تحریم تعرفهای یا جنگ شناختی اقتصادی علیه ایران؟

سعید سیفی، تحلیلگر مسائل راهبردی و استاد دانشگاه، در گفتوگو با خبرنگار اقتصادی خبرگزاری دانشجو به تحلیل ابعاد سیاسی و اقتصادی فرمان تعرفهای ترامپ علیه کشورهای تجارتکننده با ایران پرداخت.
سؤال: با توجه به اینکه بسیاری از شرکای تجاری ایران صادرات مستقیم یا معناداری به آمریکا ندارند، اعمال این تعرفهها در عمل چه اثری بر تجارت ایران و شرکایش خواهد داشت؟
پاسخ: درباره فرمان تحریمی–تعرفهای جدید دونالد ترامپ مبنی بر اعمال تعرفه ۲۵ درصدی علیه کشورهایی که با ایران روابط تجاری دارند، پیش از ورود به پاسخ دقیق پرسش شما، لازم است یک نکته مهم و بنیادین را روشن کنم. ما با یک تصمیم اقتصادی کلاسیک مواجه نیستیم، بلکه با یک کنش سیاسی–ادراکی طرف هستیم که در پوشش ابزار اقتصادی عرضه شده است. باید توجه داشت که این فرمان نه در خلأ، بلکه درست در میانه مذاکرات غیرمستقیم تهران–واشنگتن صادر شده است؛ جایی که منطق فشار، پیامرسانی و امتیازگیری بر منطق بازار و تجارت غلبه دارد.
نکته دوم آن است که متن فرمان، شیوه اعلام، واگذاری جزئیات به دستگاههای مختلف و حتی امکان تعلیق یا اصلاح آن، همگی نشانههای مهمی هستند که نشان میدهند هدف اصلی، ایجاد اثر فوری در ذهن بازیگران است، نه اجرای فوری در میدان اقتصاد. به بیان سادهتر، این فرمان بیش از آنکه بخواهد جریان واقعی تجارت ایران را متوقف کند، تلاش دارد محاسبات ذهنی دولتها، شرکتها و حتی افکار عمومی داخل ایران را تحت تأثیر قرار دهد. در دنیای امروز، قدرت واقعی الزاماً آن چیزی نیست که بیان میشود، بلکه آن چیزی است که باورپذیر جلوه داده میشود. به همین دلیل، به نظر من باید تحلیل این موضوع را از زاویه جنگ شناختی اقتصادی پیگیری کرد؛ مفهومی که کمتر مورد توجه کارشناسان و فعالان این حوزه قرار گرفته است.
برای پاسخ دقیقتر به سؤال شما، ابتدا باید یک پرسش اساسیتر را مطرح کرد: وقتی ابزار فشار مستقیماً به بازیگر هدف اصابت نمیکند، آیا میتواند رفتار او را تغییر دهد؟
پاسخ کوتاه و صریح این است که اثر اقتصادی مستقیم این فرمان محدود خواهد بود، اما هدف طراح آن، اثرگذاری ادراکی و روانی فشار است. در عمل، بخش قابل توجهی از شرکای تجاری ایران یا وابستگی جدی به بازار آمریکا ندارند یا ساختار تجارت آنها بهگونهای است که سالهاست با منطق تحریم، مسیرهای غیرمستقیم و الگوهای انعطافپذیر کار میکنند. بنابراین تهدید تعرفهای، اگر هم اجرا شود ــ و تأکید میکنم اگر اجرا شود ــ در بسیاری از موارد به بازآرایی تجارت از نظر مشتری، کالا، زنجیره ارزش و روش مبادله منجر میشود و در نهایت هزینه مبادله را افزایش میدهد، نه اینکه تجارت را متوقف کند؛ موضوعی که ایران سالهاست به واسطه زیست در شرایط تحریمی، تجربه قابل اتکایی در آن دارد.
این بخش از پاسخ ممکن است این پرسش را ایجاد کند که آیا افزایش هزینه مبادله میتواند به فروپاشی تجارت منجر شود؟ تجربه ایران پاسخ روشنی به این پرسش میدهد. اقتصاد ایران سالهاست در یک زیستبوم تحریمی فعالیت میکند و به بلوغی رسیده که شوکهای جدید، کل سیستم اقتصادی آن را از کار نمیاندازد. در چنین شرایطی، فشار تعرفهای بیشتر باعث تغییر مسیر، تغییر بازار، تغییر ابزار و تغییر بازیگران میشود، نه توقف تجارت؛ آن هم در شرایطی که ایران به واسطه عضویت و افزایش همکاری با سازمانهای منطقهای و بینالمللی مانند اتحادیه اقتصادی اوراسیا، سازمان همکاری شانگهای، بریکس و حتی اکوآس غرب آفریقا، بیش از گذشته از بسترهای متنوع همکاری برخوردار شده است.
از منظر نظری، این وضعیت را میتوان در چارچوب «انطباقپذیری اقتصاد تحت فشار» تحلیل کرد؛ یعنی اقتصادی که بهجای واکنش خطی به تحریم، واکنش شبکهای نشان میدهد. در این الگو، فشار خارجی بهجای انقباض، به بازآرایی روابط، تعمیق همکاریهای غیررسمی و حتی تقویت برخی پیوندهای دوجانبه منجر میشود.
برای روشنتر شدن این نکته، میتوان به دو مثال عینی اشاره کرد. نخست، تجربه چین در مواجهه با جنگ تعرفهای آمریکا که نهتنها به کاهش نقش چین در اقتصاد بینالملل منجر نشد، بلکه با تغییر بازارها و ترکیب صادرات، تراز تجاری این کشور را به سطحی بیسابقه رساند. دوم، تجربه ایران در سالهای گذشته که نشان داد حتی در اوج تحریمها نیز مقاصد و مسیرهای تجاری جایگزین، تهاتر، سازوکارهای پولی دوجانبه، تجارت غیرمستقیم و فعالسازی شرکتهای مدیریت صادرات، فعال باقی مانده و حتی تقویت شدهاند.
در نتیجه، اگر این فرمان اجرا شود، اثر آن نه بر حجم کلی تجارت ایران، بلکه بر سازوکار و روش تجارت خواهد بود. اگر هم اجرا نشود ــ که قرائن زیادی آن را محتمل میکند ــ کارکرد اصلی آن همان چیزی است که از ابتدا طراحی شده است: فشار روانی، ایجاد تردید و ارسال پیام تهدیدآمیز.
به اعتقاد من، این فرمان بیش از آنکه برای تغییر معادلات اقتصادی مطرح شده باشد، برای تغییر معادلات ذهنی هدفگذاری شده است. تجربه ایران و کشورهای مشابه نشان میدهد اقتصادهایی که به بلوغ تحریمی رسیدهاند، با فشار فرو نمیریزند؛ بلکه صرفاً شکل بازی را تغییر میدهند.
سؤال: آیا تجربه چین در مواجهه با جنگ تعرفهای آمریکا نشان میدهد که سیاست فشار اقتصادی لزوماً به تضعیف کشور هدف منجر میشود؟
پاسخ: برای پاسخ به این سؤال، ابتدا باید یک پرسش کلیدی را مطرح کرد: اگر جنگ تعرفهای ابزار مؤثری برای مهار قدرتهای اقتصادی بود، چرا نخستین قربانی آن خود آمریکا شد؟
پاسخ به این پرسش ما را مستقیماً به قلب تجربه چین میبرد. آمارهای رسمی منتشرشده از سوی گمرک چین و نهادهای بینالمللی نشان میدهد که تراز تجاری این کشور در سال ۲۰۲۴ و اوایل ۲۰۲۵ به بیش از ۱.۲ تریلیون دلار مازاد رسیده است؛ رقمی که نهتنها رکورد تاریخی محسوب میشود، بلکه دقیقاً در دورهای ثبت شده که سیاستهای تعرفهای آمریکا علیه چین تشدید شده است. این واقعیت آماری، بهتنهایی پاسخی تجربی و قابل اتکا به منطق جنگ تعرفهای ترامپ است.
اما پرسش مهمتر این است که چین چگونه توانست فشار تعرفهای آمریکا را به فرصت تبدیل کند؟ پاسخ در یک واژه خلاصه میشود: «تنوعسازی راهبردی». چین بهجای تمرکز بر بازار آمریکا، سبد مقاصد صادراتی خود را بهسرعت به سمت آسیای جنوبشرقی، آفریقا، آمریکای لاتین و حتی اروپا بازطراحی کرد و همزمان سیاست جایگزینی واردات و تقویت زنجیره ارزش داخلی را با توسعه فناوریهای بومی دنبال کرد.
از منظر نظری، این رفتار را میتوان در چارچوب «واکنش ضدشکننده اقتصادها» تحلیل کرد؛ یعنی اقتصادهایی که تحت فشار خارجی نهتنها تضعیف نمیشوند، بلکه با یادگیری نهادی و بازآرایی ساختاری، قویتر میشوند. جنگ تعرفهای ترامپ علیه چین دقیقاً چنین اثری داشت و فشار بیرونی به محرک اصلاح درونی تبدیل شد.
البته این پرسش مطرح میشود که آیا این تجربه صرفاً مختص چین است یا قابلیت تعمیم دارد؟ پاسخ این است که هر اقتصادی که دارای مثلث تولید، بازار و صادرات باشد ــ یعنی ظرفیت تولید واقعی، بازار داخلی قابل اتکا و دیپلماسی اقتصادی فعال ــ میتواند از این الگو درس بگیرد. تفاوت کشورها در مقیاس است، نه در منطق رفتاری. ایران نیز، با وجود محدودیتها، از نظر منطق رفتاری در مسیری مشابه حرکت کرده است، هرچند با ابزارها و ظرفیتهای متفاوت.
نکته مهم دیگر آن است که جنگ تعرفهای آمریکا علیه چین در نهایت به افزایش قیمتها برای مصرفکننده آمریکایی، فشار بر شرکتهای این کشور و کاهش رقابتپذیری آنها منجر شد. به بیان دیگر، این ابزار فشار به شمشیری دولبه تبدیل شد که یک لبه آن، طراح فشار را هدف قرار داد.
این پرسش مطرح میشود که چرا ترامپ با وجود این واقعیتها همچنان چنین تهدیدهایی را مطرح میکند؟ پاسخ را باید در منطق «نمایش قدرت» بهعنوان بخشی از جنگ شناختی جستوجو کرد. ترامپ تلاش میکند با بزرگنمایی ابزار تعرفه، تصویر یک رئیسجمهور قاطع و غیرقابل پیشبینی را بازتولید کند؛ تصویری که هم مصرف داخلی دارد و هم در عرصه بینالمللی نقش اخلالگر ذهنی ایفا میکند. این فرمان بیش از آنکه اقدام اقتصادی باشد، پیام روانی برای ایجاد نااطمینانی و احتیاط بیش از حد در میان بازیگران اقتصادی است.
تجربه تهدید مشابه علیه شرکای تجاری ونزوئلا نیز الگوی تکرارشوندهای را نشان میدهد: تهدیدهای بزرگ، ابهام در جزئیات، فقدان سازوکار اجرایی روشن و در نهایت اجرا نشدن. این سابقه نشان میدهد که این نوع فرمانها بیش از آنکه سیاست اقتصادی باشند، ابزار پیامرسانی سیاسی هستند.
در نتیجه، تجربهها نشان میدهد تهدیدهایی که از سطح فرمان و شعار فراتر نمیروند، بهتدریج اثر بازدارندگی خود را از دست میدهند. قدرت واقعی در اجرای سیاستهاست، نه در صدور فرمانها. اعمال تعرفه اضافی علیه دهها کشور به دلیل همکاری با ایران، به معنای ورود آمریکا به یک درگیری تجاری چندجانبه و پرهزینه است؛ آن هم در شرایطی که اقتصاد آمریکا با چالشهای تورمی، کسری بودجه و فشار بر مصرفکننده داخلی مواجه است.
در جمعبندی باید گفت تجربه چین نشان میدهد سیاست فشار اقتصادی، اگر بدون شناخت دقیق از ساختار اقتصاد کشور هدف طراحی شود، نهتنها بازدارنده نیست، بلکه میتواند به موتور بازآرایی و جهش اقتصادی آن کشور تبدیل شود. تحریم و تعرفه، اگر درست مدیریت شوند، میتوانند شتابدهنده قدرت باشند، نه مانع آن.
سؤال: نقش غیرقابل جایگزین جغرافیای ایران در ترانزیت شرق–غرب و اتصال آسیای میانه به آبهای آزاد تا چه حد میتواند اثر این فشارها را خنثی کند؟
پاسخ: یکی از متغیرهای بنیادین که در این محاسبات عمداً نادیده گرفته میشود، متغیر جغرافیاست؛ نه بهعنوان مفهومی انتزاعی، بلکه بهعنوان واقعیتی سخت، تغییرناپذیر و تحمیلشده به نظام بینالملل. ایران صرفاً یک بازیگر سیاسی یا اقتصادی نیست؛ ایران یک تقاطع مهم در معماری ترانزیت منطقهای است.
پرسش این است که آیا میتوان با تحریم، تعرفه یا فشار سیاسی، جغرافیا را حذف کرد؟ پاسخ روشن است: خیر. تحریم میتواند مسیرهای مالی را مختل کند و تعرفه میتواند هزینهها را افزایش دهد، اما جغرافیا را نمیتوان دور زد؛ فقط میتوان با هزینههای سنگینتر از آن عبور کرد.
در مقابل، تجربه منطقه نشان میدهد جغرافیا میتواند با ایجاد منطق اجبار متقابل، اثر تحریم و تعرفه را تا حد زیادی خنثی کند. کشورهای آسیای میانه، قفقاز و حتی بخشهایی از شرق آسیا برای دسترسی پایدار، کوتاه و اقتصادی به آبهای آزاد، ناگزیر از عبور از فضای سرزمینی ایران هستند. مسیرهای جایگزین وجود دارد، اما یا پرهزینهتر است، یا ناامنتر، یا از نظر زمانی و لجستیکی ناکارآمدتر.
ایران در تقاطع شرق و غرب و شمال و جنوب قرار دارد و این موقعیت یک «سرمایه خاموش» است؛ سرمایهای که حتی در اوج فشار سیاسی از بین نمیرود و فقط ممکن است موقتاً کمرنگ شود. آمریکا بیش از آنکه توان حذف واقعی ایران را داشته باشد، در حال بازنمایی ذهنی حذف است. هدف اصلی، تضعیف اعتماد ذهنی به نقش ایران بهعنوان گلوگاه اجتنابناپذیر ترانزیتی است؛ جایی که جنگ شناختی وارد عمل میشود.
در جمعبندی باید تأکید کنم جغرافیای ایران «لنگر راهبردی» این کشور است. جغرافیا را نمیتوان تحریم کرد؛ فقط میتوان برای نادیده گرفتن آن هزینه پرداخت. ایران ممکن است تحت فشار قرار گیرد، اما نمیتوان آن را از نقشه حذف کرد؛ زیرا خودِ نقشه است.
سؤال: در حوزه انرژی که قیمت رقابتی و دسترسی پایدار اولویت دارد، پیامهای سیاسی و تعرفهای آمریکا تا چه حد تعیینکنندهاند؟
پاسخ: بازار انرژی، برخلاف بسیاری از حوزههای اقتصادی، کمترین ظرفیت را برای تبعیت از شعارهای سیاسی دارد. این بازار، بازار «واقعیتهای سخت» است؛ جایی که قیمت، تداوم عرضه و امنیت دسترسی بر هر پیام سیاسی تقدم دارد. به همین دلیل، فاصله میان آنچه واشنگتن میگوید و آنچه در عمل رخ میدهد، در بازار انرژی بسیار آشکار است.
سیاست میتواند در بازار انرژی اختلال ایجاد کند، اما نمیتواند جایگزین منطق بازار شود. وقتی تقاضا وجود دارد و عرضه محدود است، بازار راه خود را پیدا میکند؛ حتی اگر این مسیر غیررسمی یا پرهزینهتر باشد. دولتها ممکن است در سطح شعار با آمریکا همراهی کنند، اما در سطح اجرا، منافع ملی خود را در اولویت قرار میدهند.
هیچ کشوری حاضر نیست امنیت انرژی، ثبات صنعتی یا رفاه مردم خود را قربانی پیامهای سیاسی کوتاهمدت کند. به همین دلیل، تهدیدهای آمریکا در حوزه انرژی اغلب با استثنا، اغماض یا دور زدن همراه بوده است. اجرای کامل این تهدیدها میتواند به بحران در بازار جهانی انرژی منجر شود؛ بحرانی که پیش از همه به اقتصادهای مصرفکننده، از جمله متحدان آمریکا، آسیب میزند.
در اینجا تضاد اصلی آشکار میشود: از یکسو نمایش سیاسی فشار حداکثری و از سوی دیگر واقعیت بازاری که تحمل فشار حداکثری را ندارد. این شکاف دقیقاً همان جایی است که جنگ شناختی شکل میگیرد.
در نهایت باید گفت فرمان تعرفهای ترامپ بیش از آنکه سیاست اقتصادی باشد، بخشی از جنگ شناختی اقتصادی آمریکا است؛ جنگی که هدف اصلی آن نه تغییر معادلات واقعی تجارت و انرژی، بلکه اثرگذاری بر ادراک تصمیمگیران، فعالان اقتصادی، رسانهها و در نهایت افکار عمومی است. وقتی ابزارهای فشار واقعی یا پرهزینهاند یا کارایی خود را از دست دادهاند، میدان نبرد به سطح ذهن و روایت منتقل میشود. این دقیقاً همان چیزی است که در این پرونده در حال رخ دادن است.