رحیم‌پور: آنچه در اقتصاد اسلامی حجت است/ چیزی که در تفکر لیبرال اخلاق و مذهب را وتو می‌کند/ در سال چندین نفر را باید در باب برنامه‌ریزی آموزش و پرورش محاکمه کنیم
کد خبر:۲۰۸۱۲۵
مفهوم اسلامي بودن اقتصاد از ديدگاه امام رضا (ع) -2 و پایانی

رحیم‌پور: آنچه در اقتصاد اسلامی حجت است/ چیزی که در تفکر لیبرال اخلاق و مذهب را وتو می‌کند/ در سال چندین نفر را باید در باب برنامه‌ریزی آموزش و پرورش محاکمه کنیم

ما باید در سال چندین نفر را محاکمه کنیم که شما در باب برنامه‌ریزی آموزش و پژوهش چه کار کردید؟ دانشگاه تربیت مدرس چرا تشکیل شد و کجا رفت؟
به گزارش خبرنگار دين و انديشه «خبرگزاري دانشجو»، متن كامل سخنراني حسن رحيم پور ازغدي در ادامه بحث مفهوم اسلامي بودن اقتصاد از ديدگاه امام رضا (ع) که در دانشگاه تربيت مدرس برگزار شد، به اين شرح است:

نگاه انتقادی یا رد کلی؟

شما به عنوان نظریه‌پردازان و پدران علم اقتصاد، سیاست و حقوق، حرف‌های درست زیادی هم زده‌اید، اما این مطالب در مورد حرف‌‌های نادرست و بی‌منطق شما است، ما راجع به این حرف‌ها بحث می‌کنیم و صحبت‌های ما رد کلی نیست، بلکه صحبت از نقد و نگاه انتقادی است.

سوال این است که کدامیک از شما واقعیات سیاسی، اقتصادی یا اخلاقی جامعه بشری را بررسی تجربی کردید و این حرف را زدید؟

هیچ‌کدام شما به جهان نگاه نکردید تا بعد این نتایج را بگیرید. همه شما این مساله را فرض گرفته و تفسیر کردید و بعد آمدید برای آن شاهد تجربی پیدا کنید و آن وقت هم گزینشی برخورد کردید.

برخورد ایدئولوژیک به چه معناست؟

هر جا با تئوری شما سازگار بود آن را به همه نشان دادید ولی وقتی پدیده و واقعیت دیگری کنار آن بود که با مرام‌نامه ایدئولوژیک شما نمی‌ساخت آن را ندیده گرفتید و رد شدید. برخورد ایدئولوژیک دقیقا همین است و این یک نگاه علمی نیست.

برخورد ایدئولوژیک یعنی اول یک چیزی را در ذهنت به خاطر منافعت یا هر چیزی بساز، بعد در بیرون چیزهایی که تو را تایید می‌کند، برجسته کن و چیزهایی که تو را نقض می‌کند نبین و نگذار کسی هم آنها را ببیند. قرار است شما نظریه‌ات را به قامت واقعیت در بیاوری یا واقعیت را به قامت نظریه‌ات؟!

اکثر کسانی که می‌گویند ما به اقتصاد، سیاست و حقوق بشر نگاه علمی داریم در واقع نگاه ایدئولوژیک دارند. آنها اول شلیک می‌کنند، بعد دور جایی که تیر به آنجا اصابت کرده دایره می‌کشند و می‌گویند ببینید درست خورد به هدف! پس نظریه ما علمی و درست است. اگر راست می‌گویید اول دایره را بکشید، بعد شلیک کنید.

نظریه مالتوس و ادعای تجربی بودن

در تایید این بحث این مثال را عرض کنم؛ مالتوس تصریح می‌کند که واقعیات نمی‌توانند ساخته‌ها را تایید یا تکذیب کنند. شما که با همین ادعا گفتید که اقتصاد را از اخلاق جدا کنید چطور در مقام ایجاب و ادعا خلاف آن را بیان می‌کنید؟

مالتوس در نظریه جمعیت مثال زده که اگر برنامه‌هایی برای جلوگیری از رشد جمعیت وجود نداشته باشد، شما پیش‌بینی می‌کنید که تراکم جمعیت در چه زمانی چه مقدار می‌شود، در حالی که هیچ فرمولی وجود ندارد که شما بتوانید جمعیت یک کشور را در صورت اتخاذ و عدم اتخاذ یک سری روش‌ها در آینده پیش‌بینی واقعی و دقیق علمی کنید، شما فقط می‌توانید حدس بزنید.

این به این معنی است که شما تاریخ را بنا به فرض دیگری بازنویسی کنید، یعنی به فرض اینکه جنگ‌ها، بیماری‌ها، جنایت‌ها و ضوابط بازدارنده اخلاقی نباشند؛ چون دارد با یک چیز فرضی مقایسه می‌کند.

تمام آنهایی که فکر می‌کردند نظریه مالتوس نظریه تجربی است، بعد فهمیدند که دارند صحت و سقم یک نظریه را فقط از راه مقایسه وضع موجود با چیزی که اصلا وجود ندارد، می‌سنجند، یعنی یک چیز واقعی و موجود را تازه اگر استقراء حجت باشد، دارید با چیزی که نیست مقایسه می‌کنید، با یک فرض مقایسه می‌کنید و بعد اعلام می‌کنید که من نتیجه علمی گرفتم.

اشتباه مکاتب مدعی عقل‌گرایی

تمام مکاتب مدعی عقل‌گرایی چه بدانند چه ندانند، دچار همین اشتباه شدند. آنها با ادعای عقل‌گرایی و اینکه ما زاده عقل هستیم، وارد عرصه شدند اما با واقعیت بیرونی بدون توجه به واقعیت، نتیجه غیرعقلانی گرفتند. نمونه بارز آن هم روش مالتوس است.

برای گذشته‌ای که دقیقا نمی‌دانی چه بوده یک نمونه آرمانی که واقعی نیست و کاملا ذهنی است، نه تجربی و مشهود، می‌سازی. بعد تصمیمات افراد و تغییر ناگهانی عوامل نهادی و تغییر نگرش‌ها و هزاران مولفه ناشناخته و غیر قابل پیش‌بینی را از محاسبات حذف می‌کنی و بعد می‌گویی از این به بعد ما نباید بگوییم که نظریات صحیح هستند یا سقیم.

درست و غلط بودن یا مفید و غیر مفید بودن؟

در سیاست، اقتصاد، حقوق و علوم اجتماعی، لازم نیست که بگویید نظریه درست است یا غلط. در واقع در این موارد نباید از درست و غلط بودن نظریه سخن بگویید، بلکه باید از مفید بودن و غیر مفید بودن آن حرف بزنید.

وقتی می‌گویید مبنای علوم اجتماعی مدرن متدلوژی عقلانی و علمی است، مگر فرض بر این نبود که شما دارید درباره واقعیات صحبت می‌کنید؟ اصلا نقطه شروع هر نظریه‌پردازی همین است که من راجع به واقعیت حرف می‌زنم.

منتهی چون در معرفت‌شناسی و فلسفه علم مشکل است و پوزیتیویستی به مسائل نگاه می‌کنید، نتیجه این شده که کم‌کم در فلسفه علم - که در همه مسائل اجتماعی اثر را می‌گذارد- می‌گویید ما در صحت و سقم فرضیات نمی‌توانیم از فرضیه استفاده کنیم، بلکه پیش فرض‌هایمان را جایگزین واقعیات و درک واقعی از صحنه می‌کنیم.

گام‌های اولیه در علوم انسانی بر این اساس برداشته می‌شود

در واقع، ما به جای فرضیه، ساخته‌هایی داریم که هرگز آزمون‌پذیر نیستند و گام‌های اولیه در علوم انسانی و اجتماعی براساس همین فرضیه‌هایی که هرگز تجربی نیستند برداشته می‌شود. در حالی که در ابتدا گفتیم که به مسائل، فقط از دید علمی نگاه می‌کنیم. اقتصاد علمی و تجربی است و با ایدئولوژی، اخلاق و ذهنیات و خرافات کاری ندارد.

کسی که ساده‌لوحانه به نظریه مارکس در باب تاریخ اعتقاد دارد، دیگر به بیرون نگاه نمی‌کند که تاریخ واقعی چیست؟ می‌گوید که تاریخ باید این باشد، هر جای تاریخ هم آن‌گونه که می‌خواهد نیست، می‌گوید این تاریخ نیست. مارکس چون چپ بود و این حرف‌ها را می‌زد، تفکر لیبرال سرمایه‌داری او را مسخره می‌کردند.

«پوپر» در کتاب «جامعه باز» از افلاطون تا هگل را هدف می‌گیرد و بیان می‌کند که شما خواستید به چیزی که قابل جمع‌بندی و پیش‌بینی و نظم عقلانی نیست جنبه عقلانی بدهید.

تفاوت جامعه بسته با جامعه باز

جامعه بسته از همین اقتدار عقلانی شروع می‌شود، اما جامعه باز یعنی حساب و کتاب عقلانی نداریم و همین‌طور گام به گام جلو می‌رویم و به طور تجربی، مشکلات‌مان را با حدس و گمان و با اعتراف به اینکه نمی‌دانیم و نمی‌توانیم بدانیم، حل می‌کنیم.

سوالی که مطرح می‌شود این است که شما پیش فرض‌های هگلی و افلاطونی را به این عنوان که غیر تجربی و منشا جامعه بسته هستند، رد می‌کنید و به همین سیاق، مارکسیست‌ها و اسلام‌گرا‌ها را نیز رد می‌کنید و ادعا دارید که این نگاه علمی است. بعد که می‌خواهیم تعریف علم را از شما بشنویم، می‌بینیم شما تعریفی ارائه نمی‌کنید و نهایتا امروز مرز علم و غیر علم به هم می‌ریزد.

مکاتب اقتصادی به جهان نگاه نکردند بلکه آن را تفسیر کردند

این مشکل هم در مارکسیسم، هم در نظریه‌‌های اقتصادی ارتدوکس و لیبرال سرمایه‌داری وجود دارد و آن این است که هیچکدام از این‌ها به جهان نگاه نکردند، بلکه جهان را طبق اصول موضوعه و پیش فرض‌های خودشان تفسیر کردند و براساس آن تفسیر وارد ابزار، محاسبات، ریاضی و منحنی شدند. بقیه هم که عقلشان به چشمشان است.

خودشان می‌گویند غیر از اروپا و اروپایی‌هایی که به آمریکا رفتند، مغز بقیه ملت‌ها مثل آفریقایی‌ها،آسیایی‌ها و مردم آمریکای لاتین قدرت تولید ندارد و این‌ها فقط می‌توانند، روخوانی و ترجمه کنند.

علت کاهش جمعیت در اروپا از دید اروپاییان

می‌گویند علت این که جمعیت ما در اروپا در حال کاهش است این است که ما کارفرما هستیم و این‌ها نژاد کارگرند که نژادشان در حال افزایش است. کارگر باید زیاد باشد و رئیس باید کم باشد. ما تئوری تولید می‌کنیم و این‌ها فقط ترجمه و مصرف می‌کنند. از آفریقایی‌ها، آسیایی‌ها و آمریکای لاتین زیاد توقع نداشته باشید، چون این‌ها در حاشیه تاریخ هستند، ولی ما در مهد تاریخ هستیم.

کدام یک از ما واقعا به جهان نگاه کردیم و بعد تئوری کلی گفتیم؟ در معرفت‌شناسی اسلامی می‌گویند به جهان نگاه کن ولی فقط نگاه حسی کافی نیست.

پیش‌فرض‌های اخلاقی در نظریه‌های اقتصادی

نکته چهارم؛ نظریه اقتصادی و به همین منوال سیاسی، اجتماعی و حقوقی، ظاهرا بی‌طرف اما کاملا هدف‌دار است، ظاهرا منفک از اخلاق است ولی در واقع، هم مبتنی بر یک‌سری پیش فرض‌های اخلاقی است و هم به اخلاق جهت می‌دهد. منتهی آن پیش‌فرض‌ها و جهت‌دهی‌ها یا کافرانه است یا مشرکانه یا شکاکانه، منتهی صدای آن را در نمی‌آوریم.

اسمیت هم به عنوان پدر اقتصاد مدرن، یک نظام اخلاقی در ذهن دارد که ما در مورد درست و غلط بودن آن بحث نمی‌کنیم. او نیز به غایت، هدف و ارزش‌هایی برای جامعه توجه دارد و می‌خواهد به آن جامعه شکل بدهد، حتی می‌خواهد شکل اخلاقی هم بدهد، اما نسبت اخلاقی که او می‌دهد این است که نسبت به هم‌دیگر حساس نباشید و وفاداری، ایثار، انفاق و مساوات را کنار بگذارید.

اخلاق در اقتصاد از دید انبیا و از دید مکاتب اقتصادی

از سوی دگر، انبیا هم در خصوص اخلاق در اقتصاد سخن گفته‌اند. پس هر دو، اخلاق اقتصادی و اقتصاد اخلاقی دارید و اصلا اقتصاد جدا از اخلاق محال است، اما روی نوع اخلاق اقتصادی بحث می‌کنید؛ نه روی بود یا نبود آن.

هرکس می‌گوید سیاست از دین جداست، خودش نگاهی به دین و یک نگاه دینی دارد. حالا آن نگاه ممکن است الهی، مشرکانه یا توحیدی باشد و کاملا هم به جامعه شکل می‌دهد.

کتاب اقتصاد را که باز می‌کنید، به خصوص در اقتصاد خرد، پر است از منحنی و فرمول و محاسبه و ریاضی. اسمیت بیان می‌کند که این ما را فریب می‌دهد و ما خودمان کلاه خودمان را برداشتیم!

تفکیک ابزار از اهداف در اقتصاد

آنها بعد از چند نسل ابزار را از اهداف جدا کردند و اهداف از جلوی صحنه به پشت صحنه رفتند. اخلاق و حقوقی که در درون نظام سرمایه‌داری است، پشت صحنه مخفی شدند و روی صحنه ابزار‌ها مطرح و مستقل گردیدند و مجموعه‌ای از فنون ایجاد شدند.

اقتصاددان‌ها بعد از این، روی پیش‌فرض‌ها و اصول موضوعه و اهداف و غایات بحث نمی‌کنند، بلکه آن‌ها را قطعی تصور می‌کنند. آنها کار خود را به ساخت ابزار عاری از هدف و معنا محدود کردند و این حرکت به صورت تدریجی ولی دائمی و غیر محسوس صورت گرفت.

بعضی فکر می‌کنند چیزهایی که در کتاب‌های اقتصادی آمده ریاضی و علم است در حالی که این یک دروغ لاپوشانی شده بزرگ است و الا کسی سر معادله ریاضی با کسی بحث ندارد. مثلا دعوای اقتصاد اسلامی یا رضوی با اقتصاد سرمایه‌داری یا مارکسیستی سر معادله و منحنی ریاضی نیست. آنجا بحث ابزار است، اما مساله اصلی در مبادی، اهداف، غایات و اخلاق توام با اصول است، وگرنه نظریه اقتصادی جهش نمی‌کند و این مسیر به تدریج طی شد.

پول در آوردن به هر قیمتی؛ پشت اقتصاد مدرن

شما خصوصیات مکتب عقل‌گرای دکارتی را ملاحظه کنید، می‌بینید که چه نوع اخلاقی برآن حاکم است یا منشا چه نوع اخلاقی می‌شود. اخلاقیات و جوهر علم اقتصاد از همان ابتدا که شکل گرفت، ذاتا سطحی بود و از آن عبور شد. در واقع، برای آن استدلال نشد و آن‌ها را شفاف نکردیم، در حالی که پشت این اقتصاد یک مبنایی داشتیم که صدایش را در نیاوردیم و آن مبنا این بود که پول در آوردن به هر قیمت، بزرگترین عاملی است که شیرازه جامعه را حفظ می‌کند.

ازدواج ریاضیات با اقتصاد

یک نظریه کلامی، اخلاقی و انسان‌شناسی وجود دارد که می‌گوید کسی که اراده قوی‌تری دارد، معمولا طرف مقابل را به رنگ خودش در می‌آورد. ازدواجی بین اقتصاد، هندسه و ریاضیات اتفاق افتاد. قرار بود هندسه و ریاضیات ابزاری در خدمت اقتصاد باشد، ولی چون اقتصاد جدا از مسائل ریاضی بنیان‌های قوی انسان‌شناسی، کلامی و معرفت‌شناسی نداشت و دچار شکاکیت و ماده‌زدگی و پوزیتیوسم شده بود، یک مرتبه در ازدواج ریاضیات و هندسه با اقتصاد، آن بعد، برجسته‌تر شد و به چشم‌ها آمد و این بعد به خفا رفته و از معرض چشم‌ها بیرون رفت و جایی برای توسعه فلسفه اقتصاد باقی نماند.

اما حالا همه فکر می‌کنند، اقتصاد فلسفه ندارد. فلسفه اقتصاد چیست؟ یعنی همین بحث‌های معرفت‌شناسی، کلامی، اخلاقی و حقوقی که به اقتصاد مربوط می‌شود یا اقتصاد آن‌ها را می‌سازد.

ولایت ابزار و تکنیک وجود ندارد

نکته پنجم در مورد اصالت ابزار یا ولایت ابزار و تکنیک است. ما چیزی به نام ولایت ابزار یا تکنیک نداریم و چنین چیزی محال است. عده‌ای می‌گفتند در یک دوره‌ای، انسان ماشین و ابزار را ساخت که در خدمت انسان باشد، ولی بعدا به تدریج انسان در خدمت ماشین درآمد.

تفاوت ماشین و ماشینیسم

فرق ماشین و ماشینیسم همین است که ماشین ابزار دست انسان است، اما ماشینیسم ارباب انسان می‌شود. اما آیا این حرف دقیق و درست است؟ یعنی ما یک ابزاری داریم که به انسان ولایت پیدا می‌کند؟ خیر. اهداف انسان‌ها چند دسته است. انسان به خاطر اهدافی که دارد خود را با شرایطی تطبیق می‌دهد. یکی از آن اهداف راحت بودن و دیگری اصالت سود است، یعنی هرچه بیشتر سود ببرم.

تقابل، همان تنازع در وهم، عقل، خشم و شهوت در انسان است. دعوا همین است و ولایت هم دو تا بیشتر نیست. حق و باطل هم در اقتصاد معنا دارد؛ چون ولایت ابزار مجازگویی است.

طبق همین مبانی که عرض شد شما نمی‌توانید اقتصاد، یا سیاست و حتی حقوق و اخلاق را به درست یا نادرست تقسیم کنید، اما طبق این مبنا نمی‌شود که این تقسیم صورت نگیرد و اجتناب‌ناپذیر است. از سوی دیگر اصالت ریاضی هم در اقتصاد نداریم، اما پیش‌فرض‌ها همرنگ زمینه شده و به عنوان اصل موضوعی، مسلم گرفته شدند.

ابزار‌ها اوایل ابتدایی بودند و آدام اسمیت هم چندان ابزار ریاضی را به کار نگرفت. عمده حرف‌های اسمیت خطابی و سخنرانی است، نه ریاضی است و نه برهانی و برهان و استدلال پشت حرف‌های او وجود ندارد.

در ادامه به تدریج جدول‌های ریاضی ریکاردو و سپس حساب دیفرانسیل وارد محاسبات ریاضی اقتصاد شد. معادلات تفضیلی و جدول‌های داده و ستانده و شبیه سازی و مدل سازی هم وارد عرصه اقتصاد گردید.

چرا این اتفاق می‌افتد و این جنبه‌‌های روشی و ابزاری و مدل‌سازی کم‌کم فضای قالب را می‌گیرد، به طوری که دانشجوی اقتصاد متوجه نمی‌شود آنچه که در اقتصاد گفته شده، همه تجربی و ریاضی نیست و متوجه پیش‌فرض‌های کلامی، معرفت‌شناختی، حقوقی، اخلاقی و غایت آن نمی‌شود؟

تخصص منشا تشتت شده است

یک علت این است که تخصص منشا تشتت شده، یعنی شما اقتصاد می‌خوانید اما نمی‌دانید که در فلسفه اخلاق، این اقتصاد چه اخلاقی را می‌سازد و نمی‌دانید این پیشنهاد اقتصادی از دل چه نوع فلسفه اخلاقی بیرون آمده؛ چون شما که اخلاق نمی‌دانید. کسی هم که اخلاق می‌خواند توجه ندارد که این نظریه اخلاقی که اینجا گفته شد، چه عواقبی در عرصه سیاست و اقتصاد و خانواده و ... خواهد داشت.

برخی می‌گویند که همه علوم در واقع یک علم هستند و این نظریه از قبل مطرح بوده است، حتی برخی به همین دلیل با تخصصی شدن تفکیکی علوم مخالف بودند و می‌گفتند این که یک نفر در یک دانشکده پنج رشته (حتی کمتر) مربوط به هم را درست بخواند، مفیدتر است تا اینکه در پنج دانشکده مستقل، هر کدام از این‌ها را به تنهایی بخواند.

چون کسانی که از دانشکده‌ها بیرون می‌آیند در خدمت تئوریسین‌ها قرار می‌گیرند و معمولا جز تامین منزلت و زندگی شخصی خودشان و اینکه دانسته یا ندانسته در طرح جامع یک ایدئولوگ قرار بگیرند ممکن است به درد کار دیگری نخورند.

طبقه‌بندی علوم در تمدن اسلامی

در تمدن اسلامی طبقه‌بندی علوم به یک شکل دیگری، تغییراتی جزیی می‌کند. برای اینکه منشا طبقه‌بندی علوم و تفکیک علوم از یکدیگر در تعریف علم و معرفت‌شناسی است و ما باید به این مساله توجه داشته باشیم.

وقتی حجم ابعاد فنی زیاد شد و اهداف به خفا رفت و کسی آن‌ها را مورد سوال قرار نمی‌داد، در نتیجه هدف این است که ما یک‌سری استعداد‌های ابزاری داریم و باید هر چه زودتر آن‌ها را عملی کنیم و هر چه زودتر به منافع‌مان برسیم.

شما به عنوان متخصص اقتصاد، وقتی بحث مالیات، گمرک، عرضه و تقاضا، تورم و ... مطرح می‌شود ذهنتان فقط باید متوجه یک چیز باشد و آن این که چه کنیم سود بیشتری بدست بیاوریم. این پیش فرض شماست و نه هیچ وقت شما می‌پرسی و نه هیچ وقت از شما پرسیده می‌شود که خود اصالت سود فردی از کجا آمده؟ این به فلسفه اخلاق برمی‌گردد.

چرا فلسفه اخلاق، اصالت لذت را مورد توجه قرار می‌دهد و بیان می‌کند که خیر مساوی با لذت است؟ این به عرصه معرفت‌شناسی بر می‌گردد که می‌گوید فقط معرفت تجربی و حسی معرفت و علم است و هرچه تجربی نیست، اساسا علم نیست.

تدریس مکاتب به جای علوم

مگر در دانشکده اقتصاد یا دانشکده حقوق و علوم سیاسی این سوال‌ها مطرح می‌شود؟ هرگز! استاد مقدمه‌ای را از جایی می‌خواند و جلو می‌رود یا مثلا در دانشکده علوم انسانی به جای علم جامعه‌شناسی، مکاتب جامعه‌شناسی می‌خوانند.

در روان‌شناسی هم همین طور است. چیزهایی که در روانشناسی مطرح می‌شود مکاتب روانشناسی است نه علم روانشناسی. این مکاتب از کجا پیدا شدند؟ اختلافشان در چیست؟ کدام درست است و کدام غلط؟ معرفت‌شناسی، فلسفه اخلاق و انسان‌شناسی آنها چیست؟

روانشناسی می‌خوانند بدون اخلاق و انسان‌شناسی و معرفت‌شناسی. این‌ها بازی است؛ از این‌ها تولید علم و تمدن‌سازی بیرون نمی‌آید. حوزه هم به گونه دیگری گرفتار است. ما با این حوزه و این دانشگاه نمی‌توانیم تمدن‌سازی کنیم. فارغ التحصیل زیاد داریم، زیادتر هم می‌شود، ساختمان‌ها و دانشکده‌ها زیاد می‌شود و مدرک دکترا هم در جامعه زیاد خواهد شد اما تمدن‌سازی صورت نمی‌گیرد.

مطالب که عرض می‌کنم یا درست است یا غلط. اگر غلط است، بگویید که چرا غلط است و اگر درست است همه با هم باید بیاندیشیم و فکر کنیم که چه کار باید کرد؟ یک چیزهایی باید به منابع درسی اضافه یا حذف شود. حوزه هم همین طور است.

ضرورت پاسخگویی نهادهای مسئول در عرصه علوم انسانی

باید جلوی شورای عالی انقلاب فرهنگی، وزارت علوم و هر کس که در این عرصه مسئول است را گرفت. ما باید در سال چندین نفر را محاکمه کنیم که شما در باب برنامه‌ریزی آموزش و پژوهش چه کار کردید؟ دانشگاه تربیت مدرس چرا تشکیل شد و کجا رفت؟ فلسفه‌اش چه بود و بعد چه شد؟

مدیریت حوزه علمیه باید مورد سوال قرار گیرد که در سال این همه طلبه‌‌های مشتاق و عاشق که ده سال، پانزده سال عمر خود را وقف این کار می‌کند وارد حوزه می‌شوند اما از بین صدهزار طلبه، هزار طلبه یا حتی پانصد طلبه را درست تربیت نمی‌کنید که در این عرصه‌ها کار طلبگی علمی خود را انجام دهند.

کاستی‌ها و نواقص فلسفه غرب

فلسفه در غرب نتوانست متافیزیک، اخلاق و حقوق را در رابطه با علوم اجتماعی انسانی و تمدن‌سازی به صورت صحیح تئوریزه کند و به سوالات جواب بدهد. مسیحیت کلیسا چنین ظرفیتی نداشت. فلسفه‌ای که در غرب بوجود آمد حتی وقتی که سکولاریزه شد و حتی وقتی تحت تاثیر فیلسوفان جهان اسلام مثل فارابی و بوعلی به وجود آمد، در هیچ کدام از این شرایط نتوانست هم عقلی باشد، هم مسیحی و هم مشکلات بیرون مردم را حل کند.

چون این فلسفه در غرب استعدادی برای توسعه و تکامل نداشت و عملا انرژی‌های فکری دیگر نتوانست در بعد اخلاقی، حقوقی، کلامی و فلسفی که پشت پرده علوم انسانی و اجتماعی است صرف شود، انرژی‌ها به سمت تکمیل ابزار، فنون و معادلات ریاضی رفت. برای اینکه این‌ها راحت‌تر، محسوس، تجربی و ریاضی است و هم آثار آن را می‌بینید.

آثار دکترها و مهندس‌ها چه موقع اشتباه و چه موقع موفقیت زود دیده می‌شود، اما با علوم انسانی چه کار باید کرد؟ آنقدر عرصه علوم اجتماعی وسیع است که هرکس هر چه بگوید، گفته است. فقط باید ادبیاتش را درست کرده و کمی هم جوسازی کند.

گفتمان و علم

در هر دوره‌ای یک گفتمان سر کار می‌آید. گفتمان در علم چیست؟ مگر در فیزیک و شیمی و ریاضی گفتمان داریم؟ خیر. اما در حوزه علوم انسانس چون حساب و کتابی ندارد کسی پاسخگوی معرفت‌شناسی‌ای که پشت سر نظریات اقتصادی، حقوقی و اخلاقی وجود دارد نیست.

کسی پاسخ گوی نظریه‌ای که در عرصه سیاست، اقتصاد و حقوق بشر وجود دارد، نیست. این‌ها حقوق بشر نیست، چه کسی گفته که چه چیزی حقوق بشر است؟ منشا حقوق کجاست؟ باید و نباید‌های الزام‌آور تکالیف از کجا می‌آید؟ فلسفه حق چیست؟

الان علم اقتصاد، مکاتب اقتصاد و علم سیاست، مکاتب سیاسی و علم اخلاق و حقوق، مکاتب اخلاقی و حقوقی هستند. جامعه‌شناسی و روانشناسی هم همین‌طور است و همگی مکاتب هستند. الان همه می‌گویند که مدل سوسیالیستی اقتصاد به زباله‌دان تاریخ رفت. مگر نظریه به زباله‌دان می‌رود؟! اگر هم به زباله‌دان برود، باید به زباله‌دان اتاق گفتگو برود نه زباله‌دان تاریخ. این‌ها فکر می‌کنند، هر کس برنده شد، حق است و هر کس باخت، به زباله‌دان رفته است.

زباله‌دان تاریخ کجاست؟

زمانی که کمونیست‌ها سر کار بودند، راجع به قبلی‌ها می‌گفتند که آن‌ها به زباله‌دان تاریخ رفتند. کمونیست‌ها می‌گفتند دین و سرمایه‌داری به زباله‌دان تاریخ رفتند. اصلا این‌ها حرف‌های مارکسیست‌هاست.

می‌گفتیم زباله‌دان تاریخ کجاست؟ اگر منظور این است که یکی برد و یکی باخت بله، این درست است. دین که به زباله‌دان نمی‌رود، نظریه یا درست است یا غلط. نیمی از دنیا براساس الگو‌های سوسیالیستی اداره می‌شد. کمونیست‌ها می‌گفتند اقتصاد سرمایه‌داری علمی نیست، ما علمی هستیم. شما علمی بودید، الان کجا هستید؟

سرمایه‌داری هم الان می‌گوید ما علمی هستیم و وقتی بخواهی از عدالت و اخلاق حرف بزنید می‌گویند حرف‌های علمی می‌زنید. انرژی‌های فکری و جوهر اخلاقی کنارگذاشته شد و فقط وقتی منتقدی یک حرفی زد، برای اینکه دهان او را ببندند، مقداری حرف‌های اخلاقی زدند.

منشا توسعه نامتقارن بین محتوا و صورت

منشا توسعه نامتعادل و نامتقارن بین محتوا و صورت، این بود که وقتی دکارت آمد ذهن و عین را از هم تفکیک کرد. وقتی کانت گفت ما با هیچ برهان عقلی راجع به مفاهیم غیر تجربی، هیچ استدلال و اظهار نظری نمی‌توانیم بکنیم، باید آن موقع فکر این کار‌ها را می‌کردیم.

نسبت تجربه‌گرایی و شکاکیت

هیوم نظریه خود را درباره تجربی‌گرایی و شکاکیت داد، او اولین کسی بود که فهمید و خوب هم فهمید که وقتی تجربه‌گرایی حسی را محور علم قرار دادی، حتما شکاک می‌شوی او بود. هیوم هم پدر تجربه‌گرایی شد و هم پدر شکاکیت.

همین هیوم راجع به سیاست، پول، اقتصاد و حقوق بشر نظریه داده است. بعضی‌ها می‌گویند مبانی او را قبول نداریم ولی حرف‌هایش را می‌زنند، عکس این هم اتفاق می‌افتد. بسیاری از جملات روشنفکرانه سر زبان همه هست، و بسیاری از آن‌ها را در ابتدای مقالات می‌نویسیم و دلیل و برهانی هم ندارد و کسی نمی‌داند این جملات از آن چه کسی است؟

مثلا اعتباریات از حقایق جداست و...، اگر مثلا هیوم گفته، بر چه اساسی گفته؟ شما او را قبول داری یا نداری؟ اگر قبول داری، چرا؟ و اگر هم او را قبول نداری، پس چرا حرف‌های بعدی را میزنی؟

سوال اینجاست که اگر کسی مثل هیوم می‌گوید: هست، از باید جداست و حقیقت و اعتبار ربطی به هم ندارند، اصلا این حق دارد با استدلال فلسفی نتیجه‌ای بگیرد و نسخه‌ای در سیاست و اقتصاد و اخلاق بنویسد؟

تو خودت می‌گویی که این‌ها از هم جداست، پس چطور وقتی انبیا می‌گویند که دین توحیدی است، فطرت الهی است، توحید و معاد و مبدا و حق و باطل همگی وجود دارند، پس در اقتصاد این طور عمل کن و در خانواده و سیاست این طور باش، شما می‌گویید که باید، از اصل جداست؟ یا می‌گویید این حرف‌ها اگر هم درست باشد، مربوط به جهان‌بینی و شناخت واقعیت و توصیف است.

لازمه تمدن‌سازی به چالش کشیدن مبانی کنونی است

از هیچ توصیفی، هیچ باید و نباید خاصی در نمی‌آید. شما حق نداری فقه و احکام و اخلاق را به انسان‌شناسی و هستی‌شناسی و جهان‌بینی مستند کنی. خود هیوم در آثارش چقدر فلسفه‌بافی می‌کند؟ این خودش تناقض است.

تا این مبانی را به چالش نکشیم نمی‌توانیم تمدن‌سازی کنیم. در فروع، نمی‌توان زیاد بحث کرد و این مسئولیت مشخص حوزه و دانشگاه است. نتیجه تفکری که هدفش خودش و منافع خودش است، همین است.

اصول تنظیم کننده عقل محض

کانت در کتاب «نقد عقل محض» بیان می‌کند که ما یک فرضیات داریم، یک مفاهیم عقلی. فقط فرضیات مبتنی بر یقین حاصل از واقعیات درک شده، آن هم در محدوده تجربه می‌تواند باشد، اما این چیزهایی‌که به عنوان مفاهیم عقلی به کار می‌بریم و این‌ها را بنیان علوم انسانی اجتماعی قرار می‌دهیم صرفا می‌توانند تمثیل‌هایی برای تفهیم مطلب به مخاطب باشند و اصول تنظیم کننده عقل محض هستند.

یعنی ما فقط اصولی داریم که به تفکر ما نظم می‌دهد نه این که واقعیت در آن است. ما هرگز نمی‌توانیم بفهمیم در بیرون چه اتفاقی افتاده یا می‌افتد بخصوص در جاهایی که داریم پیش فرض‌های اخلاقی و کلامی و فلسفی به کار می‌بریم.

چارچوب‌های ذهنی که واقعیت‌های بیرونی را با آنها مطابقت می‌دهند

کانت می‌گوید: «مفاهیم عقلی عبارتست از مثال‌های صرف و اصول تنظیم کننده عقل محض و قواعدی برای درک که باید از آنها تبعیت کرد در خدمت عقل قرار می‌گیرند چون به عقل کمک می‌کنند که نظام سازی ذهنی کند و تئوری عقلی بسازد تا بتواند مسایلی را بفهمد اما چارچوب‌هایی در ذهن ماست که پدیده‌های بیرونی را فقط باید در آن چارچوب‌ها فشار داد».

در واقع، کانت می‌گوید شما یک چارچوب ذهنی دارید که پدیده‌های تجربی و بیرونی را باید در این مدل‌ها فشار دهید و الا ذهن شما هرگز نمی‌تواند بفهمد که در بیرون چه مفاهیم فراتجربی واقعا وجود دارد یا می‌تواند واقعیت را سازماندهی کند.

واقعیت سازماندهی نمی‌شود بلکه ذهن ما مهندسی می‌شود

در واقع، واقعیت سازماندهی نمی‌شود این ذهن ماست که دارد مهندسی و سازماندهی می‌شود. این یعنی قطع ارتباط ذهن با عین و شروع شکاکیت و نسبی‌گرایی و فاتحه عقلانیت و معرفت را خواندن.

اگر این است چرا به لوازم آن ملتزم نیستید؟ این توصیه‌های مادی ماتریالیستی که در عرصه‌هایی مانند حقوق بشر وجود دارد و مثلا همجنس بازی جزو حقوق بشر می‌شود این‌ها را از کجا می‌آورید؟ اگر این مبانی را قبول دارید این نتایج چیست؟ اگر این نتایج به مبانی مربوط نیست چرا فلسفی حرف می‌زنید؟ چرا در دانشگاه این حرف‌ها را می‌زنید؟ می‌توانید این حرف‌ها را در پارلمان و مطبوعات مطرح کنید چرا آنها را دانشگاهی می‌کنید؟ اگر مربوط است ولی متناقض مشکل تناقض را چگونه حل می‌کنید؟ می‌گویند این قوانین به عقل امکان شناخت و انسجام ذهن را می‌دهد.

کانت می‌گوید: «بسیاری از اندیشه‌های اساسی فلاسفه عصر روشنگری در قرن 18 که در قرن 19 ایدئولوژی‌های مختلفی از دل این‌ها بیرون آمد و همه سکولار بودند و در قرن 20 بر همین اساس نظام‌سازی‌هایی مانند لیبرال دموکراسی، کمونیسم و فاشیسم کردند، در امور اجتماعی صرفا اصول تنظیم کننده است نه بیان واقعیت».

این اعتراف مهمی است. می‌گوید این‌ها فلش ایجاد می‌کنند که شما به این سمت فکر کنید وگرنه به معنای مطابقت با واقع علمی نیستند و عقلی هم به این معنا که برهانی است وجود ندارد، لذا همین گفتمانی که می‌گویند درست است.

کانت می‌گوید بینشی وجود دارد که بر مبنای آن می‌توان زندگی را به صورت ماشینی تفسیر کرد. واقعیت این است که ما فقط داریم ذهن خود را سازماندهی می‌کنیم تا بتوانیم از بیرون هر چه وجود دارد که ما هیچ وقت نمی‌توانیم بفهیم چیست را با آن مطابقت دهیم.

فقط براین اساس که ما چگونه با عالم بیرون بده بستان می‌کنیم مقولات جدلی کانت پذیرفته شد که می‌گفت ما نمی‌توانیم نه له و نه علیه مقولاتی مانند خدا، انسان و جبر و اختیار استدلال کنیم، مفاهیمی که اساسی‌ترین مفاهیم بشر و مبنای متافیزیک هستند.

نظریاتی که توهین به دانشگاهیان است

یعنی فلسفه و اخلاق و دین و عرفان هیچ کدام علم نیست و وقتی علم نیست معلوم است که نمی‌توان آنها را با اقتصاد و سیاست مرتبط دانست، می‌گویند ما از دین و اخلاق و عدالت در سیاست و اقتصاد صحبت نمی‌کنیم.

فریدمن می‌گوید اقتصاد می‌تواند و باید فرضیات غیر واقعی بسازد، مهم کاربردهای عملی یک قضیه است و اساسا اقتصاد و سیاست علوم عملی هستند نه نظری. این حرف‌ها خیلی بد است و به نظر توهین به مخاطبین و دانشگاهیان است.

حقیقت، خودخواه بودن حیوانی به نام انسان است

کتابی هست به نام «فایده گرایی» اثر جان استوارت میل که فصلی دارد به نام «درباره ربط میان عدالت و فایده». بر مبنای فایده‌گرایی و سودگرایی انسان یک موجود خودخواه سودگرای غریزی منفعت طلب است و اخلاق و عقل هم در ذیل این‌ها تعریف می‌شود و همه نسبی هستند، آن چیزی که حقیقت دارد و واقعی است خودخواه بودن حیوانی به نام انسان است.

انسان اقتصادی نقطه شروع سیاست به عنوان فن کسب و حفظ قدرت و اقتصاد به عنوان فن کسب و حفظ ثروت است، این تعریفی از انسان سیاسی و انسان اقتصادی است. استوارت میل از پدران فایده گرایی است و نظریات او آثار فجیعی در عرصه روانشناسی و حقوق بشر و سیاست و .... داشته است.

میل می‌گوید این که در بحث‌های دینی از عدالت در عرصه اقتصاد و سیاست حرف می‌زنند باید گفت چیزی که اسم آن را عدالت گذاشته‌اند، محور اصلی آن فایده گرایی و خودخواهی است و دو پیش فرض دارد؛ اول: کسی که به تو صدمه زده باید از او انتقام بگیری و پایه دوم عدالت هم این است که جامعه و منافع عمومی چون من جزء آن هستم اهمیت پیدا می‌کند و انسان غیر از این نمی‌تواند باشد و راه دیگری وجود ندارد. این حلقه وصل به بحث‌های قبلی است.
 
نکاتی که از حضرت رضا (ع) وجود دارد را نیز بیان می‌کنم. اگر شما این روایات را به عنوان نقطه شروع و پیش فرض‌های اقتصاد قرار دهید می‌بینید چه تغییر جهت‌هایی اتفاق می‌افتد.

تمام مالکیت‌ها مجازی است

در مکتب حضرت رضا (ع) هیچکس حقیقتا مالک هیچ چیز نیست و همه مالکیت‌ها مجازی است. این را برگردانید به تعریف انسان اقتصادی در لیبرال سرمایه‌داری که وقتی مالکیت خصوصی را تعریف می‌کند می‌گوید انسان نه فقط مالک اشیاء و پدیده‌هایی است که محصول کار او هستند بلکه قبل از آن مالک مطلق خودش است.

اصلا یک مفهوم اصلی آزادی به معنای لیبرالی آن این است که آزادی تنها ارزش ذاتی است و مقدم بر اخلاق و عدالت است، اما در تفکر انبیا آزادی ارزش است اما تنها ارزش و ارزش ذاتی نیست. ارزش ذاتی و نهایی رشد انسان و تکامل است. این رشد و تکامل، آزادی را تقسیم به ارزش‌های مشروع و نامشروع می‌کند.

چیزی که در تفکر لیبرال اخلاق و مذهب را وتو می‌کند

در تفکر لیبرال، آزادی اصل است و هر کاری که از آن لذت می‌بری را باید انجام دهی و بقیه چیزها نسبی می‌شود. این آزادی است که باید اخلاق و مذهب و عدالت را وتو کند. تفکر اقتصادی می‌گوید انسان هم مالک مطلق خودش است هم مالک مطلق همه چیز.

در تفکر توحیدی حضرت رضا (ع) فرمودند: «اموال، اشیا، املاک و حتی خود انسان هیچ کدام مملوک حقیقی انسان نیست». این یک توصیه اخلاقی برای انسان نیست و اگر همین گزاره مبنا قرار گیرد بسیاری از پایه‌های اصلی اقتصاد کلاسیک سرمایه‌داری زیر سوال می‌رود.

حضرت رضا (ع) فرمودند شما حتی مالک مطلق جان خود نیستید و لذا حق خودکشی ندارید، ‌فرمودند شما مالک آبروی خود هم نیستید و حرام است کاری کنید که آبرویتان برود. جان و آبروی شما هم برای خودتان نیست چه برسد به اموالتان. حتی بعضی می‌گویند همسر و فرزندم مال من است اما تو خودت هم مال خودت نیستی.

سنگ بنای اقتصاد اسلامی

وقتی شما پذیرفتی که فقط الله تعالی مال حقیقی انسان و نفوس و همه اشیاء است و مالک حقیقی همه یکی است و هر چه در دست مردم است حتی بدن آنها عاریه و امانت در دست آنهاست شما این را سنگ بنای اقتصاد قرار ده و تعریف مالکیت را از آنجا شروع کن.

حضرت رضا (ع) فرمودند: هیچ کس مالکیت حقیقی ندارد و همه مجازاً مالک هستند و بنابراین هیچکس مالکیت مطلق ندارد، اما شما می‌دانید که در تفکر سرمایه‌داری شما می‌توانید بگویید من الان مالک فلان وسیله هستم و می‌توانم آن را بشکنم، این آزادی است، اما حضرت رضا (ع) می‌فرمایند شما حق چنین کاری نداری؛ چون تو مالک حقیقی نیستی، مالک مجازی هستی.

چرا گفته می‌شود اقتصاد ایدئولوژیک نیست؟

برای این می‌گویند اقتصاد ایدئولوژیک نیست که خود را مالک حقیقی همه چیز می‌دانند؛ این اصالت نفس و نفسانیت است و نفسانیت به جای آزادی مطرح می‌شود. البته باید و نباید‌های ایدئولوژیک مارکسیستی و فاشیستی و حتی بایدها و نبایدهای اسلامی‌نما بد است و نباید باشد. اینها جملات کلیدی است که بنیان اقتصاد اسلامی را می‌سازد و بعد در مفاهیم و روش‌ها و توصیه‌ها دخالت دارد.

اقتصاد اسلامی چیست؟

اقتصاد اسلامی یعنی اقتصاد به علاوه اخلاق و حقوق و عدالت. اقتصاد اسلامی یعنی اقتصادی که موضوع آن حیوان اقتصادی نیست موضوع آن انسانی است که می‌تواند خلیفه‌الله باشد. موضوع و مخاطب اقتصاد اسلامی انسان است به علاوه فطرت نه منهای فطرت؛ به علاوه معاد و ابدیت نه منهای آنها. موضوع آن انسانی است که مالک حقیقی خودش نیست چه برسد به این که مالک طبیعت باشد. مالک حقیقی همه چیز خداست.

حضرت رضا (ع) فرمودند: هر چیز که به دست هر کس می‌رسد یک غنیمتی است اضافه بر تو و ذاتی تو نیست. وقتی این گونه مالکیت را تعریف کردی دیگر نمی‌توانی اخلاق را از عرصه اقتصاد بیرون ببری.

همین که می‌گویند اقتصاد علمی و عقلانی است دروغ می‌گویند، این اقتصاد مخلوطی از مسایل علمی و عقلی و خرافه‌های ایدئولوژیک است، اما اگر راست هم بگویند با یک انسان‌شناسی و تعریف از مالکیت باز شما می‌گویید که انسان اقتصادی در مکتب است. یک وقت می‌گویی شما به واردات و صادرات و ربا کار داشته باش چون هدف فقط سود است اما در مکتب صحبت از عقلانیت، تجربه، علم، نظم است.

چیزهایی که در اقتصاد اسلامی حجت هستند

حضرت رضا (ع) می‌فرمایند که حرام است مسئولیت اقتصاد حتی اقتصاد خانواده را به دست کسانی بدهی که اقتصاد را ضایع می‌کنند یعنی شعور و عقل اقتصادی ندارند. پس عقل و تجربه در اقتصاد اسلامی حجت است.

اینها لازم است اما کافی نیست در اقتصاد اسلامی گفته می‌شود که شما باید به فکر سود باشی اما سود مشروط نه سود مطلق، در حالی که در تفکر سرمایه‌داری شما نباید بپرسی از کجا آورده‌ای، به قیمت ظلم به چه کسانی، به قیمت ظلم به خود، او می‌گوید به تو چه مربوط است که ازکجا آوردم این سوالاتی است که نمی‌گذارد توسعه سرمایه‌داری اتفاق بیفتد. از آنها بپرسی کجا خرج کردی می‌گویند به تو چه ربطی دارد اصلا خواستم همه را نابود کنم.

توازن اقتصادی امریکا و قربانی کردن سایر ملل

مثلا امریکا برای این که سود و توازن اقتصادیش به خطر نیفتد گندم‌های مازاد بر مصرف را به دریا ریخت در حالی که بسیاری از مردم جهان از جمله افریقایی‌ها گرسنه بودند. خودشان می‌گویند داروهایی که ما تولید می‌کنیم اول این داروها را به آسیا و افریقا و امریکای لاتین می‌فروشیم در حالی که مصرف آنها در امریکا و انگلیس و اروپا ممنوع است. می‌گذاریم در کشورهای آسیایی و افریقایی این داروها مصرف شود و نتایج آنها را بررسی می‌کنیم سپس اجازه می‌دهیم بخشی از آن‌ها در امریکا و اروپا مصرف شود.

ربا یعنی پول بدون کار که این حرام است

در اقتصاد اسلامی برخی از انسان‌ها نباید قربانی برخی دیگر شوند. رشد اقتصادی تو نباید به قیمت جنگیدن با انسان‌ها و غارت منابع آنها یا به قیمت ربا تامین شود. ربا یعنی پول بدون کار که این حرام است یعنی سرمایه بدون کار سرمایه می‌آورد یعنی خود پول عقیم نباشد. اسلام خود پول را منهای هیچ کاری عقیم می‌داند. ربا فقط آثار اقتصادی ندارد هم آثار اخلاقی اجتماعی دارد هم مقدمات اخلاقی دارد.

فقط روی کاغذ می‌توان پدیده‌های اقتصادی اجتماعی و اخلاقی را از هم جدا کرد در واقعیت این امکان وجود ندارد. شما همان لحظه‌ای که کار اقتصادی می‌کنید در همان لحظه کار اخلاقی هم می‌کنید و به عکس.

حق برادران دینی در کلام امام رضا (ع)

حضرت رضا (ع) می‌فرمایند: اگر شیعیان ما هستید بدانید مردم برادران و خواهران شما هستند. حق آنها این گونه نیست که شما اگر دلتان خواست پولی به کسی بدهید مثل این که استخوانی را با تحقیر جلوی کسی می‌اندازند این گونه نیست.

امام رضا (ع) فرمود: حق برادران واجب است مانند نمازت و حق آنها در اموال تو مثل غذایی که خودت می‌خوری. مال او در اموال توست. ایشان فرمودند اگر مسلمانید روش زندگی ما این گونه است که از جانتان، از مالتان و آبرویتان برای همدیگر بگذرید.

مفهوم مواسات در اقتصاد اسلامی

اقتصاد اسلامی اقتصاد به علاوه این تعهد اخلاقی است. اقتصاد غیر اسلامی و تفکیک اقتصاد از اخلاق، اقتصاد منهای این موارد است. فرمودند وظیفه شما مواسات با دیگران است. مواسات یعنی اگر کسی مشکل دارد شما در مشکلات او شریک شوی و بگویی مشکلات تو مشکل من هم هست.

در سیره امام رضا (ع) این بود که ایشان هیچ وقت تنها سر سفره ننشستند اگر کسی هم نبود به کوچه می‌رفتند و مستحقی یا همسایه‌ای را می‌آوردند و اگر نمی‌آمد از سفره بهترین غذای آن را جدا می‌کردند و می‌بردند و اول به او می‌دادند و بعد خودشان باقیمانده غذا را می‌خوردند. اینها هم جزو اقتصاد اسلامی است.

حضرت رضا (ع) فرمودند در همه آنچه که می‌شود دیگران را شریک کرد در اقتصاد اسلامی وظیفه دارید دیگران را در آن شریک کنید.
 
پایان
پربازدیدترین آخرین اخبار