ريشه اختلاف هاي ايران و آمريكا در كجاست؟
رهبر معظم انقلاب در روز چهارشنبه هفته گذشته، در ديدار هزاران نفر از دانش آموزان، دانشجويان و تشکل هاي مختلف دانشگاهي با ايشان، بر اين نكته اساسي تاكيد كردند كه "اختلاف جمهوري اسلامي ايران و امريکا فراتر و ريشه اي تر از اختلاف نظرهاي سياسي است." ايشان خطاب به جوانان فرمودند: "براي يافتن پاسخ اين سوال بايد نگاهي عميق تر و دقيق تر به اين مسئله داشت."
حال پرسش اين است كه اگر اختلاف هاي اساسي بين جمهوري اسلامي ايران و ايالات متحده آمريكا بر سر مسائلي مثل تسخير لانه جاسوسي، اختلافاتي كه باعث شد تا ايران هشت سال در جنگي تحميلي از خود دفاع كند، مسائل هسته اي و يا مسائلي مثل فلسطين، عراق و افغانستان و لبنان و ... غيره نيست، پس اختلاف در چيست؟ اگر تمامي اين مسائل از فرعيات بحث است، پس در كجا مي توان به اصل موضوع پي برد و با نگاهي "عميق تر و دقيق تر" به پاسخي درخور در اين مورد رسيد؟
براي پاسخ به اين پرسش شايد بهتر باشد تا گريزي هر چند مختصر به گذشته ايران و جهان زده شود.
گريزي به گذشته
ايران تا قبل از انقلاب مشروطه در عصر خاموشي و بي خبري از تحولات جهان به سر مي برد. اما در اين ايام با بالا بردن پرچم مبارزه با استعمار، استكبار و استبداد وارد عرصه جديدي شد كه پرچم آن به دست اسلام و روحانيت بود. در واقع اين اولين نويد براي ايران و دنياي اسلام و اولين هشدار سهمگين عليه استعمار و اسكتبار بود.
اگر چه در اين دوره آمريكا هنوز در جهان قدرت، محلي از اعراب نداشت و براساس نظريه مونروئه كه در سال 1823 ارائه شده بود، گوشه اختيار كرده و در انزواي سياسي به سر مي برد، اما قدرت برتر در دستان برادر كوچكتر امروزش انگليس و همچنين روسيه تزاري قرار داشت. اما مهم اين بود كه دنياي استكبار صد سال پيش از "اسلام" خطري شنيد كه هنوز در حال مبارزه با ميراث آن است.
اگر چه اين زنگ خطر با دخالت همه جانبه استكبار و استعمار رو به خاموشي رفت و "نعش آن بزرگوار بر سر دار به علامت استيلاي غربزدگي پس از دويست سال كشمكش بر بام اين مملكت افراشته شد" و صداي نواخت زنگ خطر تا سال 57 كم رنگ بود، اما انقلاب شكوهمند اسلامي نويد نو به دنياي اسلام داد و پرچم اسلام، عدالت، و حاكميت آسماني را در دنيا بالا برد.
پرسشي كه در اين بخش به ذهن مي رسد اين است كه انقلاب اسلامي با كدام تئوري و تفكر و در چه شرايطي وارد عرصه نظام بين الملل شد؟ در پاسخ بايد گفت اين تحول بزرگ زماني رخ داد كه پس از جنگ جهاني دوم قدرت انگليس افول يافته بود و شوروي سابق و آمريكا (با خروج از انزواي سياسي صد ساله) رهبري دو قطب قدرت نظام بين الملل را بر عهده گرفته بودند.
در اين شرايط هر كشوري يا متحد نظام سرمايه داري بود كه بر اساس پارادايم ليبراليسم در جهان حاكم شده بود و رهبري آن را آمريكا در دست داشت. و يا اينكه مي بايست متحد شوروي سابق باشد كه بر اساس پارادايم ماركسيسم – لنينيسم يك قطب از جهان را در اختيار داشت. اين اتحاد و افتراق حتي در كشورهاي عدم تعهد نيز ديده مي شد.
در واقع گفتمان غالب در نظام بين الملل "گفتمان دو قطبي" بود كه هيچ تئوري ديگري را در خود نمي پذيرفت. يعني فضاي غالب بر نظام بين الملل فضاي "غرب" يا "شرق" بود. در چنين شرايطي انقلاب اسلامي ايران كه ريشه در دورتر ها و حاصل تلاش سال ها مبارزه مردم ايران به رهبري روحانيت بود به پيروزي رسيد و شعار "نه شرقي، نه غربي، جمهوري اسلامي" را سر لوحه سياست هاي خود قرار داد.
اگر چه اين به ظاهر چند كلمه است، اما در درون خود تئوري اي را نهفته دارد كه حاصل بيش از صد سال مبارزه و بيش از هزار سال تفكر است. تئوري اي كه برگرفته از كتاب، سنت و در يك كلمه "حاكميت الهي" دارد. در واقع تئوري ولايت فقيه، حاكميت و حكومت اسلامي و گسترش عدالت اسلامي – ايراني و جهاني از اين سال در حال تبديل شدن به پارادايمي بود كه پس از 30سال تجربه در حال تبديل شدن به گفتمان غالب در عرصه بين الملل و نظام جهاني است.
به يك معنا در عصري كه جهان دو قطبي بود و همه چيز تحت سيطره فقط دو جهان غرب و شرق قرار داشت، تئوري اي خود را كم كم وارد عرصه نظام بين الملل كرد كه شروع فعاليت علني و رسمي آن از سال 1357 و به همراه انقلاب پرشكوه ايران بود كه در غالب تنها دو كلمه "جمهوري" و "اسلامي" و در قالب كشور و ملت "ايران" نمايان شد كه رهبري آن را "امام خميني (ره)"بر عهده داشت.
اين در حالي بود كه دو دنياي شرق و غرب اگر چه به دركي از اين تحول رسيده بودند كه "روحي تازه در جهان بي روح" در حال دميدن است. اما به خاطر غوطه خوردن در اختلاف ها و جنگ سرد، كمتر كسي گمان مي برد كه اين پارادايم روزي بر آن باشد تا خود را به گفتمان غالب در نظام بين الملل تبديل كند.
افول كمونيسم، هراس ليبراليسم
نشانه هايي از افول دنياي شرق و گفتمان ماركسيسم – لنينيسم از نيمه دوم دهه 1980 خود را نشان داد و سپس اين گفتمان در سال 1990 به طور كل از ساختار سياسي – بين المللي جهان خارج شد.
در چنين شرايطي گفتمان ليبراليسم و نظام سرمايه داري تنها قدرت برتر نظام بين الملل شد و بادي در غبغب انداخت كه سياست هايش نظام عريض و طويل كمونيسم را متلاشي كرده و خود به تنهايي بر اريكه قدرت جهان تكيه زده است. بر اين اساس "فرانسيس فوكوياما" متفكر و نظريه پرداز دنياي غرب نظريه "پايان تاريخ" را مطرح كرد و تاكيد كرد كه همه راهها به ليبراليسم، سرمايه داري و ايالات متحده آمريكا ختم مي شود.
در كنار اين تئوري، نظريه اي ديگري در سال 1993 مطرح شد كه كم كم هراس نظام سرمايه داري را افزون كرد. تئوري "برخورد تمدن هاي" "ساموئل هانتينگتون" بر اين اصل استوار بود كه كه نظام سرمايه داري با نبود كمونيسم نمي تواند يكه تازي كند زيرا تمدن ها و فرهنگ هايي در جهان وجود دارند كه ممكن است اين امكان را از رهبر ليبراليسم دنيا بگيرند.
"هانتينگتون" جهان را به هفت تمدن بزرگ تقسيم كرد كه عبارتند از تمدن هاي غربي، اسلامي، كنفوسيوسي، ژاپني، ارتدوكس، آمريكاي لاتين و آفريقايي. اين نويسنده با چنين تقسيم بندي به اين مساله پرداخت كه:
1. اختلاف تمدنها اساسي است.
2. خود آگاهي تمدني در حال افزايش است.
3. تجديد حيات مذهبي وسيلهاي براي پرکردن خلا هويت در حال رشد است.
4. رفتار منافقانه غرب موجب رشد خود آگاهي ديگر تمدنها گرديده است.
5. ويژگيها و اختلافات فرهنگي تغيير ناپذيرند.
6. منطقه گرايي اقتصادي و نقش مشترکات فرهنگي در حال رشد است.
7. خطوط گسل موجود بين تمدنها امروزه جانشين مرزهاي سياسي و ايدئولوژيک دوران جنگ سرد گرديده است.
در اين نظريه "هانتينگتون" به جهان غرب هشدار داده است، که در قرن آينده رويارويي و برخورد جدي بين تمدنهاي گوناگون و از آن جمله برخورد تمدنهاي غرب با اتحاد تمدنهاي اسلامي و کنفوسيوسي حتمي است.
ريشه اساسي اختلاف ها
ناگفته پيداست كه انديشه حاكم بر دنياي غرب و پارادايم ليبراليسم، برخلاف نظام حاكم بر جهان اسلام، بر پايه حاكميت انسان بر جهان استوار است. در واقع اين تئوري از جايي سر باز كرد كه در دنياي غرب دين مسيح به درستي درك و اجرا نشد. بنابراين نتوانست روح و جسم انسان غربي را نجات دهد. از اين رو حاكميت الهي كه در دنياي غرب به شكل ناصوابي به دست مذهب گرايان قبل از رنسانس اجرا مي شد، كم كم و طي چند قرن جاي خود را به حاكميت و حكومت انسان در زمين داد.
بر اساس تفكرات "انسان محور"، ليبراليسم را به دنيا آورد و كم كم با پرورش نظام سرمايه داري به قدرت فائقه و گفتمان غالب در نظام بين الملل تبديل شد.
اين تفكر از سويي ادعاي پايان تاريخ دارد و از سويي بر اين باور است كه قدرت به تنهايي در دستان ليبراليسم، سرمايه دار، غرب و بويژه "انسان" قرار دارد كه بايد سياست و عدالت (به معناي امانيستي - ليبراليستي) را در جهان گسترش دهد.
در صورتي كه با افول انديشه ماركسيسم و بروز چالش هاي تمدني، تئوري حاكم بر جمهوري اسلامي ايران بر اين باور است كه جهان بايد بر اساس دين، اسلام و حاكميت " خدا" اداره شود و انسان محوري جاي خود را به "خدامحوري" بدهد و دنياي اسلام با اتحاد و اتفاق سياست و عدالت را (به معناي ديني – اسلامي) جهان گستر كند.
بر اين اساس مي توان گفت ريشه و ذات اختلافات در تفكر، تئوري، و پارادايمي است كه بايد در آينده سكان اداره جهان را به دست بگيرد. نه مسائل و موضوعاتي كه خود را در قالب چند اختلاف نظر سياسي نشان مي دهد.
/انتهاي پيام/