يک زينب و يک کاروان
وقتى چشم زنان به شهدا افتاد فرياد كشيدند و اشك ريزان خود را از شتران به زمين انداختند.
زينب كبرى(س) چون نظرش به بدن مبارك امام افتاد، فرمود: السلام عليك يا ذبيحاً من القفا و سپس نعش برادر را به سينه خود چسبانيد، عرض كرد: اختك لك الفداء يا بن محمد المصطفى و يا قرّة عين فاطمة الزّهراء بعد با صوتى حزين و قلبى دردناك گفت: يا محمداه صلّى عليك مليك السمآء اين حسين توست كه با اعضاى پاره پاره در خون خويش آغشته است، اينها دختران تواند كه اسير شده اند، اين حسين توست كه بدنش بر روى خاك افتاده.
حضرت سكينه جسد پدر را در بر گرفت، ناله زد و عرض نمود: پدر جان قتل تو چشم دشمنان را روشن و دلشان را شاد كرد، پدر جان بنى اميّه مرا در كوچكى يتيم كرد، بابا زمانى كه شب مى شود چه كسى مرا حمايت مى كند؟ بابا گوشواره هايم را غارت و عبايم را ربودند.
عصر روز يازدهم اهل بيت(عليهم السلام) را با حالت اسارت به طرف كوفه حركت دادند. شبانه به كوفه رسيدند و آن بزرگواران داغدار و مصيبت زده را تا صبح پشت دروازه هاى كوفه نگه داشتند. هنگام صبح عمر سعد ملعون از كوفه خارج شد و مثل فرماندهى كه از فتوحات خود خوشحال است همراه اسراء وارد كوفه شد.(1)
1- تقويم شيعه.