پايان بساط شاهنشاهي در ايران
کد خبر:۹۳۸۱۹
روند فروپاشي رژيم شاه (17)

پايان بساط شاهنشاهي در ايران

وقتي كه شاه پرواز كرد گويي كه يك توپ بزرگي شليك شده بود. به نظر مي رسيد همه نسبت به آن عكس العمل نشان مي دهند. به بالكن رفتيم و صداي بوق ها بلند بود، تظاهرات مردم منفجر شده بود و تمام شهر در شور و شادي قرار گرفتند.

گروه انديشه ـ روز بيستم تا بيست و ششم دي ماه 57 ايران در حال و هواي بحراني به سر مي برد و حوادث به گونه اي رخ مي داد كه هيچ كس قادر به پيش بيني امور نبود و نمي دانست سرنوشت چگونه رقم خواهد خورد.

همه در انتظار حادثه اي تعيين كننده و سرنوشت ساز بودند، آنچه كه ذهن جامعه را به خود مشغول ساخته بود بحث رفتن شاه بود و اينكه آيا رفتن شاه همان حادثه ي بزرگي است كه همه در انتظار آن به سر مي برند و اگر اينچنين است، اين حادثه‌ي مهم كي واقع خواهد شد.

نويسنده كتاب تاريخ بيست و پنج ساله ي ايران در اين رابطه مي نويسد: «ابتدا قرار بود شاه روز 27 دي ماه پس از اعلام رأي اعتماد مجلس شوراي ملي به كابينه ي بختيار به مسافرت برود. روز 25 دي ماه سنا به دولت بختيار رأي اعتماد داده بود، ولي عصر همان روز شاه برنامه ي سفر خود را تغيير داد و تصميم گرفت روز 26 دي ماه از كشور خارج شود.»

در هنگام رفتن شاه از ايران حتي خاندان پهلوي هم دوران پادشاهي در ايران را پايان يافته مي ديدند، اما چند موضوع پس از خروج شاه در ميان بود كه به اختصار ارائه مي گردد.

1ـ چند روز قبل ار رفتن شاه شورايي تحت عنوان شوراي سلطنت تشكيل گرديد تا نقش جايگزيني شاه را داشته باشد كه اعضاي آن عبارت بودند از: بختيار نخست وزير وقت، سجادي رئيس مجلس سنا، عليقلي اردلان وزير دربار، جواد سعيد، رئيس شوراي ملي، علي آبادي دادستان اسبق، محمد وارسته، وزير دارايي اسبق، عبدالله انتظام مدير عامل شركت ملي نفت ايران، سيدجلال تهراني سناتور سابق، ارتشبد قره باغي، رئيس ستاد بزرگ ارتشداران وقت.

اين شورا در غياب شاه تمامي وظايف و اختيارات مقام سلطنت را عهده دار شده بود. به عبارتي شوراي سلطنت مركز تصميم گيري پس از رفتن شاه بود. بعداً توضيح داده خواهد شد كه اين شورا در كم ترين زمان سقوط كرد.

2ـ شاه در هنگام خروج از ايران ديگر اميدي به بازگشت نداشت كه بتواند قدرت از دست رفته ي خود را بازيابد و در ساعت 30/11 كه با هليكوپتر از كاخ سعدآباد به فرودگاه رفته بود در مصاحبه اي كوتاه به سؤالات خبرنگاران پاسخ داد و گفت: «مدتي است احساس خستگي مي كنم و احتياج به استراحت دارم؛ ضمناً گفته بودم پس از اينكه خيالم راحت شود و دولت مستقر گردد به مسافرت خواهم رفت اين سفر اكنون آغاز مي شود. تهران را به سوي آسوان در مصر ترك مي كنم و امروز با رأي مجلس شوراي ملي كه پس از رأي سنا داده شد اميدوارم كه دولت بتواند هم به جبران گذشته و هم در پايه گذاري آينده موفق شود.»

از حالات شاه مشخص بود كه هيچ علاقه اي به ماندن ندارد و اساساً نمي فهمد كه مسائل چگونه پيش مي رود و در كشور چه مي گذرد و آينده چگونه رقم خواهد خورد. اما اين نكته روشن بود كه عمر سلطنت شاهنشاهي و عمر حكومت وي در ايران هر دو به پايان رسيده و اين پاياني است كه هيچ كس قدرت باز گرداندن و تغيير آن را ندارد كما اينكه هيچ انسان عاقلي هم در داخل و خارج به آن فكر نمي كرد. سرنوشت محتوم در حال قوام يافتن بود.

حسين فردوست دوست صميمي شاه در اين رابطه در خاطرات خود توضيح مي دهد كه: «بختيار از محمدرضا پرسيد كه از اين پس گزارشات روزانه ي مملكتي را كجا بفرستد و او جواب داد: «خودتان بررسي كنيد كافي است، به گزارش احتياجي نيست.» سپس قره باغي وضع خود را سؤال كرد و پرسيد: «تكليف من با ارتش چيست؟ چه بايد بكنم؟ من نمي دانم در غياب شما چه سمتي در ارتش دارم؟» محمدرضا پاسخ داد: «ارتش و نيروي انتظامي در اختيار شماست. هر طور منطق شما حكم مي كند عمل كنيد، ولو اشتباه باشد. عدم رضايتي در من ايجاد نخواهد شد. به شما حق مي دهم چون وضع مشكل است.»

3ـ دولت بختيار در يك سردرگمي بسيار پيچيده به سر مي برد. همچنان نگران سرنوشت است و نمي داند كه بعد از رفتن شاه چه بايد بكند. او در كتاب خاطراتش به نام يكرنگي به ضعف و ناتواني هاي خود در برابر انقلاب اعتراف كرده و در اينباره نوشته: «بازي سرنوشت چنين مي خواست كه دي و بهمنِ من در انتظار عزيمتي(خروج شاه از ايران) و نگراني از ورودي(مراجعت امام خميني به ايران) سپري شود. عزيمتي كه از بن گوش پذيرفته بودم و ورودي كه در هر حال از آن بيمناك بودم.»

دولت بختيار در برابر انقلاب كاملاً ناتوان و متزلزل بود و نمي توانست امور را اداره كند و براي مهار انقلاب چاره اي جز توسل به نيرنگ هاي باطل نداشت؛ مثلاً سيدجلال الدين تهراني را به خاطر اينكه در زمان هاي گذشته با امام روابطي داشته رئيس شوراي سلطنت نمود تا اينكه بتواند نقش ميانجي گري را ايفا كند. غافل از اينكه تهراني در بدو ورودش به نوفل لوشاتو به درخواست امام(ره) تن مي دهد و استعفاي خود را در برابر رسانه ها تقديم امام راحل مي كند و پنبه ي شوراي سلطنت در همان جا زده مي شود.

4ـ تشكيلات ديگري در كنار دولت بختيار قرار داشت و آن هم سران ارتش و يا گروه نظاميان بودند. اين گروه پس از خروج شاه از ايران در برابر انقلابيون درمانده بودند. فقط نقطه ي اتكاي آن ها ژنرال هايزر، جانشين ناتو بود كه قرار بود از طرف رئيس جمهور وقت آمريكا پس از شاه اوضاع را در كنترل ارتش وابسته ي به آمريكا درآورد تا در صورت لزوم كودتاي نظامي را سازماندهي كند، اما او هم با ارتشي مواجه شد كه نسبت به انقلاب و رهبر انقلاب ارادت داشت و سران آن ها هم ابتكار عمل را از دست داده و خود را باخته بودند.

ژنرال هايزر در خاطرات خود روحيه ي سران ارتش پس از خروج شاه را چنين توصيف مي كند: «همه ي آن ها مكرراً تمايل خود را به ترك كشور همراه با شاه اعلام كرده بودند. سؤال اين بود كه آن ها چه خواهند كرد؟ آيا به من خواهند گفت سوار هواپيماي خود شوم و بروم و خودشان هم از كشور فرار خواند كرد؟ و يا ممكن است حرف مرا گوش كنند؟ بي وقفه به صحبت و توصيه هاي خود ادامه دادم بويژه راجع به آماده نگهداشتن نيروهاي نظامي تأكيدكردم. اما قلب خودم هم لحظه به لحظه تندتر مي زد... تقريباً صداي ضربان قلب همكاران او(قره باغي) را مي شنيدم؛ آن ها هم همدردي و همدلي مرا نيز با خود داشتند؛ زيرا من عمق احساس آن ها را درك مي كردم. همچنين ترس و اضطراب آن ها را درك مي كردم... آن ها دوران به باد رفته ي زمان شاه را به ياد مي آوردند و به طور آزادانه از كارهاي اشتباه شاه سخن مي راندند... بسياري عقيده داشتند كه وقتي هواپيمايش(هواپيماي شاه) از زمين بلند شد در واقع به معني آن بود كه تخت طاووس هم از دست رفت...»

5ـ در اين بين شور و شعف مردم را بايد ديد كه چه بود كه پس از شنيدن اخبار ساعت دو بعدازظهر تا نيمه هاي شب شادي مي كردند و به پخش شيريني و جشن گرفتن مشغول بودند. مبارزان و انقلابيون مجسمه هاي شاه و رضاشاه را در ميادين به پايين مي كشيدند.

ژنرال هايزر با اعجاب و شگفتي در خاطرات خود به اين موضوع اشاره مي كند و مي نويسد: «وقتي كه شاه پرواز كرد گويي كه يك توپ بزرگي شليك شده بود. به نظر مي رسيد همه نسبت به آن عكس العمل نشان مي دهند. به بالكن رفتيم و صداي بوق ها بلند بود، تظاهرات مردم منفجر شده بود و تمام شهر در شور و شادي قرار گرفتند. حادثه غيرقابل توصيف بود، مردم بي اختيار سرود شادي سر داده بودند. اين وضع دو سه ساعت ادامه داشت. شور و سر و صدا زياد بود. دريافت گزارش هاي انداختن مجسمه هاي شاه و خانواده آغاز شد. جلوي ساختمان مخابرات در ميدان سپه تهران(امام خميني فعلي) مجسمه ي بزرگي از رضاشاه(پدر شاه) وجود داشت. مردم به گردن آن طناب انداخته و آن را پايين كشيده بودند. بعدازظهر نيز خبر يافتيم كه پنج ـ شش مجسمه ي ديگر كه هر يك چندين دهه برقرار بودند نيز نابود شده اند، آن ها در واقع شاه را به طور سمبليك مي كشتند.»

بالاخره در 26 دي ماه عمر پادشاهي در ايران به پايان رسيد و از اين زمان به بعد ماجراي ديگري آغاز شد.

نويسنده: سيدمهدي حسيني

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار