وقتی اولین مأموریت، آخرین نفس یک کودک بود
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۳۸۳۲۶۲

وقتی اولین مأموریت، آخرین نفس یک کودک بود

در جنگ، امدادگران جزو نخستین کسانی هستند که وارد صحنه‌های انفجار می‌شوند؛ بهزاد سرلک، امدادگر داوطلبی است که سال‌ها آموزش دیده تا در چنین لحظاتی در میدان بماند. روایت او از صحنه‌هایی است که در آن‌ها امید و اندوه، در فاصله چند دقیقه از هم قرار می‌گیرند.
وقتی اولین مأموریت، آخرین نفس یک کودک بود

به گزارش گروه اجتماعی خبرگزاری دانشجو؛ صبح نخستین روز شروع جنگ تحمیلی، خیابان‌ها پر از اضطراب و شتاب بود. خودروها در ترافیک سنگین گرفتار شده بودند و رسیدن به محل حادثه کار آسانی نبود. برای نیروهای امدادی که هر دقیقه برایشان حیاتی است، همین تأخیر می‌تواند سرنوشت یک زندگی را تغییر دهد. به همین دلیل برخی از امدادگران تصمیم گرفتند مسیر را با موتور طی کنند تا زودتر به محل انفجار برسند. بهزاد سرلک از روز اول شروع حملات می‌گوید: «روز اول در صحنه حضور داشتم و از همان ابتدا وارد عملیات شدیم. به خاطر ترافیک شدید، با موتور در شهر تردد می‌کردیم تا سریع‌تر به محل حادثه برسیم. اولین جایی که رسیدیم یک منزل مسکونی بود که تخریب شده بود. وقتی به محل رسیدیم، متوجه شدیم یک کودک زیر آوار مانده است. مادرش با اضطراب می‌گفت بچه‌اش هنوز آنجاست. فضای صحنه بسیار سنگین و پر از نگرانی بود.»

امیدی که دستگاه نشان می‌داد

در عملیات آواربرداری، دستگاه‌های زنده‌یاب می‌توانند امید تازه‌ای ایجاد کنند. این دستگاه‌ها با تشخیص حرکت یا تنفس، احتمال زنده بودن افراد زیر آوار را نشان می‌دهند. در آن خانه ویران‌شده نیز چنین نشانه‌ای دیده شد. همین نشانه کوچک، امیدی در دل امدادگران و خانواده ایجاد کرده بود: «ما دستگاه زنده‌یاب را استفاده کردیم. دستگاه هم تحرک و هم نشانه‌هایی از تنفس را نشان می‌داد. گفته می‌شد کودکی که زیر آوار مانده پسر ۹ ساله‌ای است. ما سعی کردیم نقطه دقیق حضور او را مشخص کنیم. وظیفه ما آن روز زنده‌یابی بود تا محل دقیق را برای تیم آواربرداری مشخص کنیم. اما متأسفانه بعداً مشخص شد که کودک بر اثر شدت آوار شهید شده است.»

تأثیر نخستین حادثه

اولین صحنه‌ها در چنین بحران‌هایی تأثیر عمیقی بر امدادگران می‌گذارد. هنوز ذهن آماده حجم این همه اندوه نشده و هر تصویر می‌تواند در حافظه برای همیشه باقی بماند. برای بهزاد سرلک نیز همین اتفاق افتاد: «آن حادثه در همان روز اول خیلی مرا تحت تأثیر قرار داد. وقتی شنیدم که کودک ۹ ساله شهید شده، واقعاً حالم دگرگون شد. چنین صحنه‌هایی برای هیچ امدادگری آسان نیست. اما با وجود این احساسات باید خودمان را جمع کنیم و به کار ادامه بدهیم. چون می‌دانیم در صحنه‌های بعدی شاید کسی باشد که هنوز زنده است. همین امید باعث می‌شود دوباره ادامه بدهیم.»

امن کردن محل حادثه

پس از هر انفجار، تنها آوار نیست که خطر ایجاد می‌کند. نشت گاز، احتمال آتش‌سوزی و فرو ریختن ساختمان‌ها نیز تهدیدی جدی برای مردم و نیروهای امدادی است. به همین دلیل بخشی از وظیفه تیم‌ها، ایمن‌سازی محیط است. این کار باید سریع و دقیق انجام شود تا از وقوع حادثه‌های بعدی جلوگیری شود: «در صحنه‌های بعدی که می‌رفتیم، اول محیط را ایمن می‌کردیم. یکی از کارهای مهم قطع گاز منطقه بود. اگر گاز قطع نمی‌شد احتمال انفجار دوباره وجود داشت. همچنین محله را تخلیه می‌کردیم تا مردم در خطر نباشند. بعد از ایمن‌سازی به سراغ جست‌وجو در ساختمان‌ها می‌رفتیم. این روند تقریباً در همه عملیات‌ها تکرار می‌شد.»

مواجهه با پیکرهای پراکنده

در برخی از نقاط، شدت انفجار آنقدر زیاد بود که پیکر قربانیان به اطراف پرتاب شده بود. چنین صحنه‌هایی حتی برای امدادگرانی که سال‌ها تجربه دارند نیز بسیار سنگین است. با این حال وظیفه آن‌ها این است که با دقت و احترام پیکرها را جمع‌آوری کنند: «در یکی از صحنه‌ها احتمال انفجار دوباره وجود داشت. ما در حال بررسی پایین ساختمان‌ها و برج‌ها بودیم. در همانجا پیکرهایی را پیدا کردیم که به پایین پرتاب شده بودند. چند نفر از قربانیان بر اثر شدت انفجار تکه‌تکه شده بودند. ما آن‌ها را جمع‌آوری کردیم و داخل کیسه‌های مخصوص جسد قرار دادیم. این لحظه‌ها از سخت‌ترین بخش‌های کار امدادی ما در این چند روز بود.»

پدری که تنها یک خواهش داشت

در میان همه صحنه‌ها، گاهی یک جمله ساده از یک انسان داغدار می‌تواند قلب امدادگر را بشکند. در یکی از عملیات‌ها، مردی که بیهوش شده بود، پس از به هوش آمدن تنها یک درخواست داشت. درخواستی که شنیدنش برای هر کسی دشوار بود: «در یکی از صحنه‌ها پدری بیهوش شده بود. من به او رسیدگی کردم تا به هوش آمد. وقتی چشم‌هایش را باز کرد فقط یک جمله گفت. گفت جنازه یا زنده دخترم را برایم بیاورید. آن لحظه واقعاً حالم خیلی بد شد. دیدن درد یک پدر واقعاً سخت بود. آن پدر تصور می‌کرد دخترش زیر آوار مانده است. ما شروع به جست‌وجو کردیم، اما پس از مدتی خبر دیگری رسید که همه چیز را تغییر داد. دختر او پیش از آن به بیمارستان منتقل شده بود. خوشبختانه زنده بود و حالش هم بد نبود. اما متأسفانه همسر آن مرد بر اثر اصابت بلوک به سرش شهید شده بود. آن پدر تصور می‌کرد دخترش هم از دست رفته است. وقتی فهمید زنده است کمی آرام شد، اما درد از دست دادن همسرش بسیار سنگین بود. آن لحظه به این فکر می‌کردم که یک پدر به کجا می رسد که حتی به جنازه دختر 14 ساله اش هم راضی می‌شود.»

خطر موج دوم انفجار

یکی از دشوارترین بخش‌های این عملیات‌ها، احتمال وقوع موج دوم انفجار است. به همین دلیل امدادگران در شرایطی کار می‌کنند که هر لحظه ممکن است خطر تازه‌ای ایجاد شود. این موضوع کار را بسیار پیچیده‌تر و سنگین‌تر می‌کند: «در بیشتر صحنه‌هایی که می‌رویم احتمال موج دوم انفجار وجود دارد. این موضوع کار را بسیار سخت‌تر می‌کند. درگیری فعلی نسبت به جنگ قبلی خیلی شدیدتر است. در بسیاری از محل‌ها ساختمان‌ها کاملاً تخریب شده‌اند. در عین حال هنوز احتمال انفجارهای بعدی هم وجود دارد. با این حال ما باید در همان شرایط کار کنیم.»

مادری که کودک را در آغوش داشت

در یکی از صحنه‌ها، امدادگران با تصویری روبه‌رو شدند که دیدنش بسیار دشوار بود. زنی در حالی که کودک کوچکش را در آغوش گرفته بود زیر آوار مانده بود. شدت موج انفجار صحنه‌ای بسیار تلخ رقم زده بود: «در یکی از عملیات‌ها به مادری رسیدیم که همراه کودک دو یا سه ساله‌اش زیر آوار مانده بود. آن‌ها را از زیر آوار خارج کردیم. صحنه بسیار تلخی بود. یک نفر کودک را در آغوش گرفته بود. شدت موج انفجار آنقدر زیاد بود که بدن آن فرد کاملاً آسیب دیده بود. کودکی که در آغوش داشت هم متأسفانه شهید شده بود.»

کودکانی که بیشتر از قبل آسیب دیدند

بهزاد سرلک می‌گوید یکی از تفاوت‌های این درگیری با جنگ قبلی، تعداد زیاد کودکانی است که آسیب دیده‌اند. دیدن کودکان زخمی یا شهید برای امدادگران بسیار سنگین‌تر است. این صحنه‌ها تأثیر عاطفی عمیقی بر او گذاشته است: «این جنگ خیلی شدیدتر شده و صحنه‌های تلخ بیشتری دارد. در جنگ قبلی این تعداد کودک و نوزاد آسیب‌دیده ندیده بودیم. اما در این درگیری تعداد کودکان آسیب‌دیده بسیار بیشتر است. بعضی از آن‌ها سوخته بودند و بعضی دیگر شهید شده بودند. دیدن این صحنه‌ها واقعاً آدم را تحت تأثیر قرار می‌دهد. برای من این بخش از همه سخت‌تر بود.»

زخمی‌که از گذشته مانده است

گاهی تجربه‌های شخصی باعث می‌شود درد دیگران عمیق‌تر احساس شود. برای این امدادگر نیز خاطره‌ای قدیمی وجود دارد که باعث می‌شود با خانواده‌های داغدار همدردی بیشتری داشته باشد. او خود نیز سال‌ها پیش عزیزی را از دست داده است: «من خودم یک برادر کوچک ۱۳ ساله را از دست داده‌ام. به همین دلیل وقتی ناراحتی خانواده‌ها را می‌بینم خیلی تحت تأثیر قرار می‌گیرم. انگار درد آن‌ها را بیشتر احساس می‌کنم. گاهی وقتی مادر یا پدری را می‌بینم که فرزندش را از دست داده، واقعاً دلم می‌لرزد. احساس می‌کنم استخوان‌هایم درد می‌گیرد. این صحنه‌ها برایم بسیار سنگین است.»

ماندن در کنار مردم

با وجود همه خطرها و سختی‌ها، بسیاری از امدادگران تصمیم می‌گیرند در صحنه بمانند. برای آن‌ها این حضور تنها یک وظیفه اداری نیست، بلکه تعهدی انسانی است. بهزاد سرلک نیز می‌گوید سال‌ها آموزش دیده تا در چنین روزهایی کنار مردم باشد: «من حدود دوازده سال است که داوطلب هلال‌احمر هستم. برای چنین روزهایی آموزش دیده‌ایم. هیچ‌کس آرزو نمی‌کند جنگ یا حادثه‌ای رخ دهد. ای کاش همیشه صلح باشد و ما بیکار بمانیم. اما اگر چنین اتفاقی بیفتد، دانشی که یاد گرفته‌ایم مسئولیت بزرگی روی دوش ما می‌گذارد. ما وظیفه داریم به مردم کمک کنیم.»

ترسی که پنهان نمی‌شود

امدادگران نیز انسان هستند و مانند دیگران ترس را تجربه می‌کنند. حضور در محل انفجار و آوار بدون نگرانی نیست، به‌ویژه وقتی خانواده‌ها از دور نگران باشند. با این حال حس کمک به دیگران نیرویی است که آن‌ها را در صحنه نگه می‌دارد: «اینکه بگوییم هیچ ترسی نداریم درست نیست. ترس وجود دارد و طبیعی است. ما هم خانواده داریم که نگران ما هستند. هر صدای انفجاری که می‌آید همسرم تماس می‌گیرد و می‌پرسد حالت چطور است. اما کمک کردن به مردم باعث می‌شود حالمان بهتر شود. وقتی می‌بینیم حضور ما برای مردم امیدبخش است، انرژی می‌گیریم تا بیشتر بمانیم.»

پربازدیدترین آخرین اخبار