رحیم‌پور: در نگاه اقتصاد لیبرالی هر پیشرفتی در گرو رذالت انسانهاست/ پیش‌فرض‌های فلسفی و معرفتی در نظریات اقتصادی موثر است/ اشکال اصلی پدر اقتصاد مدرن چه بود؟
کد خبر:۲۰۸۰۴۸
مفهوم اسلامي بودن اقتصاد از ديدگاه امام رضا (ع) -1

رحیم‌پور: در نگاه اقتصاد لیبرالی هر پیشرفتی در گرو رذالت انسانهاست/ پیش‌فرض‌های فلسفی و معرفتی در نظریات اقتصادی موثر است/ اشکال اصلی پدر اقتصاد مدرن چه بود؟

عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی گفت: اقتصاد لیبرالی معتقد است اگر رذالت و خودخواهی‌های انسانها نبود، توسعه و پیشرفتی ممکن نبود.
به گزارش خبرنگار دين و انديشه «خبرگزاري دانشجو»، حسن رحيم پور ازغدي صبح سه‌شنبه در دانشگاه تربيت مدرس به ايراد سخناني در خصوص مفهوم اسلامي بودن اقتصاد از ديدگاه امام رضا (ع) پرداخت كه متن کامل آن به شرح زیر است.

علوم اجتماعی به معنای عام و اقتصاد به معنای خاص است. با مفهوم دینی بودن، علمی بودن، ایدئولوژیک بودن عرض می‌کنم. سعی می‌کنم عرایضم را در دو بخش تقدیم کنم. بخش اول عرایضم که در باب نسبت معرفت شناسی و فلسفه با روح اجتماعی، نسبت اخلاق و حقوق با اقتصاد است. بخش دوم مفهوم اسلامی بودن، مکتبی- دینی بودن و به یک معنا اخلاقی-حقوقی-معرفتی بودن اقتصاد از منظر اسلام و تشیع، به نحو عام و حضرت رضا (ع) به نحو خاص است. در واقع بخش اول مبنایی برای بخش دوم در این بحث است.

هم در بخش اول استناداتی را عرض می‌کنم و نکاتی را که می‌گویم اگر دوستان اشکالی دارند بفرمایند، و هم در بخش دوم روایاتی را از حضرت رضا (س) خدمتتون عرض می‌کنم، اگر دوستان اشکالی در نوع استناد ما به این روایات دارند مثلا اینکه این روایات چنین استنادی ندارند، چنین معنایی ندارد و چنین برداشتی را نمی‌شود از آن کرد، تذکر بفرمایند. ما یا نظر خودمان را اصلاح می‌کنیم و یا ذهن شما را اصلاح می‌کنیم.

در بخش اول عرضم را با عبارتی از«پیرومینی» که استاد برجسته در دانشگاه کالیفرنیاست و تحقیقات مفصلی راجع به نسبت فلسفه و اخلاق با اقتصاد دارد، شروع می‌کنم. او در مورد تاثیر معرفت شناسی دکارتی، کانتي، استوارت میل، جرمی بنتان، لاک و امثال اینها در علوم اجتماعی به نحو عام و در اقتصاد به نحو خاص تحقیقات جالبي دارد، که ترجمه هم شده.

شناخت معرفت‌شناسی و فلسفه اخلاقِ یک نظریه به پیش‌بینی مباحث حقوقی کمک می‌کند

پیرومینی در تحقيق خود توضیح می‌دهد که چگونه وقتی با معرفت‌شناسی و فلسفه اخلاق یک نظریه آشنا شدید، می‌توانید مباحث حقوقی و اخلاقی در نظریات سیاسی یا اقتصادی بالفعل یا حتی بالقوه آن شخص را پیش بینی کنید، البته به شرط اينکه آن شخص ذهن منسجمی داشته باشد و الا ما نظریه پردازان زیاد و مشهوری داریم در دنیا که آثارشان در دانشگاه‌های دنیا تدریس می‌شود و ذهن منسجمی ندارند. در یک عرصه‌ای مشهور شدند، ولی کسی توجه نمی‌کند که آیا سخنانشان در این عرصه با سخنانشان در عرصه‌های دیگر معرفتی، اصلا انسجام دارد یا ندارد.

زمانی‌که نظریات افراد با یکدیگر سازگاری ندارد

مثلا افراد مشهوري هستند که در عرصه اپیستمولوژی (معرفت‌شناسی) یا آنتولوژی (هستی‌شناسی) بحث کرده، از آن دفاع هم کرده‌اند بعد همین آدم آمده در فلسفه اخلاق یک ایده‌ای را مطرح کرده‌اند، در حالی که این نظریه اخلاقی‌اش با نظریه معرفتش سازگار نیست یا در باب نظریه اخلاق بحث نکرده و مستقیم رفته در علوم سیاسی یا اقتصاد یا حقوق یک نظریه‌ای داده، حتی دیدگاه‌هایش منشا یک مکتب حقوقی شدند، مکتب اقتصادی سیاسی شدند. در روانشناسی مکتب‌سازی کرده. سلسله جنبان یک گفتمانی بوده، ولی وقتی رجوع می‌کنید می‌بینید که نظریه‌ای در معرفت داده و یک نظریه‌ای در علوم سیاسی داده و هر دو هم به نام ایشان در اداره ثبت نظریات در علوم انسانی ثبت شده. عده‌ای به نظرات ایشان حاشیه زدند در حالی که اینها با هم سازگار نیست.

اثرات بد تخصصی شدن

در دانشگاه‌هاي ما یکی از آثار بد‌شدن تخصصی‌شدن است؛ اگرچه تخصصی شدن یک اثر خوبی دارد که آدم‌ها دیگر کلی‌گویی نمی‌کنند، دقیق صحبت می‌کنند. لیزری سوال می‌کنند، لیزری پاسخ می‌گیرند، اما یک بدی هم دارد که تخصص منجر به تشتت شده، یعنی یکی اقتصاد می‌خواند، یکی دیگر علوم سیاسی می‌خواند، یکی هم جدا فلسفه اخلاق می‌خواند. یکی هم جداگانه فلسفه علم و معرفت‌شناسی می‌خواند. اینها هیچکدام از هم خبر ندارند. هر کدام هم نظریات آن شخص را در رشته مناسب به خودشان پیگیری می‌کنند. اصلا متوجه نیستند که این آدم مشهور در حرف‌هایش تناقض دارد.

از این تناقض‌ها در صحبت‌های بسیاری از این مشاهیر و بزرگان در عرصه فلسفه علم و در عرصه علوم اجتماعی، سیاست و حقوق زیاد است.کم هستند آدمهایی که کاملا منسجم حرف زدند. راجع به مشاهیر و نوابغ صحبت می‌کنیم نه مقاله‌نویس‌های عادی.

من خودم آثار بعضی از اینها را بررسی کردم. تناقض‌های واضح در حرف‌هایشان هست. یعنی این نظریه‌ای که در اقتصاد می‌دهد با نظریه‌ای که در اخلاق می‌دهد اصلا سازگار نیست، مثلا کسی بگوید نظریه اخلاقی شما هر چه که هست، هست. به اقتصاد چه مربوط؟خیر اصلا این طور نیست.

پیش فرض‌های فلسفی، معرفت‌شناختی، اخلاقی و حتی کلامی در نظریه اقتصاد افراد موثر است

شما بهتر از من می‌دانید که وقتی اقتصاد با تعریف انسان اقتصادی شروع می‌شود، پیش فرض‌های فلسفی، معرفت‌شناختی، اخلاقی و حتی کلامی دارد که گاهی نوشته و گاهی نانوشته است. گاهی کسی با توجه به این مبادی حرف می‌زند، گاهی بدون توجه. ممکن است کسی در علوم سیاسی یا اقتصاد متخصص باشد و اساسا متوجه نباشد که مبنای این نظریه سیاسی یا اقتصادی یا حقوقی، در اخلاق و انسان‌شناسی و در معرفت‌شناسی چه نظریه‌ای است.

نه اینکه ما و شما به عنوان محقق از بیرون به آن توجه نداریم، خودش هم گاهی توجه ندارد.گاهی این را می‌توان بر زمان‌های متعدد حمل کرد. شاید تاریخ این حرف‌ها با هم متفاوت بوده. مثلا در سن جوانی یک چیزی درباره معرفت شناسی گفته، 20 -30 سال بعد نظریه معرفت شناسی‌اش تغییر کرده، ولی آن را ننوشته و آن موقع در مورد حقوق یا سیاست نظریه پردازی کرده و اینها اصلا با هم سازگار نیستند. این یک نکته.

در باب اینکه مفهوم عقلانی بودن، علمی بودن اقتصاد به نحو خاص، علوم اجتماعی به نحو عام، غیر ایدئولوژیک بودنشان، بدون پیش فرض بودن، با پیش فرض بودن، بحث‌های مهمی هستند که در اینجا وارد آن نمی‌شوم. دایره بحث وسیع است. دوستان هم مطلع هستند که در بحث فلسفه علم مطرح می‌شود. مثال‌ها و شاهد مثال‌هایی را در اینجا عرض خواهم کرد.

در بخش دوم سعی می‌کنم روایاتی را به عنوان نمونه از حضرت رضا (ع) عرض کنم که بعضی از اصلی‌ترین ارکان اقتصاد که در اسلامی بودن و صدق کردن قید و پسوند اسلامی بر اقتصاد و نظام اقتصادی دخالت دارند چه چیزهایی است. مثلا علمی بودن به چه معنا مد نظر حضرت رضا است. عقلانی بودن اقتصاد، ضرورت تقدیر یعنی (محاسبه) در اقتصاد، چگونگی دینی بودن اقتصاد، چگونه نقش ایفا می‌کند و اسلامی بودن اقتصاد در اخلاقی بودن اقتصاد چگونه خودش را نشان می‌دهد. من در مورد اقتصاد بحث می‌کنم، شما در همه علوم اجتماعی مثل سیاست، حقوق و... می‌توانید تسری بدهید.

در عدالت محور بودن و نبودن و تعریف اسلامی از عدالت و تعریف مثلا پوزیتیویستی از عدالت و تعریف مارکسیستی از عدالت هر کدام در یک مقطع و همین طور دنیای سالم و سبک زندگی معقول، مشروع، عرفی و امروزی از منظر امام رضا چگونه است. در بخش اول 7 نکته را یادداشت کردم که دوستان هرکدام را قبول ندارند یا اشکال دارند بفرمایند.

نقطه مشترک همه نظریات اقتصادی

نکته اول؛ در باب مفهوم علمی بودن اقتصاد، این نظریه که چه از منظر دکارتی سراغ علوم اجتماعی مثل اقتصاد بیاییم، با ادعای نظام‌سازی فراگیر عقلی- ریاضی برای اقتصاد و چه نگاه کسی مثل پدر اقتصاد مدرن یا پدر علم اقتصاد «آدام اسمیت» که نگاهش به مبانی اساسی اخلاقی- حقوقی و قبل از آن مدل‌های اقتصادی، مدل‌هایی کاملا قرضی است. نگاهی از دید اسمیت و دکارت با نظام سازی اجتماعی کاملا متفاوت است، ولی هر دو در یک چیز شریک اند و آن دور بودن از واقع‌گرایی است.

علی‌رغم ادعایی که به خصوص امثال اسمیت دارند در اینکه اقتصاد واقع‌گرا است. هم گزینشی بودن این مبانی است؛ یعنی ایدئولوژیهای اعلام نشده در پس زمینه تئوری پردازیهای اقتصادی وجود دارد و هم توام با بسیاری پیش فرضهای اثبات نشده است. پیش فرضهای اثبات نشده است و نانوشته که معمولاهیچ‌جا این پیش فرضها در هیچ کتاب اقتصادی نمی‌آید.

دانشگاه‌های ما دارالترجمه و حوزه‌های ما مرکز نسخه‌خوانی است

الان در متون کلاسیک اقتصاد در دانشکده‌های ما همه ترجمه می‌کنند که دانشگاههای ما معمولا دارالترجمه‌اند، تولید علم به آن صورت نیست. حوزه هم که مرکز نسخه خوانی است. با این حوزه و دانشگاه ما می‌توانیم تمدن سازی کنیم؟ در متون کلاسیک اقتصاد و علوم اجتماعی معمولا بحثی از این پیش فرضها نمی‌شود.

تقریبا پشت پرده همه علوم اجتماعی و اقتصاد پیش فرض‌های اعلام نشده، اما بسیار سخت و کاملا تعبدی است

جناب عالی که می‌گویید یک الف، ب هست و بعد یک توصیه ای می‌کنید و ادعای متودولوژی تجربی محض داری، در کدام آزمایشگاه با کدام تجربه این پیش فرض اثبات شده؟ کی اثبات شد؟ کجا خودت اثبات کردی؟ ما در واقع تقریبا پشت پرده همه علوم اجتماعی و از جمله اقتصاد پیش فرضهای اعلام نشده، اما بسیار سخت و کاملا تعبدی داریم که امروز تحت عنوان این که بحثهای ایدئولوژیک نکنید، بحثهای اخلاقی نکنید، اخلاق جدا از اقتصاد است، ایدئولوژی جداست، عدالت و حقوق همه تعابیر شاعران شب شعر و کنفرانس‌های حزبی، انتخابات و پارلمان‌هاست، بروید و در آن مکانها از این حرفها بزنید. اینجا جای این بحث ها نیست.

با این پوشش قشنگ روشنفکرانه و آکادمیک که فحش‌های روشنفکری است، کسی بخواهد سوال طرح کند که این پیش فرضها را کجا اثبات کردی؟ شما که خودت 10 تا پیش فرض در عرصه اخلاق و حقوق و معرفت شناسی داری!

پیش فرضهای بسیاری در دانشگاها در عرصه علوم اجتماعی مثل خط قرمز می‌ماند، منتهی خط قرمز نامرئی است. علنا نمی‌بینید ولی به محض اینکه بخواهید آن را مورد سوال قرار دهید و از آنها عبور کنید با شما با فحش‌های روشنفکری که این حرفها علمی نیست، موعظه اخلاقی اگر می‌خواهید بکنید جایش در دانشکده اقتصاد نیست، اینجا جای دین نیست، در حالی که کل نظریات مشهور اقتصادی پیش فرضهای اخلاقی دارند.

همه اینها پیش فرضهایی در عرصه فلسفه اخلاق دارند. همه پیش فرضهای معرفت شناختی دارند. چرا نمی‌گذارند به بحث بکشیم. می‌گویند از پیش فرضهای ما سوال نکن. بحث هم نکن. اینها پیش فرض نیست. اینها ایدئولوژی نیست. اما اگر شما قرار شد یک نظریه دیگری از اخلاق، حقوق و معرفت شناسی بدهید، آن را مثل یک شکوفه ایدئولوژی که گل می‌کند، منبسط می‌کند، از حالت اجمال به تفصیل در آورید.

اقتصاد دکارتی و اسمیتی غیرگزینشی و بدون پیش‌فرض نیستند؛ چراکه با واقعیات بیرونی سروکار دارند

در عرصه علوم اجتماعی و از جمله اقتصاد، سیاست و حقوق، به شما می‌گویند که اینها ایدئولوژی است و کارهای ایدئولوژی و بحثهای ایدئولوژی نکنید. هم نظام سازی با سبک فراگیر به اصطلاح عقلی- ریاضی دکارتی و هم نگاه غریزه محور کسی که او را پدر علم اقتصاد کلاسیک می‌دانند، ادعای ما این است که اینها نه واقع‌گرا هستند که بگویید با واقعیات محسوس بیرونی سر و کار دارند بدون گزینش و پیش فرض، نه غیر گزینشی هستند، نه بدون پیش فرض هستند.

پیش فرضهای اخلاقی، فلسفی و حتی کلامی دارند که به آن تصریح نمی‌کنند. اغلب این پیش فرضها نه اینکه در اقتصاد اثبات نمی‌شود، چون می‌گویند که در علم اقتصاد جای اثبات اینها نیست. شما اصول موضوعه را می‌پذیرید وارد اقتصاد می‌شوید.

تمثیل‌های خطابی «آدام اسمیت»؛ یعنی روش برهانی و واقعی نیست

می‌خواهیم ببینیم اصول موضوعه که سنگ بنای اقتصاد و علوم سیاسی است، کجاهایش درست و کجاها غلط است. نمی‌گوییم از بیخ غلط است. دیدگاه دکارتی از وضوح و تمایز حرف زد؛ این شعارهای اولیه‌اش است. پدر اقتصاد مدرن علمی «آدام اسمیت» اساسا همه اجماع دارند که روش ایشان مانند روش دکارتی وضوح و تمایز عقلی برخوردار نیست، بلکه تعبیر و اصطلاحی است در کتابهای خود اینها تحت عنوان تمثیل‌های خطابی «آدام اسمیت»؛ هم معنای تمثیل روشن است و هم خطابی بودن، یعنی برهانی نیست واقعی هم نیست. اینها را به عنوان نقطه شروع بحث قرار بدهید.

یک رساله ای به عنوان تمثیل‌های خطابی آدام اسمیت که مبنای اقتصاد مدرن است نوشته شده. آقای «پیرومین» که عرض کردم در رساله‌اش توضیح داده و نمونه آورده که چه تمثیل‌های خطابی مبنای اقتصاد آکادمیک به اصطلاح مدرن قرار گرفته و هیچ ربطی نه به آزمایشگاه دارد، نه به قرآن، نه عقلی و نه به استدلال تجمیعی. نقل اوست که می‌گوید: «نیروی محرکه اصلی تفکر از نظر اسمیت، تمثیل‌های خطابی اوست». بحث عرضه و تقاضا را که مورد بحث قرار می‌دهد، هیچوقت آنها را در یک مفهوم برنامه‌ای درک نکرد، بلکه صرفا آنها را به عنوان یک ظرفیت تخیلی در بشر، یک تعریف پیشینی و غیر تجربی از بشر، تعریفی که ایشان با مبانی خودش می‌پسندیده و در واقع در معنای عامیانه آن استفاده کرد.

اسمیت به اسم اقتصاد تجربی علمی وارد عرصه شد، اما پیش فرض‌های اصلیش تعریف انسان فرضی بود

اسمیت وقتی می‌خواهد مبنای اقتصاد مدرن را شکل بدهد، می‌تواند شکارچی ها را در جنگل عهد عتیق مجسم کند اما نمی‌تواند مجسم کند که تولید و مصرف کننده واقعی در خیابان و کوچه بازار مرتب نگران این هستند که اگر قیمتها غیر از قیمتهای تجربی باشد عرضه چطور خواهد شد. به اسم اقتصاد تجربی علمی وارد عرصه شد، اما پیش فرضهای اصلیش تعریف انسان فرضی بود. وقتی ایشان از اقتصاد علمی- آزمایشگاهی حرف می‌زند، به این شکل انتزاعی شروع می‌کند، می‌پرسد که ببینید دکارت چگونه شروع کرد؟

دکارت هم راجع به پول نظریه داده و بحث کرده است. دکارت فقط در بحث فلسفه و معرفت شناسی نبود، بلکه در اقتصاد هم حرف زده. از تعابیر او چنین است: نظام‌های فراگیر از مغز یک متفکر تنها بیرون نمی‌آید. معمولا سازندگان یک نظام و نظریه در مسیر یک اندیشه در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند و اینها روی هم انباشته می‌شود بعد می‌گوید که اینهایی که به عنوان نظریه‌پرداز و مکتب ساز می‌شناسید، اینها در واقع همگیشان ایدئولوگند.

می‌گوید که امروزه کسی دکارت یا «جرمی بنتام» یا «جان استوارت میل» را ایدئولوگ صدا نمی‌زند. به نام فیلسوف یا نظریه پردازشناخته می‌شوند. عباراتی در حرفهای اینها استخراج می‌شوند که کاملا ایدئولوگند. نه با برهان عقلی اثبات شده و نه در هیچ آزمایشگاه تجربی به دست آمده. اگر تازه فرض کنیم که استقرا و آزمایش نتیجه بخش هستند و به چه معنا؟!

می‌گوید اینهایی که ما به عنوان نظریه پرداز و پدر علم جدید شناختیم، معمولا کسانی بودند که در یک موقعیتی قرار گرفتند، یعنی یک آدم مناسب در یک موقعیت مناسب در زمان مناسب در جای مناسب قرار گرفته، نه این که این آدم شروع کرده تمام این نظریات را با برهان و تجربه اثبات کرده و همه چیزش قابل دفاع است! در قرن 17 تا 19و 20 نظریه سازی در اقتصاد، سیاست و حقوق تماما نظریه‌هایی برای تبیین واقعیت نبوده، بلکه همه اینها روشی بودند برای عمل.

تعاریف غلط: علم با واقعیت سروکار دارد و ایدئولوژی به نظر

یعنی چه؟ یعنی ایدئولوژی! تعریف ایدئولوژی را چه چیزی بیان می‌کنند؟! اصلا همان تعریف منفی که از ایدئولوژی می‌شود و آن را در تقابل با علم قرار داده می‌شود، که می‌گویند این بحث ایدئولوژیک است یا علمی است؟ اصلا تعریف را خودشان این طور بیان می‌کنند، می‌گویند علم با واقعیات سر و کار دارد در عرصه نظر، اما ایدئولوژی به نظر کار ندارد. بسترسازی می کند برای تحریک در عرصه عمل.

می‌گوید شما خودتان همگی همین کار را کردید! اولا با معرفت شناسی کانت اصلا نمی‌شود نظریه داد برای عمل! درست است یا نه؟ در معرفت شناسی کانت مگر مفاهیم فرا تجربی قابل استدلال عقلی است؟ این طور نیست!

باب حکمت نظری فراتجربی از کانت به بعد مسدود شد

باب حکمت نظری فرا تجربی از کانت به بعد مسدود شد. ارتباط حکمت نظری و عملی هم قطع شد. خود این حرف یعنی چه؟ چون عمدتا سایه کانت و نئوکانتی‌ها به قسمت اعظم علوم اجتماعی سنگینی می‌کند؟؛ یعنی معرفت شناسی کانت نتیجه‌اش همین است که ایشان را به عنوان فیلسوف مدرنیته نام می‌برند و بعضی اصلا معرفت را به ما قبل کانت و ما بعد کانت تقسیم می‌کنند و به یک معنایی هم در غرب حرف درستی است. اصلا نظریه کانت همین است.که شما نمی‌توانید با اثبات حقایق فرا تجربی و غیر حسی در عالم سنگ بنایی درست کنید که بعد از آنها بیایید در عرصه اخلاق و سیاست و حقوق نتیجه بگیرید.

نقطه شروع شما واقع گرایی در مفاهیم فرا تجربی نیست، بلکه نقطه شروع شما اراده معطوف به ساختن جامعه است که او می‌گوید وجدان عملی، بدیهیات عقل عملی؛ یعنی آنگونه که وجدان شما به شما می‌گوید. از این به بعد جنبه سلبی حرف‌های کانت در غرب حاکم شد، ولی جنبه ایجابی‌اش حاکم نشد.

جنبه سلبی حرف کانت اخته کردن و از کار انداختن عقل در مسائل فرا تجربی بود، اما جنبه ایجابیش که ارجاع بود به بدیهیات عقل عملی و وجدان اخلاقی، کسی در غرب آنها را قبول نکرد و به حاشیه رفت؛ یعنی در واقع غرب پس از کانت گفتند با آن بخشی که زدی خراب کردی، با آن بخش تخریبی معرفت شناسی موافقیم که گفتی اخلاق، دین، حقوق، سیاست و اقتصاد و هرچه که مربوط به حکمت نظری شود، هیچکدام ریشه نظری که با عقل بشود اثبات یا رد کرد ندارد. اصلا اغلب اینها قابل اثبات یا رد نیست. اینجا را همه قبول کردند و این شد گفتمان حاکم.

بخش دوم و ایجابیِ تفکر کانت که کنار گذاشته شد...

اما بخش دوم که در عمل باید چه کار کرد، نقطه شروع را بدیهیات عقل عملی و وجدان اخلاقی گذاشت که این بخش را قبول نکردند. امروز این تفکر و بخش ایجابی و مثبت کانت متاسفانه طرفداری ندارد. یک جریان باریکه‌ای است در حاشیه. حالا مثالهایی عرض می‌کنم؛ معمولا اینهایی که ما به عنوان نظریه‌پرداز و فیلسوف شناختیم 10-20 نفرند که افکارشان از قرن 17تا 20 منتشر شد و در قرن 19 اینها افکارشان مبنای ایدئولوژی شد و در قرن 20 بر غرب و از طریق غرب و اروپا اهرم‌های اصلی قدرت، ثروت و رسانه در جهان مسلط شدند؛ چراکه گفتمان مسلط بر جهان بود که البته در این 30 سال در حال متزلزل شدن و زیر سوال رفتن است.

گفتمان مسلط بر جهان در حال افول است

در این دوره جدیدی که شروع شده چه بیداری اسلامی و چه اتفاقاتی که در خود اروپا و آمریکا می‌افتد،‌ این نقطه افول است. وقتی یک گفتمان زیر سوال رفت، یعنی اتوریته‌اش شکسته و از آن به بعد باید با ضرب و زور از خودش دفاع کند. می‌گوید اینهایی که به این عنوان شناختیم غالبا ایدئولوگ‌اند که به نام فیلسوف می‌شناسیم.

جایی که دارد استدلالی و برهانی بحث می‌کند، یک بحث است اما ادعاها و توصیه‌ها و نسخه‌نویسی‌هایی که در عرصه حقوق، اقتصاد و سیاست می‌کنند یک چیز دیگری است که اصلا ربطی به آن برهان‌ها ندارد؛ یعنی آن برهان زورش آنقدر نیست که این را اثبات کند. بعد وقتی اتوریته پیدا می‌کند شروع می‌کند به نتیجه‌های بزرگ گرفتن و روح تعبد نسبت به اشخاص هم حاکم می‌شود، و چون در دنیا در دانشگاه‌ها حاکم است دیگر کسی نمی‌گوید که این حرفها را از کجا آوردی. این نظریه برهان است!

پدران علم یا مکتب جدید؛ افرادی که قدرت مونتاژ و جمع و جور کردن نظریات را دارند

چرا می‌گویید با پیامبران تعبدی برخورد نکنید، ولی با شما باید تعبدی برخورد کرد! کاری که مثلا ادام اسمیت پدر اقتصاد مدرنیسم می‌کند این است که با مهارت آنچه را از نویسندگان اقتصادی غرب گرفته همه را به هم می‌بافد و مونتاژ می‌کند و قدرت تاویل و تدوین دارد و معولا به اینها می‌گویند پدران علم یا مکتب جدید که قدرت مونتاژ و جمع و جور کردن نظریات را دارند.

مثالهای متعددی دارد، مثلا این که مارکس بر روی دوش سه نفر ایستاده که اگر نظریات این سه نفر نباشند، بنیاد چیزی از مارکسیسم نمی‌ماند. نئولیبرالیسم چطور؟ روی دوش 5 نفر، 5 نظریه‌پرداز اصلی ایستاده و بعد کسانی که نهایتا اینها را جمع‌بندی و تدوین می‌کنند، به عنوان بنیانگذاران حرکت جدید شناخته می‌شوند، منتهی مطالبی که پدر اقتصاد مدرن از قبلی‌ها می‌گیرد کافی نبود که بتواند ادعایش را اثبات کند.

اشکال پدر اقتصاد مدرن چه بود؟

اینها مثالهایی است، می‌گوید اشکال پدر اقتصاد مدرن در این بود که ادعا می‌کرد تا حالا اقتصاد با زبان عقلی و انتزاعی بود از این به بعد باید اقتصاد تجربی باشد، اما در واقع شروع این اقتصاد اساسا غیرتجربی و انتزاعی بود و بزرگترین مشکل اسمیت عدم توانایی در انطباق امور عینی و امور ذهنی است و تلاش کرد با این که با نوگرایی عقلی مخالف بودند. از آنجاییکه مفاهیم تجربی مفاهیم جزئی‌اند؛ اشکال اینها به عقل‌گراها و به دکارت این بود که می‌گفتند چرا می‌خواهید با انتزاعات ذهنی نوع درست کنید؟ چرا از کلیات حرف می‌زنید؟

ما کل داریم، کلی نداریم. کل هم واقعی نیست. این هم تناقض دیگر در شروع اقتصاد مدرن.

در عرصه معرفت‌شناسی با گرایش تجربی‌گرایی گفتند ما کلی نداریم، نوع معنی ندارد. اینها فقط برای اقتصاد و صرفه جویی در گفتگو است، اما در عمل اولین اقدامی که کرد این بود که سعی کرد امور بسیار متنوع پدیده‌های اقتصادی در جامعه را ذیل یک نوع تعریف کند چون تا ذیل یک نوع، تعریف نکنی نمی‌توانی فرمول بدهی، بنابراین می‌گوید شروعش با دو تا تناقض بود. تناقض با ادعا.

ادعاهای اقتصاد مدرن و تناقضات آن

ادعای اول واقع‌گرایی است، درحالی که اصلا انسانی که ایشان به عنوان انسان اقتصادی فرض کرد، انسان واقعی نبود. انسان کاملا انتزاعی بود.

ادعای دوم اینکه با کلی‌گویی و مفاهیم مجرد عقلی و غیرتجربی ما کاری نداریم. درحالی‌که در عمل مجبور بود و اصلا شروع نظریه پردازی اقتصادیش با تبیین نوع است و با تعریف انسان اقتصادی است. سعی کرد با شمارش آداب و رسوم و تکنیک‌ها و سلیقه‌ها در معرفت‌شناسی نوع را از هم بپاشاند، اما در عمل حتی وقت خواست ارزش اقتصادی را تعریف کند و آن را اصل موضوعه نظریات اقتصادیش قرار دهد کاملا انتزاعی بحث کرد.

ما نمی‌گوییم که کار درست یا غلطی کرد، ولی می‌گوییم که چه تناقض‌هایی در واقع وجود دارد. ممکن است کسی بگوید انتزاعی باشد یا انتزاعی نباشد. ما الان در مقام این بحث نیستیم، ولی نتیجه‌اش این شد که نتوانست علی‌رغم ادعایش یک نظام اجتماعی و یک نظام اقتصادی کامل، منسجم و هماهنگ که هیچ جایش سوراخ نباشد بسازد که همه جهاتی که ادعا می‌کرد در او منحوس شده باشد.

انگیزه اسمیت این بود که دید «هابز» آمده در فلسفه سیاسی یک نظریه نظام حکومت مطلقه خودش را بحث کرده است. هابز هم گفت من می‌خواهم کاری که نیوتن در علوم مکانیک کرده من در علوم سیاسی و فلسفه سیاسی بکنم؛ کاری به این که کجاها مجبور شد حرفهایش را رفو کند و پس بگیرد ندارم. ادام اسمیت گفت همین نوع کاری که هابز در علوم سیاسی کردند ما در علوم اقتصاد بکنیم.

اسم اول جامعه شناسی، مکانیک جامعه بود

پدر جامعه شناسی و علوم اجتماعی مدرن غرب هم «اگوست کنت» که پدر پوزیتیویسم است، گفت من در عرصه جامعه شناسی این کار را می‌کنم، شما بهتر می‌دانید اسم اول جامعه شناسی مکانیک جامعه بود که گفت انسان اجتماعی و فردی هیچ تفاوتی با سنگ و چوب نمی‌کند. اگر نیوتن قانون حرکت را بین اشیا فرمولیزه می‌کند، من هم قانون حرکات اجتماعی و انسانی را فرمولیزه می‌کنم؛ به همان شکل و بدون هیچ تفاوتی. تفاوت سنخی چه می‌شود؟ اسمیت هم به شکل دیگری در اقتصاد این را پیاده می‌کند. بعضی از اینها هم پیش فرض‌ها را تبیین نمی‌کنند که ما این تعریف را از انسان، از حرکت، از جامعه، از فرد شروع کردیم. بعضی از آنها این کار را کرده اند ولی بعضی نه.

تأمین منافع خود؛ پیش فرض اقتصاد مدرن

یکی از پیش فرضهای قطعی اقتصاد مدرن، یعنی آنچه که از اسمیت به بعد شروع می‌شود که او هم در مثالش، مثال نانوا و قصاب را می‌زند و می‌گوید شما به دنبال عدالت اجتماعی و اخلاق و این حرفها نباش، اینها را کار نداشته باش. نانوا به تو خدمت می‌کند و نان برایت می‌پزد و قصاب هم به تو گوشت می‌دهد، گوشت تو را تامین می‌کند، اما اینها قرار نیست و نه واقعیت دارد و نه مطلوبیت دارد که اینها براساس اخلاق، عدالت و حقوق با تو رفتار کنند. نه هرکدام منافع خودشان را تامین می‌کنند. منتهی آن قصاب و نانوا به شکلی منافع خودش را تامین می‌کند که این وسط منافع تو هم تامین می‌شود. غیر از این چیزی نیست و چیزی نمی‌تواند باشد.

اسمیت اینها را تصریح هم می‌کند، ولی خیلی مختصر می‌گوید و رد می‌شود و بعد براساس این توصیه می‌کند. کسی هم نیست یقه اینها را بگیرد و بگوید که این تعریفی که شما مبنا گذاشتی در رذالت انسان و انسان را یک حیوان صرفا خودخواه و غریزی معرفی می‌کنی که فقط باید با انگیزه خودخواهانه وارد اقتصاد شود و جز این نه ممکن است و نه مطلوب. و این خودخواهی اتفاقا مطلوب است؛ چون وقتی همه خودخواه شدند، همه تامین می‌شوند، مجبورند از طریق همدیگر تامین شوند. همین‌طور که حیوانات همدیگر را سیر می‌کند، مثلا یک کرگدن در آب شنا می‌کند و یک پرنده‌ای هم از او تغذیه می‌کند و کرمها و انگل‌های کرگدن را می‌خورد. باز در بدن خود پرنده انگلی هست که خودش در حال تغذیه است ولی بهداشت و سلامت پرنده را تامین می‌کند.

اسمیت تصریح می‌کند که اصلا نظام زندگی انسانی همین است. اقتصاد بر اساس این تعریف از انسان، و انسان اقتصادی با این تعریف از اخلاق و حقوق تعریف می‌شود. این را مختصر می‌گوید و رد می‌شود. بعضی فکر می‌کنند او داشته موعظه می‌کرده و انتزاعی گویی‌اش گل کرده، درحالی‌که اینها واقعا مبنای این نظریه است؛ یعنی بخشی از توصیه‌هایی که بعدا می‌کند، مربوط به همین مبانی است، البته نه همه آن.

نگاه اقتصاد لیبرالی: اگر رذالت و خودخواهی‌های انسانها نبود، توسعه و پیشرفتی ممکن نبود

اسمیت می‌گوید بگذار قصاب و نانوا هر کدام به فکر زندگی خودش باشد، ولی آنها نان و گوشت تو را تامین می‌کنند و این تعبیر در آثار بزرگان لیبرالیسم اقتصادی و نولیبرال هست که اگر رذالت انسانها نبود، خودخواهی‌هایشان اگر نبود، توسعه و پیشرفت ممکن نبود. ما برای پیشرفت باید هزینه این رذالت‌ها را بپردازیم. در کتاب کندوی زنبور می‌گوید که رذالت‌های فردی فضیلت‌های جمعی‌اند.

روایتی از امام رضا(ع) را خواهم خواند که درست در نقطه مقابل این تفکر است.

اسمیت می‌گوید که رذالت‌های اخلاق جمعی و فردی دو تا اخلاقند. چیزهایی که در موعظه فرد به فرد می‌گویید بد است، حریص نباش، دروغ نگو، سودپرست نباش، خسیس نباش. همه اینها در اشل جمعی برای اقتصاد و سیاست همه این نباش‌ها را بگو باش. تمام رذیلت‌های فردی فضیلت‌های اجتماعی‌اند. اگر جامعه توسعه یافته و اقتصاد پیشرفته می‌خواهید، به جامعه نگویید خسیس نباشید، دروغ نگویید، حسود نباشید، انفاق کنید. چون اگر قرار باشد این کارها را بکنند اقتصاد پیشرفت نمی‌کند.

یکی از محورهای اسلامی بودن یا نبودن اقتصاد در همین جاها شروع می‌شود. تفاوت اقتصاد اسلامی و غیر اسلامی یکی در عرصه معرفت‌شناسی است؛ یکی در عرصه انسان‌شناسی شروع می‌شود. مفرضات پس صحنه نانوشته؛ چه فلسفی، چه کلامی، چه فلسفه اخلاق، چه فلسفه حقوق اینها همه در اسلامی بودن یا نبودن دخالت دارد و یکی از نقاط شروعی که می‌گویند اقتصاد چه ربطی به اخلاق دارد یا سیاست چه ربطی به دین دارد؟

این تفکیک‌هایی که صورت می‌گیرد، منشا آن همین تعریف از انسان است. وقتی که به ما می‌گویند اخلاق را وارد اقتصاد نکن یا سیاست و دین را با هم مخلوط نکن، فوری باید این سوال را بکنیم که تعریف خودت را از دین، از اخلاق و از سیاست شفاف بیان کن. حتما با بعضی تعریف‌ها از اخلاق و دین، حتما اخلاق و دین از اقتصاد و سیاست جداست. تعریف شما از دین چیست؟ تعریفتان از اخلاق و اقتصاد چیست؟ «ادام اسمیت» خوب بود به این سوال جواب می‌داد که وقتی شما در یک جمله کوتاه می‌گویید، گرایش رذیلانه و خودخواهانه افراد و این را فقط ایشان نمی‌گوید، تقریبا اکثر قریب به اتفاق فیلسوفان لیبرال تعریفشان از اخلاق همین است و به شکل‌های مختلف این را گفته‌اند. می‌گویند عقل برده غریزه است. این خرافه و اسطوره دینی است که علمای اخلاق و پیامبران می‌گویند عقلتان بر اخلاقتان مسلط باشد. می‌گویند چنین چیزی اصلا معنی ندارد و امکان ندارد.

نظر هیوم و لاک: عقل همواره در خدمت غریزه است

همواره عقل در خدمت غریزه است؛ این تعبیر از همه آنها مشهور است. هیوم، جان لاک، استوارد هم همین نظر را دارند. امروزیهای‌شان هم همینطورند،‌ این تعبیر در آثار همه آنها به شکل‌های مختلف دیده می‌شود که محال است عقل بر غریزه مسلط باشد؛‌ عقل فقط در خدمت غریزه است. تفاوت جامعه توسعه‌یافته و توسعه‌نیافته که هر دو غریزی عمل می‌کنند و عقلانی عمل نمی‌کنند؛‌یعنی اخلاق و عقل بر رفتار اقتصادی حاکم نمی‌شوند، در این است که جامعه توسعه یافته‌ها عقل در خدمت غریزه هست و ابزار عقلانی است، اما در جوامع توسعه نیافته غرایض را به روش غیر علمی و غیر عقلانی ارضا می‌کنند. وسیله و ابزار عقلانی نیست.

مارکس: اهداف قابل عقلانی شدن نیستند و فقط ابزار عقلانی می‌شوند

مارکس (که به او مارکس سرمایه‌داری می‌گویند و نظریه‌پرداز بر جسته جامعه صنعتی سرمایه‌داری است) تصریح می‌کند: اهداف قابل عقلانی شدن نیست، فقط ابزار قابل عقلانی شدن است. می‌گوید در مقام تعیین هدف نه می‌شود عقلانی داوری کرد و نه اخلاقی داوری کرد و اصلا عقل و اخلاق، محصول و ابزار هستند، فقط آنجا باید بر اساس غریزه تصمیم گرفت. با این مبنا یعنی شما هیچ نوع نظام اجتماعی، سیاسی، اخلاقی و حقوقی را نمی‌توانید تقسیم کنید به خوب یا بد، درست یا نادرست حتی معقول و نامعقول را نمی‌توانید تعیین کنید، فقط در مقام روش کار است که می‌توانید بگویید کدام نظام و تمدن علمی و عقلانی هست و کدامش نیست، البته این را ما قبول داریم. ما می‌گوییم که این لازم هست ولی کافی نیست.

نباید علیه عقل ابزاری گارد بگیریم

من دیدم بعضی دوستان مذهبی می‌خواهند با نظرات غربی‌ها لج کنند و چون آنها روی عقل و علم ابزاری تاکید می‌کنند، اینها هم شروع می‌کنند علیه علم و عقل ابزاری گارد می‌گیرند. ما نباید علیه عقلانیت ابزاری گارد بگیریم. از امام رضا (ع) روایات متعددی است که تحریک می‌کند عقل ابزاری، علم ابزاری و تدبیر، منتهی کافی نیست، اما لازم هست.

گرایش رذیلانه به‌عنوان مبنای اقتصاد مدرن، ابزار توطئه است

گرایش رذیلانه؛ اگر انسان شناسی رذالت محور مبنای یک اقتصاد یا سیاست یا حقوق بشر شد، تعریف حقوق بشر خوب و بد، انسانی یا غیرانسانی، امانیستی یا غیر امانیستی، عقلانی یا غیر عقلانی، کلا به هم می‌ریزد و آنها توجه ندارد که همین گرایش رذیلانه که شما آن را نقطه شروع به عنوان موتور اقتصاد در اقتصاد مدرن تعریف می‌کنید اتفاقا همین ابزار توطئه می‌شود.

می‌گویند خودخواهی های فردی باعث حداکثری شدن رفاه و توسعه در جامعه می‌شود. سوال، همین خودخواهی‌های رذیلانه فردی گاهی نوعی توطئه علیه منافع عمومی نمی‌شود؟ شما می‌گویید خودخواهی تک تک افراد به نفع پیشرفت جامعه است. بر چه اساسی این را می‌گویید؟ استقراء می‌کنید یا برهان می‌آورید؟ چرا عکس این را نمی‌گویید؟ دسته کم عکس این قضیه هم به همین اندازه صادق است؛‌ یعنی خودخواهی‌های افراد به ضرر منافع عمومی است؛ چون هر کسی خودش را محور قرار می‌دهد و کاری به عدالت و جنگ و اخلاق عمومی و ... ندارد که بخواهد نگران همکار، همسایه و مشتری باشد! چرا این طریق نگاه نمی‌کنید.

ادعای عقل‌گرایی کردن و نسخه جبرگرایانه پیچیدن؛ تناقض در نظام‌‌سازی

نکته دوم؛ بعضی از این نظام سازی‌های اقتصادی با شعار عقل گرایی شروع شده و بعد به نسخه نویسی‌های جبرگرایانه در اقتصاد منتهی شده‌اند؛ یعنی یک تناقضی در آن وجود دارد. از یک طرف مبنا این بود که می‌خواهیم همه چیز را عقلی و علمی بررسی کنیم و هر رازی تسلیم عقل بشر می‌شود؛‌ که این جمله از مالتوس است و جمله خیلی مهمی است.

بعضی حرفها را بعضی‌ها می‌زنند نمی‌توانند اثبات کنند. در عرصه انسان شناسی کسی می‌گوید که همه انسانها به یک اندازه عاقل اند. اگر شما واقعا این حرف را قبول دارید، بعد که درباره نظام سازی سیاسی حرف می‌زنید دیگر نباید خلاف این نتیجه بگیرید و بعد در نظام سازی سیاسی حکومت توتالیتر را تئوریزه کنید! اصلا حکومت توتالیتر با این نظریه که همه به یک اندازه عاقلند، چقدر سازگار است؟

چند نوع دموکراسی داریم، هر کدام از این انواع دموکراسی با این نظریه چه نسبتی دارند؟ بعضی‌ها سازگاری دارند، بعضی‌ها ندارند. بعضی دموکراسی‌ها مبنایشان این است که انسانها به لحاظ عقلی متفاوتند. بعضی‌ها عاقلند، بعضیها بی‌عقلند. یک نوع دموکراسی بر مبنایی قابل اثبات می‌شود که شما اثبات کنید همه انسانها در عقل مساوی اند. اگر این را پذیرفتی باید در اقتصاد، سیاست، تعلیم و تربیت و در همه جا باید به آن وفادار باشید. شعار عقل‌گرایی دادید دیگر تفسیر جبرگرایانه از انسان نباید بدهید.

اگر انسان را یک موجود عقلانی می‌بینید، بگویید اقتصاد عقلی است و ما علمی بحث می‌کنیم. یک وقت انسان را یک حیوان غریزی می‌بینید. نمی‌شود که هر دو را در یک کتاب بیاورید!! البته گفت، کردیم شد.

مالتوس: اکثریت نوع بشر بی‌عقل‌اند

از یک طرف می‌گویید فاعل اقتصادی بی‌عقل است، از یک طرف می‌گویید که ما می‌خواهیم رفتار اقتصادی این موجودات بی‌عقل و خودخواه را تحلیل عقلی کنیم و می‌خواهیم پیش بینی عقلی کنیم. خب چطور؟ این هم تناقض سوم که در واقع محور دوم این بحث است.

مالتوس سریع اعلام کرد این که می‌گویند هر رازی تسلیم عقل بشر می‌شود، بله درست است. اما کدام بشر؟ و می‌گوید که من ادعا می‌کنم که اکثریت نوع بشر بی‌عقل‌اند و بدون عقل دارند زندگی می‌کند و این عین عبارت مالتوس است: «من ادعا می‌کنم فقدان کامل عقل را در اکثریت نوع بشر و اینها بر اساس غریزه خودخواهی است و ما باید بر همین اساس فقط بتوانیم قضیه را محاسبه کنیم.»

این ویژگی ذهن تخیل ساز است که تناقض از آن در می‌آید. یک جا قافیه شعر می‌گوید که بگو ای انسان ای موجود شریف عقلانی ما می‌خواهیم اقتصاد علمی و عقلی داشته باشیم، یک جا هم وقتی دارید درباره انسان حرف می‌زنید درست دارید درباره حیوان حرف می‌زنید. چه طور راجع به اینها این جور شعر می‌گویید!

نکته سوم؛ نظریه‌های اقتصادی آیا واقعا تجربی‌اند؟ مکاتب اقتصادی چطور؟ آزمایشگاهی اند یا تمام آنچه که به نام مکاتب اقتصادی مختلف در زیر پوشش علم اقتصاد مطرح است؟ اسم آن را علم اقتصاد می‌گذارند، ولی وقتی می‌خوانید می‌بینید یک بخشی از آن تجربی عقلی است و یک بخش نه تجربی و نه عقلی است و اتفاقا بخش مهمتر آن اینچنین است. ادعاهای ایدئولوژیک است؛ نه عقل پشت آن است و نه تجربه.

نظریات مدرن بر خواسته‌های ایدئولوژیک استوار است نه کشفیات علمی تجربی یا عقلی

در واقع مکاتب اقتصادی اند که لابه‌لای علم اقتصاد خودشان را مطرح می‌کنند و هیچ کدام از اینها (ادعای سوم) به جهان و انسان ننگریستند، بلکه آنها را تفسیر کردند؛ نگاه نکردند تفسیر کردند. تفسیر ایدئولوژیک کردند، منتهی اسم آن ایدئولوژیک نیست، بلکه به عنوان نظریه آکادمیک علمی اقتصاد مدرن، سیاست مدرن، حقوق بشر مدرن مطرح می‌شود. این یکی از ویژگی هاست. اینها در واقع برخواسته‌های ایدئولوژیک است نه کشفیات علمی تجربی، عقلی و لذا نمی‌شود اینها را با اثبات تجربی آزمون کرد. در حالی که خود اینها در دوران مدرن ادعایشان این بود که ما از این به بعد چیزی را علمی می‌دانیم که آزمون پذیر باشد. مرادمان هم از آزمون، تجربه است. معرفت شناسی اسلامی می‌گوید که بله آزمون پذیر باشد، اما آزمون هر چیزی برحسب خودش. یک گزاره فلسفی و عقلی آزمونش برهان است.
 
آزمون گزاره‌‌های شهودی باید از طرف خود فرد باشد

آزمون گزاره‌ای که ادعای شهودی - عرفانی دارد باید از طرف خودش باشد. شما نمی‌توانید این فرمایش پیامبر را که می‌فرمایند فرشته بر من نازل شد، در آزمایشگاه شیمی یا فیزیک بحث کنید؛ چون سنخ آن متفاوت است و باید آن را با روش خود آزمون کنید.

آزمون‌پذیری، چه به شکل اثبات تجربی، چه به شکل ابطال‌پذیری تجربی و چه به شکل تاییدپذیری تجربی، سه - چهار موجی است که در جریان پوزیتیویسم و نوپوزیتیویسم پیش آمد.

وقتی این‌ها را محور قرار دهید، با همین ادعایی که می‌گویید آزمون‌پذیری و تجربه، این سوال پیش می‌آید که اکثر گزاره‌‌های اصلی و بنیادین در اکثر مکاتب سیاسی، اقتصادی و حقوقی، آزمایشگاهی و تجربی نیستند. شما که می‌گویید روش اثبات باید پوزیتیویسم و نوپوزیتیویسمی باشد، حق ندارید این حرف‌ها را بزنید؛‌ چون ما پوزیتیویست نیستیم. این نمونه چهارم از تناقض است.
  
ادامه دارد...
پربازدیدترین آخرین اخبار