نقدي کوتاه بر کتاب «جمهوريت» اثر سعيد حجاريان
سرويس انديشه- کتاب «جمهوريت؛ افسون زدايي از قدرت»، نخستين اثر از آقاي سعيد حجاريان است که به شکل کتاب منتشر ميشود. اين کتاب، بيش از يکصد مقالهي سياسي اجتماعي را در برميگيرد که در فاصلهي سالهاي 3731 تا 8731 از وي به چاپ رسيده است. بيشترين تکيهي اين کتاب - همان گونه که از نام آن بر ميآيد - بر روي مردم سالاري و جمهوريت است و بيشترين درصد فراواني مطالب را نيز به خود اختصاص ميدهد.
در يک جمع بندي از نظرهاي نويسنده دربارهي مسألهي جمهوريت، برخي انتقادها به آن وارد است که در پي ميآيد.
1. تکثر گرايي افسار گسيخته
يافتههاي جامعهشناسان نشان ميدهد که بر آمدن حکومت از متن مردم و مشارکت مردم در حاکميت، انگيزههاي مخالفت با آن را به پايينترين سطح، کاهش ميدهد و اپوزيسيون را به انزواي سياسي ميکشاند. از اين رو، دولت اسلامي هم به دليل شرعي بايد مردم را در تصميمگيريها، مشارکت دهد و هم از نظر عقلي، پايداري حکومت بدان وابسته است. با اين حال، آيا در نظام سياسي اسلام براي به دست گرفتن امور، محدوديتهايي وجود دارد؟
نويسنده در راستاي تشويق به گشودن فضاي سياسي و گذرگاههاي رقابت و مشارکت مسالمت آميز و نيز تکثر فضاي سياسي ميگويد:
درِ هر حزب و سازمان سياسي که باز ميشود، در يک زندان سياسي بسته ميشود، اما براي گشايش درهاي متعدد حزبي بايد همزاد و نتيجهي آن؛ يعني نظام پارلماني نيز ظرفيت لازمه را در خود ايجاد نمايد. (ص34). به همين دليل، بر «نظارت استصوابي» خرده ميگيرد؛ زيرا به پندار وي، از پديد آمدن ظرفيت لازم در نظام پارلماني براي پذيرش تکثر و تنوع، پيشگيري ميکند.
بايد گفت اساساً اين استدلال که «براي نداشتن زنداني سياسي، بايد نظارت استصوابي را زير سؤال ببريم»، استدلالي مخدوش است. نظارت استصوابي در ساختار سالم خود، از اباحيگيري و تسامح در حوزهي به کار گماردن و گزينش کارگزاران پيشگيري ميکند. ميدانيم که تسامح يکي از شاخصههاي «سکولاريسم» است. چون اين ديدگاه، مذهب را مسألهاي فردي ميشمارد و هيچ عقيدهي جزئي را بر نميتابد، ممکن است شرايط از پيش تعيين شدهي مذهبي و ديني را نامقبول بداند، ولي در نظام ايدئولوژيک مذهبي، نظارت استصوابي از روند استحالهي نظام، پيشگيري خواهد کرد.
در ظاهر، نويسنده در اين بحث «اصالت تکثر گرايي» را به عنوان پيش فرض مطرح ميکند. اين اصل در جامعهي مدني، يک ارزش است، چنان که «توکويل» ميگويد: «جامعهي مدني محل بروز تنوع و گونهگوني است»{ جامعهي مدني و ايران امروز، حسين بشيريه، ص 602. }. اين اصل بر اصيل دانستن کثرت پاي ميفشارد که از نظر فلسفي و در مبحث حقانيت، مورد پذيرش نخواهد بود. در توضيح بايد گفت هر چند ممکن است، نفس کثرت - به اين دليل که منشأ پيدايش مقبوليت است - در جامعه شناسي سياسي، مطلوب باشد، ولي از نظر عقلي، مباني فلسفهي سياسي را بر آن نميتوان بنا نهاد.
نظريهي مخالف نظارت استصوابي بر پايهي ديگري از انديشهي غربي جامعهي مدني يعني همان «نفي ايدئولوژي» استوار است. هواداران نظريهي جامعهي مدني، حاکميت ايدئولوژي را با تکثرگرايي در تضاد ميبينند. از اين رو، جدا کردن «بايدها و نبايدها» را از عرصهي گزينشها و انتصابها، هدف خود قرار دادهاند. آنان ميگويند: «جامعهي مدني، جامعهاي است بالذات غير ديني و غير ايدئولوژيک»{ تازههاي انديشه، ش 6، ص94. } «نگاه ايدئولوژيک به مسألهي سياست و جامعه مستلزم ارايهي الگويي مشخص و چارچوبدار از خير و سعادت... و تعيين محدودههاي ايدئولوژيک در مقولهي فرهنگ و اقتصاد و سياست است. اين همه در تضاد آشکار با آرمانهاي جامعهي مدني و ليبراليسم نوين است»{ جامعه ديني، جامعه مدني، احمد واعظي، پژوهشگاه فرهنگ و انديشهي اسلامي، پاييز 7731، ص 78. }. بنابراين، ديدگاه مبنايي آقاي حجاريان در اين زمينه را بايد در 2 معيار زير جست:
1. نگاه غير ايدئولوژيک به جامعه و سياست؛
2. پايبندي به تکثرگرايي سياسي نامحدود يا اين که در محدوديت آن، ابهام وجود دارد.
يگانه انگاري ريشهي مشروعيت و مقبوليت
نويسنده در بخشي از نوشتار خود چنين آورده است:
مشروعيت نظام جاري در مجراي مقبوليت آن است. يعني اين گونه نيست که منابع مشروعيت و مقبوليت آن، دو گانه باشند. (ص091).
و تا آنجا پيش ميرود که ميگويد:
جمهوريت «ضامن اسلاميت» نظام است. (صص 871 و 557).
نگاه غير ارزشي نويسنده به مسألهي مشروعيت و جاري ساختن آن در مجراي مقبوليت و يگانه انگاري آن دو، از ديدگاه جامعه شناسي سياسي اشکال ندارد، ولي اگر اين نظريه را در فلسفهي سياسي به کار بنديم و بر اساس آن، حقاني بودن هر امري را به ارادهي عمومي مردم يا اکثريت، وابسته بدانيم، اشکالهاي عقلي و ديني در پي خواهد آورد.
معناي واژهي مشروعيت(Legitimacy)در جامعه شناسي با معناي مصطلح آن در علم سياست يا فلسفهي سياسي، تفاوت دارد.{ The enguin Dictionary of olitics, . 183. } « مشروعيت در فلسفهي سياسي به مفهوم حقانيت ميباشد که در مقابل آن، غصب(Usuration) قرار دارد.»{ مباني حکومت اسلامي، حسين جوان آراسته، مرکز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، 9731، ص 821. } بر اساس نظريهي ياد شده در بحث مشروعيت، با نبود مقبوليت، هيچ غصبي صورت نپذيرفته و حقي ناحق نشده است؛ چون اساساً مشروعيت از دل مقبوليت ميجوشد و جز ارادهي عمومي، مشروعيت آفرين نيست. چنان که نويسنده در جاي ديگر مينويسد:
مشروعيت سياسي و اطاعت رضايتمندانه، مدخليتي تام در حقانيت نظام جمهوري اسلامي دارد و نميتوان با ادعاي نيابت از جانب امام معصوم و بدون آن که رضايت مردم، جلب شده باشد، اقدام به تأسيس حکومت نمود.» (ص 292).
بر اساس اين ديدگاه مبنايي، حکومت علوي نيز اگر بر اساس رضايت مردم نباشد، حقانيت ندارد! اقدام اميرمؤمنان عليعليه السَّلام در مطالبهي حکومت شام از معاويه با فرض وجود مقبوليت او در ميان مردم شام کاري فاقد حقانيت است. پس سخنان ايشان دربارهي غصب خلافت و صبر آن حضرت همچون کسي که خار در چشم و استخوان در گلو دارد، تحليل منطقي نخواهد داشت.
در فرهنگ سياسي غرب، ميان مشروعيت و مقبوليت يک ساختار حکومتي، تفاوتي وجود ندارد. و مشروعيت هر حکومتي از مقبوليت آن سرچشمه ميگيرد. به ديگر سخن، چون مردم از دستور حکومت، اطاعت رضايتمندانهاي دارند، چنين حکومتي نزد شهروندان، مقبوليت دارد و داراي مشروعيت نيز هست. در حالي که در نظامهاي ديني بر خلاف حکومتهاي لاييک، هرگز نميتوان مقبوليت را سرچشمه و پديد آورندهي مشروعيت دانست. نهايت اين که ممکن است بگويند مردم مسلمان چون مسلمانند، حتماً خواستار حکومت اسلامياند. پرسش در اين جا است که در چنين حالتي، مردم مسلمان چون حکومتي را «مشروع» ميدانند، خواهان آن هستند يا از اين نکته غفلت دارند؟ به يقين، در چنين حالتي نيز مشروعيت بر مقبوليت، مقدم است؛ زيرا مردم به دليل مقبوليت حکومت ديني به آن رضايت ميدهند، و گر نه قيد «چون مسلمانند، حتماً خواستار حکومت اسلامياند»، نامفهوم خواهد بود.
آنچه گفته شده بر اساس اين مطلب است که مشروعيت و مقبوليت به يک معنا و با يک منشأ باشد. اين در حالي است که از ديدگاه اهل سنت، مقبوليت به عنوان بخشي از مشروعيت دربارهي حکومت پس از پيامبر نيز ميتواند مطرح شود. آنان در برابر نظريهي «تغلّب»{ الحق لمن غلب. } حکومتي را مشروع ميدانند که با توافق اهل حل و عقد و مردم برپا شده باشد.
دربارهي مقبوليت به عنوان شرط تحقق مشروعيت نيز بايد گفت: در مکتب تشيع مردم در اثبات و فعليت حکومت اسلامي، نقش تعيين کنندهاي دارند؛ زيرا حقانيترين حکومتها اگر بخواهند به زور سر نيزه حکومت کنند، بدون پذيرش مردم هرگز تحقق خارجي نخواهند يافت. از برخي فرازهاي نهج البلاغه{ مجلهي حکومت اسلامي، دبيرخانهي مجلس خبرگان، سال پنجم، ش 3، ص 621. } و روايات ديگري که بر رضايت عامه، رضايت مسلمانان، تولّي مردم و... تأکيد ميکنند، چنين برميآيد که نظريهي نصب از ديدگاه شيعه، پديدهاي مسلّم است، ولي در بعضي موارد بايد ناظر به جنبهي تحقق عيني و خارجي امامت باشد. شايسته است با هم نگاهي به دوران عليعليه السَّلام بيافکنيم؛ غصب حق خلافت عليعليه السَّلام به استناد رضايت عامه و مسلمانان توجيه ميشود. شماري ميکوشند حکومت عليعليه السَّلام را بدون پشتوانهي مردمي وانمود کنند. حتي برخي ميخواهند با بيعتهاي خصوصي و پنهاني خود، اهداف نهانيشان را تحقق بخشند. در چنين شرايطي است که عليعليه السَّلام چارهاي ندارد جز اين که اعلام کند حکومت وي تنها بايد با رضايت عامه پا بگيرد.
حکومت در کلام عليعليه السَّلام
1. به کار بردن اصطلاح «انعقاد» در سخنان حضرت عليعليه السَّلام نشان دهندهي آن است که وي تحقق خارجي حکومت خود را نيازمند اقبال عمومي ميداند، آن جا که فرمود:
و لعمري لئن کانت الامامة لا تنعقد حتي تحضرها عامة الناس.{ نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبهي 271، ص 855.} «به جان مردم سوگند! زمامداري هنگامي منعقد ميشود که مردم به آن رضايت دهند».
2. در ديگر موارد نيز به اين نکته اشاره دارد که حکومتها عموماً بدون پذيرش ابتدايي مردم نميتوانند به مصالح و اهداف مورد نظر خويش دست يابند. از اين رو، ابتدا بايد رضايت مردم را به دست آورند که حکومت علوي نيز از اين امر مستثنا نيست. البته اين امر غير از حکم کلي فلسفي است.
3. در زمينهي عصر غيبت بايد گفت بنابر نظريهي نصب، تفاوت ميان فقيه و امام معصومعليه السَّلام به دليل نياز دارد و بر خلاف اصل شرعي ثبوت ولايت دربارهي فقيه است . در واقع، پس از اثبات ولايت براي فقيه به دليل اثبات ولايت براي امام معصومعليه السَّلام، اطلاق ولايت از خود ادله برداشت شده و تقييد آن به هر قيد و شرطي، نيازمند دليل قطعي است.
پذيرش مردمي صرفاً تکليف مردم است.{ برخي پژوهشگران، پذيرش مردمي را حق و تکليف مردم در عصر عينيت و حاکميت ولايت فقيه ميدانند، ولي نکته اين است که اينان ميان حق در فلسفه سياسي و جامعه شناسي، خلط کرده و از محل نزاع خارج شدهاند. (ر.ک: مجموعه مقالههاي جمهوريت و انقلاب اسلامي، مصطفي کواکبيان، تهران، گروه انتشارات سازمان مدارک فرهنگي انقلاب اسلامي، 7731، ص 105). } البته بايد پذيرفت که تنها با پذيرش مردمي، اعمال حاکميت براي فقيه امکانپذير خواهد شد و مصلحت جامعهي اسلامي نيز تنها در راستاي آن به دست ميآيد. با اين حال، عدم امکان عادي و غالبي تحقق حاکميت و احراز مصلحت، دليل تحديد ولايت فقيه نيست. نظر حضرت امام خمينيرحمه الله دربارهي عدم جواز تولي امور مسلمانان بدون رأي آنان { مجلهي حکومت اسلامي، سال پنجم، ش 3، ص 621. } نيز بايد بر همين معنا حمل شود؛ زيرا در غير آن صورت، با پذيرش قطعي ولايت مطلقه از سوي معظمله رحمه الله تضاد خواهد داشت.
با توجه به آنچه گفته شد، جدا نکردن مشروعيت از مقبوليت به هر يک از معاني ياد شده که باشد، با مباني تشيع سازگاري ندارد. بر اساس مباني شيعه، اين نظريه به دليل تأثيرپذيري از فرهنگ سياسي غرب يا مباني اهل سنت، پذيرفتني نيست.
3. نگرش ليبراليستي به پديدهي مشروعيت
در ديدگاه نويسنده، سه نوع مشروعيت ترسيم شده است که عبارتند از: مشروعيت سنتي (شيخوخيت، سيادت و مرجعيت)، مشروعيت ناشي از فرهمندي و جاذبهي استثنايي و مشروعيت قانوني عقلاني.
وي در توضيح جامعهي چند ساختاري ايران ميگويد که بخشي از جامعه به دلايل سنتي، از رهبري که نماد سنتها است، پيروي ميکند. بخشهايي نيز در رهبري، مشروعيت فرهمند را مييابند و بخشهايي ديگر به دلايل قانوني از رهبري فرمان ميبرند (يعني قانون اساسي و قواعد حقوقي). به گفتهي نويسنده، امام راحل از هر سه ويژگي برخوردار بود و در آن واحد، جامعه به سه اعتبار از وي پيروي ميکرد.{ همان، صص 15 و 25. } تا پيش از انقلاب، پيروي از امام ناشي از مشروعيت نوع اول بود که با پيروزي انقلاب، مشروعيت نوع دوم و پس از تصويب قانون اساسي، مشروعيت نوع سوم در امام پديد آمد. در اين زمينه، بايد به چند نکته اشاره کرد:
نکتهي اول - تقابل ميان مشروعيت به اصطلاح عقلاني و مشروعيت سنتي بر محور مرجعيت و در اصل، تقابل ميان «مرجعيت» و «عقلانيت».
نکتهي دوم - نويسنده دستهبندي خود در زمينهي مشروعيت را از «ماکس وبر» گرفته که اين{ جامعه شناسي ماکس وبر، ژولين فروند، برگردان: عبدالحسين نيک گوهر، تهران، رايزن، 8631، چ 2، ص6 به بعد.}
نظريه از اساس، مورد انتقاد است؛ زيرا:
الف) هيچ جامعه يا گروهي را نميتوان يافت که به طور کامل در چارچوب يکي از اين دستهبنديها بگنجد. حتي خود وي ميپذيرد که:
هيچ يک از اين سه نوع «انتزاعي» به طور واقعاً خالص وجود ندارد.{ اقتصاد و جامعه، ماکس وبر، برگردان: عباس منوچهري، مهرداد ترابي نژاد و مصطفي عماد زاده، تهران؛ مولي، 4731، ص 472. }
ب) مشروعيت ياد شده در دستهبندي «وبر»، تنها نوعي مشروعيت مدني (CivilLegitimacy) و مبتني بر پذيرش افراد جامعه است که به دليل آداب و رسوم، قابليتهاي کاريزما يا ساز و کارهاي قانوني، حق حاکميت را به زمامداران واگذار کردهاند. پس در دستهبندي وي، از مشروعيت الهي(Nominous Leqitimacy) سخني در ميان نيست{ جمهوريت، مشروعيت و مقبوليت، مجموعه مقالات جمهوريت و انقلاب اسلامي، مصطفي کواکبيان، تابستان 7731، ص 784. }.
بايد دانست هر چند در ديدگاه ماکس وبر، مشروعيت ديني و الهي در شمار همان مشروعيت سنتي ميگنجد، ولي اين مشروعيت سنتي، نميتواند مشروعيت الهي جامعهي ديني را به طور کامل بازتاب دهد. «وبر» هنگام توضيح دادن مشروعيت سنتي،{ اقتصاد و جامعه، ص 823 به بعد. } از مواردي همچون پير سالاري، پدر سالاري، اعيان سالاري و... نام ميبرد. البته عنصر عقلانيت و قانوني بودن را در مشروعيت الهي و ديني نميتوان ناديده گرفت.
آقاي حجاريان با اثرپذيري از اين دستهبندي، مشروعيت امام راحل را تا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي، از نوع مشروعيت سنتي ميداند. وي با پيروزي انقلاب اسلامي، مشروعيت کاريزمايي و پس از تصويب قانون اساسي، مشروعيت قانوني-عقلاني براي ايشان قايل است. بدين ترتيب، مشروعيت «قانوني عقلاني» امام خمينيرحمه الله وابسته به قانون اساسي است و تا پيش از آن، اين مشروعيت نه قانوني است نه عقلاني!!
بايد دانست گسستن مشروعيت حکومت اسلامي از مبادي اصيل آن؛ يعني نصب الهي و اصل امامت، فرو غلتاندن حاکميت ديني در ورطهاي است که جامعهي ديني را تا سطح جامعهي مدني غربي پايين ميآورد.
ج) انحصاري کردن اساس ارزشها و پايهي مشروعيت در سه دستهي ياد شده، درست نيست؛ زيرا اين دستهبندي، اصالت نژاد نازيسم، اصالت نيروها و روابط توليدي مارکسيسم، اصالت مليت و ايدئولوژيهاي ناسيوناليسم، يا نظريهي تغلّب (الحق لمن غلب) دولتهاي استيلايي و جز اينها را بر نميتابد. «واندنبرگ»ميگويد:
آنچه براي حکومتها، لازم است، رضايت آگاهانهي مردم نيست. بلکه پيروي منفعلانه است. توافق نيست، بلکه مطيع بودن است. نارضايتي شهروندان اهميت ندارد، بلکه آنان بايد باور کنند که سودشان در پيروي از حکومت است تإ؛گگه ثٌّ رودررويي باآن.{ جامعه شناسي سياسي، سيد بيوک محمدي، تهران، انتشارات دانشگاه پيام نور،3731، ص 711، به نقل از: مجموعه مقالات جمهوريت و انقلاب اسلامي، ص 884. }
4. گرايش ليبراليستي در تبيين ماهيت حکومت ديني:
عقد جمهوريت ميان مردم و رهبري بسته ميشود و خبرگان به عنوان کارشناساني که وکالتاً از سوي مردم برگزيده شدهاند، حق حاکميت ملي را به رهبري منتقل ميکنند. بنابراين، بدون حضور مردم اساساً هيچ حقي به کسي انتقال نمييابد. (صص266 و 666)
در اين سخن که ديدگاه نويسنده را دربارهي ماهيت حکومت ديني بازتاب ميدهد، ماهيت حکومت ديني چيزي جز «قرارداد اجتماعي» نيست.
برخي نويسندگان اهل سنت با استناد به آيات شورا، نظام اسلامي را نظام دموکراسي انگاشتهاند. در اين زمينه، بايد گفت يکي از اصول ضروري اسلام اين است که خداي متعال، شخص رسول اللهصلَّي الله عليه وآله وسلَّم را به مقام حاکميت بر مسلمانان نصب فرمود و هيچ کس ديگري در تعيين وي و اعتبار بخشيدن به حکومت او، تأثير نداشته است. در اين مورد، جاي هيچ مناقشهاي نيست.{ حقوق و سياست در قرآن، محمد تقي مصباح يزدي، مؤسسهي آموزشي و پژوهشي امام خميني رحمه الل.ه، زمستان 7731، صص 582 و 682. } البته شيعيان و سنيّان دربارهي جانشينان پيامبر با هم اختلاف نظر دارند و حکومت ائمه يکي از اصول ضروري مذهب تشيع است. بنابراين، اگر بحثي در تشيع هست، دربارهي حاکميت در زمان غيبت است.{ همان. }
دربارهي بحث حاضر بايد گفت: چون ولايت بر انسانها اصالتاً ويژهي خداي متعال است، پس تنها او حق تفويض ولايت به ديگري را دارد، نه مردم که حتي بر خودشان نيز ولايت ندارند. بدين ترتيب، عنصر شورا در تحقق حاکميت الهي در نظام اسلامي، تأثيري ندارد. به همين دليل، قراردادي پنداشتن ماهيت نظام اسلامي، فرع بر اين مطلب است که طرفين قرارداد دربارهي نتيجهي توافق يا عدم توافق، رأي يکسان داشته باشند. اگر پذيرفته شود که مسألهي حقانيت حکومت در نظام اسلامي، به رأي مردم بستگي ندارد و امري الهي است، ديگر ماهيت قراردادي براي آن نميتوان در نظر گرفت. نتيجهي قرارداد، حقانيت پس از قرارداد است، ولي در پديدهي حاکميت در نظام سياسي اسلام، حقانيت حتي پيش از شورا يا بيعت واقعي است. در اين صورت، شکوهي امير مؤمنان عليعليه السَّلام از اهل حل و عقد و مردم، توجيه پذير است؛ زيرا وي، حکومت را به حق، براي خود ميدانست. در غير اين صورت، بر اساس گفتهي نويسنده که بدون حضور مردم، حقي به کسي منتقل نميشود، گلايههاي آن حضرت بيمورد است!
نکتهي مهم ديگر، پديدهي بيعت است. بيعت نيز به هيچ وجه به معناي تحقق قرارداد حکومت نيست. در قرارداد، تن دادن به مفاد قرارداد، مطرح نيست، ولي در بيعت، وظيفهي بيعت متوجه مردم است و اينگونه نيست که پس از آن، وجوب پديد آيد. گرايش به توحيد، يک وظيفهي عقلي است؛ چه بيعت صورت پذيرد، چه نپذيرد. بنابراين، در عنصر بيعت، ماهيت قراردادي استنتاج نشده است؛ زيرا بيعت مردم با پيامبر بر رويگرداني از شرک، سرقت، زنا و قتل نفس،{ ممتحنه، 21: «يا ايها النبي اذا جاءک المؤمنات يبايعنک علي ان لا يشرکن بالله شيئا و لا يزقن...». } هرگز نميتواند ماهيت قراردادي داشته باشد که پس از قرارداد، وجوب وفا بياورد. از سوي ديگر، بيعت با حاکم اسلامي در قرآن، بيعت با خداوند قلمداد شده است،{ فتح،01: «ان الذين يبايعونک انما يبايعون الله...». } در حالي که رابطهي عبوديت مردم در برابر خدا، رابطهي قراردادي نخواهد بود. گذشته از اين، خداوند تنها پس از بيعت مردم، از آنان راضي ميشود{ فتح، 81: «لقد رضي الله عن المؤمنين اذا يبايعونک تحت الشجرة...». } که اين نيز ماهيت قراردادي بيعت را زير سؤال ميبرد. بنابراين، با بررسي شورا، بيعت و پذيرش نصب حاکميت از سوي خداوند، ماهيت قراردادي نظام اسلامي در هالهاي از ابهام و ترديد قرار ميگيرد.
در اين حالت، تنها پيشنهاد قابل پذيرش را بايد در «قرارداد اجتماعي» روسو جست که تشکيل حکومت در يک مجموعه را بر پايهي قرارداد اجتماعي مربوط به ارادهي آزاد افراد جامعه ميدانست؛ يعني تفويض حاکميت ارادهي ملت به نهاد دولت را از طريق قرارداد اجتماعي ممکن ميشمرد.{ قرارداد اجتماعي، ژان ژاک روسو، به نقل از: تئوريهايي دربارهي رژيم سياسي جمهوري،مجموعه مقالات جمهوريت و انقلاب اسلامي، دکتر داور شيخاوندي، ص964. } راه ديگر اين است که در چارچوب مباني اهل سنت، به تبيين آن بپردازيم.
5. نفي ايدئولوژي در عرصهي قانونگذاري:
هرگونه اعمال تضييق در دامنهي اختيار مردم و وضع مقررات در جهت تحديد اصل جمهوريت، به معناي تضعيف نظام ميباشد. (صص 713 و 784)
در اين باره بايد گفت:
1. نويسنده در اين عبارت، هرگونه محدوديت در دامنهي اختيار مردم و تحديد اصل جمهوريت با وضع مقررات را به تضعيف نظام مرتبط ميداند، ولي در جاي ديگري از اين کتاب، در تعارضي آشکار با اين سخن، ميگويد:
جمهوريت تا آنجا که در قلمروي قانون پيش بيني شده، بايد محقق گردد. (ص395).
2. اساساً دين، شريعت، قانون و مقررات جز در تحديد اختيار انسان، معنايي ندارد و اين نظريه با دو نظريهي «دولت حداقل» ليبراليسم و «جامعهي مدني» در زمينهي قلمروي اقتدار دولت، همساني آشکاري دارد. ليبراليسم براي فرار از گرايش تماميت خواهي سوسياليسم و فاشيسم در عرصهي حاکميت دولت و مانند آن، به ورطهي ديگري درميغلتد که خطر آن از خطر نخستين کمتر نيست.
اين سخن حجاريان با انديشهي ليبرالي هوادار «دولت حداقل» که «آربلاستر» آن را تبيين ميکند، فاصلهي چنداني ندارد، آن جا که ميگويد: «در ليبراليسم قرن بيستم، هنوز هم سنت ليبرالي بدگماني به دولت و قدرت و مقاصد آن از بين نرفته است. اين سنت در اصل بر پايهي اعتقاد ليبرالي به توانايي افراد در مراقبت از منافع خويش و استعداد خودگرداني جامعه است».{ ظهور و سقوط ليبراليسم غرب، آنتوني آربلاستر، تهران، نشر مرکز، ص 47. } گرايش ليبراليسم به محدودتر کردن هر چه بيشتر دخالت دولت تا آنجا پيش ميرود که «هربرت اسپنسر معتقد بود دولت نبايد کاري به مسألهي فقر و بيماري و بيکاري داشته باشد».{ جامعهي ديني، جامعهي مدني، ص 45 به نقل از: Blackwell, 1992, . 48 .oliticalVecent Andrew, Modern Idillogies, }
گرايش آقاي حجاريان به مفهوم ليبرالي قلمروي اقتدار دولت هنگامي بيشتر آشکار ميشود که بدانيم وي به قيد «اسلامي» در ترکيب «جمهوري اسلامي»، کمترين توجهي نکرده است و با توجيه تحصيل کارآموزي نظام، به قلب ماهيت نظام تن ميدهد. گفتني است در نظامهاي ليبرال، براي اثبات حقانيت، به خواست مردم، استدلال ميشود. در جمهوري مورد تفسير آقاي حجاريان نيز پافشاري بر آن است که خواست و اختيار مردم نبايد محدود شود؛ چون به تضعيف نظام خواهد انجاميد. در واقع، وي با قلب ماهيت نظام جمهوري اسلامي به جمهوري، براي تقويت کارآمدي نظام ميکوشد!! البته اين مطلب به آقاي حجاريان اختصاص ندارد. اساساً اين طيف فکري در اين ويژگي مشترکند که مانند نسبيگرايان به نتيجهي واحدي ميرسند و آن، ميزان قراردادن خواست مردم براي رهيدن از بحران «مشروعيت» (البته از نوع ليبرالي آن) است. در همين راستا، نويسنده در جاي ديگري آورده است:
دولت نه قيّم بل منتخب مردم است و بايد در تأمين خواست آنها کوشا باشد. (ص 496).
بيشک، زماني ميتوان دولت را اين گونه بريده از ثواب تغيير ناپذير ارزشي و نسبت به اصول بنيادين و متافيزيکي، خنثي دانست که به شدت از ليبراليسم، تأثير پذيرفته باشيم. به گفتهي «آکرمن»: «ليبراليسم بر صدق و حقانيت هيچ نظام معرفت شناختي و متافيزيکي واحد و خاصي مبتني نيست.»{ - Acherman, Bruce, social Justice in the Liberal state, yale University ress, 1980, 361. } جمهوري اسلامي در گذر از جمهوريت رها و سرگردان، از نظامي نمايندگي ميکند که بر پايهي ايمان به خداي يکتا، وحي الهي و نقش بنيادين آن در بيان قوانين{ قانون اساسي، اصل دوم. } شکل گرفته و ملت ايران بر اساس اعتقاد ديرينهاش به حکومت حق و عدل و قرآن، به آن رأي مثبت داده است.{ قانون اساسي، اصل اول. }
در نگرش آقاي حجاريان براي رهانيدن مردم از پذيرش حکومت هواپرستانهي ديگران بر آنان، حاکمان به آراي مردم تن ميدهند، در حالي که در حکومت ديني، مردم و حاکمان تنها به بندگي خدا تن در ميدهند. نه مردم وامدار حاکماناند و حکومت را از آنان به عنوان هديه ميپذيرند و نه حاکمان به بهاي پذيرفتن بندگي مردمان به حکومت ميرسند. حاکمان و مردمان، جز اجراي حق، پيماني ندارند و در صورت سرپيچي از حق و حقيقت، بازخواست ميشوند. اساساً ارزش حکومت از ديدگاه اسلام، اقامهي حق است{ نهج البلاغه. } نه اين که براي بيشتر حکومت کردن، به نافرماني آفريدگار تن در دهيم و به ورطهي عوام پرستي فرو غلتيم.
جنبههاي ديگري از بحث جمهوريت آقاي حجاريان نيز جاي گفتوگو و کنکاش دارد که فرصت ديگري ميطلبد. براي مثال، آيا رضاي مردم، شرط جواز اقدام به تأسيس حکومت است و به گفتهي نويسنده: «نميتوان بدون آن که رضايت مردم جلب شده باشد، اقدام به تأسيس حکومت نمود»؟ (صص 66 و 292). آيا اختيارات مطلق حکومت فقيه در چارچوب قانون اساسي معنا ميشود يا وراي آن؟ (ص 562) آيا رابطهي ولي فقيه با مردم در عالم سياست، نوعي قرارداد است که لوازم و مقتضيات ديگر قراردادهاي شرعي نيز بر آن حاکم خواهد بود؟ (صص 474 و 266). مشروعيت سياسي و اطاعت رضايتمندانه، در حقانيت نظام جمهوري اسلامي، مدخليت دارد يا در مقبوليت آن؟(ص 292)
در پايان بايد گفت: نظريهي مطرح شده در اين کتاب بيش از آن که نظريههاي اصيل اسلامي - شيعي را بازتاب دهد، از پيشفرضهاي نظامهاي غير الهي يا در مواردي، غير شيعي، تأثير پذيرفته است که بايد در فرصتهاي آينده بيشتر بدان پرداخت.
منبع: پايگاه حوزه
/انتهاي پيام/