کد خبر:۱۹۴۱۶۸
حکایتی از غربت مولا
می خواهم غربتت را حکایت کنم؛ غربتی که دوازده قرن است ریشه دوانیده؛ غربتی که...
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»، سمیرا حمیدی؛
آقای من
مولای غریب و تنهای من
پدر مهربان اهل عالم
مولای غریب و تنهای من
پدر مهربان اهل عالم
می خواهم غربتت را حکایت کنم؛ غربتی که دوازده قرن است ریشه دوانیده؛ غربتی که اشک آسمان و زمین را جاری ساخته؛ غربتی که حتی برای برخی محبانت، غریب و ناشناخته است؛ غربتی که اجداد طاهرینت پیش از تولد تو بر آن گریسته اند؛ من از تصویر این غربت و غم ناتوانم.
از آنانی بگویم که خاطر شریف تو را می آزارند؟ از آنها که دستان پدرانه و مهربانت را خونریز معرفی می کنند؟ از آنها که چنان برق شمشیرت را به رخ می کشند که حتی دوستانت را از ظهورت می ترسانند؟ از آنها که تو را به دوردست ها تبعید می کنند؟ از آنها که تو را دست نیافتنی جلوه می دهند؟ از آنها که به نام تو مردم را به دکه های خویش فرا می خوانند؟
از خود آغاز می کنم که اگر هر کس از خود شروع کند، امر فرج اصلاح خواهد شد. می خواهم به سوی تو برگردم. یقین دارم بر گذشته های پر از غفلتم کریمانه چشم می پوشی؛ می دانم توبه ام را قبول می کنی و با آغوش باز مرا می پذیری؛ می دانم در همان لحظه ها، روزها و سال های غفلت هم، برایم دعا می کردی. من از تو گریزان بودم، اما تو همچون پدری مهربان، دورا دور مرا زیر نظر داشتی.
سهم من از آسمان، دو پنجره کوچک است، سهم آسمان هم زیاد نیست؛ از تو فقط یک جا پای روشن در دل خود نگه داشته است، خورشید هر صبح قبل از باز کردن پلک های خود آرزو می کند کاش امروز من را از مغرب بتاباند و من با همین سهم اندکم از آسمان، با همین دو پنجره تنگ، با همین دو چشم منتظر، حرکت آرامش را از مغرب به مشرق می نگرم و با خودم می اندیشم، من زیر آسمان کبود جز دو پنجره خالی چیستم، اگر او نباشد.
امروز این پنجره های کوچک هستی است که رو به آسمان ولایت گشوده شده تا بارقه ای از نور آن خورشید درخشان را مشتاقانه در بر بگیرد و چشم های منتظر ماست که در هر کجا به دنبال نشانه ای از اوست؛ نشانه ای هر چند کوچک حتی به اندازه یک «هـ» دو چشم که اول «هستی» ایستاده.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰