روایت یک زندگی عاشقانه؛ پیش از آنکه جنگ داخلی سر برسد
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۳۶۴۶۲۰
گزارش|

روایت یک زندگی عاشقانه؛ پیش از آنکه جنگ داخلی سر برسد

همیشه وقتی قرار بود همسرم به بیرون برود، با همان زبان عاشقانه بین خودمان می‌گفتم، بابایی زود برگردیا، من و پسرا منتظرت هستیم، و او با اشتیاق به من اطمینان می‌داد؛ اما آن روز انگار زبانم قفل شده بود.

روایت یک زندگی عاشقانه؛ پیش از آنکه جنگ داخلی سر برسد

به گزارش خبرنگار اجتماعی خبرگزاری دانشجو، فاطمه پارسایی، چشم‌ها هرگز دروغ نمی‌گویند و برق چشمان همسر شهید مجتبی باغدار با تمام وجود گواهی می‌دهد؛ بر عشق و ایمانی که تار و پود زندگی‌ مشترک‌شان را با آن بافته‌اند.

برای بعضی زندگی‌ها، آغاز همه چیز با امام حسین‌(ع) رقم می‌خورد؛ و خوشا به حال زندگی‌ای که تا پایان نیز، مأنوس با حب حسین بن علی‌(ع) است. برای یافتن این مسیر باید در دل روایت‌هایی جست‌وجو کرد که سال‌ها زیسته شده‌اند؛ به همین سبب از همسر شهید می‌خواهم برایم از سال‌هایی بگوید که با خاطرات این عشق عجین شده است. وقتی از سال اول زندگی‌شان سخن می‌گوید، با شوق به سراغ نخستین سفر کربلا می‌رود؛ سفری که تحفه‌ای برای آخرت به همراه داشت، کفن‌های متبرکی که هر دو با هم تهیه و در حرم‌های شریف حضرت اباعبدالله‌الحسین‌(ع) و قمر بنی‌هاشم‌(ع) طواف داده بودند.

خانم باغدار مکثی می‌کند و با غمی آمیخته به شکوه می‌گوید: ((همان کفنی که در نهایت پیکر مطهرش را در آن پیچیدند...)) و آرام‌تر زمزمه می‌کند: ((ای سراپا همه خوبی، به خدا می‌سپارمت.))

من که غرق در فهم احساس عمیق او نسبت به همسرش شده‌ام، خصلت‌های نیکوی شهید را، آن‌گونه که همسرش از بن جان بر زبان می‌آورد،کنار هم می‌گذارم و حبّ اهل‌بیت، به‌ویژه امام حسین‌(ع) و عشق به خانواده را نقش برجسته این قاب می‌بینم. خانم باغدار با درنگی می‌گوید: ((مجتبی واقعاً نامی برازنده داشت؛ او همچون اسمش برگزیده بود. این را بارها در کنار او فهمیدم. هر بار که گره‌ای در زندگی می‌افتاد، با یقین از گشایش آن سخن می‌گفت و با وقوعش، اعتقاد قلبی من به ایمان او محکم‌تر می‌شد.))

 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

ریشه‌های این عشق را نه تنها در روزمرگی‌هایشان، بلکه در عمیق‌ترین لحظات عبادت و بندگی‌شان دنبال می‌کنم؛ از سال‌ها هم‌مسیر شدن تا محل کار و پیامک‌های عاشقانه، تا هم‌سفر شدن به سوی بهشت و ابدیت. او می‌گوید: ((من و مجتبی فقط زن و شوهر نبودیم؛ رفیق بودیم. عادت داشتیم هر سحرگاه با هم برای اقامه نماز صبح برخیزیم؛ او امام من بود و من مقتدای او و عشق میان ما، پلی بود به سوی قرب الهی.))

همسر شهید با مکثی که انگار درحال رمزگشایی از مسیر همسرش است می‌گوید: ((مجتبی دوسالی بود که با خود به این نتیجه رسیده بود که بخشی از مسیر سعادت از عبادات نیمه شب و شب زنده داری‌هایی سپری می‌شود که لبریز از راز و نیاز با معبود است.)) لبخند پرمعنایش عمیق تر می‌شود و ادامه می‌دهد: ((دلا بسوز که سوز تو کارها بکند، نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند؛ این شعر از حافظ را زیاد می‌خواند و آری مناجات‌های نیمه شب، او را به سر منزل معشوق رساند.))

 

حب اباعبدالله؛ مکتب عشق و ایمان است

حب امام حسین (ع)، نخ محکم تسبیح روایت شهید مجتبی باغدار است، و مگرمی‌شود از نوکری اهل بیت حرف زد اما سینه زنی‌های هیئت و اشک هایی که در روز قیامت می توانند شفاعت کننده باشند را از یاد برد. همسر شهید برایم از این علاقه ژرف و جاری به اهل بیت و اباعبدالله (ع) می‌گوید، از روزهایی که آقا مجتبی میان دار هیئت بود و از خردسالی دو پسرشان که آن‌ها را نیز، پای همان سفره‌ی لطف و احسان اهل بیت بزرگ کرده بودند.

همسر شهید با علاقه‌ای توصیف ناپذیر بیشتر توضیح می‌دهد: ((همسرم باور قلبی عمیقی داشت، چنان که خیلی وقت‌ها من پای صحبت‌های او از ایمان و اعتقاداتش، درس می‌گرفتم و تلاش می‌کردم که هم سفر بهتری در این سیر و سلوک عاشقانه باشم، برای همین تاجای ممکن با یکدیگر و به اتفاق فرزندانمان پا در رکاب نوکری اهل بیت می‌گذاشتیم.))

حرف از امام حسین(ع)، مکتب و راه و رسم ایشان که می‌شود، آرزوی شهادت در دل نوکران زیادی به تپش میفتد، برای همین انگارنشانه‌های بیشتری در خاطرات همسر شهید از این آرزوی دیرینه در می یابم و خانم باغدار این خاطرات را بر زبان جاری می‌سازد: ((یادم می‌آید وقتی مصاحبه با خانواده‌های شهدا از تلوزیون پخش می‌شد، من را صدا می زد و با محبت پیش خود می نشاند و در گوشم زمزمه می‌کرد، از اینکه تو هم باید همین قدر قوی بمانی و بعد از من، فرزندانمان را در راه اهل بیت بزرگ کنی، من با بی قراری می‌گفتم؛ مجتبی من نمی توانم بدون تو، باورکن. اما عشق او به خداوند و شهادت قوی تر از آن بود که بتواند پایبند این زمین خاکی شود.))

گویا تصویر تشییع با شکوه همسر را در ذهن می گذراند که ادامه داد: ((هربار که بایکدیگر به تشییع شهدا می رفتیم او چنان غبطه‌ای می خورد که من حیرت می‌کردم از عمق احساس او، نمی دانم آن روزهایی که به دیدار شهدا در بهشت زهرا می رفتیم، آن ساعت هایی که با شهدا و به ویژه پدر شهیدش خلوت می‌کرد، چگونه با آن‌ها درد دل می‌کرد که روح خود را برای هم خانه شدن با شهدا جلا می‌داد.))

 

روز آن حادثه؛ دیدم که جانم می رود

دل در دلم نیست که می‌خواهم از آن روزها بپرسم، مگر دل کندن از این همه عشق و ایمان و بر زبان راندن آنچه که بر همسر شهید گذشته است، دشوار تر از دشوار نیست؟، اما لاجرم باید سراغ پنج شنبه و جمعه بروم، هجدهم و نوزدهم دی ماه، دو شبی که وحوش دشمنان با برپایی جنگی داخلی، جان عزیزان زیادی را بر لب آورد و خانواده های زیادی را به سوگ نشاند.

حالا همسر شهید مجتبی باغدار نیز تکه‌ای از پازل روایت آن جنگ داخلی است، ((پنج شنبه شب بود که آقا مجتبی گفت: ((باید بروم بیرون، دارند اموال بیت المال از بانک و مسجد تا مغازه‌های مردم را تخریب می‌کنند، نمی توانم دست روی دست بگذارم وقتی شهر ناآرام است، باید بروم شاید بتوانم کمکی کنم.)) من از همان شب خیلی بی قرار بودم تا اینکه ساعت 2 نیمه شب بود که به خانه برگشت، صبح جمعه آقا مجتبی مثل قبل نبود، اصلا سر از پا نمی شناخت، بیش از گذشته دست به سینه منتظر بود که من لب تر کنم تا کاری را برایم انجام دهد و پر رنگ تر از همیشه کنارم بود اما طبق معمول آرمانش بیش از هر چیزی میدان دار بود، برای همین دوبار برای شب قرار شد بیرون برود.))

 

بوسه ای بر پیشانی همسر که حکم رضایت بود

از اینجا به بعد دیگر نه تنها غم فراق بلکه بغض از پی بغض است که گلویش را می‌فشارد اما ادامه می‌دهد: ((همیشه وقتی قرار بود همسرم به بیرون برود، با همان زبان عاشقانه بین خودمان می‌گفتم، بابایی زود برگردیا، من و پسرا منتظرت هستیم، و او با اشتیاق به من اطمینان می داد که معلوم است زود برمی‌گردم؛ اما آن روز انگار زبانم قفل شده بود، وقتی جمعه داشت از خانه بیرون می‌رفت، در دلم آشوب بود، برای آماده شدن کنارش بودم اما ساکت بودم.))

در غلتانی که بر گونه هایش جاری می‌شود، گواهی بر معصومیت و مظلومیت عشقی است که روایت می‌کند؛ از آن لحظات آخر وداع، زمانی که آقا مجتبی پیش از ترک خانه، پیشانی همسرش را بوسید و دیگر به آغوش گرم خانه برنگشت، بوسه ای که در وصف حکمت آن، همسر شهید می‌گوید: ((مجتبی همیشه می‌گفت هر زمان که مردی پیشانی مادر یا همسرش را ببوسد انگار از او رضایت گرفته است.))

اشک‌ها بی امان، به این رضایت، شهادت می‌دهند و ادامه می دهد: ((او در آن لحظه از من رضایت گرفت اما من نفهمیدم که آن نگاه ها و آن حسرت در آغوش کشیدنش برای آخرین بار، قرار است چند ساعت دیگر به تنی مجروح و سوخته بر تخت بیمارستان ختم شود و همسر رشید من، با ضربات بی امان چاقوی اغتشاشگران و آتش پلیدی آن‌ها از پا در بیاید.))

 

وقتی عشق بینشان از ساحت زمین خاکی پر کشید

هسرشهید از ساعات بی قراری می‌گوید؛ از زمان خداحافطی، تا نیمه‌های شب که همسر خود را در حالی که از فرط آسیب دیدگی رنج می‌کشید در بیمارستان ملاقات می‌کند، از لحظاتی که هرم دستان در هم آمیخته شان، سطح هوشیاری شهید را بهتر می‌کند اما چند روز بعد، شدت مجروحیت این عشق را از ساحت زمین خاکی برای همیشه می رباید.

برای همسران شهدا معراج شهدا، آخرین نقطه اتصال به خاطرات زندگی مشترکشان است، خانم باغدار از آن روز و قول و قرار های نانوشته اما استوار بینشان، برایم می‌گوید: ((روز خواستگاری وقتی او وارد شد به پا ایستادم، روز دیدار معراج شهدا هم وقتی پیکر مطهرش را آوردند، به پیشوازش رفتم با این تفاوت که این بار به حرمت سال های زندگی عاشقانه‌مان و شهادتش، سر تعظیم فرود آوردم، حالا من بودم و همان کفن متبرکی که از کربلا آورده بودیم و چفیه و دستمال اشکش، یعنی تمام آن دارایی های ارزشمندی که با قرار داد نانوشته‌ی بینمان، قول داده بودم که در پیکرش قرار دهم، و پس از آن تشییع پیکری که با شکوه هر چه تمام برگزار شد، او به آرزویش رسید و دعایش برای عاقبت بخیری فرزندانمان و شفاعت من در روز قیامت، قول او باشد برای من.))

پربازدیدترین آخرین اخبار