براي بچه‌هاي فلسطين...
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۲۶۰۷۳

براي بچه‌هاي فلسطين...

مادرش برايش گفته بود كه پدرش حالا در آسمان است. در همسايگي خداست ولي باز هم دلش تنگ مي شد و شب ها كه خانه را تنها حضور او و مادرش پر مي كرد اين تنهايي را بيشتر حس مي كرد دلش مي خواست او و مادرش هم پيش پدرش مي رفتند ولي...
گروه سياسي «خبرگزاري دانشجو»، فرشته محمدي؛ شب آمده بود و كودك چون هميشه با دنيايي هول و هراس به رختخواب رفته بود و چون هر شب تمام ستاره‌هاي آسمان را كه از پنجره داشتند او را تماشا مي كردند شمرده بود. باز هم خواب دير آمد ديرتر از هميشه، مگر وقتي ترس از گلوله و ‌آتش و خون باشد مي شود كودك آرام بخوابد.

ولي عاقبت‌ آمد، مدتي كنارش نشست و بعد از ساعتي آرام پلك هاي كودك را بست قبل از اينكه خواب بيايد مادرش مثل هميشه برايش لالائي خوانده بود. كودك لالائي مادرش را گوش داده بود ولي نمي توانست فراموش كند كه پدرش را شبي كه آسمان لبريز از ستاره بود و بوي درختان زيتون روستايشان را پر كرده بود به شهادت رسانده بودند.

مادرش برايش گفته بود كه پدرش حالا در آسمان است. در همسايگي خداست ولي باز هم دلش تنگ مي شد و شب ها كه خانه را تنها حضور او و مادرش پر مي كرد اين تنهايي را بيشتر حس مي كرد دلش مي خواست او و مادرش هم پيش پدرش مي رفتند ولي.

مادرش لالائي مي خواند اما كودك يادش آمد ديروز را، ظهر را كه از مدرسه بر مي گشتند آسمان آفتابي بود و بوي بهار و زيتون در هوا جاري، كودك سرحال تر از روزهاي ديگر دست در دست دوستي از كوچه عبور مي كرد ناگهان صدايي در آسمان پيچيد هيچ وقت اين صدا برايش خبر خوبي نياورده بود در چند قدميشان چيزي منفجر شد.

قبل از اينكه عكس العملي نشان دهند دوستش را ديده بود كه مانند گنجشكي پر پر ميزد تركشي دوستش را به زمين زده بود و بعد از آن هرگز دوستش بلند نشد.

فردا و فرداهاي ديگر كودك بود و كوچه باغي كه او تنها از آن عبور مي كرد با دنيايي از خاطرات روزهايي كه پاهايشان را در آب خنك چشمه مي زدند و با هم آب بازي مي كردند، روزهايي كه با دوستش قهر كرده بود و حالا كودك تمام خاطراتش را به ياد مي آورد. خاطراتي كه از پدر داشت خاطراتي كه از دوستش داشت.

آرام آرام كودك در آغوش مادر خوابش برد آنقدر محكم مادر را گرفته بود كه گويي لحظه اي نمي خواست از او جدا شود دلش مي خواست هميشه با او باشد با خودش فكر كرده بود اگر او هم برود چه. آن وقت تنهاي تنها مي شود آن وقت ديگر.

كودك شب خواب ديد در دشتي است كه لبريز است از گل هاي رنگارنگ، دشتي كه نسيمي از آن مي گذشت و سبد سبد پروانه برايش مي آورد.

كودك در خواب مي ديد كه پدرش برگشته همچنين دوستش هم آمده بود. تا پدرش را ديد به سمت او دويد و خودش را در آغوش او انداخت، شايد هم بال زده بود پدرش بوي قشنگي مي داد كودك اولين بار بود كه اين بو را حس مي كرد چقدر احساس سبكي مي كرد آري او نيز داشت دست در دست پدرش و همراه دوستش پرواز مي كرد پروازي ابدي تا بي نهايت./انتهاي پيام/ 
پربازدیدترین آخرین اخبار