حق یک فرمانده سپاه از بیت المال + تصویرسازی
کد خبر:۲۸۲۱۸۱

حق یک فرمانده سپاه از بیت المال + تصویرسازی

در این قسمت به مطالعه یکی از خاطرات شهید برونسی ذکر شده در کتاب «خاک‌های نرم کوشک» می‌پردازیم.

به گزارش گروه فضای مجازی «خبرگزاری دانشجو»، او جبهه ماند و من آمدم مشهد، مرخصی. صبح روز بعد رفتم ملک آباد، مقر سپاه. یکی از مسوولین رده بالا گفت: به هر کدوم از فرماندهان وسیله‌ای دادیم، یک ماشین لباسشویی هم سهم آقای برونسی شده.


مکث کرد و ادامه داد: حالا که ایشون نیست، شما زحمتش رو می‌کشین که ببرین خونه شون؟


می‌دانستم حاجی اگر بود، به هیچ عنوان قبول نمی‌کرد. پیش خودم گفتم: چی از این بهتر که تا نیست من ترتیب کارو بدم.


اجر معنوی یا ماشین لباسشویی؟


این طوری وقتی خبردار می‌شد، در مقابل عمل انجام شده قرار می‌گرفت و دیگر کاری نمی‌توانست بکند. برای همین هم گفتم: با کمال میل قبول می‌کنم.


ماشین لباسشویی را گذاشتم عقب یک وانت و سریع بردم خانه‌شان.


هرگز آن عصبانیتش از یادم نمی‌رود. همین که از موضوع ماشین لباسشویی خبردار شده بود و فهمیده بود از کجا آب می‌خورد، یک راست آمده بود سر وقت من.


هیچ وقت آن طور ناراحت و عصبانی ندیده بودمش. با صدایی که می‌لرزید، گفت: شما به چه اجازه به خونه من ماشین لباسشویی آوردی؟


چون انتظار همچنین برخوردی را نداشتم، پاک هول کرده بودم. گفتم: از طرف بالا به من دستور دادن.


ناراحت‌تر از قبل گفت: عذر بد‌تر از گناه!


مکث کرد و خشن ادامه داد: همین حالا می‌آی اون تحفه روبرش می‌داری و می‌بریش همون جایی که آوردی.


کم کم اوضاع و احوال دستم می‌آمد و به خودم مسلط می‌شدم. گفتم: حالا مگه چی شده که این جوری داری زمین و آسمون رو به هم می‌دوزی، حاج آقا؟!


به پرخاش گفت: مگه من رفتم جنگ که ماشین لباسشویی بیاد توی خونه‌ام؟


گفتم: بابا یک تیکه کوچیک حقت بود، بهت دادن.


گفت: شما می‌خواین اجر منو از بین ببرین؛ ما برای چیز دیگه‌ای می‌ریم جنگ، داریم به وظیفه شرعی و دینی مون عمل می‌کنیم؛ همین چیزهاست که ممکنه ما رو از مسیر منحرف کنه.


آهی از ته دل کشید. نگاهش را از نگاهم گرفت و خیره طرف دیگری شد. گفت: تازه همین حقوقی رو هم که می‌گیرم، نمی‌دونم حقم باشه یا نه؛ اصلاً وقتی که می‌‌ام مرخصی، باید برم کار کنم و خرج زن و بچه رو در بیاورم و باز برم جبهه، اون وقت شما به خودتون اجازه این کار‌ها رو می‌دین؟! این کار از تو بعید بود، آقا سید!

 

 

آخرش هم زیر بار نرفت. محکم و جدی گفت: خودت اونو آوردی، خودت هم می‌آی می‌بریش.


من هم زدم به در لجبازی و گفتم: اون ماشین حق زن و بچه شماست و باید توی خونه بمونه.


خداحافظی کرد و در حال رفتن گفت: ما به اون دست نمی‌زنیم، تا بیای ببریش.


با خودم گفتم: هر حرفش رو که گوش کنم، این یکی رو دیگه گوش نمی‌کنم.


همین طور هم شد؛ بعد از آن، پا توی یک کفش کردم و دیگر نرفتم ماشین لباسشویی را بیاورم.


خدا رحمتش کند، او هم به خانمش گفته بود: ماشین رو از توی کارتنش در نیاری.


تا زمان شهادتش،‌‌ همان طور توی کارتن ماند و اصلاً دست نخورد. مدت‌ها بعد از شهادتش، آن را با یک ماشین لباسشویی نو‌تر عوض کردم و بردم برای زن و بچه‌اش.

 

منبع: فرهنگ نیوز

نظرات شما
جليل
-
۲۹ آذر ۱۳۹۲ - ۲۰:۵۱
حاجي جون کجايي که چيزي که تو واسش جونتو دادي ،عزت و سربلندي ايرانو ميگم يه عده چوب حراجو زدن بهش و دارن حراجش ميکنن ....
حاجي نميدوني که چه قدرهم ارزون ميفروشن به قيمت دوستي با دشمن
7
0
بدون نام
-
۳۰ آذر ۱۳۹۲ - ۱۲:۰۰
روح شهيد برونسي شاد.هر کس مي خواهد با اين شهيد عزيز آشنا شود کتاب خاکهاي نرم کوشک را بخواند.خيلي جالب است.
3
0
پربازدیدترین آخرین اخبار