کاش از این پیرمرد‌ها می‌شد کپی گرفت/‏ «ژان وال ژان» در قیطریه
کد خبر:۳۷۴۹۰۸
وبلاگ شخصی‌ کامران نجف‌زاده

کاش از این پیرمرد‌ها می‌شد کپی گرفت/‏ «ژان وال ژان» در قیطریه

در قیطریه آنهایی که سوار مازراتی، بنز و پورشه‌های میلیاردی، ‏کوچه‌های ویلان را اتوبان می‌کنند همه‌شان بد بورژوا نیستند، بینشان ‏ژان وال ژان هم هست.

به گزارش گروه فضای مجازی «خبرگزاری دانشجو»، کامران نجف‌زاده در وبلاگ شخصی خود با عنوان یادداشت‌های یک خبرنگار نوشت: در قیطریه تهران، خواستی یاد خسته خانه‌های جان خسته بیفتی، جایی ‏هست به نام رفیده‎. ‎

 

رفیده در لغت‌‌ همان بالشتکی است که زیرخمیرنان می‌گذارند. اینجا یک ‏مجتمع برای کودکان معلول ذهنی و‌‌ رها شده، اسم اتاق‌ها... فرشتگان ‏یک... دو‎... ‎

 

در قیطریه آنهایی که سوار مازراتی، بنز و پورشه‌های میلیاردی، ‏کوچه‌های ویلان را اتوبان می‌کنند همه‌شان بد بورژوا نیستند. بینشان ‏ژان وال ژان هم هست. یکیشان پیچید داخل مجتمع. من از پنجره نگاه ‏می‌کردم که دربان دم در هم تحویلش گرفت و کلاهش را بالا‌تر گذاشت؛ ‏پرستارهای مسنی که شاید ۴۰ سال پیش رودابه‌ای بودند گفتند: ‎

 

این آقا آمده پسرک را ببرد هواخوری. زوم کردم روی پیرمرد که وقتی ‏از ماشین شیکش پیاده می‌شد دستش را روی مهره‌های انتهایی کمرش ‌ ‏می‌کشید، گفتم احتمالاً دو مهره آخری به جزیره‌ای توریستی رفته باشد. ‎

 

من لابلای تخت‌ها می‌گشتم، حیران، خودم را گم کرده بودم وقتی ‏مسئول رفیده از دردهای اینجا می‌گفت. پیرمرد وارد اتاق شد و یک ‏راست رفت سراغ همین پسرکی که در عکس کنار من است.

 

 

لباس‌های گرمش را با دقت پوشاند؛ پسرک برای پدربزرگ له له ‏می‌زد، حرف نمی‌زد ولی توی چشم‌هایش ذوقی عجیب بود؛ نگو هر ‏هفته بچه معلول ذهنی را می‌برد هواخوری. ‏

 

در حیاط و خیابان می‌چرخاند؛ یک اتول پلاستیکی هم برایش گرفته بود ‏با یک بوق آزاردهنده. اتول با آن دسته بلند که در دست مرد قرار ‏می‌گرفت مثل جارو می‌ماند. ‏

 

چشم در چشم که شدیم سلام کردم، دستم در دستش ماسید، صورت ‏سنگی بود. شش تیغ. جای کاوه گلستان خالی، رفیده جان می‌داد برای ‏عکاسی؛ پرستار تند تند و نوک زبانی می‌گفت این آقا خیلی به ما کمک ‏می‌کند. ‏

 

مرد نشنیده گرفت، حس کردم در چشم‌های پسرک غرق شده یا با ‏خاطره‌ای تلخ‌تر از زهر، یک یک می‌کند. ‎

 

وقتی از شیرخوارگاه بیرون زدم داشتم آمار کودکان بی‌سرپرست، آمار ‏خلاف، ایدز، اعتیاد و ترک تحصیلشان را مرور می‌کردم. ‏

 

کاش از این پیرمرد‌ها می‌شد کپی گرفت؛ یک پیغام به وزیر کار دادم ‏که رفیده را دریاب.. دریاب‎.

 

چند خط هم نوشتم برای تو... که اگر توانستی کمک کن به اینجا...؛ ‏اصلاًغیر قازان‌قورتکی‌ترین ‏NGO‏ یعنی همین پیرمرد! همه چشم‌ها ‏به دست دولت نباشد؛ در صف نانوایی، در شیرخوارگاه رفیده، در ‏سرمای وین روبروی هتل کوبرگ...؛ مردم باید به داد «مردم» برسند‎.

پربازدیدترین آخرین اخبار