روایت تکاندهنده همسر «شهید سید علی خشوعی» از قساوت تروریستها در خیابانهای اصفهان؛ اعتراف قاتلان پشت گوشی: «مأمورها را تکه تکه کردیم و سوزاندیم!» +فیلم
محدثه نصر همسر شهید سید علی خشوعی، از شهدای مدافع امنیت، در گفتوگو با خبرنگار گروه استانهای خبرگزاری دانشجو درباره آشنایی و زندگی مشترکشان میگوید: علیآقا از سن ۱۷ سالگی، یعنی زمانی که دیپلمشان را تازه تمام کرده بودند و گرفته بودند، در مسجد حضرت ابوالفضل دیدم. هر دومان در بسیج مسجد فعالیت خودمان را آغاز کرده بودیم. آنجا بود که من را پسندیدند و حتی از مادر من، من را خواستگاری کردند. اما چون سنم کم بود و شرایط ازدواج فراهم نبود، خانوادهشان گفتند ابتدا سربازی بروند و مقدمات زندگی را آماده کنند و بعد توانستند رسماً خواستگاری کنند.
دعای شهادت؛ اولین خواسته «سید علی» سر سفره عقد
همسر شهید درباره روز عقدشان میگوید: سال ۹۹، چهارم آبان، عقد کردیم. زمان عقد ما مصادف بود با دوران کرونا و نتوانستیم جشن یا تالار داشته باشیم؛ فقط به محضر رفتیم و صیغه محرمیت خوانده شد. شب امامت حضرت ولیعصر(عج) بود و علیآقا در گوش من گفتند: هر شهیدی که شهید شد، سر سفره عقدش از همسرش خواست که برایش دعای شهادت کند. دعا کن من هم شهید بشم. من دعا کردم، اما دلم میخواست زندگی کنیم و کنار هم باشیم و بعد ختم به شهادت شود.
۱۰ روز حضور، ۲۰ روز انتظار؛ روزگار سخت محدثه در دوران عقد
وی درباره دوران عقد و جداییهای موقت میگوید: دوران عقد ما خیلی سخت بود؛ علیآقا تهران خدمت میکردند، ۲۰ روز تهران بودند و ۱۰ روز اصفهان. آن ۱۰ روزی که کنار من بودند، از کنارم تکان نمیخوردند و آنقدر به هم وابسته بودیم که بدون هم نمیتوانستیم بخوابیم یا غذا بخوریم. آن ۲۰ روزی که تهران بودند، منتظر یک مرخصی ساعتی یا تماس تصویری بودیم و اغلب هفت تا هشت ساعت پشت تلفن با هم حرف میزدیم.
سفر به کربلا؛ جایگزین مجللترین جشنهای عروسی
این همسر شهید از شروع زندگی مشترکشان میگوید: بعد از پایان مأموریت تهران، تصمیم گرفتیم اسباب عروسی را آماده کنیم. مراسم ساده بود؛ جشن نگرفتیم، رفتیم کربلا، بعد ولیمه دادیم و زندگی ساده را شروع کردیم. فعالیت فرهنگی هم داشتیم؛ در هیئت و چایخانه همراه هم بودیم و دوست داشتیم کارهای فرهنگی و شهدایی انجام دهیم.
از تصادف عمدی در اغتشاشات تا جراحت در بیمارستان؛ سابقه ایثار شهید خشوعی
وی در مورد سختی مأموریتها و دلشوره هایش برای همسرش میگوید: یک شب حدود ساعت ۸:۳۰، دچار دلشوره شدم. با همسران همکارانشان در تماس بودم، اما هیچ خبری از علیآقا نداشتیم. هرچه زنگ زدم، جواب ندادند. یادم هست، قبلاً هم در اغتشاشات مهسا امینی، با ماشین به موتورشان زده بودند و فرار کرده بودند. بعد از مدتی، یکی از همسران همکاران تماس گرفت و گفت علیآقا در بیمارستان الزهراست و آسیب دیده. آن شب همسر شهید را نذر امام زمان (عج) کردیم. خدا را شکر صبح با انجام سیتیاسکن وضعیتشان خوب شد و سالم برگشتند. بعد از این اتفاق، جواب ندادن تلفن برای وی تبدیل شد به ترس دائمی؛ همیشه چند بار «الو» میگفتم تا مطمئن شوم صدای خودش را میشنوم. و این ترس آخر به سرم آمد
گمشده در میان دستههای عزاداری؛ روایتِ آخرین سفرِ مشهدِ شهید خشوعی»
همسر شهید سید علی خشوعی، درباره آرزوی همیشگی همسرش می گوید: ۲۸ صفر قسمتمان شد برویم مشهد؛ روز شهادت امام رضا(ع). علیآقا مدام من را میآوردند داخل حرم و خودشان میرفتند. بیشتر دنبال دستههایی بودند که وارد حرم میشدند و عزاداری میکردند. برادرشان هم آن موقع مشهد بودند و با هم قرار میگذاشتند. من را میگذاشتند داخل صحنها و میگفتند من میرم، چند ساعت دیگه میام و خودشان در شلوغی دستهجات عزاداری گم میشدند.
سختترین رضایتِ دنیا؛ وقتی بیقراریهای علی راه را برای شهادت باز کرد
وی درباره دلبستگی همسرش به شهادت میگوید: علیآقا همیشه شهادتشان را از امام رضا(ع) میخواستند و این را صریح به من گفته بودند. چند بار که با هم داخل صحن میایستادیم و به گنبد نگاه میکردیم، مدام میگفتند منو یادت نره، دعا کنیا… برای منم دعا میکنی؟ و من جواب میدادم کل زندگی من شمایی. اگه برای تو دعا نکنم، برای کی دعا کنم؟
همسر شهید از سختی رضایت دادن به این مسیر میگوید: خیلی سخت است که راضی شوی به شهادت عزیزترین آدم زندگیات؛ سایه سرت و پشت و پناهت. اما وقتی بیتابیها و بیقراریهایش را میدیدم و میدیدم چقدر برای رسیدن به آرزویش تلاش میکند، دلم نمیآمد مانعش شوم.
وی ادامه میدهد: هر جا تشییع شهدا بود، همیشه زیر تابوت میرفت و میگفت منم دوست دارم شهید بشم. دوست دارم حجله قرمز بزنن دم خونهمون، تشییع باشکوه داشته باشم، نه مثل بقیه که فوت میکنن. همیشه از من میخواست دعا کنم که مثل آنها شهید شود. این حرفها گاهی جدی و گاهی با شوخی بیان میشد حتی میگفت یه روزی دوربین رو میارن جلوت و باید با افتخار بگی من همسر شهیدم.
وی در ادامه می گوید: بعد از جنگ ۱۲روزه، وقتی به گلستان شهدا میرفتند، با حسرت به مزارهایی که آماده میشد نگاه میکرد و مدام میگفت یعنی اینا قسمت کی میشه…؟
آخرین حرز، آخرین بدرقه؛ روایت وداع با شهید علی خشوعی
همسر شهید درباره شب حادثه میگوید: شب حادثه، حدود ساعت ۸:۳۰ بود. از همان پنجشنبهای که علیآقا گفتند باید بروند سر کار، دلشوره عجیبی داشتم. وقتی آمدند خانه، خیلی کلافه بودند و گفتند آمدهام فقط دوش بگیرم. چند روز بود که ساعت دو نصفهشب میآمدند و چهار صبح دوباره میرفتند. بهشان میگفتم همانجا بمانید و استراحت کنید، این همه راه نیایید خانه برای دو ساعت، اما میگفتند دوست دارم بیام خونه، کنار تو باشم. همون دو ساعت هم که میام، کلی انرژی میگیرم.
وی ادامه میدهد: آن روز خیلی اصرار داشتند که من بروم خانه پدر و مادرم. هرچه گفتم نمیخواهم بروم، میگفتند نباید امروز خونه تنها باشی. آخرش گفتند حس میکنم اوضاع امروز خوب نیست. صلاح اینه بری خونه پدرت.
همسر شهید لحظات آخر خداحافظی را اینگونه روایت میکند: من را رساندند، از زیر قرآن ردشان کردم؛ کاری که هر روز انجام میدادم. حرزشان را هم همیشه خودم به بازوشان میبستم؛ حرزی که با آیتالکرسی و سورههای ناس و فلق نوشته بودم. آن روز هم مثل همیشه آیتالکرسی خواندم و گفتم وایسا فوت کنم بهت، بعد برو… به خدا میسپارمت. خیلی عجله داشتند. من را گذاشتند خانه مامانبابام و رفتند.
صدای دستزدنِ قاتلان در گوشِ همسر شهید / اعتراف پشت تلفن: مأمورها را تیکهتیکه کردیم!
وی درباره لحظات پس از رفتن همسرش میگوید: بعد از رفتنشان با همکاران علیآقا در تماس بودم. همه فقط میگفتند اوضاع خوب نیست و خیلی دعا کنید. هرچه میپرسیدم علیآقا چطورند، جواب میدادند اوضاع خوب نیست، دعا کن، اما هیچکس توضیح نمیداد چه اتفاقی افتاده.
همسر شهید ادامه میدهد: با گوشی مامانم، حدود ساعت هشتونیم شب تماس گرفتم و تلفن جواب داده شد. سلام کردم و همان لحظه فهمیدم علیآقای من نیست. دیگر نتوانستم حرف بزنم. مامانم گوشی را گرفتند و گفتند حاجآقا، گوشی پسر من دست کیه؟
وی میگوید: آن طرف پرسید شما نظامی هستین؟ مامانم گفتند نه، ما نظامی نیستیم. پسر من اومده اونجا، گوشیش دست شما چیکار میکنه؟ پسرم کجاست؟ طرف تلفن شروع به فحاشی کرد، چون فکر کرده بود ما نظامی هستیم. مامانم گفتند پسرم اونجا بوده، توی همون درگیریها بوده. ما نظامی نیستیم.
همسر شهید از شنیدن صدای آن تماس میگوید: پشت تلفن صدای داد و شعار میآمد و صدای دست زدن کاملاً واضح شنیده میشد. وقتی خیالشان راحت شد که ما نظامی نیستیم، گفتند ما اغتشاشگریم، هیچکدوممون تیر نخوردیم، همه سالمیم و بعد با خونسردی گفتند اینجا مأمورا رو زدیم، با چاقو تیکهتیکه کردیم و سوزوندیم.
وی ادامه میدهد: همان لحظه مامانم گوشی را از اسپیکر برداشتند و اجازه ندادند من ادامه صحبتها را بشنوم. من فقط خدا خدا میکردم که علیآقای من نباشد؛ که این اتفاق برای همسرم نیفتاده باشد. امیدم را از دست ندادم و با خودم میگفتم شاید فقط مجروح شده، شاید فقط آسیب دیده…
تصاویری شبیه جنگ در قلب شهر؛ روایت همسر شهید از جستوجوی ناتمام در شبِ آشوب
همسر شهید درباره ادامه آن شب میگوید: بعد از آن، اوضاع خیلی پیچیده شد و بیقراریهام شروع شد. به بابام گفتم نمیتونیم وایستیم. باید بریم سر کارش و بفهمیم چه خبره. بالاخره یکی باید یه خبری بهم بده که علیآقا کجاست.
وی ادامه میدهد: همسرهای دیگر همکارهای علیآقا میگفتند با شوهرامون ارتباط گرفتیم، حالشون خوب بوده، اما هرچه سراغ علیآقا را میگرفتم، جواب سربالا میدادند و هیچکس جواب روشنی نمیداد.
همسر شهید میگوید: با پدرم سوار ماشین شدیم و به سمت قائمیه راه افتادیم. ساعت حدود ۱۱:۳۰ شب بود. وقتی رسیدیم سر خیابان قائمیه، هنوز شلیک میکردند؛ اغتشاشگرها بودند و اوضاع خیلی خطرناک بود.
وی اضافه میکند: اصلاً نمیشد وارد قائمیه شد. کوچهپسکوچههایی هم که بلد بودیم، پر از خطر بود. پدرم گفتند من با شما هستم، اما شما خانمها باهام خطرناکه. گفتم حداقل بریم بیمارستان صدوقی… شاید گفتن درگیری با چاقو بوده و فقط بردنشون صدوقی.
به گفته همسر شهید، تلاشها بینتیجه ماند: دوباره دور زدیم و رفتیم سمت فلکه احمدآباد، اما آنجا هم درگیر بود. خیابانها بسته بود. پدرم گفتند همهجا بستهست، دیگه چیکار کنیم؟
وی ادامه میدهد: تلفنها قطع بود و هیچ خبری نداشتیم. به خانه برگشتیم، اما بیقراریام شدیدتر شد. خالهها و داییها همگی دنبال علیآقا بودند.
همسر شهید میگوید: حدود ساعت ۱۲:۳۰ تا نزدیک یک شب گفتند اوضاع کمی امنتر شده. با پسرخالم دوباره سوار ماشین شدیم و به سمت بیمارستان صدوقی رفتیم. در مسیر، واقعاً انگار ایران نبود؛ شیشههای شکسته، آتش، دود و موتورهای آتشگرفته وسط خیابان. صحنهها شبیه تصاویر سریالهای جنگی بود، اما این بار از نزدیک میدیدم.
همسر شهید با لحنی آرامتر: من نمیدانستم علیآقا را چطور شهید کردند و ایکاش هیچوقت هم نمیفهمیدم
مگر خون من رنگینتر است؟ / روایتی از جدالِ عشق و وظیفه در زندگی شهید خشوعی
وی ادامه میدهد: بعد از مدتی که کمی آرامتر شدم، گفتم راضی شدم که خدا شهیدش کرد. من همیشه برای مأموریتهایی که میرفت، خیلی بیقراری میکردم. خیلی سخت است بدانی عزیزترین آدم زندگیات دارد میرود توی دل خطر. شغلهای نظامی ریسکشان خیلی بالاست، مخصوصاً وقتی درگیری و جنگ پیش میآید و میدانی ممکن است اصلاً برگشتی در کار نباشد.
همسر شهید میگوید: مدتی با خودم خیلی جنگیدم. هر وقت میخواست برود مأموریت، میگفتم حالا نرو، یه بهونهای بیار، مرخصی بگیر. اما علیآقا میگفت عزیزم، فقط من که تو این لباس نیستم. بقیه همکارام هم هستن. اونا بچه دارن، خانواده دارن. مگه خونه من رنگینتره؟ اگه من نرم، اونا برن؟ این برای من خیلی زشته.
وی ادامه میدهد: یک بار واقعاً جلویش ایستادم و گفتم نرو. اگه بری، باید با زندگیت خداحافظی کنی. آن بار نرفت و گفت این ارزشش رو نداره که من برم و تو راضی نباشی.
همسر شهید میگوید: بعد با هم بیرون رفتیم و تصادف کردیم. همانجا فهمیدم حتی اگر کنارت باشد و مراقبش باشی، اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد، میافتد. از همان زمان یاد گرفتم با خدا نجنگم و جلوی ارادهاش نایستم.
اینقدر خوب بودنت دلم را میلرزاند؛ روایت پایانی همسر شهید خشوعی از روزهای تلخِ فراق
همسر شهید در پایان روایت خود میگوید: دوریاش خیلی سخت است. دلتنگیاش واقعاً اذیتکننده است، چون خیلی خوب بود… خیلی خوب.
وی ادامه میدهد: بعضی وقتها گریه میکردم و میگفتم خواهش میکنم انقدر خوب نباش. اینقدر خوب بودن دلمو میلرزونه، اما همیشه میگفت نترس، هیچچیزی جز اراده خدا اتفاق نمیافته.
همسر شهید میگوید: با همه سختیها، خوشحالم که به آرزوش رسید. خوشحالم که تونستم کنارش باشم و حمایتش کنم، اما از اینکه دیگه نمیبینمش، دلتنگم و از این دلتنگی ناراحتم.
همیشه بهش افتخار میکردم، اما حالا بیشتر از همیشه. امیدوارم وقتی پیش امام حسین(ع) میرود، من را یادش باشد
از ظهور تا آگاهیِ نوجوانان؛ آرزوهای همسر شهید خشوعی در پایان یک وداع
در پایان، همسر شهید دغدغهها و دعاهای خود را اینگونه بیان میکند: خواست اولمان ظهور آقا امام زمان(عج) است، دعای دوم سلامتی رهبر عزیزمان و دعای سوم سلامتی همه کسانی که در این لباس امنیت را برقرار میکنند. و آرزو میکنم نوجوانهای ما آگاه شوند و همهمان عاقبتبهخیر شویم.
و ای کاش شفیع ما هم باشد