هدف امام خميني (ره) همان هدف امام حسين(ع) بود
به گزارش گروه سياسي «شبکه خبر دانشجو» به نقل از پايگاه اطلاع رساني دفتر مقام معظم رهبري، متن كامل بيانات حضرت آيت الله خامنه اي، رهبر معظم انقلاب اسلامي كه 19خرداد 1374 در خطبه هاي نماز جمعه تهران به مناسبت روز عاشورا ايراد فرمودند، به اين شرح است:
بسماللَّهالرحمنالرحيم
الحمدللَّه ربّ العالمين. نحمده و نستعينه و نؤمن به و نتوكّل عليه و نستغفره و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه، حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته، بشير رحمته و نذير نقمته، سيّدنا و نبيّنا ابىالقاسم محمّد و على آله الأطيبين الأطهرين المنتجبين المعصومين المطهّرين، الهداة المهديّين. سيّما بقيّةاللَّه فىالارضيين و صلّ على ائمة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين. عن رسولاللَّه (صلّىاللَّهعليهوآله) انّه قال: «حسين منّى و انّا من حسين»(1) (عليهوعلىآلهالسّلام) انّه قال: «انّ الحسين مصباح الهدى و سفينة النّجاة».(2)
همه برادران و خواهران نمازگزار عزيز و نفْس خودم را به ترس از خدا و رعايت پرهيزكارى و اجتناب از گناهان و پرداختن به طلب رضاى خالق متعال جلّتعظمته توصيه مىكنم. اين روح و هدف زندگى است و همين است كه براى ما در آن روزى كه «لا ينفع مال و لابنون»؛(3) همچنين در حيات دنيا، مايه سعادت و سپيدرويى خواهد شد.
امروز به مناسبت روز عاشورا نيّت كردم كه درباره نهضت حسينى عليهالصّلاةوالسّلام سخن بگويم. چيز عجيبى است؛ كه همه زندگى ما از ياد حسين عليهالسّلام لبريز است؛ خدا را شكر. درباره نهضت اين بزرگوار هم زياد حرف زده شده است؛ اما در عين حال انسان هرچه دراينباره مىانديشد، ميدان فكر و بحث و تحقيق و مطالعه گسترده است. هنوز خيلى حرفها درباره اين حادثه عظيم و عجيب و بىنظير وجود دارد كه ما بايد درباره آن فكر كنيم و براى هم بگوييم.
اگر اين حادثه را دقيق در نظر بگيريد، شايد بشود گفت انسان مىتواند در حركت چند ماهه حضرت ابى عبداللَّهعليه السّلام - از آن روزى كه از مدينه خارج شد و بهطرف مكه آمد، تا آن روزى كه در كربلا شربت گواراى شهادت نوشيد - بيش از صد درس مهم بشمارد .نخواستم بگويم هزارها درس؛ مىشود گفت هزارها درس هست . ممكن است هر اشاره آن بزرگوار، يك درس باشد؛ اما اين كه مىگويم بيش از صد درس، يعنى اگر ما بخواهيم اين كارها را مورد مداقّه قرار دهيم، از آن مىشود صد عنوان و سرفصل به دست آورد كه هر كدام براى يك امّت، براى يك تاريخ و يك كشور، براى تربيت خود و اداره جامعه و قرب به خدا، درس است.
به خاطر اين است كه حسينبنعلى اروحنافداهو فدااسمهوذكره، در دنيا مثل خورشيدى در ميان مقدّسين عالم، اينگونه مىدرخشد. انبيا و اوليا و ائّمه و شهدا و صالحين را در نظر بگيريد! اگر آنها مثل ماه و ستارهگان باشند، اين بزرگوار مثل خورشيد مىدرخشد. واما، آن صد درسِ مورد اشاره به كنار ؛ يك درس اصلى در حركت و قيام امام حسين عليهالسلام وجود دارد كه من امروز سعى خواهم كرد آن را، به شما عرض كنم. همه آنها حاشيه است و اين متن است.چرا قيام كرد؟ اين درس است.
به امام حسين عليهالسلام مىگفتند: شما در مدينه و مكه، محترميد و در يمن، آن همه شيعه هست. به گوشهاى برويد كه با يزيد كارى نداشته باشيد، يزيد هم با شما كارى نداشته باشد! اين همه مريد، اين همه شيعيان؛ زندگى كنيد، عبادت و تبليغ كنيد! چرا قيام كرديد؟ قضيه چيست؟
اين، آن سؤالِ اصلى است. اين، آن درسِ اصلى است. نمىگوييم كسى اين مطلب را نگفته است؛ چرا، انصافاً در اين زمينه، خيلى هم كار و تلاش كردند، حرف هم زياد زدند. حال اين مطلبى را هم كه ما امروز عرض مىكنيم، به نظر خودمان يك برداشت و ديد تازهاى در اين قضيه است.
دوست دارند چنين بگويند كه حضرت خواست حكومت فاسد يزيد را كنار بزند و خود يك حكومت، تشكيل دهد. اين هدفِ قيام ابىعبداللَّه عليهالسّلام بود. اين حرف، نيمهدرست است؛ نمىگويم غلط است. اگر مقصود از اين حرف، اين است كه آن بزرگوار براى تشكيل حكومت قيام كرد؛ به اين نحو كه اگر ببيند نمىشود انسان به نتيجه برسد، بگويد نشد ديگر، برگرديم؛ اين غلط است.
بله؛ كسى كه به قصد حكومت، حركت مىكند، تا آنجا پيش مىرود كه ببيند اين كار، شدنى است. تا ديد احتمال شدنِ اين كار، يا احتمال عقلايى وجود ندارد، وظيفهاش اين است كه برگردد. اگر هدف، تشكيل حكومت است، تا آنجا جايز است انسان برود كه بشود رفت. آنجا كه نشود رفت، بايد برگشت. اگر آن كسى كه مىگويد هدف حضرت از اين قيام، تشكيل حكومت حَقّه علوى است مرادش اين است اين درست نيست؛ براى اينكه مجموع حركت امام، اين را نشان نمىدهد.
در نقطه مقابل، گفته مىشود: نه آقا، حكومت چيست؛ حضرت مىدانست كه نمىتواند حكومت تشكيل دهد؛ بلكه اصلاً آمد تا كشته و شهيد شود! اين حرف هم مدّتى بر سرِزبانها خيلى شايع بود! بعضى با تعبيرات زيباى شاعرانهاى هم اين را بيان مىكردند. حتّى من ديدم بعضى از علماى بزرگ ما هم اين را فرمودهاند. اين حرف كه اصلاً حضرت، قيام كرد براى اينكه شهيد شود، حرف جديدى نبوده است .گفت: چون با ماندن نمىشود كارى كرد، پس برويم با شهيد شدن، كارى بكنيم!
اين حرف را هم، ما در اسناد و مدارك اسلامى نداريم كه برو خودت را به كام كشته شدن بينداز. ما چنين چيزى نداريم. شهادتى را كه ما در شرع مقدّس مىشناسيم و در روايات و آيات قرآن از آن نشان مىبينيم، معنايش اين است كه انسان به دنبال هدف مقدّسى كه واجب يا راجح است، برود و در آن راه، تن به كشتن هم بدهد. اين، آن شهادتِ صحيح اسلامى است. اما اينكه آدم، اصلاً راه بيفتد براى اينكه «من بروم كشته شوم» يا يك تعبير شاعرانه چنينى كه «خون من پاى ظالم را بلغزاند و او را به زمين بزند»؛ اينها آن چيزى نيست كه مربوط بدان حادثه به آن عظمت است. در اين هم بخشى از حقيقت هست؛ اما هدفِ حضرت، اين نيست.
پس به طور خلاصه، نه مىتوانيم بگوييم كه حضرت قيام كرد براى تشكيل حكومت و هدفش تشكيل حكومت بود، و نه مىتوانيم بگوييم حضرت براى شهيد شدن قيام كرد. چيز ديگرى است كه من سعى مىكنم در خطبه اوّل - كه عمده صحبت من هم امروز، در خطبه اوّل و همين قضيه است - انشاءاللَّه اين را بيان كنم.
بنده به نظرم اينطور مىرسد: كسانى كه گفتهاند «هدف، حكومت بود»، يا «هدف، شهادت بود»، ميان هدف و نتيجه، خَلط كردهاند. نخير؛ هدف، اينها نبود. امام حسين عليهالسّلام، هدف ديگرى داشت؛ منتها رسيدن به آن هدف ديگر، حركتى را مىطلبيد كه اين حركت، يكى از دو نتيجه را داشت: «حكومت،» يا «شهادت». البته حضرت براى هر دو هم آمادگى داشت. هم مقدّمات حكومت را آماده كرد و مىكرد؛ هم مقدّمات شهادت را آماده كرد و مىكرد. هم براى اين توطين نفس مىكرد، هم براى آن. هركدام هم مىشد، درست بود و ايرادى نداشت؛ اما هيچكدام هدف نبود،بلكه دو نتيجه بود. هدف، چيز ديگرى است.
هدف چيست؟ اوّل آن هدف را به طور خلاصه در يك جمله عرض مىكنم؛ بعد مقدارى توضيح مىدهم.
اگر بخواهيم هدف امام حسين عليهالسّلام را بيان كنيم، بايد اينطور بگوييم كه هدف آن بزرگوار عبارت بود از انجام دادن يك واجب عظيم از واجبات دين كه آن واجب عظيم را هيچكس قبل از امام حسين - حتّى خود پيغمبر - انجام نداده بود. نه پيغمبر اين واجب را انجام داده بود، نه اميرالمؤمنين، نه امام حسن مجتبى.
واجبى بود كه در بناى كلّى نظام فكرى و ارزشى و عملى اسلام، جاى مهمّى دارد. با وجود اينكه اين واجب، خيلى مهم و بسيار اساسى است، تا زمان امام حسين، به اين واجب عمل نشده بود - عرض مىكنم كه چرا عمل نشده بود - امام حسين بايد اين واجب را عمل مىكرد تا درسى براى همه تاريخ باشد. مثل اينكه پيغمبر حكومت تشكيل داد؛ تشكيل حكومت درسى براى همه تاريخ اسلام شد و فقط حكمش را نياورد. يا پيغمبر، جهاد فىسبيلاللَّه كرد و اين درسى براى همه تاريخ مسلمين و تاريخ بشر - تا ابد - شد. اين واجب هم بايد به وسيله امام حسين عليهالسّلام انجام مىگرفت تا درسى عملى براى مسلمانان و براى طول تاريخ باشد.
حالا چرا امام حسين اين كار را بكند؟ چون زمينه انجام اين واجب، در زمان امام حسين پيش آمد. اگر اين زمينه در زمان امام حسين پيش نمىآمد؛ مثلاً در زمان امام علىالنقّى عليهالسّلام پيش مىآمد، همين كار را امام علىالنّقى مىكرد و حادثه عظيم و ذبح عظيم تاريخ اسلام، امام على النقى عليهالصّلاةوالسّلام مىشد. اگر در زمان امام حسن مجتبى يا در زمان امام صادق عليهما السّلام هم پيش مىآمد، آن بزرگواران عمل مىكردند. در زمان قبل از امام حسين، پيش نيامد؛ بعد از امام حسين هم در تمام طول حضور ائمه تا دوران غيبت، پيش نيامد!
پس هدف، عبارت شد از انجام اين واجب، كه حالا شرح مىدهم اين واجب چيست. آن وقت بهطور طبيعى انجام اين واجب، به يكى از دو نتيجه مىرسد: يا نتيجهاش اين است كه به قدرت و حكومت مىرسد؛ اهلاً و سهلاً، امام حسين حاضر بود. اگر حضرت به قدرت هم مىرسيد، قدرت را محكم مىگرفت و جامعه را مثل زمان پيغمبر و اميرالمؤمنين اداره مىكرد. يك وقت هم انجام اين واجب، به حكومت نمىرسد، به شهادت مىرسد. براى آن هم امام حسين حاضر بود.
خداوند امام حسين، و ديگر اءمه بزرگوار راطورى آفريده بود كه بتوانند بار سنگينِ آن چنان شهادتى را هم كه براى اين امر پيش مىآمد، تحمّل كنند، و تحمّل هم كردند. البته داستان مصائب كربلا، داستان عظيم ديگرى است. حال اندكى قضيه را توضيح دهم. برادران و خواهران نمازگزارِ عزيز! پيغمبر اكرم و هر پيغمبرى وقتى كه مىآيد، يك مجموعه احكام مىآورد. اين احكامى را كه پيغمبر مىآورد، بعضى فردى است و براى اين است كه انسان خودش را اصلاح كند. بعضى اجتماعى است و براى اين است كه دنياى بشر را آباد و اداره كند و اجتماعات بشر را به پا بدارد. مجموعه احكامى است كه به آن نظام اسلامى مىگويند.
خوب؛ اسلام بر قلب مقدّسِ پيغمبر اكرم نازل شد؛ نماز را آورد، روزه، زكات، انفاقات، حج، احكام خانواده، ارتباطات شخصى، جهاد فىسبيلاللَّه، تشكيل حكومت، اقتصاد اسلامى، روابط حاكم و مردم و وظايف مردم در مقابل حكومت را آورد. اسلام، همه اين مجموعه را بر بشريّت عرضه كرد؛ همه را هم پيغمبر اكرم بيان فرمود.
«ما من شىء يقربكم من الجنّة و يباعدكم من النّار الّا و قد نهيتكم عند و امرتكم به»؛(4) پيغمبر اكرم صلىاللَّه عليهو آله، همه آن چيزهايى را كه مىتواند انسان و يك جامعه انسانى را به سعادت برساند، بيان فرمود. نه فقط بيان، بلكه آنها را عمل و پياده كرد. خوب؛ در زمان پيغمبر، حكومت اسلامى و جامعه اسلامى تشكيل شد، اقتصاد اسلامى پياده شد، جهاد اسلامى برپا و زكات اسلامى گرفته شد؛ يك كشور و يك نظام اسلامى شد. مهندس اين نظام و راهبر اين قطار در اين خط، نبىّاكرم و آن كسى است كه به جاى او مىنشيند.
خط هم روشن و مشخّص است. بايد جامعه اسلامى و فرد اسلامى از اين خط، بر روى اين خط و در اين جهت و از اين راه حركت كند؛ كه اگر چنين حركتى هم انجام گيرد، آن وقت انسانها به كمال مىرسند؛ انسانها صالح و فرشتهگون مىشوند، ظلم در ميان مردم از بين مىرود؛ بدى، فساد، اختلاف، فقر و جهل از بين مىرود. بشر به خوشبختى كامل مىرسد و بنده كامل خدا مىشود.
اسلام اين نظام را به وسيله نبىّاكرم آورد و در جامعه آن روز بشر پياده كرد. در كجا؟ در گوشهاى كه اسمش مدينه بود و بعد هم به مكه و چند شهر ديگر توسعه داد.
سؤالى در اينجا باقى مىماند و آن اينكه: اگر اين قطارى را كه پيغمبر اكرم برروى اين خط به راه انداخته است، دستى، يا حادثهاى آمد و را از خط خارج كرد، تكليف چيست؟ اگر جامعه اسلامى منحرف شد؛ اگر اين انحراف به جايى رسيد كه خوف انحرافِ كلّ اسلام و معارف اسلام بود، تكليف چيست؟
دو نوع انحراف داريم. يك وقت مردم فاسد مىشوند - خيلى وقتها چنين چيزى پيش مىآيد - اما احكام اسلامى از بين نمىرود؛ ليكن يك وقت مردم كه فاسد مىشوند، حكومتها هم فاسد مىشوند، علما و گويندگان دين هم فاسد مىشوند! از آدمهاى فاسد، اصلاً دين صحيح صادر نمىشود. قرآن و حقايق را تحريف مىكنند؛ خوبها را بد، بدها را خوب، منكر را معروف و معروف را منكر مىكنند! خطّى را كه اسلام - مثلاً - به اين سمت كشيده است، صدوهشتاد درجه به سمت ديگر عوض مىكنند! اگر جامعه و نظام اسلامى به چنين چيزى دچار شد، تكليف چيست؟
البته پيغمبر فرموده بود كه تكليف چيست؛ قرآن هم فرموده است: «من يرتد منكم عن دينه فسوف يأتى اللَّه بقوم يحبّهم و يحبّونه»(5) تا آخر - و آيات زياد و روايات فراوان ديگر و همين روايتى كه از قول امام حسين برايتان نقل مىكنم.
امام حسين عليهالسلام، اين روايت پيغمبر(6) را براى مردم خواند. پيغمبر فرموده بود؛ اما آيا پيغمبر مىتوانست به اين حكم الهى عمل كند؟ نه؛ چون اين حكم الهى وقتى قابل عمل است كه جامعه منحرف شده باشد. اگر جامعه، منحرف شد، بايد كارى كرد. خدا حكمى در اينجا دارد. در جوامعى كه انحراف به حدّى پيش مىآيد كه خطر انحراف اصل اسلام است، خدا تكليفى دارد. خدا انسان را در هيچ قضيهاى بىتكليف نمىگذارد.
پيغمبر، اين تكليف را فرموده است - قرآن و حديث گفتهاند - اما پيغمبر كه نمىتواند به اين تكليف عمل كند.
چرا نمىتواند؟ چون اين تكليف را آن وقتى مىشود عمل كرد كه جامعه، منحرف شده باشد. جامعه در زمان پيغمبر و زمان اميرالمؤمنين كه، به آن شكل منحرف نشده است. در زمان امام حسن كه معاويه در رأس حكومت است، اگرچه خيلى از نشانههاى آن انحراف، پديد آمده است، اما هنوز به آن حدّى نرسيده است كه خوف تبديل كلّى اسلام وجود داشته باشد.
شايد بشود گفت در برههاى از زمان، چنين وضعيتى هم پيش آمد؛ اما در آن وقت، فرصتى نبود كه اين كار انجام گيرد - موقعيت مناسبى نبود - اين حكمى كه جزو مجموعه احكام اسلامى است، اهميّتش از خود حكومت كمتر نيست؛ چون حكومت، يعنى اداره جامعه. اگر جامعه بتدريج از خط، خارج و خراب و فاسد شد و حكم خدا تبديل شد؛ اگر ما آن حكم تغيير وضع و تجديد حيات - يا به تعبير امروزِ انقلاب، اگر آن حكم انقلاب - را نداشته باشيم، اين حكومت به چه دردى مىخورد؟
پس اهميت آن حكمى كه مربوط به برگرداندن جامعه منحرف به خطّ اصلى است، از اهميت خود حكمِ حكومت كمتر نيست. شايد بشود گفت كه اهميتش از جهاد با كفّار بيشتر است. شايد بشود گفت اهميتش از امر به معروف و نهى از منكر معمولى در يك جامعه اسلامى بيشتر است. حتّى شايد بشود گفت اهميت اين حكم از عبادات بزرگ الهى و از حج بيشتر است. چرا؟ به خاطر اينكه در حقيقت اين حكم، تضمين كننده زنده شدن اسلام است؛ بعد از آن كه مُشرف به مردن است، يا مرده و از بين رفته است.
خوب؛ چهكسى بايد اين حكم را انجام دهد؟ چه كسى بايد اين تكليف را به جا بياورد؟
يكى از جانشينان پيغمبر، وقتى در زمانى واقع شود كه آن انحراف، به وجود آمده است. البته به شرط اينكه موقعيت مناسب باشد؛ چون خداى متعال، به چيزى كه فايده ندارد تكليف نكرده است. اگر موقعيت مناسب نباشد، هركارى بكنند، فايدهاى ندارد و اثر نمىبخشد. بايد موقعيت مناسب باشد.
البته موقعيت مناسب بودن هم معناى ديگرى دارد؛ نه اينكه بگوييم چون خطر دارد، پس موقعيت مناسب نيست؛ مراد اين نيست. بايد موقعيت مناسب باشد؛ يعنى انسان بداند اين كار را كه كرد، نتيجهاى بر آن مترتّب مىشود؛ يعنى ابلاغ پيام به مردم خواهد شد، مردم خواهند فهميد و در اشتباه نخواهند ماند. اين، آن تكليفى است كه بايد يك نفر انجام مىداد.
در زمان امام حسين عليهالسّلام، هم آن انحراف به وجود آمده، هم آن فرصت پيدا شده است. پس امام حسين بايد قيام كند؛ زيرا انحراف پيدا شده است. براى اينكه بعد از معاويه كسى به حكومت رسيده است كه حتّى ظواهر اسلام را هم رعايت نمىكند! شُرب خَمر و كارهاى خلاف مىكند. تعرّضات و فسادهاى جنسى را واضح انجام مىدهد. عليه قرآن حرف مىزند. علناً شعر برخلاف قرآن و بر رّد دين مىگويد و علناً مخالف با اسلام است! منتها چون اسمش رئيس مسلمانهاست، نمىخواهد اسم اسلام را براندازد. او عامل به اسلام، علاقهمند و دلسوز به اسلام نيست؛ بلكه با عمل خود، مثل چشمهاى كه از آن مرتب آب گنديده تراوش مىكند و بيرون مىريزد و همه دامنه را پر مىكند، از وجود او آب گنديده مىريزد و همه جامعهى اسلامى را پر خواهد كرد! حاكم فاسد، اين گونه است ديگر؛ چون حاكم، در رأس قلّه است و آنچه از او تراوش كند، در همانجا نمىماند - برخلاف مردم عادّى - بلكه مىريزد و همه قلّه را فرا مىگيرد!
مردم عادّى، هركدام جاى خودشان را دارند. البته هر كس كه بالاتر است؛ هر كس كه موقعيت بالاترى در جامعه دارد، فساد و ضررش بيشتر است. فساد آدمهاى عادّى، ممكن است براى خودشان، يا براى عدّهاى دور و برشان باشد؛ اما آن كسى كه در رأس قرار گرفته است، اگر فاسد شد، فساد او مىريزد و همه فضا را پر مىكند؛ همچنانكه اگر صالح شد، صلاح او مىريزد و همه دامنه را فرا مىگيرد.
چنين كسى با آن فساد، بعد از معاويه، خليفه مسلمين شده است! خليفه پيغمبر! از اين انحراف بالاتر؟! زمينه هم آماده است. زمينه آماده است، يعنى چه؟ يعنى خطر نيست. چرا؛ خطر كه هست. مگر ممكن است كسى كه در رأس قدرت است، در مقابل انسانهاى معارض، براى آنها خطر نيافريند؟ جنگ است ديگر. شما مىخواهى او را از تخت قدرت پايين بكشى و او بنشيند تماشا كند! بديهى است كه او هم به شما ضربه مىزند. پس خطر هست.
اين كه مىگوييم موقعيت مناسب است، يعنى فضاى جامعه اسلامى، طورى است كه ممكن است پيام امام حسين به گوش انسانها در همان زمان و در طول تاريخ برسد. اگر در زمان معاويه، امام حسين مىخواست قيام كند، پيام او دفن مىشد. اين به خاطر وضع حكومت در زمان معاويه است. سياستها به گونهاى بود كه مردم نمىتوانستند حقّانيت سخن حق را بشنوند. لذا همين بزرگوار، ده سال در زمان خلافت معاويه، امام بود، ولى چيزى نگفت؛ كارى، اقدامى و قيامى نكرد؛ چون موقعيت آنجا مناسب نبود.
قبلش هم امام حسن عليهالسّلام بود. ايشان هم قيام نكرد؛ چون موقعيت مناسب نبود. نه اينكه امام حسين و امام حسن، اهل اين كار نبودند. امام حسن و امام حسين، فرقى ندارند. امام حسين و امام سجّاد، فرقى ندارند. امام حسين و امام علىالنقّى و امام حسن عسكرى عليهمالسّلام فرقى ندارند. البته وقتى كه اين بزرگوار، اين مجاهدت را كرده است، مقامش بالاتر از كسانى است كه نكردند؛ اما اينها از لحاظ مقام امامت يكسانند. براى هريك از آن بزرگواران هم كه پيش مىآمد، همين كار را مىكردند و به همين مقام مىرسيدند.
خوب؛ امام حسين هم در مقابل چنين انحرافى قرار گرفته است. پس بايد آن تكليف را انجام دهد. موقعيت هم مناسب است؛ پس ديگر عذرى وجود ندارد. لذا عبداللَّهبنجعفر و محمدبنحنفيه و عبداللَّهبنعباس - اينها كه عامى نبودند، همه دينشناس، آدمهاى عارف، عالم و چيزفهم بودند - وقتى به حضرت مىگفتند كه «آقا! خطر دارد، نرويد» مىخواستند بگويند وقتى خطرى در سرراه تكليف است، تكليف، برداشته است. آنها نمىفهميدند كه اين تكليف، تكليفى نيست كه با خطر برداشته شود.
اين تكليف، هميشه خطر دارد. آيا ممكن است انسان، عليه قدرتى آنچنان مقتدر - به حسب ظاهر - قيام كند و خطر نداشته باشد؟! مگر چنين چيزى مىشود؟! اين تكليف، هميشه خطر دارد. همان تكليفى كه امام بزگوار انجام داد. به امام هم مىگفتند «آقا! شما كه با شاه درافتادهايد، خطر دارد.» امام نمىدانست خطر دارد؟! امام نمىدانست كه دستگاه امنيتى رژيم پهلوى، انسان را مىگيرد، مىكشد، شكنجه مىكند، دوستان انسان را مىكشد و تبعيد مىكند؟! امام اينها را نمىدانست؟!
كارى كه در زمان امام حسين انجام گرفت، نسخه كوچكش هم در زمان امام ما انجام گرفت؛ منتها آنجا به نتيجه شهادت رسيد، اينجا به نتيجه حكومت . اين همان است؛ فرقى نمىكند. هدف امام حسين با هدف امام بزرگوار ما يكى بود. اين مطلب، اساس معارف حسين است. معارف حسينى، بخش عظيمى از معارف شيعه است. اين پايه مهمى است و خود يكى از پايههاى اسلام است.
پس هدف، عبارت شد از بازگرداندن جامعه اسلامى به خطّ صحيح. چه زمانى؟ آن وقتى كه راه، عوضى شده است و جهالت و ظلم و استبداد و خيانتِ كسانى، مسلمين را منحرف كرده و زمينه و شرايط هم آماده است.
البته دوران تاريخ، اوقات مختلفى است. گاهى شرايط آماده است و گاهى آماده نيست. زمان امام حسين آماده بود، زمان ما هم آماده بود. امام همان كار را كرد. هدف يكى بود. منتها وقتى انسان به دنبال اين هدف راه مىافتد و مىخواهد عليه حكومت و مركز باطل قيام كند، براى اينكه اسلام و جامعه و نظام اسلامى را به مركز صحيح خود برگرداند، يك وقت است كه وقتى قيام كرد، به حكومت مىرسد؛ اين يك شكل آن است - در زمان ما بحمداللَّه اينطور شد - يك وقت است كه اين قيام، به حكومت نمىرسد؛ به شهادت مىرسد.
آيا در اين صورت، واجب نيست؟ چرا؛ به شهادت هم برسد واجب است. آيا در اين صورتى كه به شهادت برسد، ديگر قيام فايدهاى ندارد؟ چرا؛ هيچ فرقى نمىكند. اين قيام و اين حركت، در هر دو صورت فايده دارد - چه به شهادت برسد، چه به حكومت - منتها هركدام، يك نوع فايده دارد. بايد انجام داد؛ بايد حركت كرد.
اين، آن كارى بود كه امام حسين انجام داد. منتها امام حسين آن كسى بود كه براى اوّلين بار اين حركت را انجام داد. قبل از او انجام نشده بود؛ چون قبل از او - در زمان پيغمبر و اميرالمؤمنين - چنين زمينه و انحرافى به وجود نيامده بود، يا اگر هم در مواردى انحرافى بود، زمينه مناسب و مقتضى نبود. زمان امام حسين، هر دو وجود داشت. در باب نهضت امام حسين، اين اصلِ قضيه است.
پس مىتوانيم اينطور جمعبندى كنيم، بگوييم: امام حسين قيام كرد تا آن واجب بزرگى را كه عبارت از تجديد بناى نظام و جامعه اسلامى، يا قيام در مقابل انحرافات بزرگ در جامعه اسلامى است، انجام دهد. اين از طريق قيام و از طريق امر به معروف و نهى از منكر است؛ بلكه خودش يك مصداق بزرگِ امر به معروف و نهى از منكر است. البته اين كار، گاهى به نتيجه حكومت مىرسد؛ امام حسين براى اين آماده بود. گاهى هم به نتيجه شهادت مىرسد؛ براى اين هم آماده بود.
ما به چه دليل اين مطلب را عرض مىكنيم؟ اين را از كلمات خود امام حسين به دست مىآوريم. من در ميان كلمات حضرت ابىعبداللَّه عليهالسلام، چند عبارت را انتخاب كردهام - البته بيش از اينهاست كه همه، همين معنا را بيان مىكند - اوّل در مدينه؛ آن شبى كه وليد حاكم مدينه، حضرت را احضار كرد و گفت: معاويه از دنيا رفته است و شما بايد با يزيد بيعت كنيد! حضرت به او فرمود: باشد تا صبح، «ننظر و تنظرون اينا احق بالبيعة و الخلافه»(7) برويم فكر كنيم، ببينيم ما بايد خليفه شويم، يا يزيد بايد خليفه شود! مروان فرداى آن روز، حضرت را در كوچههاى مدينه ديد، گفت: يا اباعبداللَّه، تو خودت را به كشتن مىدهى! چرا با خليفه بيعت نمىكنى؟ بيا بيعت كن، خودت را به كشتن نده؛ خودت را به زحمت نينداز!
حضرت در جواب او، اين جمله را فرمود: «اناللَّه و انا اليه راجعون و علىالاسلام السّلام، اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد»(8)؛ ديگر بايد با اسلام، خداحافظى كرد و بدرود گفت؛ آن وقتى كه حاكمى مثل يزيد بر سر كار بيايد و اسلام به حاكمى مثل يزيد، مبتلا گردد! قضيه شخص يزيد نيست؛ هركس مثل يزيد باشد. حضرت مىخواهد بفرمايد كه تا به حال هرچه بود، قابل تحمّل بود؛ اما الان پاى اصل دين و نظام اسلامى در ميان است و با حكومت كسى مثل يزيد، نابود خواهد شد. به اين كه خطر انحراف، خطر جدّى است، اشاره مىكند. مسأله، عبارت از خطر براى اصلِ اسلام است.
حضرت ابى عبداللَّه عليهالسّلام، هم هنگام خروج از مدينه، هم هنگام خروج از مكه، صحبتهايى با محمّدبن حنفيه داشت. به نظر من مىرسد كه اين وصيّت، مربوط است به هنگامى كه مىخواست از مكه خارج شود. در ماه ذيحجّه هم كه محمدبن حنفيه به مكه آمده بود، صحبتهايى با حضرت داشت. حضرت به برادرش محمد بن حنفيه، چيزى را به عنوان وصيّت نوشت و داد.
آن جا بعد از شهادت به وحدانيّت خدا و چه و چه، به اينجا مىرسد: «و انى لم اخرج اشرا ولا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً»؛ يعنى كسانى اشتباه نكنند و تبليغاتچيها تبليغ كنند كه امام حسين هم مثل كسانى كه اين گوشه و آن گوشه، خروج مىكنند براى اين كه قدرت را به چنگ بگيرند - براى خودنمايى، براى عيش و ظلم و فساد - وارد ميدان مبارزه و جنگ مىشود! كار ما از اين قبيل نيست؛ «و انّما خرجت لطلبالاصلاح فى امّة جدّى»(9). عنوان اين كار، همين اصلاح است؛ مىخواهم اصلاح كنم. اين همان واجبى است كه قبل از امام حسين، انجام نگرفته بوده است.
اين اصلاح، از طريق خروج است - خروج، يعنى قيام - حضرت در اين وصيّتنامه، اين را ذكر كرد - تقريباً تصريح به اين معناست - يعنى اوّلاً مىخواهيم قيام كنيم و اين قيام ما هم براى اصلاح است؛ نه براى اين است كه حتماً بايد به حكومت برسيم، نه براى اين است كه حتماً بايد برويم شهيد شويم. نه؛ مىخواهيم اصلاح كنيم. البته اصلاح، كار كوچكى نيست. يك وقت شرايط، طورى است كه انسان به حكومت مىرسد و خودش زمام قدرت را به دست مىگيرد؛ يك وقت نمىتواند اين كار را بكند - نمىشود - شهيد مىشود. در عين حال هر دو، قيامِ براى اصلاح است.
بعد مىفرمايد: «اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدّى»(10)؛ اين اصلاح، مصداق امر به معروف و نهى از منكر است. اين هم يك بيان ديگر.
حضرت در مكه، دو نامه نوشته است كه: يكى به رؤساى بصره و يكى به رؤساى كوفه است. در نامه حضرت به رؤساى بصره، اينطور آمده است: «و قد بعث رسولى اليكم بهذا الكتاب و انا ادعوكم الى كتاب اللَّه و سنة نبّيه فان سنّة قد اميتت و البدعة قدا حييت فان تسمعوا قولى اهديكم الى سبيل الرّشاد»(11)؛ من مىخواهم بدعت را از بين ببرم و سنّت را احيا كنم؛ زيرا سنت را ميراندهاند و بدعت را زنده كردهاند! اگر دنبال من آمديد، راه راست با من است؛ يعنى مىخواهم همان تكليف بزرگ را انجام دهم كه احياى اسلام و احياى سنّت پيغمبر و نظام اسلامى است.
بعد در نامه به اهل كوفه فرمود: «فلعمرى ما الامام الا الحاكم بالكتاب والقائم بالقسط الدّائن بدين الحقّ الحابس نفسه على ذالك اللَّه والسلام(12)»؛ امام و پيشوا و رئيس جامعه اسلامى نمىتواند كسى باشد كه اهل فسق و فجور و خيانت و فساد و دورى از خدا و اينهاست. بايد كسى باشد كه به كتاب خدا عمل كند. يعنى در جامعه عمل كند؛ نه اين كه خودش در اتاق خلوت فقط نماز بخواند؛ بلكه عمل به كتاب را در جامعه زنده كند، اخذ به قسط و عدل كند و حق را قانون جامعه قرار دهد.
«الداّئن بدين الحق»، يعنى آيين و قانون و مقرّرات جامعه را حق قرار دهد و باطل را كنار بگذارد. «والحابس نفسه على ذالك للّه»؛ ظاهراً معناى اين جمله اين است كه خودش را در خطّ مستقيم الهى به هر كيفيّتى حفظ كند و اسير جاذبههاى شيطانى و مادّى نشود؛ والسّلام. بنابراين، هدف را مشخّص مىكند.
امام حسين از مكه خارج شد. آن حضرت در بين راه در هر كدام از منازل، صحبتى با لحنهاى مختلف دارد. در منزلى به نام «بيضه»، در حالى كه حرّبنيزيد هم در كنار حضرت است - حضرت مىرود، او هم در كنار حضرت مىرود - به اين منزل رسيدند و فرود آمدند. شايد قبل از اين كه استراحت كنند - يا بعد از اندكى استراحت - حضرت ايستاد و خطاب به لشكر دشمن، اينگونه فرمود:
«ايّهاالنّاس، انّ رسولاللَّه (صلّىاللَّهعليهوآله) قال: «من رأى سلطاناً جائراً مستحلاً لحرام اللَّه، ناكثاً لعهداللَّه، مخالفاً لسنّة رسولاللَّه يعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان ثم لم يغيّر بقول و لا فعل كان حقّاً علىاللَّه ان يدخله مدخله»(13)؛ يعنى اگر كسى ببيند حاكمى در جامعه، بر سرِ كار است كه ظلم مىكند، حرام خدا را حلال مىشمارد، حلال خدا را حرام مىشمارد، حكم الهى را كنار مىزند - عمل نمىكند - و ديگران را به عمل وادار نمىكند؛ يعنى در ميان مردم، با گناه، با دشمنى و با ظلم عمل مىكند - حاكمِ فاسدِ ظالمِ جائر، كه مصداق كاملش يزيد بود - «و لميغيّر بقول و لافعل»، و با زبان و عمل، عليه او اقدام نكند، «كان حقّاً على اللَّه ان يدخله مدخله»، خداى متعال در قيامت، اين ساكتِ بىتفاوتِ بىعمل را هم به همان سرنوشتى دچار مىكند كه آن ظالم را دچار كرده است؛ يعنى با او در يك صف و در يك جناح قرار مىگيرد.
اين را پيغمبر فرموده است. اين كه عرض كرديم پيغمبر، حكم اين مطلب را فرموده است، اين يكى از نمونههاى آن است. پس پيغمبر مشخّص كرده بود كه اگر نظام اسلامى، منحرف شد، بايد چه كار كرد. امام حسين هم به همين فرمايش پيغمبر، استناد مىكند.
پس تكليف، چه شد؟ تكليف، «يغيّر بقول و لافعل» شد. اگر انسان در چنين شرايطى قرار گرفت - البته در زمانى كه موقعيت مناسب باشد - واجب است در مقابل اين عمل، قيام و اقدام كند. به هر كجا مىخواهد برسد؛ كشته شود، زنده بماند، به حسب ظاهر موفق شود، يا نشود. هر مسلمانى در مقابل اين وضعيت بايد قيام و اقدام كند. اين تكليفى است كه پيغمبر فرموده است.
بعد امام حسين فرمود: «و انّى احق بهذا»؛ من از همه مسلمانان شايستهترم به اينكه اين قيام و اين اقدام را بكنم؛ چون من پسر پيغمبرم. اگر پيغمبر، اين تغيير، يعنى همين اقدام را بر تكتك مسلمانان واجب كرده است، بديهى است حسينبنعلى، پسر پيغمبر، وارث علم و حكمت پيغمبر، از ديگران واجبتر و مناسبتر است كه اقدام كند و من به خاطر اين است كه اقدام كردم. پس امام، علّت قيام خود را بيان مىكند.
در منزل «ازيد» كه چهار نفر به حضرت ملحق شدند، بيان ديگرى از امام حسين عليهالسلام هست. حضرت فرمود: «اما واللَّه انّى لأرجو ان يكون خيراً ما اراد اللَّه بنا؛ قتلنا او ظفرنا»(14). اين هم نشانهى اينكه گفتيم فرقى نمىكند؛ چه به پيروزى برسند، چه كشته بشوند، تفاوتى نمىكند. تكليف، تكليف است؛ بايد انجام بگيرد. فرمود: من اميدم اين است كه خداى متعال، آن چيزى كه براى ما در نظر گرفته است، خير ماست؛ چه كشته بشويم، چه به پيروزى برسيم. فرقى نمىكند؛ ما داريم تكليفمان را انجام مىدهيم.
در خطبه اوّلِ بعد از ورود به سرزمين كربلا فرمود: «قد نزل من الامر ما قد ترون ...»(15) بعد فرمود: «الا ترون الحق لايعمل به و الى الباطل لايتناهى عنه ليرغب المؤمن فى لقاء ربه حقا»(16) - تا آخر اين خطبه - خلاصه و جمعبندى كنم. پس امام حسين عليهالسّلام براى انجام يك واجب، قيام كرد. اين واجب در طول تاريخ، متوجّه به يكايك مسلمانان است. اين واجب، عبارت است از اينكه هر وقت ديدند كه نظامِ جامعه اسلامى دچار يك فسادِ بنيانى شده و بيم آن است كه به كلّى احكام اسلامى تغيير يابد، هر مسلمانى بايد قيام كند.
البته در شرايط مناسب؛ آن وقتى كه بداند اين قيام، اثر خواهد بخشيد. جزو شرايط، زنده ماندن، كشته نشدن، يا اذيّت و آزار نديدن نيست. اينها جزو شرايط نيست؛ لذا امام حسين عليهالسّلام قيام كرد و عملاً اين واجب را انجام داد تا درسى براى همه باشد.
خوب؛ ممكن است هركسى در طول تاريخ و در شرايط مناسب، اين كار را بكند؛ البته بعد از زمان امام حسين، در زمان هيچيك از ائمّه ديگر، چنين شرايطى پيش نيامد. خود اين تحليل دارد كه چطور پيش نيامد؛ چون كارهاى مهم ديگرى بود كه بايد انجام مىگرفت و چنين شرايطى، در جامعه اسلامى، تا آخر دوران حضور و اوّل زمان غيبت، اصلاً محقّق نشد. البته در طول تاريخ، از اينگونه شرايط در كشورهاى اسلامى، زياد پيش مىآيد. امروز هم شايد در دنياى اسلام جاهايى است كه زمينه هست و مسلمانان بايد انجام دهند. اگر انجام دهند، تكليفشان را انجام دادهاند و اسلام را تعميم و تضمين كردهاند. بالاخره يكى، دو نفر شكست مىخورند.
وقتى اين تغيير و قيام و حركت اصلاحى تكرار شود، مطمئنّاً فساد و انحراف، ريشهكن شده و از بين خواهد رفت. هيچكس اين راه و اين كار را بلد نبود؛ چون زمان پيغمبر كه نشده بود، زمان خلفاى اوّل هم كه انجام نگرفته بود، اميرالمؤمنين هم كه معصوم بود، انجام نداده بود. لذا امام حسين عليهالسّلام از لحاظ عملى، درس بزرگى به همه تاريخ اسلام داد و در حقيقت، اسلام را هم در زمان خودش و هم در هر زمان ديگرى بيمه كرد.
هرجا فسادى از آن قبيل باشد، امام حسين در آنجا زنده است و با شيوه و عمل خود مىگويد كه شما بايد چه كار كنيد. تكليف اين است؛ لذا بايد ياد امام حسين و ياد كربلا زنده باشد؛ چون ياد كربلا اين درس عملى را جلوِ چشم مىگذارد.
متأسّفانه در كشورهاى اسلامىِ ديگر، درس عاشورا آن چنان كه بايد شناخته شده باشد، شناخته شده نيست. بايد بشود. در كشور ما شناخته شده بود. مردم در كشور ما امام حسين را مىشناختند و قيام امام حسين را مىدانستند. روح حسينى بود؛ لذا وقتى امام فرمود كه محرّم ماهى است كه خون بر شمشير پيروز مىشود، مردم تعجّب نكردند. حقيقت هم همين شد؛ خون بر شمشير، پيروز گرديد.
بنده يك وقت در سالها پيش، همين مطلب را در جلسهاى از جلسات براى جمعيتى عرض كردم - البته قبل از انقلاب - مثالى به ذهنم آمد، آن را در آن جلسه گفتم؛ آن مثال عبارت است از داستان همان طوطى كه مولوى در مثنوى ذكر مىكند.
يك نفر يك طوطى در خانه داشت - البته مَثَل است و اين مَثَلها براى بيان حقايق است - زمانى مىخواست به سفر هند برود. با اهل و عيال خود كه خداحافظى كرد، با آن طوطى هم وداع نمود. گفت من به هند مىروم و هند سرزمين توست. طوطى گفت: به فلان نقطه برو، قوم و خويشها و دوستان من در آنجايند. آنجا بگو يكى از شما در منزل ماست. حالِ مرا براى آنها بيان كن و بگو كه در قفس و در خانه ماست. چيز ديگرى از تو نمىخواهم.
او رفت، سفرش را طى كرد و به آن نقطه رسيد. ديد بله، طوطيهاى زيادى روى درختان نشستهاند. آنها را صدا كرد، گفت: اى طوطيهاى عزيز و سخنگو و خوب! من پيغامى براى شما دارم؛ يك نفر از شما در خانه ماست، وضعش هم خيلى خوب است. در قفس به سر مىبرد، اما زندگى خيلى خوب و غذاى مناسب دارد او به شما سلام رسانده است.
تا آن تاجر اين حرف را زد، يك وقت ديد آن طوطيها كه روى شاخههاى درختان نشسته بودند، همه بال بال زدند و روى زمين افتادند. جلو رفت، ديد مردهاند! خيلى متأسّف شد و گفت چرا من حرفى زدم كه اين همه حيوان - مثلاً پنج تا، ده تا طوطى - با شنيدن اين حرف، جانشان را از دست دادند! اما گذشته بود و كارى نمىتوانست بكند.
تاجر برگشت. وقتى به خانه خودش رسيد، سراغ قفس طوطى رفت. گفت: پيغام تو را رساندم. گفت: چه جوابى دادند؟ گفت: تا پيغام تو را از من شنيدند، همه از بالاى درختان پر پر زدند، روى زمين افتادند و مردند!
تا اين حرف از زبان تاجر بيرون آمد، يك وقت ديد طوطى هم در قفس، پرپر زد و كف قفس افتاد و مرد! خيلى متأسّف و ناراحت شد. در قفس را باز كرد. طوطى مرده بود ديگر؛ نمىشد نگهش دارد. پايش را گرفت و آن را روى پشت بام، پرتاب كرد. تا پرتاب كرد، طوطى از وسط هوا بناى بال زدن گذاشت و بالاى ديوار نشست! گفت: از تو تاجر و دوست عزيز، خيلى ممنونم؛ تو خودت وسيله آزادى مرا فراهم كردى. من نمرده بودم؛ خودم را به مردن زدم و اين درسى بود كه آن طوطيها به من ياد دادند! آنها فهميدند كه من اينجا در قفس، اسير و زندانيم. با چه زبانى به من بگويند كه چه كار بايد بكنم تا نجات پيدا كنم؟ عملاً به من نشان دادند كه بايد اين كار را بكنم، تا نجات يابم! - بمير تا زنده شوى! - من پيغام آنها را از تو گرفتم و اين درسى عملى بود كه با فاصله مكانى، از آن منطقه به من رسيد. من از آن درس استفاده كردم.
بنده آن روز - بيستوچند سال پيش - به برادران و خواهرانى كه اين حرف را مىشنيدند، گفتم: عزيزان من! امام حسين به چه زبانى بگويد كه تكليف شما چيست؟ شرايط، همان شرايط است؛ زندگى، همان نوع زندگى است؛ اسلام هم همان اسلام است. خوب؛ امام حسين به همه نسلها عملاً نشان داد. اگر يك كلمه حرف هم از امام حسين نقل نمىشد، ما بايد مىفهميديم كه تكليفمان چيست.
ملتى كه اسير است، ملتى كه در بند است، ملتى كه دچار فساد سران است، ملتى كه دشمنان دين بر او حكومت مىكنند و زندگى و سرنوشت او را در دست گرفتهاند، بايد از طول زمان بفهمد كه تكليفش چيست؛ چون پسر پيغمبر - امام معصوم - نشان داد كه در چنين شرايطى بايد چه كار كرد.
با زبان نمىشد. اگر اين مطلب را با صد زبان مىگفت و خودش نمىرفت، ممكن نبود اين پيغام، از تاريخ عبور كند و برسد؛ امكان نداشت. فقط نصيحت كردن و به زبان گفتن، از تاريخ عبور نمىكند؛ هزار گونه توجيه و تأويل مىكنند. بايد عمل باشد؛ آن هم عملى چنين بزرگ، عملى چنين سخت، فداكارىاى با چنين عظمت و جانسوز كه امام حسين انجام داد!
حقيقتاً آنچه كه از صحنه روز عاشورا در مقابل چشم ماست، جا دارد كه بگوييم در تمام حوادثى كه از فجايع بشرى سراغ داريم، هنوز تك و بىهمتاست و نظيرى ندارد. همانطور كه پيغمبر فرمود، اميرالمؤمنين فرمود، امام حسن فرمود - بنابر آنچه كه در روايات هست - «لايوم كيومك يا اباعبداللَّه»(17)؛ هيچ روزى مثل روز تو، مثل روز عاشوراى تو، مثل كربلا و مثل حادثه تو نيست.
امروز هم روز عاشوراست و بنده مايلم كه چند كلمه ذكر مصيبت كنم. همه جاى كربلا ذكر مصيبت است. همه حوادث عاشورا گريهآور و دردناك است. هر بخشى را كه شما بگيريد؛ از ساعتى كه وارد كربلا شد، صحبت امام حسين، حرف او، خطبه او، شعر خواندن او، خبر مرگ دادن او، صحبت كردن با خواهر، با برادران، با عزيزان، همه اينها مصيبت است، تا به شب و روز عاشورا و ظهر و عصر عاشورا برسد! من گوشهاى از آنها را حالا عرض مىكنم.
اين روزها، روزهاى روضه و گريه است؛ شما هم همهجا مىشنويد. بنده براى اينكه خودم را مختصرى در اين ميهمانى عظيم حسينى وارد كرده باشم، اين چند كلمه را عرض مىكنم و چون اين ملت ما خيلى جوان در راه خدا داده است - شايد در بين اين جمعيت، هزاران نفر هستند كه جوانانشان را از دست دادهاند - فكر كردم كه چند كلمه از جوانان امام حسين عرض كنم. ما به همه مىگوييم كه از روى متن، روضه بخوانيد؛ حالا بنده مىخواهم متن كتاب «لهوفِ» ابنطاووس را برايتان بخوانم، تا ببينيم روضه متنى چگونه است. بعضى مىگويند آدم نمىشود همان را كه در كتاب نوشته است، بخواند؛ بايد بپرورانيم - بسازيم - خوب؛ گاهى آن هم اشكالى ندارد؛ اما ما حالا از روى كتاب، چند كلمهاى مىخوانيم.
علىبنطاووس، از علماى بزرگ شيعه در قرن ششم هجرى است؛ خانواده او همه اهل علم و دينند. همه آنها يا خيلى از آنها خوبند؛ بخصوص اين دو برادر - علىبنموسىبنجعفربنطاووس و احمدبنموسىبنجعفربنطاووس - اين دو برادر از علماى بزرگ، مؤلّفين بزرگ و ثُقات بزرگند. كتاب معروف «لهوف» از سيّد علىبنموسىبنجعفربنطاووس است. در تعبيرات منبريهاى ما عين عبارات اين كتاب - مثل روايت - خوانده مىشود؛ از بس متقن و مهم است. من از روى اين مىخوانم.
مىگويد: «فلمّا لم يبق معه سوى اهل بيته»؛ يعنى وقتى كه همه اصحاب امام حسين به شهادت رسيدند و كسى غير از خانواده او باقى نماند، «خرج علىبنالحسين عليهالسّلام»؛ علىاكبر از خيمهگاه خارج شد. «و كان من اصبح النّاس خلقاً»؛ علىاكبر يكى از زيباترين جوانان بود. «فاستأذن اباه فى القتال»؛ پيش پدر آمد و گفت: پدر، اكنون اجازه بده تا من بروم بجنگم و جانم را قربانت كنم. «فاذن له»؛ هيچ مقاومتى نكرد و به او اجازه داد!
اين ديگر اصحاب و برادرزاده و خواهرزاده نيست كه امام به او بگويد نرو - بايست - اين پاره تن و پاره جگر خود اوست! حال كه مىخواهد برود، بايد امام حسين اجازه دهد. اين انفاق امام حسين است؛ اين اسماعيل حسين است كه به ميدان مىرود. «فاذن له»؛ اجازه داد كه برود. اما همين كه علىاكبر به طرف ميدان راه افتاد، «ثمّ نظر اليه نظر يائس منه»؛ امام حسين نگاهى از روى نوميدى، به قدّ و قامت علىاكبر انداخت. «و ارخى عليهالسّلام عينه و بكى، ثمّ قال اللّهم اشهد»؛ گفت: خدايا خودت شاهد باش. «فقد برز اليهم غلام اشبه النّاس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولك»؛ جوانى را به جنگ و به كام مرگ فرستادم كه از همه مردم، شبيهتر به پيغمبر بود؛ هم در چهره، هم در حرف زدن، هم در اخلاق؛ از همه جهت!
به به، چه جوانى! اخلاقش هم به پيغمبر، از همه شبيهتر است. قيافه و حرف زدنش هم به پيغمبر و به حرف زدن پيغمبر، از همه شبيهتر است. شما ببينيد امام حسين، به چنين جوانى چقدر علاقهمند است! به اين جوان، عشق مىورزد؛ نه فقط به خاطر اينكه پسر اوست. به خاطر شباهت، آن هم چنان شباهتى به پيغمبر! آن هم حسينى كه در بغل پيغمبر بزرگ شده است. به اين پسر، خيلى علاقه دارد و رفتن اين پسر به ميدان جنگ، خيلى برايش سخت است. بالاخره رفت.
مرحوم ابنطاووس نقل مىكند كه اين جوان به ميدان جنگ رفت و شجاعانه جنگيد. بعد نزد پدرش برگشت و گفت: پدرجان! تشنگى دارد مرا مىكشد؛ اگر آبى دارى، به من بده. حضرت هم آن جواب را به او داد. برگشت و به طرف ميدان رفت. حضرت در جواب به او فرمود: برو بجنگ؛ طولى نخواهد كشيد كه به دست جدّت سيراب خواهى شد. «فرجع الى موقف نضال»؛ علىاكبر بهطرف ميدان جنگ برگشت.
مؤلّف اين كتاب، ابنطاووس است؛ آدم ثقهاى است. اينطور نيست كه براى گريهگرفتن و مثلاً گرم كردن مجلس بخواهد حرفى بزند؛ نه. عباراتش عبارات متقنى است. مىگويد: «و قاتل اعظم القتال»؛ علىاكبر، بزرگترين جنگ را كرد؛ در نهايت شجاعت و شهامت جنگيد. بعد از آن كه مقدارى جنگيد، «فرماه منقذبن مرة العبدى لعنة اللَّه»؛ يكى از افراد دشمن، آن حضرت را با تيرى هدف گرفت. «فصرعه»؛ پس او را از روى اسب به زمين انداخت.
«فنادا يا ابتاه عليك السّلام»؛ صداى جوان بلند شد: پدر، خداحافظ! «هذا جدّى يقرأك السّلام»؛ اين جدّم پيغمبر است كه به تو سلام مىرساند. «و يقول عجل القدوم علينا»؛ مىگويد: فرزندم حسين! زود بيا، بر ما وارد شو - علىاكبر، همين يك كلمه را بر زبان جارى كرد - «ثم شهق شهقتاً فمات»؛ بعد آهى، يا فريادى كشيد و جان از بدنش بيرون رفت.
«فجاء الحسين عليهالسّلام»؛ امام حسين تا صداى فرزند را شنيد، به طرف ميدان جنگ آمد؛ آنجايى كه جوانش روى زمين افتاده است. «حتّى وقف عليه»؛ بالاى سر جوان خود رسيد. «و وضع خدّه على خدّه»؛ صورتش را روى صورت علىاكبر گذاشت. «و قال قتل اللَّه قوماً قتلوك ما اجرأهم على اللَّه»؛ حضرت، صورتش را روى صورت علىاكبر گذاشت و اين كلمات را گفت: خداوند بكشد قومى را كه تو را كشت ...
قال الرّاوى: «و خرجت زينب بنت على عليهماالسّلام»؛ راوى مىگويد: يك وقت ديديم كه زينب از خيمهها خارج شد. «فنادا يا حبيباه يابناخاه»؛ صدايش بلند شد: «اى عزيز من؛ اى برادرزاده من!». «و جائت فأكبّت عليه»؛ آمد و خودش را روى پيكر بىجان علىاكبر انداخت. «فجاءالحسين عليهالسّلام فأخذها و ردها الى النّساء»؛ امام حسين عليهالسّلام آمد، بازوى خواهرش را گرفت، او را از روى جسد علىاكبر بلند كرد و پيش زنها فرستاد.
«ثمّ جعل اهل بيته صلواتاللَّهوسلامهعليهم يخرج رجل منهم بعدالرجل»؛ دنباله اين قضيه را نقل مىكند كه اگر بخواهيم اين عبارات را بخوانيم، واقعاً دل انسان از شنيدن اين كلمات، آب مىشود!
من از اين عبارت ابنطاووس، مطلبى به ذهنم رسيد. اين كه مىگويد: «فأكبّت عليه»، آنچه در اين جمله ابنطاووس است - كه حتماً از روايات و اخبار صحيحى نقل كرده - نمىگويد كه امام حسين خودش را روى بدن علىاكبر انداخت؛ امام حسين، فقط صورتش را روى صورت جوانش گذاشت. اما آن كه خودش را از روى بىتابى روى بدن علىاكبر انداخت، حضرت زينب كبرى است.
من در هيچ كتاب و هيچ مقتلى نديدم كه اين زينب بزرگوار، اين عمّه سادات، اين عقيله بنىهاشم، وقتى كه دو پسر خودش، دو علىاكبر خودش هم در كربلا شهيد شدند - يكى «عون» و يكى «محمّد» - عكسالعملى نشان داده باشد؛ مثلاً فريادى كشيده باشد، گريه بلندى كرده باشد، يا خودش را روى بدن آنها انداخته باشد! به نظرم رسيد اين مادران شهداى زمان ما، حقيقتاً نسخه زينب را عمل و پياده مىكنند! بنده نديدم، يا كمتر مادرى را ديدم - مادر يك شهيد، مادر دو شهيد، مادر سه شهيد - كه وقتى انسان او را مىبيند، در او ضعف و عجز احساس كند!
مادران واقعاً شير زنانى هستند كه انسان مىبيند زينب كبرى نسخه اصلى رفتار مادران شهداى ماست. دو پسر جوانش - عون و محمّد - شهيد شدند، حضرت زينب سلاماللَّهعليها عكسالعملى نشان نداد؛ اما دو جاى ديگر - غير از مورد پسران خودش - دارد كه خودش را روى جسد شهيد انداخت؛ يكى همينجاست كه بالاى سر علىاكبر آمد و بىاختيار خودش را روى بدن علىاكبر انداخت، يكى هم عصر عاشوراست؛ آن وقتى كه خودش را روى بدن برادرش حسين انداخت و صدايش بلند شد: «يا رسولاللَّه! هذا حسينك ململ بدماء»؛ اى پيغمبر خدا، اين حسين توست؛ اين عزيز توست؛ اين پاره تن توست! چه مصيبتهايى را تحمّل كردند! لاحول و لاقوة الّا باللَّه العلىّ العظيم.
قبل از خطبه دوم، چند دعا بكنم؛ با اين چشمهاى اشكبار، خدا را بخوانيم. ظهر جمعه است، انشاءاللَّه خداى متعال، بركات و رحمتش را بر ما نازل كند.
پروردگارا! تو را به حسين و زينب عليهماالسّلام قسم مىدهيم كه ما را جزو دوستان و ياران و دنبالهروان آنان قرار بده.
پروردگارا! حيات و زندگى ما را زندگى حسينى و مرگ ما را مرگ حسينى قرار بده.
پروردگارا! امام بزرگوار ما را كه به اين راه هدايتمان كرد، با شهداى كربلا محشور كن. شهداى عزيز ما را با شهداى كربلا محشور كن.
پروردگارا! به كسانى كه در راه خدا، در راه اين انقلاب و در راه اسلام، از جان و عمر خود مايه گذاشتند؛ جانبازان عزيزمان، ايثارگران، آزادگان و كسانى كه هنوز در دست دشمن در اسارتند - هر تعدادى كه هستند - از خزانه غيبت، رحمت و فضل خود را نازل كن.
پروردگارا! رحمت خود را بر اين امّت و ملت نازل كن؛ همه گرفتاريهاى اين ملت را به فضل و تدبير و حكمت خود برطرف كن.
پروردگارا! اين ملت بزرگ، اين ملت حسينى و عاشورايى را بر همه دشمنان كوچك و بزرگش پيروز كن؛ دشمنان او را مأيوس و ناكام كن.
پروردگارا! اسلام را در ميان ما روزبهروز زندهتر و شادابتر كن.
پروردگارا! اجر كسانى كه براى اين ملت و اين كشور، زحمت مىكشند و از هر لحاظ خدمتى مىكنند - مخصوصاً مسؤولين كشور كه دلسوزانه خدمت مىكنند - به بهترين و وافرترين وجهى عطا كن.
پروردگارا! گذشتگان ما را بيامرز؛ مرضاى ما را شفا عنايت كن؛ پدر و مادر و ذوىالحقوق و اساتيد ما را مشمول رحمت و فضل خود قرار بده.
پروردگارا! همه كسانى كه حاجتى دارند و از ما التماسِ دعا كردند و خواستند كه مسألت آنها را به درگاه خداى متعال بياوريم، متضرّعانه از تو مىخواهيم حاجاتشان را برآورده فرما.
پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، امّت اسلامى را در هرجاى دنيا كه هستند، سربلند كن؛ تكليف حسينى را به آنها تعليم بده؛ توفيق انجام اين تكليف را به آنها عنايت فرما.
پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، قلب امام زمان ما، ولىّعصر ما اروحنافداه را از ما خشنود و راضى كن؛ ما را از ياران و مواليان آن بزرگوار قرار ده؛ توفيق و سعادت زيارت آن بزرگوار را به ما عنايت فرما.
پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، آن خيرى كه از تو خواستيم و نخواستيم، به ما عنايت كن و از هر شرّى به تو پناه برديم و پناه نبرديم، ما را از آن در امان بدار.
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
قل هواللَّه احد. اللَّه الصّمد. لم يلد و لم يولد. و لم يكن له كفواً احد
1) بحارالانوار: ج 43، ص 261
2) بحارالانوار:ح 36، ص 204
3) شعراء: 88
4) بحارالانوار: ج 2، ص 170.
5) مائده: 54
6) مقصود اين روايت است:«ايهاالنّاس ان رسول اللَّه(ص) قال من رأى سلطاناً جائراًمستحلاً لحرام اللَّه، ناكثاًلعهداللَّه...»الخ.
7) بحارالانوار: ج 44، ص 325.
8) بحارالانوار: ج 44، ص 325
9) بحارالانوار: ج 44، ص 329
10) بحارالانوار: ج 44، ص 329
11) تاريخ طبرى: ج 7، ص 240
12) بحارالانوار: ج 44، ص 335
13) بحارالانوار: ج 44، ص 382
14) -
15) بحارالانوار: ج 44، ص 381
16) بحارالانوار: ج 44، ص 381
17) بحارالانوار: ج 45، ص 218
/انتهاي پيام/