انديشمندي بريده از مدرنيسم
کد خبر:۹۰۳۵۴
تاملي بر رنه گنون؛

انديشمندي بريده از مدرنيسم

رنه گنون از افراديست كه تا اعماق فرهنگ منجمد غرب را كاويد. در راه‌گذار از ماديت غرب به آموزه‌هاي شرقي روي آورد. با آشنايي با اسلام و تشيع، مسلمان شد و نام «عبدالواحد يحيي» را براي خود برگزيد.

گروه انديشه «شبكه خبر دانشجو»؛ مدرنيته فرايندي است که طي آن انسان غربي اخلاق و معنويت را به گوشه‌اي سوق داد و خود را مدار و مرکز هستي فرض گرفت و به اين، باور آورد که با کار خود مي‌تواند طبيعت را تسخير کند و به هر شکلي که مي‌خواهد درآورد. رشد شتابانِ ماشين‌آلات و تکنيک باعث شد تا انسان غربي هر چه بيشتر در ماديت هر روزه خود غرق شود و به کل از ساحت معنويت غافل بماند. «معنا» گمشده بزرگ مدرنيته است.

در اين فرايند ارزش‌هاي جديد خلق نشدند بلکه معاني و ارزش‌هاي پيشين نفي و انکار شدند؛ همان معاني‌ا‌ي که در قالب مذهب و معنويت تجلي مي‌يافت. علم، جانشين مذهب شد و انسان هم در توهم آفرينش به سر مي‌برد. انسان موجودي شد فراسوي خير و شر؛ فراسوي معنا و ارزش. بنيان متافيزيکي باور به انسان همچون سوژه و نقش مرکزي او در شناخت جهان و ضرورت تسلط بر آن، زندگي فکري مدرنيته را رقم مي‌زند. قوانين بديهي انگاشته در اين فرايند، توليد، کار و سود هستند. اينان تنها ارزش‌هاي دوران مدرن محسوب مي‌شوند.

امروز در خود غرب هم نواهايي در باب ورشکستگي فرهنگ مادي و سرخوشي‌هاي مدرنيته به گوش مي‌رسد. جريان‌هاي فکري مثل پسامدرنيسم که ابعاد وسيعي يافته‌اند، در واقع در واکنش به منطق تکنيک و عقلانيت ابزاري رشد و اشاعه يافته‌اند. البته از همان ابتداي فرايند مدرنيته، بسياري از انديشمندان از ابعاد گوناگون به اين پديده نگريستند و چيزي که دستگيرشان شد، يک احساس بحران فراگير بود.

يکي از انديشمنداني که به‌خوبي در اعماق فرهنگ منجمد مادي غرب دست به کاوش و جست‌وجو زد تا ريشه‌هاي آن را کشف کند، رنه گنون (1951-1886)انديشمند فرانسوي است که در راه‌گذار از ماديت غرب به کاوش در ميان متون مقدس و آموزه‌هاي شرقي روي آورد و سپس با دين اسلام و تشيع آشنا شد و نهايتا هم در 1912 به دين مبين اسلام مشرف شد و نام اسلامي «عبدالواحد يحيي» را براي خود برگزيد. از نظر گنون غرب امروز، جايي است که آفتاب در آن غروب مي‌کند؛ غرب نقطه مغرب معنا و معنويت است.

وي معتقد بود غرب با دور شدن از معنويت، امروز در عصر«ظلمت» به سر مي‌برد و تنها راه نجات، احياي معنويت است. گنون يک «سنت‌گرا» است ولي نه سنت‌گرا به معناي رايج آن بلکه به معناي بازگشت به مبادي و علم قدسي يا نور ازلي و حقيقت ديني. نقطه عزيمت فکري رنه گنون، نوعي احساس «بحران فراگير» در فرهنگ غرب است؛ بحراني که هيچ مفرّي از آن نيست. از نظر وي دنياي متجدد گرفتار بحران است. بحران ناشي از طرد معنويت، عقلانيت شهودي و مابعد‌الطبيعه به نفع فرهنگ مادي است.

از نظر گنون يکي از مشهورترين جنبه‌هاي دنياي جديد، شکاف غيرقابل ترديد ميان شرق و غرب است. شرق و غرب مورد نظر وي نه جغرافيايي بلکه شرق و غربي سراسر فرهنگي است. گنون معتقد است که غرب از سنت که همان مبادي معنوي بوده گسسته است و به فلسفه که مايه‌هاي عقلاني مادي دارد و صرفا در حوزه دنيوي به جست‌وجو براي پاسخ به پرسش‌هاي معنوي انسان است بها داده است ولي در شرق همچنان روح سنتي زنده و پوياست.

از نظر وي علمي که از دوران مدرن متولد شده، ناقص و مفلوج است، چون صرفا به جهان مادي مي‌پردازد و فراتر از آن نمي‌رود. يکي از دلايل نقصان اين علم، مولفه «فردباورانه» بودن آن است؛ در علم مادي همه چيز با ارجاع به فرد معنا مي‌يابد. گنون فردگرايي را سرچشمه همه خطاهاي موجود در علم غربي مي‌داند. منظور وي از فردگرايي، نفي هر اصل مافوق بشري است که در آن سراسر تمدن، صرفا انساني تلقي مي‌شود؛ اين همان چيزي است که در رنسانس با عنوان اومانيسم شهرت يافت.

علم مدرن از حقيقت غافل ماند و تنها به فهم واقعيت و محسوسات بسنده کرد و هر آنچه را وراي آن بود انکار کرد. بيماري عصر جديد سيطره‌يافتن کميت بر کيفيت است؛ کار کميت فقط تفرقه است و تکثر، نه يگانگي و توحيد. آنچه از ماده سرچشمه مي‌گيرد جز تعارض، حاصلي ندارد و نقطه مقابل وحدت است. علم مدرن در اين بين به‌دنبال کشف وحدت صوري بين اشيا است و از کيفيات و وحدت واقعي غافل مي‌ماند.

علم مي‌خواهد با تأکيد بر شباهت‌هاي ظاهري دست به طبقه‌بندي و شکل‌بخشيدن به جهان اطراف بزند. گنون معتقد بود که مغرب زمينِ متجدد به تحميل قواعد متحد‌الشکل‌کننده در حيطه سرزميني خود بسنده نمي‌کند بلکه براي متحد‌الشکل‌کردن سراسر عالم و حتي منظره بيروني آن از راه تعميم‌بخشيدن کالاهاي صنعتي خود، مي‌خواهد اينگونه تربيت را با تمام عادات رواني و جسماني به ديگران تحميل کند. توهم علم دقيق در واقع چيزي جز ساده‌سازي‌ و تقليل‌دادن امور پيچيده به يک قانون صوري و عام نيست.

در عصر سيطره کميت بر کيفيت هيچ راز و حقيقتي فراسوي ماده پذيرفتني نيست. چيزي ساخته ذهن بشر و در اين راه عقل به مثابه اصلي حقيقتا جزمي يا انکارناپذير اعلام مي‌شود و متضمن نفي هر امر فوق‌فردي و مخصوصا نفي شهود فکري محض و از نظر منطقي، طرد هر نوع مابعد‌الطبيعه راستين است. گنون بعد از تفحص در فلسفه و علم مدرن و همچنين حکمت و عرفان شرقي، نظرش به اسلام جلب شد. اسلام از نظر وي ديني متعادل بود که بري از مادي‌گرايي غربي و همچنين رهبانيت شرقي است. گنون به عدم‌شناخت اسلام در جهان غرب معترض است و آن را کورکورانه مي‌داند.

او مي‌گويد واقعيت مسلماني که از خود تاريخ استخراج مي‌شود اين است که مسلمانان واسطه انتقال علم و فلسفه يوناني به اروپا بوده‌اند و اگر آنان نبودند، اروپايي‌‌ها مدت‌هاي مديدي نسبت به اين معارف در جهل باقي مي‌ماندند. در نهايت اينکه از نظر وي جهان مدرن غربي، امروز در فقر معنوي به سر مي‌برد و در نتيجه ماده‌انگاري فزاينده اسير انجماد و بستگي شده است. وي در اين راه انسان را به بازگشت به معنويت و به‌کار‌گيري عقلانيت شهودي به‌جاي عقل معاش تشويق مي‌کند تا شايد گشايش و راه نجاتي باشد براي گريز از درام هرروزه غرق‌شدن در فرهنگ مادي.

منبع: همشهري آنلاين

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار