میان فریاد مادران و بوی دود/ روایت متفاوت امدادگر داوطلب، از جست‌وجوی کودکان در فاجعه میناب
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۳۸۲۰۹۸

میان فریاد مادران و بوی دود/ روایت متفاوت امدادگر داوطلب، از جست‌وجوی کودکان در فاجعه میناب

حمله به مدرسه ای در میناب، یکی از تلخ ترین، دردناک ترین و دلخراش ترین فاجعه ای بود که روز اول شروع جنگ، دل ایران را به درد آورد.
میان فریاد مادران و بوی دود/ روایت متفاوت امدادگر داوطلب، از جست‌وجوی کودکان در فاجعه میناب
 

به گزارش گروه اجتماعی خبرگزاری دانشجو؛ فضای اداره آرام و عادی بود. روزی شبیه بسیاری از روزهای دیگر؛ رفت‌وآمدها، کارهای روزمره و گفت‌وگوهای کوتاه میان همکاران. هیچ‌کس تصور نمی‌کرد که تنها چند ثانیه بعد، صدایی مهیب همه چیز را به هم بریزد. انفجار، سکوت ساختمان را شکست و موجی از اضطراب و شتاب در میان کارکنان پیچید.

لحظه‌ای که همه چیز تغییر کرد

کبری آحی جیدری‌نیا آن روز در شیفت اداره بود؛ داوطلبی که سال‌ها در هلال‌احمر فعالیت کرده و آموزش‌های بسیاری به دانش‌آموزان و امدادگران داده است. تجربه حضور در حوادث مختلف را داشت، اما هنوز نمی‌دانست حادثه‌ای که پیش روست، یکی از سخت‌ترین صحنه‌هایی خواهد بود که در تمام سال‌های خدمتش خواهد دید: «روز اول در اداره بودم و شیفت داشتم. کارهای روزمره را انجام می‌دادم که ناگهان صدای انفجار آمد. خیلی بلند بود. رئیس طبقه بالا بود و سریع گفت اداره را تخلیه کنید و به خیابان بروید. ما هم سریع از ساختمان پایین آمدیم. چند نفر از امدادگران هم همان‌جا بودند. رئیس با چند گروه از آقایان سریع به محل حادثه رفتند. هنوز ده دقیقه نشده بود که با من تماس گرفتند و گفتند دو تیم خانم سریع آماده شوند و با یک ماشین خودشان را به محل برسانند.»

راهی به سوی حادثه

وقتی خبر رسید، زمان معنای خودش را از دست داد. همه چیز با سرعت پیش می‌رفت؛ آماده شدن، حرکت، تماس‌ها و نگرانی‌هایی که در دل هر امدادگری شکل می‌گیرد. مسیر کوتاه شهر در آن لحظه طولانی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. برای کبری آجی حیدری، این حادثه تنها یک مأموریت امدادی نبود. او مدرسه را می‌شناخت، مدیرش را می‌شناخت، حتی برخی از معلمان و دانش‌آموزان را. پیش از آن، در همان مدرسه به دانش‌آموزان کمک‌های اولیه آموزش داده بود: «در راه چند بار با مدیر مدرسه تماس گرفتم، اما جواب نداد. من آن مدرسه را می‌شناختم. تازه به بچه‌ها کمک‌های اولیه درس داده بودم. بعضی از آن‌ها را دیده بودم و با مدیر مدرسه هم آشنا بودم. حتی گاهی با هم پیاده‌روی می‌رفتیم. همین باعث می‌شد مسیر برایم سخت‌تر بگذرد. مدام با خودم فکر می‌کردم چه اتفاقی افتاده و حال بچه‌ها چطور است.»

نخستین نگاه به صحنه

وقتی امدادگران به محل رسیدند، صحنه چیزی فراتر از تصور بود. دود، آوار، فریادها و ازدحام مردم همه جا را فرا گرفته بود. نیروهای امدادی پیش از آن رسیده بودند و کار ارزیابی اولیه را آغاز کرده بودند. در میان گرد و غبار و آوار بتنی، امدادگران با احتیاط حرکت می‌کردند. هر قدم ممکن بود به کشف نشانه‌ای از زندگی یا از دست رفتن آن ختم شود: «وقتی رسیدم، صحنه خیلی دردناک و وحشتناک بود. قبلاً ارزیابی اولیه انجام شده بود. ما را صدا زدند که جلوتر برویم. رفتم بالای سر یکی از معلمان. آوار روی سرش ریخته بود. سرش زیر آوار مانده بود. او را می‌شناختم. خیلی برایم دردناک بود.»

آوار، سکوت و بدن‌های سوخته

شدت انفجار آن‌قدر زیاد بود که بخش زیادی از ساختمان به تلی از بتن و آهن تبدیل شده بود. در میان آوار، صحنه‌هایی دیده می‌شد که حتی برای امدادگرانی با سال‌ها تجربه هم قابل تحمل نبود. بدن‌هایی که آسیب دیده بودند، دست‌ها و پاهایی که از هم جدا شده بودند، و لباس‌هایی که در میان دود و آتش سوخته بودند. برخی از لباس‌ها حتی بر شاخه‌های درختان اطراف چسبیده بود؛ نشانه‌ای از قدرت انفجار: «آوار خیلی زیاد بود. بیشترش بتن بود. بدن‌ها تکه‌تکه شده بودند. دست و پا قطع شده بود و بعضی بدن‌ها سوخته بودند. واقعاً صحنه دردناکی بود. پدر و مادرها هم آمده بودند. کنار محل حادثه ایستاده بودند و جیغ می‌کشیدند. هیچ‌کس نمی‌توانست آن صحنه را تحمل کند.»

تسکین درد در کنار جست‌وجو

در میان آشوب حادثه، امدادگران تلاش کردند کارها را سامان بدهند. گروه‌ها تقسیم شدند؛ برخی برای جست‌وجوی زیر آوار، برخی برای جمع‌آوری پیکرها و گروهی دیگر برای حمایت روانی از خانواده‌ها. تیم‌های سحر، که وظیفه حمایت‌های روانی در بحران را دارند، نقش مهمی در آرام کردن خانواده‌ها ایفا کردند؛ خانواده‌هایی که میان امید و ناامیدی سرگردان بودند. این نجاتگر داوطلب می‌گوید: «همان‌جا گروه‌بندی کردیم. گفتیم بچه‌های تیم سحر بروند و به خانواده‌ها دلداری بدهند و کمک کنند آرام‌تر شوند. ما هم دنبال تیم آنست می‌رفتیم. آن‌ها با سگ‌های زنده‌یاب داخل آوار می‌رفتند و هر جا نشانه‌ای پیدا می‌شد، ما می‌رفتیم و پیکرها را جمع‌آوری می‌کردیم.»

سه روز میان آوار

کار امدادگران تنها چند ساعت نبود. عملیات جست‌وجو و جمع‌آوری قربانیان سه روز ادامه داشت؛ سه روزی که برای بسیاری از نیروها مانند یک عمر گذشت. خستگی، دود، بوی آوار و درد خانواده‌ها بر دوش امدادگران سنگینی می‌کرد. با این حال، آن‌ها می‌دانستند که حتی یافتن کوچک‌ترین نشانه‌ای از عزیزان، برای خانواده‌ها آرامش می‌آورد: «سه روز کامل آنجا بودیم. بدن‌ها سالم نبودند. بعضی لباس‌ها به درخت‌ها چسبیده بود. انفجار خیلی شدید بود. در این شانزده سالی که در هلال‌احمر داوطلب بودم، زلزله و سیل رفته بودم، اما تا آن روز چنین صحنه‌هایی ندیده بودم.»

میان آشنایان و دوستان

درد حادثه زمانی سنگین‌تر می‌شود که قربانیان برای امدادگر غریبه نباشند. در آن میان، برخی از کسانی که زیر آوار بودند، برای کبری چهره‌هایی آشنا بودند. دوستان، آشنایان و خانواده‌هایی که پیش از آن در زندگی روزمره دیده بودشان: «بعضی از کسانی که آنجا بودند، آشنای من بودند. حتی یک پدر که برای پیدا کردن بچه‌اش آمده بود، خودش هم زیر آوار مانده بود. این صحنه‌ها خیلی سخت بود. اما باید خودمان را نگه می‌داشتیم تا بتوانیم کار کنیم.»

امیدی در دل اندوه

با وجود خستگی شدید، امدادگران تلاش می‌کردند تا پایان کار بمانند. هدف آن‌ها تنها یک چیز بود: اینکه هیچ خانواده‌ای در بی‌خبری نماند. در میان جست‌وجوها، گاهی نشانه‌ای کوچک پیدا می‌شد؛ یک کیف، یک لباس یا وسیله‌ای که به خانواده‌ها تحویل داده می‌شد و برایشان ارزش بزرگی داشت: «مردم خیلی کمک می‌کردند. واقعاً مردم شریفی داریم. کنار امدادگران بودند. خیلی خسته شده بودیم. حتی توان راه رفتن نداشتیم. اما می‌خواستیم پدر و مادرها سرگردان نمانند. بعضی‌ها می‌گفتند کاش فقط یک استخوان کوچک از بچه‌ام پیدا شود.»

زندگی پس از حادثه

با پایان عملیات آواربرداری، کار امدادگران تمام نشد. بسیاری از آن‌ها همچنان با خانواده‌های داغدار در ارتباط ماندند و تیم‌های سحر نیز برای حمایت روانی به فعالیت خود ادامه دادند. حادثه اما اثر خود را بر جسم و روح امدادگران گذاشت؛ دود انفجار در ریه‌ها و خاطره صحنه‌ها در ذهن‌ها باقی ماند. آجی حیدری می‌گوید: «بعد از این ماجرا به خانواده‌ها سر زدیم. هنوز هم با بعضی‌هایشان در ارتباط هستم. همین امروز کیف یکی از بچه‌ها را از آوار مدرسه پیدا کردیم. وقتی به پدر و مادرش دادیم خیلی خوشحال شدند. دود انفجار در ریه خیلی از بچه‌های ما مانده است. حتی یک انفجار دیگر هم رخ داد و ما مجبور شدیم پناه بگیریم.»

امدادگری که ادامه می‌دهد

با وجود تمام سختی‌ها، امدادگران همچنان آماده‌اند. برای آن‌ها داوطلب بودن فقط یک عنوان نیست؛ تعهدی است که در سخت‌ترین لحظه‌ها معنا پیدا می‌کند. کبری آحی جیدری‌نیا می‌گوید که این روزها حال روحی‌اش دگرگون است، اما همچنان ایستاده است؛ همان‌طور که در روز حادثه ایستاد: «ما هنوز در آماده‌باش هستیم. اگر دوباره انفجاری رخ بدهد، باز هم در صحنه حاضر می‌شویم. من داوطلب هستم. این چند روز خیلی داغون شدم و حالم دگرگون است، اما جلوی خانواده‌ها خودم را محکم نشان می‌دادم. کار ما این بود که دلداری بدهیم… حتی وقتی خودمان هم به دلداری نیاز داشتیم.»

پربازدیدترین آخرین اخبار