هدف امام خميني (ره) همان هدف امام حسين(ع) بود
آخرین اخبار:
کد خبر:۷۵۲۸۴
بازخواني// بيانات رهبر معظم انقلاب در 19 خرداد 1374:

هدف امام خميني (ره) همان هدف امام حسين(ع) بود

كارى كه در زمان امام حسين انجام گرفت، نسخه كوچكش هم در زمان امام ما انجام گرفت؛ منتها آن‏جا به نتيجه شهادت رسيد، اين‏جا به نتيجه حكومت. اين همان است؛ فرقى نمى‏كند. هدف امام حسين با هدف امام بزرگوار ما يكى بود.

به گزارش گروه سياسي «شبکه خبر دانشجو» به نقل از پايگاه اطلاع رساني دفتر مقام معظم رهبري، متن كامل بيانات حضرت آيت الله خامنه اي، رهبر معظم انقلاب اسلامي كه 19خرداد 1374 در خطبه هاي نماز جمعه تهران به مناسبت روز عاشورا‏‏ ايراد فرمودند، به اين شرح است:

بسم‏اللَّه‏الرحمن‏الرحيم

الحمدللَّه ربّ العالمين. نحمده و نستعينه و نؤمن به و نتوكّل عليه و نستغفره و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه، حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته، بشير رحمته و نذير نقمته، سيّدنا و نبيّنا ابى‏القاسم محمّد و على آله الأطيبين الأطهرين المنتجبين المعصومين المطهّرين، الهداة المهديّين. سيّما بقيّةاللَّه فى‏الارضيين و صلّ على ائمة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين. عن رسول‏اللَّه (صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله) انّه قال: «حسين منّى و انّا من حسين»(1) (عليه‏وعلى‏آله‏السّلام) انّه قال: «انّ الحسين مصباح الهدى‏ و سفينة النّجاة».(2)

همه برادران و خواهران نمازگزار عزيز و نفْس خودم را به ترس از خدا و رعايت پرهيزكارى و اجتناب از گناهان و پرداختن به طلب رضاى خالق متعال جلّت‏عظمته توصيه مى‏كنم. اين روح و هدف زندگى است و همين است كه براى ما در آن روزى كه «لا ينفع مال و لابنون»؛(3) همچنين در حيات دنيا، مايه سعادت و سپيدرويى خواهد شد.

امروز به مناسبت روز عاشورا نيّت كردم كه درباره نهضت حسينى عليه‏الصّلاةوالسّلام سخن بگويم. چيز عجيبى است؛ كه همه زندگى ما از ياد حسين عليه‏السّلام لبريز است؛ خدا را شكر. درباره نهضت اين بزرگوار هم زياد حرف زده شده است؛ اما در عين حال انسان هرچه دراين‏باره مى‏انديشد، ميدان فكر و بحث و تحقيق و مطالعه گسترده است. هنوز خيلى حرفها درباره اين حادثه عظيم و عجيب و بى‏نظير وجود دارد كه ما بايد درباره آن فكر كنيم و براى هم بگوييم.

اگر اين حادثه را دقيق در نظر بگيريد، شايد بشود گفت انسان مى‏تواند در حركت چند ماهه حضرت ابى عبداللَّه‏عليه السّلام - از آن روزى كه از مدينه خارج شد و به‏طرف مكه آمد، تا آن روزى كه در كربلا شربت گواراى شهادت نوشيد - بيش از صد درس مهم بشمارد .نخواستم بگويم هزارها درس؛ مى‏شود گفت هزارها درس هست . ممكن است هر اشاره آن بزرگوار، يك درس باشد؛ اما اين كه مى‏گويم بيش از صد درس، يعنى اگر ما بخواهيم اين كارها را مورد مداقّه قرار دهيم، از آن مى‏شود صد عنوان و سرفصل به دست آورد كه هر كدام براى يك امّت، براى يك تاريخ و يك كشور، براى تربيت خود و اداره جامعه و قرب به خدا، درس است.

به خاطر اين است كه حسين‏بن‏على اروحنافداه‏و فدااسمه‏وذكره، در دنيا مثل خورشيدى در ميان مقدّسين عالم، اين‏گونه مى‏درخشد. انبيا و اوليا و ائّمه و شهدا و صالحين را در نظر بگيريد! اگر آنها مثل ماه و ستاره‏گان باشند، اين بزرگوار مثل خورشيد مى‏درخشد. واما، آن صد درسِ مورد اشاره به كنار ؛ يك درس اصلى در حركت و قيام امام حسين عليه‏السلام وجود دارد كه من امروز سعى خواهم كرد آن را، به شما عرض كنم. همه آنها حاشيه است و اين متن است.چرا قيام كرد؟ اين درس است.

به امام حسين عليه‏السلام مى‏گفتند: شما در مدينه و مكه، محترميد و در يمن، آن همه شيعه هست. به گوشه‏اى برويد كه با يزيد كارى نداشته باشيد، يزيد هم با شما كارى نداشته باشد! اين همه مريد، اين همه شيعيان؛ زندگى كنيد، عبادت و تبليغ كنيد! چرا قيام كرديد؟ قضيه چيست؟

اين، آن سؤالِ اصلى است. اين، آن درسِ اصلى است. نمى‏گوييم كسى اين مطلب را نگفته است؛ چرا، انصافاً در اين زمينه، خيلى هم كار و تلاش كردند، حرف هم زياد زدند. حال اين مطلبى را هم كه ما امروز عرض مى‏كنيم، به نظر خودمان يك برداشت و ديد تازه‏اى در اين قضيه است.

دوست دارند چنين بگويند كه حضرت خواست حكومت فاسد يزيد را كنار بزند و خود يك حكومت، تشكيل دهد. اين هدفِ قيام ابى‏عبداللَّه عليه‏السّلام بود. اين حرف، نيمه‏درست است؛ نمى‏گويم غلط است. اگر مقصود از اين حرف، اين است كه آن بزرگوار براى تشكيل حكومت قيام كرد؛ به اين نحو كه اگر ببيند نمى‏شود انسان به نتيجه برسد، بگويد نشد ديگر، برگرديم؛ اين غلط است.

بله؛ كسى كه به قصد حكومت، حركت مى‏كند، تا آن‏جا پيش مى‏رود كه ببيند اين كار، شدنى است. تا ديد احتمال شدنِ اين كار، يا احتمال عقلايى وجود ندارد، وظيفه‏اش اين است كه برگردد. اگر هدف، تشكيل حكومت است، تا آن‏جا جايز است انسان برود كه بشود رفت. آن‏جا كه نشود رفت، بايد برگشت. اگر آن كسى كه مى‏گويد هدف حضرت از اين قيام، تشكيل حكومت حَقّه علوى است مرادش اين است اين درست نيست؛ براى اين‏كه مجموع حركت امام، اين را نشان نمى‏دهد.

در نقطه مقابل، گفته مى‏شود: نه آقا، حكومت چيست؛ حضرت مى‏دانست كه نمى‏تواند حكومت تشكيل دهد؛ بلكه اصلاً آمد تا كشته و شهيد شود! اين حرف هم مدّتى بر سرِزبانها خيلى شايع بود! بعضى با تعبيرات زيباى شاعرانه‏اى هم اين را بيان مى‏كردند. حتّى من ديدم بعضى از علماى بزرگ ما هم اين را فرموده‏اند. اين حرف كه اصلاً حضرت، قيام كرد براى اين‏كه شهيد شود، حرف جديدى نبوده است .گفت: چون با ماندن نمى‏شود كارى كرد، پس برويم با شهيد شدن، كارى بكنيم!

اين حرف را هم، ما در اسناد و مدارك اسلامى نداريم كه برو خودت را به كام كشته شدن بينداز. ما چنين چيزى نداريم. شهادتى را كه ما در شرع مقدّس مى‏شناسيم و در روايات و آيات قرآن از آن نشان مى‏بينيم، معنايش اين است كه انسان به دنبال هدف مقدّسى كه واجب يا راجح است، برود و در آن راه، تن به كشتن هم بدهد. اين، آن شهادتِ صحيح اسلامى است. اما اين‏كه آدم، اصلاً راه بيفتد براى اين‏كه «من بروم كشته شوم» يا يك تعبير شاعرانه چنينى كه «خون من پاى ظالم را بلغزاند و او را به زمين بزند»؛ اينها آن چيزى نيست كه مربوط بدان حادثه به آن عظمت است. در اين هم بخشى از حقيقت هست؛ اما هدفِ حضرت، اين نيست.

پس به طور خلاصه، نه مى‏توانيم بگوييم كه حضرت قيام كرد براى تشكيل حكومت و هدفش تشكيل حكومت بود، و نه مى‏توانيم بگوييم حضرت براى شهيد شدن قيام كرد. چيز ديگرى است كه من سعى مى‏كنم در خطبه اوّل - كه عمده صحبت من هم امروز، در خطبه اوّل و همين قضيه است - ان‏شاءاللَّه اين را بيان كنم.

بنده به نظرم اين‏طور مى‏رسد: كسانى كه گفته‏اند «هدف، حكومت بود»، يا «هدف، شهادت بود»، ميان هدف و نتيجه، خَلط كرده‏اند. نخير؛ هدف، اينها نبود. امام حسين عليه‏السّلام، هدف ديگرى داشت؛ منتها رسيدن به آن هدف ديگر، حركتى را مى‏طلبيد كه اين حركت، يكى از دو نتيجه را داشت: «حكومت،» يا «شهادت». البته حضرت براى هر دو هم آمادگى داشت. هم مقدّمات حكومت را آماده كرد و مى‏كرد؛ هم مقدّمات شهادت را آماده كرد و مى‏كرد. هم براى اين توطين نفس مى‏كرد، هم براى آن. هركدام هم مى‏شد، درست بود و ايرادى نداشت؛ اما هيچ‏كدام هدف نبود،بلكه دو نتيجه بود. هدف، چيز ديگرى است.

هدف چيست؟ اوّل آن هدف را به طور خلاصه در يك جمله عرض مى‏كنم؛ بعد مقدارى توضيح مى‏دهم.

اگر بخواهيم هدف امام حسين عليه‏السّلام را بيان كنيم، بايد اين‏طور بگوييم كه هدف آن بزرگوار عبارت بود از انجام دادن يك واجب عظيم از واجبات دين كه آن واجب عظيم را هيچ‏كس قبل از امام حسين - حتّى خود پيغمبر - انجام نداده بود. نه پيغمبر اين واجب را انجام داده بود، نه اميرالمؤمنين، نه امام حسن مجتبى.

واجبى بود كه در بناى كلّى نظام فكرى و ارزشى و عملى اسلام، جاى مهمّى دارد. با وجود اين‏كه اين واجب، خيلى مهم و بسيار اساسى است، تا زمان امام حسين، به اين واجب عمل نشده بود - عرض مى‏كنم كه چرا عمل نشده بود - امام حسين بايد اين واجب را عمل مى‏كرد تا درسى براى همه تاريخ باشد. مثل اين‏كه پيغمبر حكومت تشكيل داد؛ تشكيل حكومت درسى براى همه تاريخ اسلام شد و فقط حكمش را نياورد. يا پيغمبر، جهاد فى‏سبيل‏اللَّه كرد و اين درسى براى همه تاريخ مسلمين و تاريخ بشر - تا ابد - شد. اين واجب هم بايد به وسيله امام حسين عليه‏السّلام انجام مى‏گرفت تا درسى عملى براى مسلمانان و براى طول تاريخ باشد.

حالا چرا امام حسين اين كار را بكند؟ چون زمينه انجام اين واجب، در زمان امام حسين پيش آمد. اگر اين زمينه در زمان امام حسين پيش نمى‏آمد؛ مثلاً در زمان امام على‏النقّى عليه‏السّلام پيش مى‏آمد، همين كار را امام على‏النّقى مى‏كرد و حادثه عظيم و ذبح عظيم تاريخ اسلام، امام على النقى عليه‏الصّلاةوالسّلام مى‏شد. اگر در زمان امام حسن مجتبى يا در زمان امام صادق عليهما السّلام هم پيش مى‏آمد، آن بزرگواران عمل مى‏كردند. در زمان قبل از امام حسين، پيش نيامد؛ بعد از امام حسين هم در تمام طول حضور ائمه تا دوران غيبت، پيش نيامد!

پس هدف، عبارت شد از انجام اين واجب، كه حالا شرح مى‏دهم اين واجب چيست. آن وقت به‏طور طبيعى انجام اين واجب، به يكى از دو نتيجه مى‏رسد: يا نتيجه‏اش اين است كه به قدرت و حكومت مى‏رسد؛ اهلاً و سهلاً، امام حسين حاضر بود. اگر حضرت به قدرت هم مى‏رسيد، قدرت را محكم مى‏گرفت و جامعه را مثل زمان پيغمبر و اميرالمؤمنين اداره مى‏كرد. يك وقت هم انجام اين واجب، به حكومت نمى‏رسد، به شهادت مى‏رسد. براى آن هم امام حسين حاضر بود.

خداوند امام حسين، و ديگر اءمه بزرگوار راطورى آفريده بود كه بتوانند بار سنگينِ آن چنان شهادتى را هم كه براى اين امر پيش مى‏آمد، تحمّل كنند، و تحمّل هم كردند. البته داستان مصائب كربلا، داستان عظيم ديگرى است. حال اندكى قضيه را توضيح دهم. برادران و خواهران نمازگزارِ عزيز! پيغمبر اكرم و هر پيغمبرى وقتى كه مى‏آيد، يك مجموعه احكام مى‏آورد. اين احكامى را كه پيغمبر مى‏آورد، بعضى فردى است و براى اين است كه انسان خودش را اصلاح كند. بعضى اجتماعى است و براى اين است كه دنياى بشر را آباد و اداره كند و اجتماعات بشر را به پا بدارد. مجموعه احكامى است كه به آن نظام اسلامى مى‏گويند.

خوب؛ اسلام بر قلب مقدّسِ پيغمبر اكرم نازل شد؛ نماز را آورد، روزه، زكات، انفاقات، حج، احكام خانواده، ارتباطات شخصى، جهاد فى‏سبيل‏اللَّه، تشكيل حكومت، اقتصاد اسلامى، روابط حاكم و مردم و وظايف مردم در مقابل حكومت را آورد. اسلام، همه اين مجموعه را بر بشريّت عرضه كرد؛ همه را هم پيغمبر اكرم بيان فرمود.

«ما من شى‏ء يقربكم من الجنّة و يباعدكم من النّار الّا و قد نهيتكم عند و امرتكم به»؛(4) پيغمبر اكرم صلى‏اللَّه عليه‏و آله، همه آن چيزهايى را كه مى‏تواند انسان و يك جامعه انسانى را به سعادت برساند، بيان فرمود. نه فقط بيان، بلكه آنها را عمل و پياده كرد. خوب؛ در زمان پيغمبر، حكومت اسلامى و جامعه اسلامى تشكيل شد، اقتصاد اسلامى پياده شد، جهاد اسلامى برپا و زكات اسلامى گرفته شد؛ يك كشور و يك نظام اسلامى شد. مهندس اين نظام و راهبر اين قطار در اين خط، نبىّ‏اكرم و آن كسى است كه به جاى او مى‏نشيند.

خط هم روشن و مشخّص است. بايد جامعه اسلامى و فرد اسلامى از اين خط، بر روى اين خط و در اين جهت و از اين راه حركت كند؛ كه اگر چنين حركتى هم انجام گيرد، آن وقت انسانها به كمال مى‏رسند؛ انسانها صالح و فرشته‏گون مى‏شوند، ظلم در ميان مردم از بين مى‏رود؛ بدى، فساد، اختلاف، فقر و جهل از بين مى‏رود. بشر به خوشبختى كامل مى‏رسد و بنده كامل خدا مى‏شود.

اسلام اين نظام را به وسيله نبىّ‏اكرم آورد و در جامعه آن روز بشر پياده كرد. در كجا؟ در گوشه‏اى كه اسمش مدينه بود و بعد هم به مكه و چند شهر ديگر توسعه داد.

سؤالى در اين‏جا باقى مى‏ماند و آن اين‏كه: اگر اين قطارى را كه پيغمبر اكرم برروى اين خط به راه انداخته است، دستى، يا حادثه‏اى آمد و را از خط خارج كرد، تكليف چيست؟ اگر جامعه اسلامى منحرف شد؛ اگر اين انحراف به جايى رسيد كه خوف انحرافِ كلّ اسلام و معارف اسلام بود، تكليف چيست؟

دو نوع انحراف داريم. يك وقت مردم فاسد مى‏شوند - خيلى وقتها چنين چيزى پيش مى‏آيد - اما احكام اسلامى از بين نمى‏رود؛ ليكن يك وقت مردم كه فاسد مى‏شوند، حكومتها هم فاسد مى‏شوند، علما و گويندگان دين هم فاسد مى‏شوند! از آدمهاى فاسد، اصلاً دين صحيح صادر نمى‏شود. قرآن و حقايق را تحريف مى‏كنند؛ خوبها را بد، بدها را خوب، منكر را معروف و معروف را منكر مى‏كنند! خطّى را كه اسلام - مثلاً - به اين سمت كشيده است، صدوهشتاد درجه به سمت ديگر عوض مى‏كنند! اگر جامعه و نظام اسلامى به چنين چيزى دچار شد، تكليف چيست؟

البته پيغمبر فرموده بود كه تكليف چيست؛ قرآن هم فرموده است: «من يرتد منكم عن دينه فسوف يأتى اللَّه بقوم يحبّهم و يحبّونه»(5) تا آخر - و آيات زياد و روايات فراوان ديگر و همين روايتى كه از قول امام حسين برايتان نقل مى‏كنم.

امام حسين عليه‏السلام، اين روايت پيغمبر(6) را براى مردم خواند. پيغمبر فرموده بود؛ اما آيا پيغمبر مى‏توانست به اين حكم الهى عمل كند؟ نه؛ چون اين حكم الهى وقتى قابل عمل است كه جامعه منحرف شده باشد. اگر جامعه، منحرف شد، بايد كارى كرد. خدا حكمى در اين‏جا دارد. در جوامعى كه انحراف به حدّى پيش مى‏آيد كه خطر انحراف اصل اسلام است، خدا تكليفى دارد. خدا انسان را در هيچ قضيه‏اى بى‏تكليف نمى‏گذارد.

پيغمبر، اين تكليف را فرموده است - قرآن و حديث گفته‏اند - اما پيغمبر كه نمى‏تواند به اين تكليف عمل كند.

چرا نمى‏تواند؟ چون اين تكليف را آن وقتى مى‏شود عمل كرد كه جامعه، منحرف شده باشد. جامعه در زمان پيغمبر و زمان اميرالمؤمنين كه، به آن شكل منحرف نشده است. در زمان امام حسن كه معاويه در رأس حكومت است، اگرچه خيلى از نشانه‏هاى آن انحراف، پديد آمده است، اما هنوز به آن حدّى نرسيده است كه خوف تبديل كلّى اسلام وجود داشته باشد.

شايد بشود گفت در برهه‏اى از زمان، چنين وضعيتى هم پيش آمد؛ اما در آن وقت، فرصتى نبود كه اين كار انجام گيرد - موقعيت مناسبى نبود - اين حكمى كه جزو مجموعه احكام اسلامى است، اهميّتش از خود حكومت كمتر نيست؛ چون حكومت، يعنى اداره جامعه. اگر جامعه بتدريج از خط، خارج و خراب و فاسد شد و حكم خدا تبديل شد؛ اگر ما آن حكم تغيير وضع و تجديد حيات - يا به تعبير امروزِ انقلاب، اگر آن حكم انقلاب - را نداشته باشيم، اين حكومت به چه دردى مى‏خورد؟

پس اهميت آن حكمى كه مربوط به برگرداندن جامعه منحرف به خطّ اصلى است، از اهميت خود حكمِ حكومت كمتر نيست. شايد بشود گفت كه اهميتش از جهاد با كفّار بيشتر است. شايد بشود گفت اهميتش از امر به معروف و نهى از منكر معمولى در يك جامعه اسلامى بيشتر است. حتّى شايد بشود گفت اهميت اين حكم از عبادات بزرگ الهى و از حج بيشتر است. چرا؟ به خاطر اين‏كه در حقيقت اين حكم، تضمين كننده زنده شدن اسلام است؛ بعد از آن كه مُشرف به مردن است، يا مرده و از بين رفته است.

خوب؛ چه‏كسى بايد اين حكم را انجام دهد؟ چه كسى بايد اين تكليف را به جا بياورد؟

يكى از جانشينان پيغمبر، وقتى در زمانى واقع شود كه آن انحراف، به وجود آمده است. البته به شرط اين‏كه موقعيت مناسب باشد؛ چون خداى متعال، به چيزى كه فايده ندارد تكليف نكرده است. اگر موقعيت مناسب نباشد، هركارى بكنند، فايده‏اى ندارد و اثر نمى‏بخشد. بايد موقعيت مناسب باشد.

البته موقعيت مناسب بودن هم معناى ديگرى دارد؛ نه اين‏كه بگوييم چون خطر دارد، پس موقعيت مناسب نيست؛ مراد اين نيست. بايد موقعيت مناسب باشد؛ يعنى انسان بداند اين كار را كه كرد، نتيجه‏اى بر آن مترتّب مى‏شود؛ يعنى ابلاغ پيام به مردم خواهد شد، مردم خواهند فهميد و در اشتباه نخواهند ماند. اين، آن تكليفى است كه بايد يك نفر انجام مى‏داد.

در زمان امام حسين عليه‏السّلام، هم آن انحراف به وجود آمده، هم آن فرصت پيدا شده است. پس امام حسين بايد قيام كند؛ زيرا انحراف پيدا شده است. براى اين‏كه بعد از معاويه كسى به حكومت رسيده است كه حتّى ظواهر اسلام را هم رعايت نمى‏كند! شُرب خَمر و كارهاى خلاف مى‏كند. تعرّضات و فسادهاى جنسى را واضح انجام مى‏دهد. عليه قرآن حرف مى‏زند. علناً شعر برخلاف قرآن و بر رّد دين مى‏گويد و علناً مخالف با اسلام است! منتها چون اسمش رئيس مسلمانهاست، نمى‏خواهد اسم اسلام را براندازد. او عامل به اسلام، علاقه‏مند و دلسوز به اسلام نيست؛ بلكه با عمل خود، مثل چشمه‏اى كه از آن مرتب آب گنديده تراوش مى‏كند و بيرون مى‏ريزد و همه دامنه را پر مى‏كند، از وجود او آب گنديده مى‏ريزد و همه جامعه‏ى اسلامى را پر خواهد كرد! حاكم فاسد، اين گونه است ديگر؛ چون حاكم، در رأس قلّه است و آنچه از او تراوش كند، در همان‏جا نمى‏ماند - برخلاف مردم عادّى - بلكه مى‏ريزد و همه قلّه را فرا مى‏گيرد!

مردم عادّى، هركدام جاى خودشان را دارند. البته هر كس كه بالاتر است؛ هر كس كه موقعيت بالاترى در جامعه دارد، فساد و ضررش بيشتر است. فساد آدمهاى عادّى، ممكن است براى خودشان، يا براى عدّه‏اى دور و برشان باشد؛ اما آن كسى كه در رأس قرار گرفته است، اگر فاسد شد، فساد او مى‏ريزد و همه فضا را پر مى‏كند؛ همچنان‏كه اگر صالح شد، صلاح او مى‏ريزد و همه دامنه را فرا مى‏گيرد.

چنين كسى با آن فساد، بعد از معاويه، خليفه مسلمين شده است! خليفه پيغمبر! از اين انحراف بالاتر؟! زمينه هم آماده است. زمينه آماده است، يعنى چه؟ يعنى خطر نيست. چرا؛ خطر كه هست. مگر ممكن است كسى كه در رأس قدرت است، در مقابل انسانهاى معارض، براى آنها خطر نيافريند؟ جنگ است ديگر. شما مى‏خواهى او را از تخت قدرت پايين بكشى و او بنشيند تماشا كند! بديهى است كه او هم به شما ضربه مى‏زند. پس خطر هست.

اين كه مى‏گوييم موقعيت مناسب است، يعنى فضاى جامعه اسلامى، طورى است كه ممكن است پيام امام حسين به گوش انسانها در همان زمان و در طول تاريخ برسد. اگر در زمان معاويه، امام حسين مى‏خواست قيام كند، پيام او دفن مى‏شد. اين به خاطر وضع حكومت در زمان معاويه است. سياستها به گونه‏اى بود كه مردم نمى‏توانستند حقّانيت سخن حق را بشنوند. لذا همين بزرگوار، ده سال در زمان خلافت معاويه، امام بود، ولى چيزى نگفت؛ كارى، اقدامى و قيامى نكرد؛ چون موقعيت آن‏جا مناسب نبود.

قبلش هم امام حسن عليه‏السّلام بود. ايشان هم قيام نكرد؛ چون موقعيت مناسب نبود. نه اين‏كه امام حسين و امام حسن، اهل اين كار نبودند. امام حسن و امام حسين، فرقى ندارند. امام حسين و امام سجّاد، فرقى ندارند. امام حسين و امام على‏النقّى و امام حسن عسكرى عليهم‏السّلام فرقى ندارند. البته وقتى كه اين بزرگوار، اين مجاهدت را كرده است، مقامش بالاتر از كسانى است كه نكردند؛ اما اينها از لحاظ مقام امامت يكسانند. براى هريك از آن بزرگواران هم كه پيش مى‏آمد، همين كار را مى‏كردند و به همين مقام مى‏رسيدند.

خوب؛ امام حسين هم در مقابل چنين انحرافى قرار گرفته است. پس بايد آن تكليف را انجام دهد. موقعيت هم مناسب است؛ پس ديگر عذرى وجود ندارد. لذا عبداللَّه‏بن‏جعفر و محمدبن‏حنفيه و عبداللَّه‏بن‏عباس - اينها كه عامى نبودند، همه دين‏شناس، آدمهاى عارف، عالم و چيزفهم بودند - وقتى به حضرت مى‏گفتند كه «آقا! خطر دارد، نرويد» مى‏خواستند بگويند وقتى خطرى در سرراه تكليف است، تكليف، برداشته است. آنها نمى‏فهميدند كه اين تكليف، تكليفى نيست كه با خطر برداشته شود.

اين تكليف، هميشه خطر دارد. آيا ممكن است انسان، عليه قدرتى آن‏چنان مقتدر - به حسب ظاهر - قيام كند و خطر نداشته باشد؟! مگر چنين چيزى مى‏شود؟! اين تكليف، هميشه خطر دارد. همان تكليفى كه امام بزگوار انجام داد. به امام هم مى‏گفتند «آقا! شما كه با شاه درافتاده‏ايد، خطر دارد.» امام نمى‏دانست خطر دارد؟! امام نمى‏دانست كه دستگاه امنيتى رژيم پهلوى، انسان را مى‏گيرد، مى‏كشد، شكنجه مى‏كند، دوستان انسان را مى‏كشد و تبعيد مى‏كند؟! امام اينها را نمى‏دانست؟!

كارى كه در زمان امام حسين انجام گرفت، نسخه كوچكش هم در زمان امام ما انجام گرفت؛ منتها آن‏جا به نتيجه شهادت رسيد، اين‏جا به نتيجه حكومت . اين همان است؛ فرقى نمى‏كند. هدف امام حسين با هدف امام بزرگوار ما يكى بود. اين مطلب، اساس معارف حسين است. معارف حسينى، بخش عظيمى از معارف شيعه است. اين پايه مهمى است و خود يكى از پايه‏هاى اسلام است.

پس هدف، عبارت شد از بازگرداندن جامعه اسلامى به خطّ صحيح. چه زمانى؟ آن وقتى كه راه، عوضى شده است و جهالت و ظلم و استبداد و خيانتِ كسانى، مسلمين را منحرف كرده و زمينه و شرايط هم آماده است.

البته دوران تاريخ، اوقات مختلفى است. گاهى شرايط آماده است و گاهى آماده نيست. زمان امام حسين آماده بود، زمان ما هم آماده بود. امام همان كار را كرد. هدف يكى بود. منتها وقتى انسان به دنبال اين هدف راه مى‏افتد و مى‏خواهد عليه حكومت و مركز باطل قيام كند، براى اين‏كه اسلام و جامعه و نظام اسلامى را به مركز صحيح خود برگرداند، يك وقت است كه وقتى قيام كرد، به حكومت مى‏رسد؛ اين يك شكل آن است - در زمان ما بحمداللَّه اين‏طور شد - يك وقت است كه اين قيام، به حكومت نمى‏رسد؛ به شهادت مى‏رسد.

آيا در اين صورت، واجب نيست؟ چرا؛ به شهادت هم برسد واجب است. آيا در اين صورتى كه به شهادت برسد، ديگر قيام فايده‏اى ندارد؟ چرا؛ هيچ فرقى نمى‏كند. اين قيام و اين حركت، در هر دو صورت فايده دارد - چه به شهادت برسد، چه به حكومت - منتها هركدام، يك نوع فايده دارد. بايد انجام داد؛ بايد حركت كرد.

اين، آن كارى بود كه امام حسين انجام داد. منتها امام حسين آن كسى بود كه براى اوّلين بار اين حركت را انجام داد. قبل از او انجام نشده بود؛ چون قبل از او - در زمان پيغمبر و اميرالمؤمنين - چنين زمينه و انحرافى به وجود نيامده بود، يا اگر هم در مواردى انحرافى بود، زمينه مناسب و مقتضى نبود. زمان امام حسين، هر دو وجود داشت. در باب نهضت امام حسين، اين اصلِ قضيه است.

پس مى‏توانيم اين‏طور جمعبندى كنيم، بگوييم: امام حسين قيام كرد تا آن واجب بزرگى را كه عبارت از تجديد بناى نظام و جامعه اسلامى، يا قيام در مقابل انحرافات بزرگ در جامعه اسلامى است، انجام دهد. اين از طريق قيام و از طريق امر به معروف و نهى از منكر است؛ بلكه خودش يك مصداق بزرگِ امر به معروف و نهى از منكر است. البته اين كار، گاهى به نتيجه حكومت مى‏رسد؛ امام حسين براى اين آماده بود. گاهى هم به نتيجه شهادت مى‏رسد؛ براى اين هم آماده بود.

ما به چه دليل اين مطلب را عرض مى‏كنيم؟ اين را از كلمات خود امام حسين به دست مى‏آوريم. من در ميان كلمات حضرت ابى‏عبداللَّه عليه‏السلام، چند عبارت را انتخاب كرده‏ام - البته بيش از اينهاست كه همه، همين معنا را بيان مى‏كند - اوّل در مدينه؛ آن شبى كه وليد حاكم مدينه، حضرت را احضار كرد و گفت: معاويه از دنيا رفته است و شما بايد با يزيد بيعت كنيد! حضرت به او فرمود: باشد تا صبح، «ننظر و تنظرون اينا احق بالبيعة و الخلافه»(7) برويم فكر كنيم، ببينيم ما بايد خليفه شويم، يا يزيد بايد خليفه شود! مروان فرداى آن روز، حضرت را در كوچه‏هاى مدينه ديد، گفت: يا اباعبداللَّه، تو خودت را به كشتن مى‏دهى! چرا با خليفه بيعت نمى‏كنى؟ بيا بيعت كن، خودت را به كشتن نده؛ خودت را به زحمت نينداز!

حضرت در جواب او، اين جمله را فرمود: «اناللَّه و انا اليه راجعون و على‏الاسلام السّلام، اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد»(8)؛ ديگر بايد با اسلام، خداحافظى كرد و بدرود گفت؛ آن وقتى كه حاكمى مثل يزيد بر سر كار بيايد و اسلام به حاكمى مثل يزيد، مبتلا گردد! قضيه شخص يزيد نيست؛ هركس مثل يزيد باشد. حضرت مى‏خواهد بفرمايد كه تا به حال هرچه بود، قابل تحمّل بود؛ اما الان پاى اصل دين و نظام اسلامى در ميان است و با حكومت كسى مثل يزيد، نابود خواهد شد. به اين كه خطر انحراف، خطر جدّى است، اشاره مى‏كند. مسأله، عبارت از خطر براى اصلِ اسلام است.

حضرت ابى عبداللَّه عليه‏السّلام، هم هنگام خروج از مدينه، هم هنگام خروج از مكه، صحبتهايى با محمّدبن حنفيه داشت. به نظر من مى‏رسد كه اين وصيّت، مربوط است به هنگامى كه مى‏خواست از مكه خارج شود. در ماه ذيحجّه هم كه محمدبن حنفيه به مكه آمده بود، صحبتهايى با حضرت داشت. حضرت به برادرش محمد بن حنفيه، چيزى را به عنوان وصيّت نوشت و داد.

آن جا بعد از شهادت به وحدانيّت خدا و چه و چه، به اين‏جا مى‏رسد: «و انى لم اخرج اشرا ولا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً»؛ يعنى كسانى اشتباه نكنند و تبليغاتچيها تبليغ كنند كه امام حسين هم مثل كسانى كه اين گوشه و آن گوشه، خروج مى‏كنند براى اين كه قدرت را به چنگ بگيرند - براى خودنمايى، براى عيش و ظلم و فساد - وارد ميدان مبارزه و جنگ مى‏شود! كار ما از اين قبيل نيست؛ «و انّما خرجت لطلب‏الاصلاح فى امّة جدّى»(9). عنوان اين كار، همين اصلاح است؛ مى‏خواهم اصلاح كنم. اين همان واجبى است كه قبل از امام حسين، انجام نگرفته بوده است.

اين اصلاح، از طريق خروج است - خروج، يعنى قيام - حضرت در اين وصيّتنامه، اين را ذكر كرد - تقريباً تصريح به اين معناست - يعنى اوّلاً مى‏خواهيم قيام كنيم و اين قيام ما هم براى اصلاح است؛ نه براى اين است كه حتماً بايد به حكومت برسيم، نه براى اين است كه حتماً بايد برويم شهيد شويم. نه؛ مى‏خواهيم اصلاح كنيم. البته اصلاح، كار كوچكى نيست. يك وقت شرايط، طورى است كه انسان به حكومت مى‏رسد و خودش زمام قدرت را به دست مى‏گيرد؛ يك وقت نمى‏تواند اين كار را بكند - نمى‏شود - شهيد مى‏شود. در عين حال هر دو، قيامِ براى اصلاح است.

بعد مى‏فرمايد: «اريد ان آمر بالمعروف و انهى‏ عن المنكر و اسير بسيرة جدّى»(10)؛ اين اصلاح، مصداق امر به معروف و نهى از منكر است. اين هم يك بيان ديگر.

حضرت در مكه، دو نامه نوشته است كه: يكى به رؤساى بصره و يكى به رؤساى كوفه است. در نامه حضرت به رؤساى بصره، اين‏طور آمده است: «و قد بعث رسولى اليكم بهذا الكتاب و انا ادعوكم الى كتاب اللَّه و سنة نبّيه فان سنّة قد اميتت و البدعة قدا حييت فان تسمعوا قولى اهديكم الى سبيل الرّشاد»(11)؛ من مى‏خواهم بدعت را از بين ببرم و سنّت را احيا كنم؛ زيرا سنت را ميرانده‏اند و بدعت را زنده كرده‏اند! اگر دنبال من آمديد، راه راست با من است؛ يعنى مى‏خواهم همان تكليف بزرگ را انجام دهم كه احياى اسلام و احياى سنّت پيغمبر و نظام اسلامى است.

بعد در نامه به اهل كوفه فرمود: «فلعمرى ما الامام الا الحاكم بالكتاب والقائم بالقسط الدّائن بدين الحقّ الحابس نفسه على ذالك اللَّه والسلام(12)»؛ امام و پيشوا و رئيس جامعه اسلامى نمى‏تواند كسى باشد كه اهل فسق و فجور و خيانت و فساد و دورى از خدا و اينهاست. بايد كسى باشد كه به كتاب خدا عمل كند. يعنى در جامعه عمل كند؛ نه اين كه خودش در اتاق خلوت فقط نماز بخواند؛ بلكه عمل به كتاب را در جامعه زنده كند، اخذ به قسط و عدل كند و حق را قانون جامعه قرار دهد.

«الداّئن بدين الحق»، يعنى آيين و قانون و مقرّرات جامعه را حق قرار دهد و باطل را كنار بگذارد. «والحابس نفسه على ذالك للّه»؛ ظاهراً معناى اين جمله اين است كه خودش را در خطّ مستقيم الهى به هر كيفيّتى حفظ كند و اسير جاذبه‏هاى شيطانى و مادّى نشود؛ والسّلام. بنابراين، هدف را مشخّص مى‏كند.

امام حسين از مكه خارج شد. آن حضرت در بين راه در هر كدام از منازل، صحبتى با لحنهاى مختلف دارد. در منزلى به نام «بيضه»، در حالى كه حرّبن‏يزيد هم در كنار حضرت است - حضرت مى‏رود، او هم در كنار حضرت مى‏رود - به اين منزل رسيدند و فرود آمدند. شايد قبل از اين كه استراحت كنند - يا بعد از اندكى استراحت - حضرت ايستاد و خطاب به لشكر دشمن، اين‏گونه فرمود:

«ايّهاالنّاس، انّ رسول‏اللَّه (صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله) قال: «من رأى سلطاناً جائراً مستحلاً لحرام اللَّه، ناكثاً لعهداللَّه، مخالفاً لسنّة رسول‏اللَّه يعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان ثم لم يغيّر بقول و لا فعل كان حقّاً على‏اللَّه ان يدخله مدخله»(13)؛ يعنى اگر كسى ببيند حاكمى در جامعه، بر سرِ كار است كه ظلم مى‏كند، حرام خدا را حلال مى‏شمارد، حلال خدا را حرام مى‏شمارد، حكم الهى را كنار مى‏زند - عمل نمى‏كند - و ديگران را به عمل وادار نمى‏كند؛ يعنى در ميان مردم، با گناه، با دشمنى و با ظلم عمل مى‏كند - حاكمِ فاسدِ ظالمِ جائر، كه مصداق كاملش يزيد بود - «و لم‏يغيّر بقول و لافعل»، و با زبان و عمل، عليه او اقدام نكند، «كان حقّاً على اللَّه ان يدخله مدخله»، خداى متعال در قيامت، اين ساكتِ بى‏تفاوتِ بى‏عمل را هم به همان سرنوشتى دچار مى‏كند كه آن ظالم را دچار كرده است؛ يعنى با او در يك صف و در يك جناح قرار مى‏گيرد.

اين را پيغمبر فرموده است. اين كه عرض كرديم پيغمبر، حكم اين مطلب را فرموده است، اين يكى از نمونه‏هاى آن است. پس پيغمبر مشخّص كرده بود كه اگر نظام اسلامى، منحرف شد، بايد چه كار كرد. امام حسين هم به همين فرمايش پيغمبر، استناد مى‏كند.

پس تكليف، چه شد؟ تكليف، «يغيّر بقول و لافعل» شد. اگر انسان در چنين شرايطى قرار گرفت - البته در زمانى كه موقعيت مناسب باشد - واجب است در مقابل اين عمل، قيام و اقدام كند. به هر كجا مى‏خواهد برسد؛ كشته شود، زنده بماند، به حسب ظاهر موفق شود، يا نشود. هر مسلمانى در مقابل اين وضعيت بايد قيام و اقدام كند. اين تكليفى است كه پيغمبر فرموده است.

بعد امام حسين فرمود: «و انّى احق بهذا»؛ من از همه مسلمانان شايسته‏ترم به اين‏كه اين قيام و اين اقدام را بكنم؛ چون من پسر پيغمبرم. اگر پيغمبر، اين تغيير، يعنى همين اقدام را بر تك‏تك مسلمانان واجب كرده است، بديهى است حسين‏بن‏على، پسر پيغمبر، وارث علم و حكمت پيغمبر، از ديگران واجبتر و مناسبتر است كه اقدام كند و من به خاطر اين است كه اقدام كردم. پس امام، علّت قيام خود را بيان مى‏كند.

در منزل «ازيد» كه چهار نفر به حضرت ملحق شدند، بيان ديگرى از امام حسين عليه‏السلام هست. حضرت فرمود: «اما واللَّه انّى لأرجو ان يكون خيراً ما اراد اللَّه بنا؛ قتلنا او ظفرنا»(14). اين هم نشانه‏ى اين‏كه گفتيم فرقى نمى‏كند؛ چه به پيروزى برسند، چه كشته بشوند، تفاوتى نمى‏كند. تكليف، تكليف است؛ بايد انجام بگيرد. فرمود: من اميدم اين است كه خداى متعال، آن چيزى كه براى ما در نظر گرفته است، خير ماست؛ چه كشته بشويم، چه به پيروزى برسيم. فرقى نمى‏كند؛ ما داريم تكليفمان را انجام مى‏دهيم.

در خطبه اوّلِ بعد از ورود به سرزمين كربلا فرمود: «قد نزل من الامر ما قد ترون ...»(15) بعد فرمود: «الا ترون الحق لايعمل به و الى الباطل لايتناهى عنه ليرغب المؤمن فى لقاء ربه حقا»(16) - تا آخر اين خطبه - خلاصه و جمعبندى كنم. پس امام حسين عليه‏السّلام براى انجام يك واجب، قيام كرد. اين واجب در طول تاريخ، متوجّه به يكايك مسلمانان است. اين واجب، عبارت است از اين‏كه هر وقت ديدند كه نظامِ جامعه اسلامى دچار يك فسادِ بنيانى شده و بيم آن است كه به كلّى احكام اسلامى تغيير يابد، هر مسلمانى بايد قيام كند.

البته در شرايط مناسب؛ آن وقتى كه بداند اين قيام، اثر خواهد بخشيد. جزو شرايط، زنده ماندن، كشته نشدن، يا اذيّت و آزار نديدن نيست. اينها جزو شرايط نيست؛ لذا امام حسين عليه‏السّلام قيام كرد و عملاً اين واجب را انجام داد تا درسى براى همه باشد.

خوب؛ ممكن است هركسى در طول تاريخ و در شرايط مناسب، اين كار را بكند؛ البته بعد از زمان امام حسين، در زمان هيچ‏يك از ائمّه ديگر، چنين شرايطى پيش نيامد. خود اين تحليل دارد كه چطور پيش نيامد؛ چون كارهاى مهم ديگرى بود كه بايد انجام مى‏گرفت و چنين شرايطى، در جامعه اسلامى، تا آخر دوران حضور و اوّل زمان غيبت، اصلاً محقّق نشد. البته در طول تاريخ، از اين‏گونه شرايط در كشورهاى اسلامى، زياد پيش مى‏آيد. امروز هم شايد در دنياى اسلام جاهايى است كه زمينه هست و مسلمانان بايد انجام دهند. اگر انجام دهند، تكليفشان را انجام داده‏اند و اسلام را تعميم و تضمين كرده‏اند. بالاخره يكى، دو نفر شكست مى‏خورند.

وقتى اين تغيير و قيام و حركت اصلاحى تكرار شود، مطمئنّاً فساد و انحراف، ريشه‏كن شده و از بين خواهد رفت. هيچ‏كس اين راه و اين كار را بلد نبود؛ چون زمان پيغمبر كه نشده بود، زمان خلفاى اوّل هم كه انجام نگرفته بود، اميرالمؤمنين هم كه معصوم بود، انجام نداده بود. لذا امام حسين عليه‏السّلام از لحاظ عملى، درس بزرگى به همه تاريخ اسلام داد و در حقيقت، اسلام را هم در زمان خودش و هم در هر زمان ديگرى بيمه كرد.

هرجا فسادى از آن قبيل باشد، امام حسين در آن‏جا زنده است و با شيوه و عمل خود مى‏گويد كه شما بايد چه كار كنيد. تكليف اين است؛ لذا بايد ياد امام حسين و ياد كربلا زنده باشد؛ چون ياد كربلا اين درس عملى را جلوِ چشم مى‏گذارد.

متأسّفانه در كشورهاى اسلامىِ ديگر، درس عاشورا آن چنان كه بايد شناخته شده باشد، شناخته شده نيست. بايد بشود. در كشور ما شناخته شده بود. مردم در كشور ما امام حسين را مى‏شناختند و قيام امام حسين را مى‏دانستند. روح حسينى بود؛ لذا وقتى امام فرمود كه محرّم ماهى است كه خون بر شمشير پيروز مى‏شود، مردم تعجّب نكردند. حقيقت هم همين شد؛ خون بر شمشير، پيروز گرديد.

بنده يك وقت در سالها پيش، همين مطلب را در جلسه‏اى از جلسات براى جمعيتى عرض كردم - البته قبل از انقلاب - مثالى به ذهنم آمد، آن را در آن جلسه گفتم؛ آن مثال عبارت است از داستان همان طوطى كه مولوى در مثنوى ذكر مى‏كند.

يك نفر يك طوطى در خانه داشت - البته مَثَل است و اين مَثَلها براى بيان حقايق است - زمانى مى‏خواست به سفر هند برود. با اهل و عيال خود كه خداحافظى كرد، با آن طوطى هم وداع نمود. گفت من به هند مى‏روم و هند سرزمين توست. طوطى گفت: به فلان نقطه برو، قوم و خويشها و دوستان من در آن‏جايند. آن‏جا بگو يكى از شما در منزل ماست. حالِ مرا براى آنها بيان كن و بگو كه در قفس و در خانه ماست. چيز ديگرى از تو نمى‏خواهم.

او رفت، سفرش را طى كرد و به آن نقطه رسيد. ديد بله، طوطيهاى زيادى روى درختان نشسته‏اند. آنها را صدا كرد، گفت: اى طوطيهاى عزيز و سخنگو و خوب! من پيغامى براى شما دارم؛ يك نفر از شما در خانه ماست، وضعش هم خيلى خوب است. در قفس به سر مى‏برد، اما زندگى خيلى خوب و غذاى مناسب دارد او به شما سلام رسانده است.

تا آن تاجر اين حرف را زد، يك وقت ديد آن طوطيها كه روى شاخه‏هاى درختان نشسته بودند، همه بال بال زدند و روى زمين افتادند. جلو رفت، ديد مرده‏اند! خيلى متأسّف شد و گفت چرا من حرفى زدم كه اين همه حيوان - مثلاً پنج تا، ده تا طوطى - با شنيدن اين حرف، جانشان را از دست دادند! اما گذشته بود و كارى نمى‏توانست بكند.

تاجر برگشت. وقتى به خانه خودش رسيد، سراغ قفس طوطى رفت. گفت: پيغام تو را رساندم. گفت: چه جوابى دادند؟ گفت: تا پيغام تو را از من شنيدند، همه از بالاى درختان پر پر زدند، روى زمين افتادند و مردند!

تا اين حرف از زبان تاجر بيرون آمد، يك وقت ديد طوطى هم در قفس، پرپر زد و كف قفس افتاد و مرد! خيلى متأسّف و ناراحت شد. در قفس را باز كرد. طوطى مرده بود ديگر؛ نمى‏شد نگهش دارد. پايش را گرفت و آن را روى پشت بام، پرتاب كرد. تا پرتاب كرد، طوطى از وسط هوا بناى بال زدن گذاشت و بالاى ديوار نشست! گفت: از تو تاجر و دوست عزيز، خيلى ممنونم؛ تو خودت وسيله آزادى مرا فراهم كردى. من نمرده بودم؛ خودم را به مردن زدم و اين درسى بود كه آن طوطيها به من ياد دادند! آنها فهميدند كه من اين‏جا در قفس، اسير و زندانيم. با چه زبانى به من بگويند كه چه كار بايد بكنم تا نجات پيدا كنم؟ عملاً به من نشان دادند كه بايد اين كار را بكنم، تا نجات يابم! - بمير تا زنده شوى! - من پيغام آنها را از تو گرفتم و اين درسى عملى بود كه با فاصله مكانى، از آن منطقه به من رسيد. من از آن درس استفاده كردم.

بنده آن روز - بيست‏وچند سال پيش - به برادران و خواهرانى كه اين حرف را مى‏شنيدند، گفتم: عزيزان من! امام حسين به چه زبانى بگويد كه تكليف شما چيست؟ شرايط، همان شرايط است؛ زندگى، همان نوع زندگى است؛ اسلام هم همان اسلام است. خوب؛ امام حسين به همه نسلها عملاً نشان داد. اگر يك كلمه حرف هم از امام حسين نقل نمى‏شد، ما بايد مى‏فهميديم كه تكليفمان چيست.

ملتى كه اسير است، ملتى كه در بند است، ملتى كه دچار فساد سران است، ملتى كه دشمنان دين بر او حكومت مى‏كنند و زندگى و سرنوشت او را در دست گرفته‏اند، بايد از طول زمان بفهمد كه تكليفش چيست؛ چون پسر پيغمبر - امام معصوم - نشان داد كه در چنين شرايطى بايد چه كار كرد.

با زبان نمى‏شد. اگر اين مطلب را با صد زبان مى‏گفت و خودش نمى‏رفت، ممكن نبود اين پيغام، از تاريخ عبور كند و برسد؛ امكان نداشت. فقط نصيحت كردن و به زبان گفتن، از تاريخ عبور نمى‏كند؛ هزار گونه توجيه و تأويل مى‏كنند. بايد عمل باشد؛ آن هم عملى چنين بزرگ، عملى چنين سخت، فداكارى‏اى با چنين عظمت و جانسوز كه امام حسين انجام داد!

حقيقتاً آنچه كه از صحنه روز عاشورا در مقابل چشم ماست، جا دارد كه بگوييم در تمام حوادثى كه از فجايع بشرى سراغ داريم، هنوز تك و بى‏همتاست و نظيرى ندارد. همان‏طور كه پيغمبر فرمود، اميرالمؤمنين فرمود، امام حسن فرمود - بنابر آنچه كه در روايات هست - «لايوم كيومك يا اباعبداللَّه»(17)؛ هيچ روزى مثل روز تو، مثل روز عاشوراى تو، مثل كربلا و مثل حادثه تو نيست.

امروز هم روز عاشوراست و بنده مايلم كه چند كلمه ذكر مصيبت كنم. همه جاى كربلا ذكر مصيبت است. همه حوادث عاشورا گريه‏آور و دردناك است. هر بخشى را كه شما بگيريد؛ از ساعتى كه وارد كربلا شد، صحبت امام حسين، حرف او، خطبه او، شعر خواندن او، خبر مرگ دادن او، صحبت كردن با خواهر، با برادران، با عزيزان، همه اينها مصيبت است، تا به شب و روز عاشورا و ظهر و عصر عاشورا برسد! من گوشه‏اى از آنها را حالا عرض مى‏كنم.

اين روزها، روزهاى روضه و گريه است؛ شما هم همه‏جا مى‏شنويد. بنده براى اين‏كه خودم را مختصرى در اين ميهمانى عظيم حسينى وارد كرده باشم، اين چند كلمه را عرض مى‏كنم و چون اين ملت ما خيلى جوان در راه خدا داده است - شايد در بين اين جمعيت، هزاران نفر هستند كه جوانانشان را از دست داده‏اند - فكر كردم كه چند كلمه از جوانان امام حسين عرض كنم. ما به همه مى‏گوييم كه از روى متن، روضه بخوانيد؛ حالا بنده مى‏خواهم متن كتاب «لهوفِ» ابن‏طاووس را برايتان بخوانم، تا ببينيم روضه متنى چگونه است. بعضى مى‏گويند آدم نمى‏شود همان را كه در كتاب نوشته است، بخواند؛ بايد بپرورانيم - بسازيم - خوب؛ گاهى آن هم اشكالى ندارد؛ اما ما حالا از روى كتاب، چند كلمه‏اى مى‏خوانيم.

على‏بن‏طاووس، از علماى بزرگ شيعه در قرن ششم هجرى است؛ خانواده او همه اهل علم و دينند. همه آنها يا خيلى از آنها خوبند؛ بخصوص اين دو برادر - على‏بن‏موسى‏بن‏جعفربن‏طاووس و احمدبن‏موسى‏بن‏جعفربن‏طاووس - اين دو برادر از علماى بزرگ، مؤلّفين بزرگ و ثُقات بزرگند. كتاب معروف «لهوف» از سيّد على‏بن‏موسى‏بن‏جعفربن‏طاووس است. در تعبيرات منبريهاى ما عين عبارات اين كتاب - مثل روايت - خوانده مى‏شود؛ از بس متقن و مهم است. من از روى اين مى‏خوانم.

مى‏گويد: «فلمّا لم يبق معه سوى اهل بيته»؛ يعنى وقتى كه همه اصحاب امام حسين به شهادت رسيدند و كسى غير از خانواده او باقى نماند، «خرج على‏بن‏الحسين عليه‏السّلام»؛ على‏اكبر از خيمه‏گاه خارج شد. «و كان من اصبح النّاس خلقاً»؛ على‏اكبر يكى از زيباترين جوانان بود. «فاستأذن اباه فى القتال»؛ پيش پدر آمد و گفت: پدر، اكنون اجازه بده تا من بروم بجنگم و جانم را قربانت كنم. «فاذن له»؛ هيچ مقاومتى نكرد و به او اجازه داد!

اين ديگر اصحاب و برادرزاده و خواهرزاده نيست كه امام به او بگويد نرو - بايست - اين پاره تن و پاره جگر خود اوست! حال كه مى‏خواهد برود، بايد امام حسين اجازه دهد. اين انفاق امام حسين است؛ اين اسماعيل حسين است كه به ميدان مى‏رود. «فاذن له»؛ اجازه داد كه برود. اما همين كه على‏اكبر به طرف ميدان راه افتاد، «ثمّ نظر اليه نظر يائس منه»؛ امام حسين نگاهى از روى نوميدى، به قدّ و قامت على‏اكبر انداخت. «و ارخى‏ عليه‏السّلام عينه و بكى‏، ثمّ قال اللّهم اشهد»؛ گفت: خدايا خودت شاهد باش. «فقد برز اليهم غلام اشبه النّاس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولك»؛ جوانى را به جنگ و به كام مرگ فرستادم كه از همه مردم، شبيه‏تر به پيغمبر بود؛ هم در چهره، هم در حرف زدن، هم در اخلاق؛ از همه جهت!

به به، چه جوانى! اخلاقش هم به پيغمبر، از همه شبيه‏تر است. قيافه و حرف زدنش هم به پيغمبر و به حرف زدن پيغمبر، از همه شبيه‏تر است. شما ببينيد امام حسين، به چنين جوانى چقدر علاقه‏مند است! به اين جوان، عشق مى‏ورزد؛ نه فقط به خاطر اين‏كه پسر اوست. به خاطر شباهت، آن هم چنان شباهتى به پيغمبر! آن هم حسينى كه در بغل پيغمبر بزرگ شده است. به اين پسر، خيلى علاقه دارد و رفتن اين پسر به ميدان جنگ، خيلى برايش سخت است. بالاخره رفت.

مرحوم ابن‏طاووس نقل مى‏كند كه اين جوان به ميدان جنگ رفت و شجاعانه جنگيد. بعد نزد پدرش برگشت و گفت: پدرجان! تشنگى دارد مرا مى‏كشد؛ اگر آبى دارى، به من بده. حضرت هم آن جواب را به او داد. برگشت و به طرف ميدان رفت. حضرت در جواب به او فرمود: برو بجنگ؛ طولى نخواهد كشيد كه به دست جدّت سيراب خواهى شد. «فرجع الى موقف نضال»؛ على‏اكبر به‏طرف ميدان جنگ برگشت.

مؤلّف اين كتاب، ابن‏طاووس است؛ آدم ثقه‏اى است. اين‏طور نيست كه براى گريه‏گرفتن و مثلاً گرم كردن مجلس بخواهد حرفى بزند؛ نه. عباراتش عبارات متقنى است. مى‏گويد: «و قاتل اعظم القتال»؛ على‏اكبر، بزرگترين جنگ را كرد؛ در نهايت شجاعت و شهامت جنگيد. بعد از آن كه مقدارى جنگيد، «فرماه منقذبن مرة العبدى لعنة اللَّه»؛ يكى از افراد دشمن، آن حضرت را با تيرى هدف گرفت. «فصرعه»؛ پس او را از روى اسب به زمين انداخت.

«فنادا يا ابتاه عليك السّلام»؛ صداى جوان بلند شد: پدر، خداحافظ! «هذا جدّى يقرأك السّلام»؛ اين جدّم پيغمبر است كه به تو سلام مى‏رساند. «و يقول عجل القدوم علينا»؛ مى‏گويد: فرزندم حسين! زود بيا، بر ما وارد شو - على‏اكبر، همين يك كلمه را بر زبان جارى كرد - «ثم شهق شهقتاً فمات»؛ بعد آهى، يا فريادى كشيد و جان از بدنش بيرون رفت.

«فجاء الحسين عليه‏السّلام»؛ امام حسين تا صداى فرزند را شنيد، به طرف ميدان جنگ آمد؛ آن‏جايى كه جوانش روى زمين افتاده است. «حتّى وقف عليه»؛ بالاى سر جوان خود رسيد. «و وضع خدّه على خدّه»؛ صورتش را روى صورت على‏اكبر گذاشت. «و قال قتل اللَّه قوماً قتلوك ما اجرأهم على اللَّه»؛ حضرت، صورتش را روى صورت على‏اكبر گذاشت و اين كلمات را گفت: خداوند بكشد قومى را كه تو را كشت ...

قال الرّاوى: «و خرجت زينب بنت على عليهماالسّلام»؛ راوى مى‏گويد: يك وقت ديديم كه زينب از خيمه‏ها خارج شد. «فنادا يا حبيباه يابن‏اخاه»؛ صدايش بلند شد: «اى عزيز من؛ اى برادرزاده من!». «و جائت فأكبّت عليه»؛ آمد و خودش را روى پيكر بى‏جان على‏اكبر انداخت. «فجاءالحسين عليه‏السّلام فأخذها و ردها الى النّساء»؛ امام حسين عليه‏السّلام آمد، بازوى خواهرش را گرفت، او را از روى جسد على‏اكبر بلند كرد و پيش زنها فرستاد.

«ثمّ جعل اهل بيته صلوات‏اللَّه‏وسلامه‏عليهم يخرج رجل منهم بعدالرجل»؛ دنباله اين قضيه را نقل مى‏كند كه اگر بخواهيم اين عبارات را بخوانيم، واقعاً دل انسان از شنيدن اين كلمات، آب مى‏شود!

من از اين عبارت ابن‏طاووس، مطلبى به ذهنم رسيد. اين كه مى‏گويد: «فأكبّت عليه»، آنچه در اين جمله ابن‏طاووس است - كه حتماً از روايات و اخبار صحيحى نقل كرده - نمى‏گويد كه امام حسين خودش را روى بدن على‏اكبر انداخت؛ امام حسين، فقط صورتش را روى صورت جوانش گذاشت. اما آن كه خودش را از روى بى‏تابى روى بدن على‏اكبر انداخت، حضرت زينب كبرى‏ است.

من در هيچ كتاب و هيچ مقتلى نديدم كه اين زينب بزرگوار، اين عمّه سادات، اين عقيله بنى‏هاشم، وقتى كه دو پسر خودش، دو على‏اكبر خودش هم در كربلا شهيد شدند - يكى «عون» و يكى «محمّد» - عكس‏العملى نشان داده باشد؛ مثلاً فريادى كشيده باشد، گريه بلندى كرده باشد، يا خودش را روى بدن آنها انداخته باشد! به نظرم رسيد اين مادران شهداى زمان ما، حقيقتاً نسخه زينب را عمل و پياده مى‏كنند! بنده نديدم، يا كمتر مادرى را ديدم - مادر يك شهيد، مادر دو شهيد، مادر سه شهيد - كه وقتى انسان او را مى‏بيند، در او ضعف و عجز احساس كند!

مادران واقعاً شير زنانى هستند كه انسان مى‏بيند زينب كبرى‏ نسخه اصلى رفتار مادران شهداى ماست. دو پسر جوانش - عون و محمّد - شهيد شدند، حضرت زينب سلام‏اللَّه‏عليها عكس‏العملى نشان نداد؛ اما دو جاى ديگر - غير از مورد پسران خودش - دارد كه خودش را روى جسد شهيد انداخت؛ يكى همين‏جاست كه بالاى سر على‏اكبر آمد و بى‏اختيار خودش را روى بدن على‏اكبر انداخت، يكى هم عصر عاشوراست؛ آن وقتى كه خودش را روى بدن برادرش حسين انداخت و صدايش بلند شد: «يا رسول‏اللَّه! هذا حسينك ململ بدماء»؛ اى پيغمبر خدا، اين حسين توست؛ اين عزيز توست؛ اين پاره تن توست! چه مصيبتهايى را تحمّل كردند! لاحول و لاقوة الّا باللَّه العلىّ العظيم.

قبل از خطبه دوم، چند دعا بكنم؛ با اين چشمهاى اشكبار، خدا را بخوانيم. ظهر جمعه است، ان‏شاءاللَّه خداى متعال، بركات و رحمتش را بر ما نازل كند.

پروردگارا! تو را به حسين و زينب عليهماالسّلام قسم مى‏دهيم كه ما را جزو دوستان و ياران و دنباله‏روان آنان قرار بده.

پروردگارا! حيات و زندگى ما را زندگى حسينى و مرگ ما را مرگ حسينى قرار بده.

پروردگارا! امام بزرگوار ما را كه به اين راه هدايتمان كرد، با شهداى كربلا محشور كن. شهداى عزيز ما را با شهداى كربلا محشور كن.

پروردگارا! به كسانى كه در راه خدا، در راه اين انقلاب و در راه اسلام، از جان و عمر خود مايه گذاشتند؛ جانبازان عزيزمان، ايثارگران، آزادگان و كسانى كه هنوز در دست دشمن در اسارتند - هر تعدادى كه هستند - از خزانه غيبت، رحمت و فضل خود را نازل كن.

پروردگارا! رحمت خود را بر اين امّت و ملت نازل كن؛ همه گرفتاريهاى اين ملت را به فضل و تدبير و حكمت خود برطرف كن.

پروردگارا! اين ملت بزرگ، اين ملت حسينى و عاشورايى را بر همه دشمنان كوچك و بزرگش پيروز كن؛ دشمنان او را مأيوس و ناكام كن.

پروردگارا! اسلام را در ميان ما روزبه‏روز زنده‏تر و شادابتر كن.

پروردگارا! اجر كسانى كه براى اين ملت و اين كشور، زحمت مى‏كشند و از هر لحاظ خدمتى مى‏كنند - مخصوصاً مسؤولين كشور كه دلسوزانه خدمت مى‏كنند - به بهترين و وافرترين وجهى عطا كن.

پروردگارا! گذشتگان ما را بيامرز؛ مرضاى ما را شفا عنايت كن؛ پدر و مادر و ذوى‏الحقوق و اساتيد ما را مشمول رحمت و فضل خود قرار بده.

پروردگارا! همه كسانى كه حاجتى دارند و از ما التماسِ دعا كردند و خواستند كه مسألت آنها را به درگاه خداى متعال بياوريم، متضرّعانه از تو مى‏خواهيم حاجاتشان را برآورده فرما.

پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، امّت اسلامى را در هرجاى دنيا كه هستند، سربلند كن؛ تكليف حسينى را به آنها تعليم بده؛ توفيق انجام اين تكليف را به آنها عنايت فرما.

پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، قلب امام زمان ما، ولىّ‏عصر ما اروحنافداه را از ما خشنود و راضى كن؛ ما را از ياران و مواليان آن بزرگوار قرار ده؛ توفيق و سعادت زيارت آن بزرگوار را به ما عنايت فرما.

پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، آن خيرى كه از تو خواستيم و نخواستيم، به ما عنايت كن و از هر شرّى به تو پناه برديم و پناه نبرديم، ما را از آن در امان بدار.

بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

قل هواللَّه احد. اللَّه الصّمد. لم يلد و لم يولد. و لم يكن له كفواً احد

1) بحارالانوار: ج 43، ص 261

2) بحارالانوار:ح 36، ص 204

3) شعراء: 88

4) بحارالانوار: ج 2، ص 170.

5) مائده: 54

6) مقصود اين روايت است:«ايهاالنّاس ان رسول اللَّه(ص) قال من رأى سلطاناً جائراًمستحلاً لحرام اللَّه، ناكثاًلعهداللَّه...»الخ.

7) بحارالانوار: ج 44، ص 325.

8) بحارالانوار: ج 44، ص 325

9) بحارالانوار: ج 44، ص 329

10) بحارالانوار: ج 44، ص 329

11) تاريخ طبرى: ج 7، ص 240

12) بحارالانوار: ج 44، ص 335

13) بحارالانوار: ج 44، ص 382

14) -

15) بحارالانوار: ج 44، ص 381

16) بحارالانوار: ج 44، ص 381

17) بحارالانوار: ج 45، ص 218

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار