گزارش «خبرگزاري دانشجو» از آسايشگاه خيريه كهريزك؛
پرسهاي كوتاه در لحظه هاي غربت كهريزك
نگاههاي مهربان قيزبس، دستهاي حنا بسته گل نسا و اميد روشنش به پيدا كردن شوهري مهربان تفسير تازهاي دارد از زندگي كه ميتواند شاد و پراميد باشد حتي در گوشه آسايشگاه خيريه كهريزك.
گروه اجتماعي «خبرگزاري دانشجو»؛ ديروز دوباره دل كندم از تمام تعلقاتي كه پابند اين شهر هزار رنگم مي كرد. جايي نداشتم جز رفتن به كهريزك و ديدن پيرزن پيرمردهاي مهربان و بيماران ام اسي كه چند وقتي است جاي خوبي توي ليست كم حجم دوستانم پيدا كرده اند.
آسايشگاه خيريه كهريزك مثل هميشه ساكت و منتظر گوشه اي از روستاي مهربان كهريزك كز كرده و منتظر ميهماني است كه تا بيايد اين سكوت را بشكند شايد با صداي گريه نوزادي كه از زندگي مي گويد يا صداي خنده هاي بي رياي كودكي زيبا شايد هم صداي چيك چيك دوربين خبرنگاري كنجكاو. اين سكوت بايد شكسته شود حتي اگر بهايش به هم ريختن روحيه ات به خاطر ديدن اين همه درد و رنج باشد.
در اولين لحظه ديدارمان نمايش فيلم مستند كهريزك ميخكوبمان كرد از نمايش زيباي جريان عادي زندگي پيرزن و پيرمردهايي كه ما فكر مي كرديم به آخر خط رسيده اند. اما بازيگران اين فيلم مستند به ما فهماندند كه كهريزك جايي است براي زندگي در كنار بهترين ها و تنها ترين ها.
نگاه هاي مهربان قيزبس، دست هاي حنا بسته گل نسا و اميد روشنش به پيدا كردن شوهري مهربان تفسيرتازه اي دارد از زندگي كه مي تواند شاد و پراميد باشد حتي در گوشه آسايشگاه خيريه كهريزك.
كهريزكي ها آرام و بي ريا برايمان دست تكان مي دادند و خوشامد مي گفتند اما هيچ نمي گفتند از بد قولي تاريخي مان همان ميراث زندگي شهرنشيني كه هميشه تعقيب مان مي كند تا همه چيز را به گردن ترافيك، درس و دانشگاه بياندازيم. فقط مردي گفت دخترم قرار بود زود به زود بياييد.
مهندس مجيد بهنود، بيمار ام اسي راست مي گفت. اين قرار 4 ماه پيشمان بود. عيد قربان امسال وقتي كنارش نشستم قول دادم زود به زود ببينمش و او برايم از همسر و دخترش گفت كه بعد از ابتلا به ام اس ديگر سراغي از او نگرفتند. برايم از دل نگراني هاي شبانه و سكوت راهروهاي تميز و دلگير ساختمان ياس گفت و من فقط گوش دادم.
از 4 ماه پيش خسته تر و رنجور تر شده بود. چند تارموي سياه روي سرش هم ديگر سفيد شده بودند. پاهاي خسته و رنجورش ديگر كاملا بي حس شده بود. اين را از افتادن پايش از روي صندلي چرخدار خوب فهميدم. اما چشمانش از ديدن مهمانان جديد مي درخشيد.
از پرستار بخش راجع به حال و هواي كهريزك در عيد نوروز پرسيدم، گفت: ما تمام سعي مان را مي كنيم كه مددجويان عيد خوبي داشته باشند هر كدام از ساختمان ها يك سفره هفت سين بزرگ باز مي كنند و عيد را دركنار هم جشن مي گيرند. اما آنهايي كه ايام عيد كنار خانواده هايشان هستند روحيه بهتري دارند.
صغري دختر كوچولوي كهريزكي است كه با صندلي چرخدار برقي اش براي خودش توي محوطه كهريزك قدم مي زند و با همه بگو بخند مي كند. ديروز كه دوباره ديدمش گفت چي شد كه اين قدر دير آمديد مگر قرار نبود زود زود بياييد.
صغري را همه كهريزكي ها مي شناسند از بس كه با صندلي چرخدارش همه جا مي رود وقتي گفتم صندلي قشنگ و پيشرفته اي داري، گفت: چند سال پيش صندلي عادي داشتم اما يكشب توي محوطه بودم كه ماشين كمك هاي مردمي من را نديد و زيرم كرد بعد از آن تصادف يكي از خيرين صندلي چرخدار بزرگ و راحت تري برايم تهيه كرد تا ديده شوم.
راست مي گفت صغري 25 ساله به نظر مي رسيد اما آنقدر كوچك و رنجور بود كه روي صندلي چرخدار عادي به زحمت ديده مي شود. هر بار كه مي ديدم با همان لهجه قشنگ شيرازي اش مي گفت بريم توي محوطه يه فري بخوريم و با هم حرف بزنيم. گفتم صغري دوست داري پدر و مادرت را ببيني گفت: آنها وقتي من نوزاد بودم من را ول كرند دكتر صوفي نژاد، رئيس كهريزك الان ديگه باباي من است. تازه روز تولدم برايم جشن تولد هم گرفت.
نزديكي هاي عيد كه مي شود 1500 سالمند و معلول ساكن آسايشگاه هم خودشان را براي آمدن نوروز آماده مي كنند. پرستاري مي گفت: ديروز پرده هاي آسايشگاه را عوض كرديم امروز هم قرار است لباس و ملحفه نو بين مددجويان پخش شود. خلاصه ما هم بايد عيد داشته باشيم.
اما بيمار ام اسي اتاق 121 آسايشگاه ياس حتي متوجه نو شدن پرده ها هم نشده بود، او مي گفت: ما كه كسي را نداريم كه به ما سر بزند شما بياييد به ما سر بزنيد ما از اسب افتاديم اما از اصل كه نيافتاديم.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰