کد خبر:۱۴۰۷۹۸۱
روایت پیرمرد ۷۲ ساله بیرجندی از پرچمداریاش در طوفان ۱۲۰ کیلومتری + فیلم
پیرمرد ۷۲ ساله بیرجندی از پرچمداریاش در طوفان ۱۲۰ کیلومتری روایت کرد.
به گزارش گروه استان های خبرگزاری دانشجو، محمدحسن دهقانی در گفتگو با SNNTV گفت: من نگهبان پرچم بودم؛ نزدیک ساعت ۱۴ بود که گرد و خاک بلند شد. گرد و خاکی که بلند شد، با ذکر «یا امام زمان (عج)» پرچم را بر شانه خود گذاشتم و به هر نحوی که شد آن را نگه داشتم.
وی افزود: من تا آن زمان ۱۲ ساعت به نوبتم علمداری این پرچم را بر عهده داشتم و همان روز اول که پرچم به میدان آمد، برای علمداری رفتم.
دهقانی اضافه کرد: هر لحظه که به من زنگ هم بزنند، آمادهام تا این کار را انجام دهم و حتی گفتهام اگر کسی در ساعتی نبود، به من بگویید تا برای علمداری بیایم.
خبرنگار: فکر میکردید پرچمداری شما انقدر بازتاب رسانهای داشته باشد/ دهقانی: من فقط به یاد شهدا و رهبر شهید، نگهبان این پرچم هستم
دهقانی گفت: انشاءالله رهبر جدید را ببینم و نگهبانیام فقط برای رهبرم است و اگر کاری از این پرچمداری مهمتر هم باشد، انجام میدهم و در آن طوفان، تیر چراغ برق بر زمین افتاد، ولی نگذاشتم پرچم بر زمین بیفتد.
دهقانی گفت: انشاءالله رهبر جدید را ببینم و نگهبانیام فقط برای رهبرم است و اگر کاری از این پرچمداری مهمتر هم باشد، انجام میدهم و در آن طوفان، تیر چراغ برق بر زمین افتاد، ولی نگذاشتم پرچم بر زمین بیفتد.
وی افزود: لباس من مشکی بود و وقتی بچهها برای کمک رسیدند، دیدند که روی لباسم به اندازه یک وجب خاک نشسته بود؛ اما هیچ نگرانی نداشتم و از من به شوخی پرسیدند: «در آسیاب بودی؟» گفتم: «نه، من پرچم را نگه داشتم.»
روایت پیرمرد پرچمدار بیرجندی از سحرگاه اعلام شهادت رهبر انقلاب
وی ادامه داد: سحر ماه رمضان بود که سحری خورده بودیم؛ اخوی بنده به من زنگ زد و گفت: «آقا، شهید شدند» و آن شب خیلی گریه کردم؛ تا صبح که هوا روشن شد، چشمان گریان بود.
وی ادامه داد: سحر ماه رمضان بود که سحری خورده بودیم؛ اخوی بنده به من زنگ زد و گفت: «آقا، شهید شدند» و آن شب خیلی گریه کردم؛ تا صبح که هوا روشن شد، چشمان گریان بود.
روایت جالب پیرمرد ۷۲ ساله بیرجندی از ملاقات ناگهانی با رهبر شهید انقلاب در مشهد مقدس
محمدحسن دهقانی گفت: سال قبل از کرونا، مشهد رفته بودم و در مسجد ولی عصر (عج) در حال خواندن نماز جماعت بودم. آن شب جشن بود که به من گفتند بیا تا حرم برویم. در پارکینگ رفتم که ماشین را پارک کنم و موقع برگشت برای رفتن، دیدم دو مرد قد بلند درب آسانسور حضور دارند.
وی ادامه داد: به من گفتند: «آقا، میشود یک دقیقه صبر کنید.» همین که ایستادم، دیدم رهبر شهید انقلاب از آسانسور بیرون آمدند. دست ایشان را بوسیدم و ایشان دست خود را روی سر من کشیدند.
محمدحسن دهقانی گفت: سال قبل از کرونا، مشهد رفته بودم و در مسجد ولی عصر (عج) در حال خواندن نماز جماعت بودم. آن شب جشن بود که به من گفتند بیا تا حرم برویم. در پارکینگ رفتم که ماشین را پارک کنم و موقع برگشت برای رفتن، دیدم دو مرد قد بلند درب آسانسور حضور دارند.
وی ادامه داد: به من گفتند: «آقا، میشود یک دقیقه صبر کنید.» همین که ایستادم، دیدم رهبر شهید انقلاب از آسانسور بیرون آمدند. دست ایشان را بوسیدم و ایشان دست خود را روی سر من کشیدند.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰