داستاني از امام رضا(ع) در مورد دام هاي شيطان
کد خبر:۹۴۸۸۰

داستاني از امام رضا(ع) در مورد دام هاي شيطان

روزي يحيي عليه السلام به شيطان فرمود: «من مي خواهم دام هاي تو را که با آن مردم را به دام مي اندازي، مشاهده کنم.» شيطان گفت: بسيار خوب، فردا صبح نشانت مي‌دهم...

گروه معارف «شبكه خبر دانشجو»؛ حضرت رضا عليه السلام فرمود: شيطان نزد پيامبران مي آمد و با آنها سخن مي گفت. روزي يحيي عليه السلام به شيطان فرمود:«من مي خواهم دام هاي تو را که با آن مردم را به دام مي اندازي، مشاهده کنم.»

شيطان گفت:«بسيار خوب، فردا صبح نشانت مي‌دهم.»

روز بعد حضرت يحيي ديد شيطان از سوراخي وارد اطاق شد، با صورتي مانند بوزينه و بدني مانند خوک و چشمان دريده. او بدون چانه بود و دو دست در سينه و دو دست در شانه داشت. رگ‌هاي درشت پشتش در جلو و انگشتانش در پشت سرش بود. قبايي در بر کرده و کمربندي بسته و رشته هاي نخ سبز و قرمز از آن آويزان و زنگ بزرگي در دست گرفته و يک سپر بر آن آويخته بود که قلابي آهني درميان آن قرار داشت.

حضرت يحيي پرسيد:«اين کمربند چيست؟!»

شيطان گفت:«اين مجوسيّت است که من براي آنها تأسيس کرده ام.»

يحيي پرسيد:«اين نخ هاي رنگارنگ چيست؟!»

شيطان گفت:«به وسيله آن زن ها را زينت مي‌دهم تا مردان را فريب دهند.»

يحيي پرسيد:«اين زنگ چيست؟»

گفت:«اين ساز و آواز است که وقتي مردم شراب مي خورند، آن را به صدا در ميآورم تا رقص و پايکوبي کنند.»

يحيي پرسيد:«از چه گروهي بيشتر خوشت مي آيد؟»

گفت:« از زن ها، چون وسيله شکار من هستند و من نقشه هاي خود را به وسيله آنان به انجام مي‌رسانم. هر گاه مردمان صالح، مرا نفرين کنند فرار مي کنم و به اجتماعات زن ها مي روم. از سخنانشان بسيار شادمان مي شوم و لذّت مي برم.»

حضرت يحيي پرسيد:«اين سپر چيست؟»

شيطان گفت:«با آن دعاي مردم صالح را از خود دفع مي کنم.»

حضرت يحيي فرمود:«آيا تاکنون بر من پيروز شده اي؟!»

شيطان گفت:«نه، هنوز نتوانسته ام، ولي از يک خصلت تو خوشم مي‌آيد. تو زياد مي خوري و اين مانع مي‌شود که شب برخيزي و نماز بگزاري.»

حضرت يحيي فرمود:«من اينک با خداي خود عهد بستم که تا دم مرگ، ديگر سير غذا نخورم.»

شيطان گفت:«من هم عهد مي کنم که ديگر هيچ فرد صالحي را نصيحت نکنم.»

آن‌گاه از نزد حضرت يحيي عليه السلام بيرون رفت و ديگر برنگشت.

منبع: طرائف الحکم/انتهاي پيام/ 

پربازدیدترین آخرین اخبار