تجلیل پیشکسوتان کشتی از خانواده شهید مصطفی حبیبی در دیداری صمیمانه + فیلم
به گزارش گروه ورزشی خبرگزاری دانشجو، جمعی از پیشکسوتان کشتی به دیدار خانواده شهید مصطفی حبیبی رفتند. مصطفی حبیبی در پی حملات وحشیانهی آمریکایی_ اسرائیلی به شهادت رسیده است.
مادر شهید در مصاحبه اختصاصی با SNN TV گفت: سکینه تاجیک، با افتخار میگم مادر شهید هستم، پسرم در تاریخ ۱۴ اسفند شهید شد. پسرم با زبان روزه شهید شد. پسرم مومن بود، با خدا بود، آقا بود، وقتی به دیدنم میآمد دستم را میبوسید و وقتی میخواست برود پایم را میبوسید. موقع رفتن هیچوقت پشت به من نمی کرد.
وی افزود: از همان کودکی من صدای بلند ازش نشنیدم، هر چی میگفتم با احترام جوابم را میداد، در خانه شرایطی بود که نمیتوانست درس بخواند، به ماشین پدرش میرفت و در آنجا درسش را میخواند. همیشه نمره های عالی میگرفت طوریکه هم کلاسی هایش به او حسادت میکردند. وقتی به سربازی رفت روزی فرمانده اش از پادگان به خونه تماس گرفت از پسرم تعریف و تمجید کرد گفتن میخواهم دخترم را شوهرم بدهم و ترجیح من آقا مصطفی است، با پسرم در میان گذاشتم ولی پسرم نپذیرفت چون معتقد بود تا آخر عمر باید به پدر همسرش بعنوان یک فرمانده نگاه کند و احترام بگذارد.
مادر شهید بیان کرد: خواهر زاده هایش بسیار بی قرار او هستند حتی شده روزی ۲بار به مزار او میروند. از آن روز همسایه ها، بچه های مسجد محله بسیار به من احترام گذاشتند و من را شرمنده میکنند. در هر لحظه بوی بچه م را احساس میکنم همش منتظرم که بهم زنگ بزند انگار گم کرده ای دارم. روزی ۲بار به من تلفن میکرد صحبت میکرد. فقط از پسر شهید میخواهم اون دنیا مرا شفاعت کند و یاری کند من هم همنشین حضرت زهرا(س) شوم، امام حسین(ع) بالا سره قبرم بیاد.
پسر شهید مصطفی حبیبی نیز در این دیدار بیان کرد: پدرم با اینکه کار خیلی سختی داشت، اما وقتی به خانه میآمد انگار تمام خستگیها را پشت در میگذاشت. با من فوتبال بازی میکرد، کشتی میگرفت و هر بازی دیگری که دوست داشتم همراهیام میکرد. حضورش برای من فقط یک پدر نبود؛ یک رفیق واقعی بود.
وی افزود: یک بار من و پسرعمهام ماکارونی درست کردیم، اما اشتباهی شد و ماکارونی بیمزه درآمد. هر لقمهای میخوردیم، هیچ طعمی نداشت. وقتی بابام برگشت و ماجرا را فهمید، آنقدر خندید که خودمان هم نفهمیدیم غذای بیمزه را چطور خوردیم. یک بار هم خوابش را دیدم. داشت جایی میرفت. از او پرسیدم: «بابا… رفتی بهشت؟» اما جوابی نداد. فردای آن شب، آبجیام در خواب دید که جواب پدرم جواب آن سوال را داد و گفت: «بله…»
دختر شهید در ادامه بیان کرد: پدرم آدمی بود که حتی وقتی عصبانی میشد، سعی میکرد چیزی نگوید و دل کسی را نشکند. همیشه آرامش و احترام برایش مهم بود. اگر پدرم اینجا بود میگفتم بابا، میشه زودتر برگردی؟» بابا، اگر نمیخواهی برگردی، حداقل بیا در خوابم…»