کد خبر:۱۷۸۴۳۰
تأملي بر مشروط و منوطهاي صحت نظريات علمي - بخش اول
آیا دلالت صریحتري از این واقعیت میتوان یافت که نشان دهد ناخشنودی جامعه نسبت به وضعیت علمی در قلمروی انسانی-اجتماعی صرفاً مبین بیربطی این علوم و نظریات آن به جامعه و مطالبات مردمی نیست.
گروه علمی «خبرگزاری دانشجو»؛ دكتر حسين كچويان در آخرین شماره از کتاب ماه علوم اجتماعی (شماره 48-49) در بخش سخن ماه به تشریح دیدگاه خود در خصوص یکی از مهمترین دلایلی بی اقبالی نسبت به علوم اجتماعی مدرن در ایران و اهمیت مسئله توجه به اهمیت رابطه علم با عقل عمومی و واقعیت جامعه پرداخته است.
وی از طریق این بحث در تلاش برآمده تا در نهایت به این سوال پاسخ دهد که سبب بي كفايتي نظريههاي رايج در توضيح انقلاب اسلامي چيست؟
لازم به ذکر است این سومین شماره از سری جدید کتاب ماه علوم اجتماعی است که به تازگی مدیر مسئولی آن به کچویان، استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران و عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی سپرد شده است.
بخش اول این سرمقاله که با عنوان «درباره نسبت نظريه و فهم عمومي» به چاپ رسیده، به شرح زیر است:
درباره ي نسبت نظريه و فهم عمومي
وجه مهمی از فرآیند و روند تحولات تاریخی یا انقلابی در علم که به ظهور علوم و حوزههای نظری تازه یا جایگزینی علوم و حوزههای معرفتی موجود با اشکال نو مربوط باشد، پیدایی دلسردی و بی علاقگی اهل علم نسبت به دانشها و نظریات علمی موجود در زمان وقوع انقلابات معرفتی می باشد. توجه به این حقیقت که توسط توماس کوهن در نظریه تاریخساز وی در مورد ساختار انقلابات علمی به برجستگی و با تأکید در معرض توجه و دید گذاشته شد، برای درک ماهیت بحران موجود علوم اجتماعی در ایران و جهان از اهمیت کانونی و تعیین کنندهای برخوردار میباشد.
به واسطه پیدایی و گسترش این وضعیت روانی در میان اهل علم، دو دسته روند در آن علم آغاز می گردد که به شکل سلبی و ایجابی فرآیند تحول انقلابی را به پیش می برد. از یکسوی، روند بی توجهی به نظریات موجود و عدم بکارگیری آنها برای فهم رخدادها شروع و گسترش می یابد و از سوی دیگر نیز در روند انتقادات روبه تزاید نسبت به این نظریات، تلاش برای انجام اصلاحات ساختاری و یافتن جایگزینها برای آنها یا علم موجود را داریم.
عدم رغبت به وضعیت علم در حوزه ای عمدتاً واجد ماهیتی علمی-شناختی است
آنچه با ایجاد بیمیلی و عدم رغبت در اجتماع علمی به ناخشنودی و بی توجهی نسبت به وضعیت علم در حوزه ای و ازدیاد انتقادات و شکلگیری فعالیتهای اصلاحی یا انقلابی در میان آنها میگردد، ماهیتاً وجوه مختلفی دارد. مطابق نظریات مطروحه در حوزههای مختلف مطالعات علم، تأکید بر این است که با اینکه پیدایی چنین وضعیتی جنبه ي روانشناختی دارد، علل و عوامل یا دلایل این وضع روانی عمدتاً واجد ماهیتی علمی-شناختی میباشد.
با وجود اذعان به رابطه تنگاتنگ علم و جامعه در نظریات جدید اما این مسئله در ایران همچنان مورد غفلت است
یک غفلت عمده نظریات متعارف در این زمینه، عدم توجه کلی به روابط علم و جامعه خاصه از حیث تأثیرات آن بر پیدایی این وضعیت روانی است. ریشه ي این غفلت در پایداری رویکردهای سنتی به حوزه علم می باشد که بهواسطه تأکید بر استقلال و خودبنیادی درونی جهان علم، به انکار و نفی نقش سازنده عوامل محیطی و بیرونی در علم و شناخت میرسد. از این منظر «سنتی تجدد» که ریشههای آن به قبل از تجدد برمیگردد، این دسته عوامل نقش سلبی و غیرسازنده داشته و برای فعالیت خالص شناختی و تلاش ناب حقیقت طلبانه اختلال آفرین است. به این معنا، همانگونه که اصل روششناختی بیطرفی ارزشی به شکل جزیی این رویکرد را منعکس میکند، اینگونه تأثیرات، به انحراف در علم و ممانعت از دستیابی به حقیقت منجر میشود.
با اینکه پس از نقادیهای گسترده نسبت به رویکرد کلاسیک تجدد و شکلگیری رویکرد ما بعد اثبات گرایانه یا مابعدکوهنی در مورد ماهیت علم، اکنون نسبت به رابطهي تگاتنگ علم و جامعه اذعان و بر آن تأکید میگردد، هنوز این موضوع چنانکه باید از جوانب مختلف خاصه از جهت تأثیرات شناختی به اندازه ي کافی مورد بحث و تدقیق قرار نگرفته است. اما در این زمینه، نقصان موجود در میان اهل علم در حوزههای مختلف علمی در ایران چنان است که نه تنها موجبات پایداری و ماندگاری رویکرد سنتی را فراهم کرده است، بلکه هرگونه انتقاد از آن و یا نگاه متفاوت را با انگ ضدعلمی و متأثر از سیاست و ایدئولوژی یا قدرت رد و طرد میکنند. همان طوری که از این انتقادات قابل تشخیص است، رسوخ رویکرد سنتی در میان بعضی از اهالی اجتماعات علمی در ایران بدان پایه است که در مقام رد رویکردهای جدید همچنان دیدگاه سنتی در مورد نقش مخرب سیاست و یا ایدئولوژی و قدرت بر علم را تکرار کرده و بهطور ناخودآگاه گرفتار مصادره به مطلوب میشوند. به این معنا، تمام آنچه را که بهواسطه ي مطالعات علم رد و به جایگزینی رویکرد جدید منتهی گردیده، مبنای استدلال برای نقد و رد رویکرد جدید یا دیدگاه های متکی بر آن قرار میدهند.
تحولات درونی جهان علم همیشه دارای وجوه معرفتشناختی و روششناختی و ناشی از نگاه علما نیست/ با حداقل سه تجربه و نمونهي تاریخی در تأیید این امر
در هر حال، از منظر رابطه ي علم و جامعه، بخش مهم و عمدهای از دلایل و یا علل ظهور دلسردی و روگردانی از نظریات علمی موجود و ایجاد تحولات انقلابی علمی، به این رابطه از وجوه مختلف از جمله دیدگاه جامعه نسبت به علوم موجود و نقش یا کارکرد آنها در جامعه برمیگردد. از این جهت، تحولات درونی جهان علم نه همیشه وجوه معرفت شناختی و روششناختی دارد، نه اینکه همیشه از ناخشنودی های اجتماعات علمی و علما ریشه و مایه میگیرد.
اگر بخواهیم از منظر تاریخی مسأله را دنبال کنیم، حداقل سه تجربه و نمونه ي تاریخی برای بحث پیشاروی ما قرار دارد که در رابطه با دغدغهها و مشغلههای کانونی اهل نظر در جامعهي کنونی میتوان برای استناد تجربی به آنها ارجاع داد. از سه تحول تاریخی در نظریه پردازی اجتماعی که یکی برآمدن فلسفه یا حکمت عملی در یونان، دیگری شکل گیری علومی چون علم عمران ابنخلدون، و نهایتاً ظهور علوم اجتماعی تجدد می باشد؛ نمونه ي اخیر آن به دلیل آشنایی بیشتر اهل علم در ایران با آن مورد خوبی برای استشهاد میباشد. با اینکه تحول منتهی به شکل گیری علم عمران مطابق روایت خود ابنخلدون در «مقدمه» ریشه ي درونی و روش شناختی داشته و پاسخی به نیازهای علم تاریخ می باشد، تحولی که به مدرنیته شناخته شده و نهایتاً به شکلگیری علوم مدرن از جمله جامعهشناسی و سایر علوم اجتماعی تجدد منجر گردید، اساساً ماهیتی غیر نظری-شناختی داشته است.
دلسردی و روگردانی از دانش های سنت که در علوم اجتماعی با ماکیاولی و هابز ظهور و بروز مشخص و عینی می یابد، از همان آغاز تا پایان ریشه در پیدایی ارزشهای تازه و علایق متفاوت در بعضی از گروههای اجتماعی جامعه دارد. همانگونه که نقدهای پیشروان علوم تجدد به علوم سنت نشان میدهد و بیکن آن را از وجه ایجابی به شکل مشخص بیان کرده است، علوم سنت به اعتبار نادرستی و خطا نقد و رد نمیشود، بلکه به بیان هابز مشکل آنها این است که واجد «حقیقت مؤثر» یا علم مفید برای تصرف در هستی و غلبه بر جهان نیستند. این حقیقت را اگوست کنت، واضع فلسفه ي کلاسیک تجدد، به صراحت و روشنی در مقدمه ي خود بر «فلسفه اثباتی» اظهار می کند که دلیل عدم اهتمام جهان مدرن و کنارگذاشتن فلسفه ي سنتی و الهیات یا سؤالاتی در مورد اصل و مبداء هستی یا پایان و معاد آن صرفاً بیفایدگی پرداخت به این سؤالات و دانشهاست. به بیان دیگر، از اینروی علوم مذکور در تجدد مهجور واقع شده و می میرند که انسان و جامعهي مدرن دیگر علاقهای به سؤالات و پاسخها یا حقایق مطروحه در این علوم نداشته و با توجه به ظهور دغدغهها و تقاضاهای متفاوت از زندگی، جویای علوم دیگری ناظر به روابط پدیداری موجودات جهان طبیعی برای استخدام و بکارگیری دانش حاصله برای ارضاء این خواستها و نیازهای تازه شده است.
به لحاظ عینی-تاریخی نیز، تنها وجود پیوند و نسبت وثیق میان اندیشههای پیشروان و بنیانگذاران تجدد با مطالبات اجتماعی مؤثر و الزامات شرایط تاریخی متغیر است که میتواند توضیح دهد که چگونه و چرا اندیشه هایی به غایت ناسازگار با نظم کلیسایی حاکم در غرب میتواند علیرغم فشارها و محدودیت های گسترده و متنوع، دانشها و نظریات کاملاً مستقر و بسیار محافظت شده را به کناری زده و خود جانشین آن گردد.
بدون وجود بورژوازی به عنوان طبقهي اجتماعی در حال ظهور و رو به گسترش و قوت که در مسیر تثبیت موقعیت اجتماعی شکننده ي خود و تقویت موضع حاشیهای ش در نظم قرون میانهي غرب، در زمینههای مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی- فرهنگی برای مبارزه با نظم موجود و جلب نظر عامه مردم که مولد، مبلغ و مشتری این اندیشهها می شود، تحول علمی تجدد میبایستی در خلاء جریان یافته و نظیر بسیاری اندیشههای دیگر در تاریخ گم و ناپدید میگردید.
حقیقتی حیرات آور و واقعیتی روشن: توجه جوامع و گروه های اجتماعی به سازگاری نظریات با درک عمومی و نه شاخصه های علمی/ صحت و درستی نظریات علمی مشروط و منوط به سازگاری آنها با فهم کنشگران از واقعیتهای اجتماعی و اعمالشان است
اما نقش مطالبات و نیازهای عامه در تشدید بی توجهی به علوم و نظریات موجود و یا ایجاد رغبت و تمایل به اندیشههای نو، حداقل در انسانیات و اجتماعیات، صرفاً وجه و کارکرد روانی ندارد. خاصه اکنون که معضلات و بحرانهای فلسفی این علوم در تجدد برای همگان ملموس و غیرقابل تشکیک می باشد، چه شیوه و طریق دیگری معتبرتر از عقل مشترک و درک عمومی جامعه برای ارزیابی و داوری در مورد اعتبار و ارزشمندی نظریات این حوزهها به لحاظ روش شناختی و معرفتشناختی وجود دارد؟ آیا ما عملاً با این واقعیت روشن و حقیقت حیرت آور مواجه نیستیم که نه تنها در ایران، بلکه در سراسر جهان، جوامع و گروه های اجتماعی در مقام بکارگیری و استفاده از متخصصین این علوم و نظریات مختلف آن در زمینههای متفاوت، از مشاوره و سفارش کار تحقیقاتی گرفته تا سخنرانی و تبلیغ، به سازگاری و تناسب آنها با علایق و درک عمومی خود از امور توجه میکنند تا به علم و شاخصههای تخصصی آنها؟ آیا دلالت صریحتر و گویاتری از این واقعیت و حقیقت میتوان یافت که نشان دهد ناخشنودی جامعه نسبت به وضعیت علمی در قلمروی انسانی-اجتماعی صرفاً مبین بیربطی این علوم و نظریات آن به جامعه و مطالبات مردمی نیست، بلکه مبین امری فراتر از آن در زمینهي درستی و نادرستی آنهاست؟
برخلاف اعتقاد قوی بسیاری از اهل دانشهای اجتماعی در این کشور، معیار عقل سلیم عامه برای انتخاب نظریات و یا داوری و ارزیابی علماً مورد تأیید فلسفهي علوم اجتماعی متأخر نیز میباشد
لازم است که به این نکته ي ظریف و اساسی توجه کنیم که برخلاف تصور بدوی و در واقع اعتقاد قوی بسیاری از اهل دانشهای اجتماعی در این کشور، این شیوه و معیار عقل سلیم عامه برای انتخاب نظریات و یا داوری و ارزیابی علماً مورد تأیید فلسفهي علوم اجتماعی متأخر نیز میباشد. در حقیقت باید گفت که نه تنها فلسفه ي متأخر این علوم، بلکه از زمان کلاسیکها با ظهور وبر، به لحاظ روششناختی و معرفت شناختی متزایداً تأکید شده است که صحت و درستی نظریات علمی مشروط و منوط به سازگاری آنها با درک سطح اول اجتماعی یا همان فهم کنشگران از واقعیت های اجتماعی و اعمالشان میباشد. به غیر از مارکس که علیرغم درک شایع تشخیص درست موضع وی مستلزم دقت و تفصیل بیرون از حد این نوشتار است، این تنها دورکیم اثبات گراست که در «قواعد» به لحاظ روششناختی طرد درک عامه و فهم کنشگران را نقطه ي آغاز کار علمی دانسته و به لحاظ معرفت شناختی سازگاری نتایج تحقیقات علمی با فهم سطح اول عاملین اجتماعی را شرط صحت این نتایج نمیداند.
لازم است که به این نکته ي ظریف و اساسی توجه کنیم که برخلاف تصور بدوی و در واقع اعتقاد قوی بسیاری از اهل دانشهای اجتماعی در این کشور، این شیوه و معیار عقل سلیم عامه برای انتخاب نظریات و یا داوری و ارزیابی علماً مورد تأیید فلسفهي علوم اجتماعی متأخر نیز میباشد. در حقیقت باید گفت که نه تنها فلسفه ي متأخر این علوم، بلکه از زمان کلاسیکها با ظهور وبر، به لحاظ روششناختی و معرفت شناختی متزایداً تأکید شده است که صحت و درستی نظریات علمی مشروط و منوط به سازگاری آنها با درک سطح اول اجتماعی یا همان فهم کنشگران از واقعیت های اجتماعی و اعمالشان میباشد. به غیر از مارکس که علیرغم درک شایع تشخیص درست موضع وی مستلزم دقت و تفصیل بیرون از حد این نوشتار است، این تنها دورکیم اثبات گراست که در «قواعد» به لحاظ روششناختی طرد درک عامه و فهم کنشگران را نقطه ي آغاز کار علمی دانسته و به لحاظ معرفت شناختی سازگاری نتایج تحقیقات علمی با فهم سطح اول عاملین اجتماعی را شرط صحت این نتایج نمیداند.
از لحاظ منطقی- عقلی و مطابق قواعد فلسفی جایی برای تردید در نادرستی نظریات ناسازگار با درک عمومی و طرد آن ها وجود ندارد
داوری و موضع عقل عمومی جامعه در مورد ارزش و اعتبار نظریات علمی در قلمروی اجتماعی در مواردی بیهیچ ابهام و تردیدی بر داوریها و مواضع اجتماع علمی تقدم و اولویت می یابد. در جایی که نظریات ظاهراً علمی، نه تنها با درک عمومی سازگار نیست، بلکه در واقع در تناقض با درک عقل سلیم، واقعیت موضوع و رخداد مطالعه و تبیین شده را از بین برده و نفی میکند، از لحاظ منطقی- عقلی و مطابق قواعد فلسفی جایی برای تردید در نادرستی این نظریات و طرد آن وجود ندارد. عدم اعتبار و ارزش کار عالمی که در پایان مطالعه و تحقیق خود به نظریهای میرسد که به جای توضیح و شناخت واقعیت مورد مطالعه، آن را نفی و انکار میکند، عین معیار دورکیم برای رد نظریههای عصر روشنگری در مورد دین می باشد که حاصل نظریه پردازی آن ها با توهمی دانستن دین نفی واقعیت دین می باشد.
داوری و موضع عقل عمومی جامعه در مورد ارزش و اعتبار نظریات علمی در قلمروی اجتماعی در مواردی بیهیچ ابهام و تردیدی بر داوریها و مواضع اجتماع علمی تقدم و اولویت می یابد. در جایی که نظریات ظاهراً علمی، نه تنها با درک عمومی سازگار نیست، بلکه در واقع در تناقض با درک عقل سلیم، واقعیت موضوع و رخداد مطالعه و تبیین شده را از بین برده و نفی میکند، از لحاظ منطقی- عقلی و مطابق قواعد فلسفی جایی برای تردید در نادرستی این نظریات و طرد آن وجود ندارد. عدم اعتبار و ارزش کار عالمی که در پایان مطالعه و تحقیق خود به نظریهای میرسد که به جای توضیح و شناخت واقعیت مورد مطالعه، آن را نفی و انکار میکند، عین معیار دورکیم برای رد نظریههای عصر روشنگری در مورد دین می باشد که حاصل نظریه پردازی آن ها با توهمی دانستن دین نفی واقعیت دین می باشد.
ادامه دارد...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰