيني كارش را با غسل و كفن و دفن شهدا در غسالخانه قبرستان خرمشهر آغاز كرد ولي سير حوادث كار به جايي رساند كه مجبور شد ژ-سه به دست در خيابانهاي خرمشهر با دشمن بعثي روبرو شود و در نهايت در روزهايي كه عراقيها آرام آرام وارد خرمشهر مي شدند و شهر در معرض سقوط بود با بازو و پا و كمري تركش خورده خرمشهر را ترك كند. آنچه در ادامه مي آيد بخشهايي است از خاطرات سيده زهرا به نقل از كتاب «دا»:
الف. روز سي و يكم شهريور ماه همه منتظر بودند فردا برسد. بچه ها به مدرسه بروند. توي خانه ما هم سعيد مي رفت كلاس اول ابتدايي، حسن سوم ابتدايي و منصور اول راهنمايي. فردا صبح بعد از اينكه نمازم را خواندم سفره صبحانه را چيدم، بچه ها را از خواب بيدار كردم. دلم مي خواست خودم سعيد و حسن را به مدرسه برسانم. توي مسير به اين طرف و آن طرف نگاه مي كردم. عجيب بود. خيابانها به نظرم خيلي خلوت بود و هيچ بچه هاي ديده نمي شد. به مدرسه كه رسيديم در بسته بود. تا خواستم در بزنم يكي از همسايه ها را ديدم. سلام كردم و پرسيدم:«چرا در مدرسه بسته اس؟» گفت:«مگه نمي دوني ديشب عراق شهر رو بمابرون كرده؟!»
باورم نمي شود به همين راحتي به ما حمله كرده باشند. چطور من از صداي بمباران چيزي نفهميدم. ديگر آنجا نايستادم. بچه ها را سريع به خانه برگرداندم و خودم به سر خيابان برگشتم تا شايد كسي را ببينم و خبري بگيرم. راه افتادم طرف بيمارستان مصدق. فلكه فرمانداري را كه رد كردم ازدحام جمعيت را در پشت بيمارستان مصدق ديدم. هر چه نزديك تر مي شدم صداي گريه و زاري و جيغ و فريادها را بلندتر مي شنيدم و مردم عزادار را مي ديدم كه به سر و سينه مي زدند. توي بيمارستان قيامتي برپا بود. شهدا را كف حياط خوابانده بودندو هيچ وقت اورژانس را اينقدر بي نظم و پرهياهو نديد بودم. توي سالن بيمارستان ردهاي خون از جلوي در ورودي تا داخل اتاقها كشيده شده بود.
ب. روزهاي آخر حال و هواي خاصي داشتم. همه اين ناراحتي هايم با ديدن وضعيت شهر كه ديگر چهره كاملات جنگي گرفته بود تشديد مي شد. شرايط بحراني تر و بدتر شده بود. هر چه از مسجد جامع فاصله مي گرفتيم ترددها كمتر و محله ها خلوت تر مي شد. ديگر كمتر خانه اي بود كه ويران نشده يا زخمي بر نداشته باشد. ماشين ها مردم كه توي خانه ها يا كنار خيابانها به خاطر نبودن بنزين مانده بود درب و داغان شده بودند. رفتار حيواناتي كه تك و توك مي ديديم عجيب شده بود.
آنها كه تا آن موقع با ديدن آدماه به دنبالشان مي دويدند و سعي مي كردند كنارشان پناه گيرند حالا تا آدم مي ديدند وحشتزده فرار مي كردند. لاشه خيلي از حيوانها را مي ديديم كه اين طرف و آن طرف افتاده است. باد مي وزيد و خارو خاشاك را در كوچه ها و خيابانهاي خالي اين طرف و آن طرف مي برد. همه چيز كابوسِ شه ويران در حال سقوط را تداعي مي كرد. هواپيماها خيلي راحت در ارتفاع پايين پرواز مي كردند. ديگر از چد پدافندي كه روزهاي قبل كار مي كردند هم خبري نبود و خلبانهاي دشمن مانورشان را مي دادند.
توي مطب تعداد دخترها كم شده بود. من، زهره فرهادي، صباح وطنخواه و مريم امجدي با بلقيس ملكيان و مهرانگيز دريانورد تنها دختران مطب بوديم. ديگر جرات نمي كرديم توي خيلي از خيابانها و كوچه ها پا بگذاريم. حتي محله طالقاني كه آن را خوب مي شناختيم هم برايم خيلي ترسناك شده بود. مي گفتند عراقي ها توي محله طالقاني پخش شده اند. اين روزها دهان به دهان مي گشت كه تعدادي از مردم محله طالقاني و قزلي را به اسارت برده اند و در محله هيزان جلوي چشم پدرها و برادرها به زنها هتك حرمت كرده اند و بعد مردها را كشته اند و زنها را در همان حال رها كرده اند. مي گفتند وقتي نيروهاي خودي بالاي سرشان مي رسند زنها با گريه و التماس از آنها خواسته اند به رويشان رگبار ببندند. اين را كه شنيدم تا دو سه روز نمي توانستم حرف بزنم!
ج. محدوده كوي آريا بوديم. توي وانت سه تا مجروح داشتيم. مي خواستيم آنها را به بيمارستان طالقاني برسانيم كه يك نفر كنار جاده دست تكان داد. راننده نگه داشت. مرد جلو آمد. گفت ما اينجا يه جنازه پيدا كرديم. گفتم: ما مجروح داريم. اينارو برسونيم بيمارستان طالقاني بر مي گرديم. رفتيم مجروحها را تحويل داديم و برگشتيم. آن مرد همراه يكي دو نفر ديگر با بلدوزر خاكبرداري مي كردند و توي كيسه ها خاك وشن مي ريختند. مي گفتند اين كيسه ها را براي استتار مي خواهند.
كنار بلدوزر رفتم. توي بيل آن يك جنازه نظامي را ديدم. سر و نيم تنه يك جسد آويزان بود. انگار موميايي اش كرده بودند. تمام چربي بدنش خشك شده و هيچ گوشت به تنش نبود. پوستش كبود و سوخته شده، معلوم بود چند روزي هست كه آنجا مانده. با اينكه تمام تنش تركش خورده بود ولي چون خشك شده بود اصلا خونريزي نداشت. جسد بو مي داد ولي نه آنقدر شديد كه آدم را فراري بدهد. خيلي برايم عجيب بود كه چرا متلاشي نشده است. حدس مي زدم از نيروهاي نفوذي عراقي است كه از طريق آب از سمت جزيره مينو به اين طرف آمده، بعد زير آتش خمپاره هاي خودشان قرار گرفته ولي از شدت ضعف و گرسنگي جان داده است.
پرسيدم: «جيب هاش رو نگشتيد؟»
گفتند: «ما جرات نكريم دست بزنيم.»
با اكراه به جيبهاي جنازه دست بردم و يك كارت شناسايي، يك عكس خانوادگي، با چند نخ سيگار مچاله از جيب پيراهنش درآوردم. توي كارت شناسايي اش آب رفته و خيس شده بود. نوشته هاي روي كارت به خاطر پخش شدن جوهر ناخوانا بودند. فقط كلمه «النقيب» را مي توانستم بخوانم كه به نظرم درجه سرواني اش بود. بع عكس نگاه كردم. چند زن، بچه و مرد كنار هم ايستاده بودند. از نوع لباس و قيافه شان معلوم بود كه عرب و عراقي هستند.
د. اوضاع به قدري خطرناك شده و عراقيها آنقدر جلو آمده بودند كه ديگر احتياج نبود التماس كنم مرا به خط ببرند. خطوط درگيري يكي پس از ديگري سقوط مي كرد و محله هاي مركزي تري از شهر تبديل به نقاط درگيري مي شد. چون امكان تردد ماشينها براي انتقال مجروحين كم شده بود گفته بودند از امدادگرها هر كس مي تواند به خط برود. شب قبل از بيستم مهر خبر آوردند توي بندر درگيري به اوج رسيده و چند تا خط ايجاد شده، نياز به نيرو خيلي زياد است. هر كس مي تواند برود.
روز بيستم مهر، صبح زود چند صندوق خالي از مهمات از حياط خلوت آورديم و هر چه دستمان رسيد تويش ريختيم. چسب، باند، قيچي، سوزن، آمپولهاي جلوگيري از خونريزي، آمپولهاي بي حس كننده و انواع مسكن ها و پمادها را برداشتيم. وانت كه آمد من و صباح و [آقاي] دكتر سعادت سوار شديم. دو تا پسر جوان هم كه اين روزها براي جابجايي مجروحين به مطب آمده بودند با ما همراه شدند. آقاي نجار براي اينكه مطب از كادر درماني خلوت نشود اجازه نداد بقيه بيايند.
در چند روز گذشته آتش خيلي سنگين شده بود و شهر را عجيب مي كوبيد. توي مسير شدت تيراندازي و گلوله هايي كه توي خانه هاي اطراف مي خورد زياد بود. ريل آهن و خيابان هم عرضش از سطح بازار و خيابان مولاوي بالاتر بود. به همين خاط درتيررس مستقيم عراقيها قرار داشت. توي يك لحظه كه علامت دادند من و دكتر دويديم. اين در حالي بود كه نيروهاي پشت سرمان به طرف عراقيها تيراندازي مي كردند تا فرصت شليك آنها را از درهاي گمرك بگيرند.
به خاطر كمبود نيرو از ما هم خواستند تيراندازي كنيم. توي اين اوضاع و احوال گلوله هاي آر.پي.جي اَم تمام شد. به مرد ارتشي كه نزديكم ايستاده بود گفتم: گلوله ها تمام شد، چيكار كنم؟ گفت: تو اون سنگر هست. بلند شدم كه به طرف سنگر بروم. به خاطر تيراندازي زياد و احتمال خطر گفت: شما نه! خط آتيش باز كن من ميرم! دوست نداشتم اينقدر ملاحظه ما را بكنند. جان خودشان هم مهم بود. گفتم: نه اجازه بديد خودم ميرم!
قنداق ژ-سه را به شكم چسباندم و اسلحه را روي رگبار گذاشتم. شروع كردم به تيراندازي و عرض سه چهار متري كناره در تا سنگر وسط را دويدم. اسلحه تكان مي خورد و نمي توانستم آن را كنترل كنم. فكر كردم الان است كه يك آر.پي.جي مغزم را متلاشي كند. دستم را روي گوني ها گذاشتم و خودم را توي سنگر پرت كردم. هنوز به خودم نيامده بودم كه ديدم مرد ارتشي بالاي سرم است.در معرض ديد دشمن بود. انگار خودش متوجه نبود!
به محض آنكه يك قدم از سنگر فاصله گرفت منفجر شد. موج انفجار مرا كه هنوز روي دو زانوانم بودم به كف سنگ پرت كرد! صداي مهيب انفجار، تكه هاي استخوان و گوشتي كه به فضا مي رفتند و با صدا به هر طرف مي افتادند، خصوصا صداي شكستن سرش را به وضوح شنيدم! بوي خون، باروت، مو و گوشت سوخته در هم آميخته و فضا را پر كرده بود! تمام وجود آن مرد ارتشي حالا متلاشي شده بود. من درست قبل از انفجار گلوله ايي را ديدم و كه از كنارش رد شد. يقينا اصابت تركش آن گلوله به آر.پي.جي كه در دست داشت باعث انفجار و شهادتش شد.
ه. بلند شدم و ژ-سه را گرفتم. به ديوار تكيه دادم. قنداق ژ-سه را روي پايم گذاشتم و چند بار خواستم گلندگدن را جلو عقب ببرم. موفق نشدم. همين كه خواستم قنداق اسلحه را جدا كنم صداي انفجاري شنيدم و همزمان به طرف جلو پرت شدم و با صورت به زمين افتادم. ديگر هيچ صدايي را نمي شنيدم. فقط حس مي كردم پاهايم به شدت مي لرزند. كمر و پاهايم خيلي سنگين شده بودند. فكر كردم حتما ديوار بتوني رويم ريخته! هيچ حسي توي كمر و پاهايم نبود.
دستم را به طرف كمرم بردم و رويش كشيدم. دستم خيس شد و بعد انگشتانم توي يك بافت نرم و گرمي فرو رفت! حس كردم بافت آن قسمت بريده بريده شده! دوباره سعي كردم تكاني به خودم بدهم. سر و سينه ام تا اندازه اي بالا آمد و بعد توي مهره هاي كمرم چنان دردي مي پيچيد كه به جاي خود بر مي گشتمو تصميم گرفتم پاهايم را تكان بدهم ولي بعد از اينكه سعي كردم و فكر كردم موفق شده ام ديدم پاهايم تكان نخورده اند و به همان حالت روي زمين مانده اند.
كمي بعد نيروهايي براي بردن ما سر رسيدند. گفتم: كسي به من دست نزنه! حتي شده منو روي زمين بكشيد ولي مي خوام نامحرم من رو جابجا كنه! ناچار اسلحه هايشان را گرفتم و آنها مرا روي خاكها مي كشيدند. چند قدمي جلو نرفته بوديم كه خمپاره اي نزديك مان منفجر شد و بازويم تركش خورد و دستم از يكي از اسلحه ها جدا شد. اوركت نظامي شان را درآوردند و روي دستشان انداختند و من به آن چنگ زدم.
و. صدايي كه از درونم مي شنيدم داشت ديوانه ام مي كرد: ديگر خرمشهر را نمي بيني! اين آخرين ديدار است. رفتن همان و برنگشتن همان! اصلا به فلج شدنم فكر نمي كردم! اعتقادا داشتم تا خدا نخواهد اتفاقي نمي افتد. تمام اين روزهاي سخت جز خدا چه چيز و چه كسي ما را ياري كرده بود؟ تمام لحظات نشانه هاي خدا را ديده بودم. مرا بلند كردند و توي وانت گذاشتند. از همه بچه ها خداحافظي كردم و حلاليت طلبيدم. صدايم مي لرزيد!
ماشين راه افتاد. آنقدر ناراحت بودم كه مسجد جامع را نگاه نكردم! صورتم را بين دستهايم پنهان كردم و همچنان اشك ريختم. لحظات خيلي سختي بود. خودم را مثل درختي مي ديدم كه او را از درون خاكش بيرون مي كشند، در حالي كه ريشه هايش در خاك عميق شده و حاضر به جدا شدن نيست. من چطور مي توانستم از اينجا كنده شوم؟!
من خرمشهر بزرگ شدم. تمام عواطف و احساسات و دلبستگي هايم به اينجا تعلق داشت. من نبايد مي رفتم! آنها نمي فهيدند شهر من در آستانه اشغال است! آنها نمي فهميدند شهر من به من نياز دارد! حس كردم مثل يك ماهي كه از آب بيرون افتاده است و عطش برگشتن به آب را دارد در تلاش و تكاپو هستم! تلاشم به جايي نمي رسيد! درست مثل همان ماهي هايي كه در بازار ماهي فروشها ديده بودم! ماهي هايي كه زنده بودند و توي سبد ماهي فروشها بالا و پايين مي پريدند و خودشان را زخمي مي كردند!
ز. در بيمارستان نمازي [شيراز] بستري بودم. به مرور بي حسي هايم كمتر و دردهايم بيشتر مي شد. التهاب و سوزش زخم به خاطر عفونت زياد بود. وسعت زخم هم بيشتر شده بود. از طرفي بايد همان طور به شكم مي خوابيدم! همه اينها يك طرف، ديدن مجروحيني كه از آبادان و خرمشهر مي آوردند بيشتر عصبي ام مي كرد! همه جسته و گريخته مي گفتند شهر در حال سقوط است.
يك روز غرق در افكار خودم بودم كه جواني از كنارم رد شد. با تعجب پرسيد: خواهر حسيني خودتي؟! من از بچه هاي خرمشهرم تو مسجد جامع شما رو زياد ديدم. پرسيدم: كي از خرمشهر اومدي؟! وضع خرمشهر چطوره؟! گفت: «بيستم مهر! اگه بدوني تو چهل متري چي كار كردند. گوشت و پوست و مغز بچه ها با آسفالت يكي شده بود. به مجروحها تير خلاص مي زدند. حتي به جنازه بچه ها هم رحم نمي كردند با آر.پي.جي آنها رو هم مي زدن!» جوان مي گفت و هاي هاي گريه مي كرد.
گفت: «روز بيست و چهارم مهر عراقيها تا چهل متري رسيده بودند. شيخ[قنوتي] و چند نفر ديگه رو كه توي ماشين بودند به گلوله مي بندند. همه مجروح مي شوند. ميان سروقت سرنشينهاي ماشين. به اونا تير خلاص مي زنن. شيخ رو بيرون مي كشن. ازش مي خوان به امام توهين كنه! شيخ زير بار نمي ره، تو دهنش ادرار مي كنن و بعد توي دهنش گلوله خالي مي كنند شيخ به شهادت مي رسه! عمامه شا رو بر مي دارن و دور تا دور كاسه سرش مي برند و هلهله كنان توي خيابان مي دوند و مي گويند يه خميني رو كشتيم!» سه چهار روز بعد خبر سقوط خرمشهر را از راديو و تلويزيون پخش كردند./انتهاي پيام/