صدای شلیکی که آرزوهای جوانی را ربود؛ روایتی از شهادت نوجوان ۱۶ ساله
برادر شهید گفت: در مکانی که من و برادرم عرفان حضور داشتیم هیچ شلوغی و شعاردادنی نبود، یک موتور سوار با خونسردی جلو آمد و از فاصله نزدیک شلیک کرد و بلافاصله رفت.

برادر شهید عرفان دربانی در گفتوگو با SNNTV درباره اتفاق شهادت برادرش گفت: ((در مکانی که من و برادرم عرفان حضور داشتیم هیچ شلوغی و شعاردادنی نبود، یک موتور سوار با خونسردی جلو آمد و از فاصله نزدیک شلیک کرد و بلافاصله رفت.))
برادردر توضیح آن اتفاق بیان می کند: ((عرفان روی زمین افتاده بود؛ بیلباس بسیج، بیهیچ نشانی. بیدفاع رها شده میان خیابان بود. از زیر بغلش گرفتم و بلندش کردم. خون از بینیاش میآمد. فکر کردم هول شده، شاید افتاده. گفتم: «الان موتور روشن میکنم، بریم.»، اما همین که رهایش کردم، زیر لب گفت: «به مامان چیزی نگو» و همانجا چشمانش رفت.))
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰