ادامه بازداشت موقت من و امثال من نه يك ضرورت قضايي بلكه يك تدبير امنيتي است
آخرین اخبار:
کد خبر:۴۱۸۵۹
خاطرات يک مشارکتي از دو ماه زندان؛

ادامه بازداشت موقت من و امثال من نه يك ضرورت قضايي بلكه يك تدبير امنيتي است

يکي از اعضاي ارشد حزب مشاركت خاطرات خود از دو ماه حبس در زندان اوين را منتشر كرده كه در آن نكات جزئي و جالبي پيرامون وقايع رخ داده براي يک زنداني انفرادي و بازجويي ها و نوع رفتارها با او در آن تشريح شده است.

به گزارش گروه سياسي «شبکه خبر دانشجو»، علي اصغر خداياري عضو ارشد و سابق شوراي مركزي حزب مشاركت، خاطرات خود از زندان را در وبلاگ خود منتشر كرده كه زواياي مختلف زندان براي دستگير شدگان اخير را در مقابل برخي ادعاها به خوبي روشن‌ مي‌كند.

مشروح خاطرات خداياري بدين شرح است:

روز اول- دوشنبه 1 تير ماه 88
حدود ساعت 8 ديشب بود كه 4 نفر با حكم پليس امنيت براي تفتيش خانه و دستگيري من به منزل ما مراجعه كردند. با اين‌كه حكم‌شان كلي و فاقد اسم بود و طبق قانون نمي‌توانستند اقدام به تفتيش و دستگيري كنند، ولي من هيچ مقاومتي در برابر درخواست آن‌ها نكردم. برخوردشان بسيار محترمانه بود، و فقط لپ‌تاپ مرا برداشته و ساير نقاط منزل را نگشتند. به‌همراه آنان به بازداشت‌گاه اوين (بند 209) منتقل شدم. در مدخل ورودي بند 209 چشم‌بندي به من دادند تا چشم خود را با آن ببندم. پس از تشريفات اوليه و به‌تن كردن لباس زندانيان به سلول انفرادي شماره 75 راهنمايي شدم. ابعاد سلول حدود 80/1 در 5/2 متر بود كه فاقد توالت بوده و در گوشه‌اي از آن يك دستشويي استيل به‌چشم مي‌خورد. كف سلول با موكتي قهوه‌اي رنگ فرش شده بود و سه عدد پتوي سربازي در گوشه‌اي از آن قرار داشت. داخل سلول كاملاً روشن بود و بر روي ديوارهاي آن هيچ چيزي از قبيل پريز و كليد برق، چوب رختي و غيره ديده نمي‌شد. هنوز حس كسي را كه حبس شده است نداشتم، و پس از خواندن نماز دراز كشيده و به‌خواب رفتم.

امروز با صداي اذان صبح كه در راهرو پخش مي‌شد بيدار شدم و پس از خواندن نماز دوباره دراز كشيدم، ولي تا زمان توزيع صبحانه خوابم نبرد. كم‌كم موقعيت را درك مي‌كردم و زندان فشار رواني خود را به‌من تحميل مي‌كرد. تا موقع ناهار و پس از آن تا عصر كه براي بازجويي به طبقه پايين منتقل شدم، به ارزيابي موقعيت پرداختم.
در اتاق بازجويي با چشم بسته بر روي يك صندلي و رو به ديوار نشستم و دو نفر بازجو پشت سر من قرار گرفته و بازجوي اصلي شروع به صحبت كرد. مؤدبانه و محترمانه سخن مي‌گفت ولي لحن تحكم‌آميزي داشت، و احتمالاً قصد داشت استيلاي رواني خود را بر من تحميل كند، و البته در اين كار مؤفق نيز بود. با نشانه‌هايي كه از سوابق من ارايه مي‌كرد معلوم بود كه مرا به‌خوبي مي‌شناسد، من هم با توجه به اين نشانه‌ها و لحن صداي او حدس زده بودم كه او كيست. اولين جلسه بازجويي شايد 2 تا 3 ساعت طول كشيد. عمده وقت جلسه به گفتگوي شفاهي، كه بيش‌تر او حرف مي‌زد، گذشت، ضمن اين‌كه تعدادي پرسش كتبي نيز، كه عمدتاً حول موضوع تحصن اساتيد در مسجد دانشگاه دور مي‌زد، مطرح شد و من به آن‌ها پاسخ دادم. پس از پايان بازجويي به سلول بازگشتم.

پس از صرف شام و اقامه نماز براي ملاقات با قاضي مجدداً به پايين راهنمايي شدم. با چشم بسته در كنار ميزي ايستاده بودم كه فردي چشم‌بند مرا كنار زد و ضمن نشان دادن خود به من و معرفي خود، گفت كه قاضي من مي‌باشد. او برگه تفهيم اتهام را به‌دست من داد كه بر روي آن اتهام بنده ”تباني عليه نظام مقدس جمهوري اسلامي از طريق شركت در تحصن و تظاهرات“ اعلام شده بود، و از من خواست آخرين دفاع خود را در چندخط بنويسم. برگه به‌صورت كپي بود و معلوم بود كه عين آن به برخي افراد ديگر نيز داده شده است. من براي مطالعه دقيق برگه و نوشتن دفاعيه درخواست عينك كردم كه گفته شد نيازي به عينك نيست و زودتر دفاعيه خود را بنويسم، من هم نوشتم معتقد به نظام جمهوري اسلامي هستم و اين اتهام را قبول ندارم. در آن موقع هدف از اين تفهيم اتهام و اخذ دفاعيه را نفهميدم، ولي بعدها فكر كردم احتمالاً اين جلسه سرپايي دادگاه، كه در 24 ساعت اول بازداشت برگزار گرديد، براي تمديد قرار و صورت قانوني دادن به ادامه بازداشت من بوده است. بعد از نوشتن دفاعيه به سلول منتقل شده و به استراحت پرداختم.

روز نهم- سه‌شنبه 9 تير ماه 88
پس از انجام اولين جلسه بازجويي فكر كردم دوره حبس من نبايد بيش از چند روز طول بكشد، نشانه‌گزاري‌هاي زندانيان سابق براي نگه‌داشتن حساب زمان را بر روي ديوار سلول كه برانداز مي‌كردم، از 7 روز تا 19روز نشانه را پيدا كردم، ولي تصور حتي 7 روز بازداشت در اين سلول انفرادي نيز برايم بسيار سخت بود. چند روز اول پس از بازجويي، با توجه به اين‌كه انتظار آزادي را مي‌كشيدم بسيار سخت گذشت، بعد از 3- 4 روز براي خلاصي از اين بلاتكليفي به‌فكر برنامه‌ريزي براي روزهاي خود افتادم.

اولين اقدام تنظيم برنامه غذايي بود. در زندان روزي سه وعده غذا با كيفيت مناسب توزيع مي‌شد كه با توجه به كم‌تحركي در درون سلول استفاده از هر سه وعده مي‌توانست موجب خمودگي و كسالت شود، به‌همين دليل تصميم گرفتم روزي يك وعده غذا بخورم. اگر چه در سال‌هاي گذشته بيش‌تر روزهاي دو ماه رجب و شعبان را روزه مي‌گرفتم و حلول ماه رجب بهترين فرصت براي روزه گرفتن بود، ولي با توجه به سابقه ناراحتي كليه و ترس از عود دردهاي كليوي تصميم گرفتم روزه نگيرم و ضمن استفاده از غذاي وعده ناهار، در وعده‌هاي صبحانه و شام فقط چاي بنوشم.
از روز دوم خواب شبانه نيز برايم مشكل شده است، گاهي تا اذان صبح بيدار هستم و پس از نماز صبح از شدت خستگي به‌خواب فرومي‌روم و حوالي ظهر بيدار مي‌شوم. از حدود روز پنجم به‌بعد برنامه گذران اوقات روزانه من به اين صورت درآمده است كه بعد از ناهار به ورزش و خواندن نماز قضا مي‌پردازم، شب تا صبح به تفكر و محاسبه گذشته خويش مشغول هستم و صبح تا ظهر را نيز مي‌خوابم. امكان استفاده از قرآن و مفاتيح نيز وجود دارد، ولي من به‌دليل نداشتن عينك در درون سلول از اين فرصت محروم هستم. از سختي روزهاي اول كاسته شده و كم‌كم دارم خود را با شرايط جديد سازگار مي‌كنم، ولي هنوز اميد به آزادي در چند روز آينده را از دست نداده‌ام.

در اين 8 روز دو بار سلول مرا عوض كرده‌اند، سه شب در سلول شماره 24 بند 240 بودم و اكنون در سلول 54 بند 209 به‌سر مي‌برم، اندازه اين سلول دو برابر سلول اول مي‌باشد.

عصر امروز براي بار دوم بازجويي شدم. در طول بازجويي مطمئن شدم كه بازجو همان فردي است كه در جلسه اول حدس زده بودم. زماني كه من در وزارت اطلاعات شاغل بودم او از همكاران اداره‌كلي بود كه من مديركل آن بودم. او فردي بسيار منضبط، مؤدب و متواضع بود و من بسيار به او علاقه داشتم، در اواخر بازجويي طاقت نياوردم و موضوع را به او گفتم، موضوع را تأييد كرد و من هم چشم‌بند خود را برداشته و او را در بغل گرفتم. در پايان بازجويي اجازه داده شد با خانه مادرم تماس تلفني بگيرم، و اين اولين تماس با خانواده پس از دستگيري بود.

روز شانزدهم- سه‌شنبه 16 تير ماه 88

با شرايط موجود كاملاً سازگاري پيدا كرده‌ام، و از فشارهاي رواني روزهاي اول خبري نيست. اميد خود را به آزادي در كوتاه مدت از دست داده‌ام و كم‌كم دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه ادامه بازداشت موقت من و امثال من در سلول انفرادي نه يك ضرورت قضايي بلكه يك تدبير امنيتي است و آزادي من احتمالاً به بعد از مراسم تنفيذ و تحليف رياست جمهوري موكول خواهد شد، اين تحليل تحمل ادامه بازداشت را برايم آسان‌تر مي‌كند.

در طول اين يك هفته يك‌بار ديگر سلول من عوض شده و به سلول شماره 61 بند 209 منتقل گرديده‌ام. سلول جديد راحت‌تر از سلول‌هاي قبلي است، اندازه آن مشابه سلول 54 است ولي سلول با ديوار كوتاهي به دو قسمت، كه در يكي از آن‌ها يگ توالت فرنگي قرار دارد، تقسيم شده است.

ديشب يك پرسش‌نامه مفصل كه بنا به گفته فرد توزيع كننده مربوط به يك طرح تحقيقاتي بود، به من داده شد كه آن را تكميل كرده و تحويل دادم. عصر امروز براي بار سوم بازجويي شدم. بازجوي اصلي حضور نداشت و بازجوي دوم تعدادي پرسش كتبي را به من داد و من به آن‌ها پاسخ دادم. برخورد مانند دفعات قبل كاملاً محترمانه و دوستانه بود، و در پايان بازجويي اجازه تماس تلفني مجدد با خانواده را نيز پيدا كردم. بازجو يك پرسش كتبي ديگر نيز داد كه در سلول به آن پاسخ دهم، و اجازه بردن عينك به سلول نيز به‌من داده شد. در بازجويي جديد علاوه بر موضوع تحصن اساتيد پرسش‌هايي نيز درباره مسائل ديگر از قبيل واقعه 18 تير 1378، حوادث دوران تصدي معاونت دانشجويي دانشگاه توسط من، جبهه مشاركت ايران اسلامي و سمت‌هاي من در اين حزب مطرح گرديد، كه تا آن‌جايي كه حضور ذهن داشتم، پاسخ دادم.

روز بيست‌وسوم- سه‌شنبه 23 تير ماه 88

داشتن عينك امكان استفاده از قرآن، نهج‌البلاغه و مفاتيح را در سلول فراهم كرده است، در سلول يك جلد مفاتيح‌الجنان وجود دارد كه فعلاً گاهي از آن استفاده مي‌كنم.

روز جمعه 19 تير ماه به سلول شماره 54 كه قبلاً چند روزي را در آن سپري كرده‌ام و اكنون به سلول آـآآعمومي تبديل شده است، منتقل شدم. غير از من 4 نفر ديگر در اين سلول زنداني هستند كه اتهام همه آن‌ها امنيتي است، ولي هيچكدام در ارتباط با انتخابات دستگير نشده‌اند. در اين سلول يك دستگاه يخچال و يك دستگاه تلويزيون نيز وجود دارد.

انس با سلول انفرادي موجب شده است در اين‌جا بسيار ناراحت و معذب باشم. به‌جز برنامه غذايي بقيه برنامه‌هاي خود را نمي‌توانم اجرا كنم و بيش‌تر وقتم به بطالت مي‌گذرد. دعا مي‌كنم اگر بنا نيست به اين زودي‌ها آزاد شوم، هرچه زودتر به سلول انفرادي بازگردم. روز يكشنبه 21 تير ماه يك‌نفر ديگر كه دستگيري او تقريباً همزمان با من و در رابطه با انتخابات بوده به جمع ما اضافه شده است. ميهمان جديد فرد بسيار با نشاط و پرشوري است كه تاكنون در بازداشتگاه‌هاي مختلفي بوده و تازه به بند 209 منتقل گرديده است.

امروز يكي دو ساعت مانده به ظهر دوباره فرمان كوچ داده شد، و من وسايل خود را جمع‌وجور كرده و به سلول شماره 10 بند 240 انتقال پيدا كردم. در بند 240 غوغايي است، گويا زندانيان زيادي در حال انتقال به اين بند هستند. اكنون دوباره در سلول انفرادي هستم و به اين خاطر خداوند را شاكرم، بدون شك 4 روزي را كه در سلول عمومي گذراندم از جمله سخت‌ترين روزهاي بازداشتم بوده است. در سلول جديد يك جلد قرآن نيز وجود دارد و تصميم گرفته‌ام قرائت و ختم قرآن را نيز به برنامه‌هاي خود اضافه كنم.

روز سي‌وهفتم- سه‌شنبه 6 مرداد ماه 88

4 هفته است بازجو سراغ مرا نگرفته است. كاملاً با سلول انفرادي و تنهايي انس گرفته و از نحوه گذران اوقات خود راضي هستم. با توجه به اين‌كه در درون سلول توالت فرنگي نيز وجود دارد، تنها بهانه‌اي كه براي خروج از سلول وجود دارد استحمام است كه طبق برنامه بايد روزهاي شنبه و چهارشنبه انجام شود، ولي در اين‌جا به‌دليل سرد بودن آب در بيش‌تر مواقع، اين دوبار خروج از سلول در هفته به‌طور متوسط به يك‌بار كاهش پيدا كرده است.

نگهبانان بند زحمت زيادي مي‌كشند و برخورد آنان با زندانيان بسيار خوب است. با بيش‌تر اين افراد رابطه عاطفي و دوستانه برقرار كرده‌ام، و پس از آزادي از زندان حتماً دلم براي آن‌ها تنگ خواهد شد.

عصر امروز پس از قريب يك ماه براي بازجويي فراخوانده شدم. بازجو فرد جديدي بود و گفت پرونده من به او سپرده شده است. برخورد بسيار دوستانه‌اي داشت و از آن لحن تحكم‌آميز گذشته نيز خبري نبود. روي صندلي و رو به ديوار نشستم، يك ليوان چاي تعارف كرد و گفت اگر چشم‌بند اذيتم مي‌كند، به‌شرط آن‌كه پشت‌سر خود را نگاه نكنم، مي‌توانم آن را بردارم. نوع برخورد كاملاً متفاوت با دفعات قبل بود و جلسه به‌جاي بازجويي بيش‌تر به يك گپ‌وگفت دوستانه شباهت داشت. بازجو پرونده من را خوانده بود و در رابطه با نكاتي كه براي او مبهم بود پرسش‌هايي مطرح كرد كه پاسخ دادم. با اجازه بازجو پس از مدت‌ها با منزل تماس تلفني گرفتم كه كسي پاسخ نداد و من روي پيغام‌گير خبر سلامتي خود را به‌اطلاع خانواده رساندم.

روز چهل‌ويكم- شنبه 10 مرداد ماه 88

از ديروز كه چهلمين روز بازداشتم بود، برنامه غذايي خود را تغيير داده و تصميم گرفته‌ام بقيه دوران بازداشت را روزه بگيرم.

عصر امروز نگهبان به‌سراغم آمد و گفت كه بازجو با من كار دارد. چشم‌بند زده و به بخش بازجويي راهنمايي شدم. فرد ديگري غير از بازجو به پيشوازم آمد و گفت از برادري كه در زمينه مسائل ديني مطالعاتي دارد دعوت شده است به زندان آمده و با متهمان گفتگوي فكري داشته باشد، و از من خواست چنان‌چه مايل هستم جلسه‌اي با او داشته باشم. گفتم وضع روحيم مساعد بحث‌هاي فكري نيست ولي اگر او فكر مي‌كند جلسه ممكن است مفيد باشد، من حرفي ندارم. مرا به اتاقي راهنمايي كردند. فردي كه در درون اتاق بود گفت مي‌توانم چشم‌بندم را بردارم. چشم‌بند خود را برداشتم و پشت ميزي كه در اتاق قرار داشت روبروي او نشستم. روي ميز براي پذيرايي دو ليوان چاي و چند عدد بيسكويت قرار داشت، تعارف كرد كه گفتم روزه هستم. پيش از شروع بحث، وضع روحي خود و عدم آمادگي براي بحث فكري، و اين‌كه اين موقعيت اساساً براي چنين بحث‌هايي مناسب نيست، بيان كردم و گفتم شايد بهتر باشد كه اين گفتگو در بيرون زندان و فضاي ديگري انجام گيرد. برخورد بسيار خوبي داشت و گفت كه اگر علاقه‌مند به ادامه صحبت نيستم مي‌توانيم جلسه را در همين جا ختم كنيم. نهايتاً با اعلام آمادگي من براي شنيدن بحث‌ها جلسه آغاز شده و حدود يك ساعت به‌طول انجاميد، بيش‌تر بحث‌هاي او درباره مباني نظري ولايت فقيه بود. در پايان پيشنهاد كرد كه چند جلد از كتاب‌هاي صحيفه امام را در اختيار من قرار دهد تا در سلول مطالعه كنم و بحث در روزهاي بعد ادامه يابد، كه من با اعلام اين‌كه آمادگي روحي و ذهني براي اين كار را ندارم، از اين كار امتناع كردم. بحث فكري در روزهاي بعد ادامه پيدا نكرد، ولي يكي دو روز بعد دو جلد كتاب، يكي كتاب ولايت فقيه امام (س) و ديگري كتاب ولايت فقاهت و عدالت آيت‌الله جوادي آملي، براي مطالعه من در سلول فرستاده شد. كتاب امام را كه در سال 1356 يكبار مطالعه كرده و از روي آن سه نسخه دست‌نويس براي قرار دادن در اختيار ديگران تهيه كرده بودم، به‌طور كامل خواندم ، كه خاطرات آن سال‌ها را در ذهنم زنده كرد. بخش قابل توجهي از كتاب آيت‌الله جوادي آملي را نيز مطالعه كردم.

پس از پايان جلسه به من اجازه داده شد يكبار ديگر با خانواده تماس تلفني بگيرم، اين تماس از طريق تلفن اتاق محل كار بازجويان صورت گرفت و توانستم با مادر، خواهر و همسرم صحبت كنم.

روز چهل‌وسوم- دوشنبه 12 مرداد ماه 88

ديروز و امروز عصر نيز بازجويي من ادامه يافت. در پايان جلسه ديروز بازجو اطلاع داد كه پرونده من از نظر او كامل است و قصد دارد آن را براي طي مراحل بعدي به مرجع ذيربط بفرستد. من قبلاً در بازجويي‌ها گفته بودم كه در تنهايي خود به اين نتيجه رسيده‌ام كه ديگر فعاليت سياسي حرفه‌اي انجام نداده و در وبلاگ خود نيز مطلبي ننويسم. در ذكر علت اين تصميم نيز اضافه كرده بودم كه اين يادداشت‌ها معمولاً در فضاي هيجاني، احساسي و واكنشي نوشته مي‌شود و به همين دليل بعضاً با خطاهاي اخلاقي مثل افراط و تفريط، خروج از دايره انصاف، استفاده از تعابير تند و نامناسب، ذكر موارد غيرمستند و مواردي از اين قبيل همراه است، و من براي جلوگيري از تكرار اين اشتباه‌ها تصميم گرفته‌ام تا اطلاع ثانوي يادداشت سياسي ننويسم. وقتي بازجو آخرين پرسش خود را كه پس از آزادي چه‌كار خواهم كرد، مطرح نمود من همان مطلب را دوباره نوشتم.

بازجو در پايان جلسه بازجويي ديروز گفت كه مي‌خواهد مرا به سلول عمومي منتقل كند، من با توجه به برنامه‌ريزي كه براي خود در سلول انفرادي انجام داده بودم، از او خواهش كردم اجازه دهد بقيه ايام بازداشت را نيز در همين سلول انفرادي بگذرانم، و او هم قبول كرد.

روز چهل‌ونهم- يكشنبه 18 مرداد ماه 88

از يك هفته قبل كه آخرين جلسه بازجويي برگزار شد، در انتظار آزاد شدن هستم. عصر امروز نگهبان به‌سراغم آمد و گفت كه بازجو با من كار دارد. چشم‌بند زده و از سلول بيرون آمدم. بازجو در راهرو منتظرم بود دست من را گرفت و به سمت راهرويي كه اتاق‌هاي بازجويي در آن‌جا قرار داشت، حركت كرديم. از من پرسيد كه آيا مي‌خواهم با خانواده‌ام ملاقات كنم، و من با اين تصور كه مدت زيادي تا آزاديم نمانده است، گفتم ترجيح مي‌دهم با وضعيت ظاهري فعلي، لاغر شدن، ژوليدگي موهاي سروصورت، و ملبس بودن به لباس زندان با مادر و همسرم روبه‌رو نشوم. دوباره موضوع انتقال به سلول عمومي را مطرح كرد، كه من همان سخن پيشين مبني بر ترجيح سلول انفرادي را تكرار كردم.

در راهرو به فردي كه بحث فكري هفته قبل را به من پيشنهاد كرده بود و لهجه‌اي اصفهاني داشت برخورد كرديم. بازجو به او، كه اورا حاج‌آقا خطاب مي‌كرد، گفت كه آقاي خداياري نه ملاقات مي‌خواهد و نه مي‌خواهد به سلول عمومي منتقل شود. من دلايل خود را براي حاج‌آقا نيز تكرار كردم، او پيشنهاد كرد كه به‌دادگاه بروم و درآن‌جا صحبت كرده و همان مطالبي را كه در بازجويي‌ها مبني بر زمين گذاشتن قلم به دليل اشتباهات گفته‌ام، بيان كنم. در پاسخ گفتم كه من نمي‌توانم در آن‌جا صحبت كنم و اگر به دادگاه بروم هيچ حرفي نزده و سكوت خواهم كرد. روي پيشنهاد خود اصرار نكرد و من و بازجو به مسير خود ادامه داديم.

خواهش كردم تماس تلفني ديگري با خانواده داشته باشم، موافقت كرد. در تماس با خانواده مطلع شدم كه از طرف دانشگاه به آن‌ها اطلاع داده‌شده است كه براي قبل از ظهر فردا يك ملاقات حضوري جور شده است، و آن‌ها قصد دارند فردا براي ملاقات با من به اوين بيايند. موضوع را به بازجو گفتم، او اظهار بي‌اطلاعي كرده و گفت با او هيچ هماهنگي صورت نگرفته است، و بدون اجازه او ملاقات امكان‌پذير نيست. از او خواهش كردم اگر امكان دارد خودش اجازه ملاقات حضوري را بدهد، با اين درخواست موافقت كرد و عصر فردا را براي اين ملاقات تعيين نمود.

روز پنجاه‌ام- دوشنبه 19 مرداد ماه 88

عصر با اعلام نگهبان چشم‌بند زده و براي اعزام به محل ملاقات با خانواده از سلول بيرون آمدم. در راهرو با بازجويم برخورد كردم، مجدداً بر انتقال من به سلول عمومي تأكيد كرد و من هم دوباره خواهش خود را تكرار كردم. به‌نظرم به اصرار من جهت ادامه اقامت در سلول انفرادي مشكوك شده است، گفت اگر نمي‌خواهم به سلول عمومي بروم بايد كتباً درخواست كنم. شايد فكر مي‌كند من دنبال افزايش مدت اقامت در سلول انفرادي و جمع كردن سابقه مبارزاتي براي خودم هستم، در حالي‌كه من هدفي جز استفاده بهتر از وقت خود ندارم. قرار شد پس از برگشتن از ملاقات درخواست خود را بنويسم.

پس‌از خارج شدن از بند مأمور همراه اجازه داد چشم‌بند خود را بردارم، و با يك خودرو پژو 405 به سمت درب جنوبي بازداشتگاه حركت كرديم.

مادر، همسر، برادر و دو خواهرم براي ملافات آمده‌بودند. ملاقات به‌صورت حضوري و در اتاقي كه در نزديكي درب اصلي زندان واقع بود، صورت گرفت. زمان ملاقات 20 دقيقه بود و مأمور همراه در جلسه نشسته و صحبت‌ها را ضبط مي‌كرد. با خانواده درباره مسائل عادي و روزمره صحبت كرديم، روزهاي سختي را پشت‌سر گذاشته بودند ولي روحيه‌شان خوب بود. مقداري شيريني و آب‌ميوه با خود آورده‌بودند، همسرم به همه شيريني تعارف كرد، هم من و هم مأمور همراهم روزه بوديم، بقيه هم چيزي نخوردند.

پس از بازگشت به بند مجدداً با بازجو برخورد كرده و از او تشكر كردم. پس از نوشتن درخواست عدم انتقال به بند عمومي، از او درباره زمان آزاديم پرسش كردم، گفت مسائل ديگري وجود دارد كه بايد فردا درباره آن‌ها صحبت كنيم و آزادي من به نتايج گفتگوي فردا بستگي دارد. من كه فكر مي‌كردم بازجويي‌هايم به‌پايان رسيده و پرونده‌ام براي طي مراحل اداري آزادي به مرجع قضايي ارسال شده است، از اين پاسخ بازجو بسيار نگران شدم. شبي كه پس از ملاقات با خانواده مي‌توانست يكي از بهترين شب‌هاي دوران بازداشت باشد، به يك كابوس تبديل شده است.

روز پنجاه و يكم- سه‌شنبه 20 مرداد ماه 88

ديشب هم مثل شب‌هاي ديگر تا نزديك صبح بيدار بودم، ولي بسيار سخت‌تر گذشت. پس از نماز صبح از فرط خستگي خوابم برد، وقتي نگهبان درب سلول را باز كرد تا مرا پيش بازجو ببرد، هنوز خواب بودم. اين اولين باري بود كه قبل از ظهر براي بازجويي مي‌رفتم، همه بازجويي‌هاي قبلي در ساعات عصر انجام شده بود.

با چشم‌بند در اتاق بازجويي نشسته‌بودم كه بازجوي خودم به‌همراه همان حاج‌آقاي اصفهاني، كه قبلاً ذكر او رفت، وارد اتاق شدند. پس از سلام و احوال‌پرسي معمول حاج‌آقا روي صندلي پشت‌سر من نشست و بازجويي را شروع كرد. همه وقت اين جلسه كه شايد بيش از يك ساعت به‌طول انجاميد، به بازجويي شفاهي درباره نوشته‌هاي وبلاگم اختصاص داشت. بازجو بخش‌هايي از نوشته‌ها را كه احتمالاً از نظر او مسئله‌دار يا مبهم بود، قرائت مي‌كرد و درباره منظور من از اين نوشته‌ها پرسش مي‌كرد. من به بازجو گفتم كه هرگز قصد آسيب زدن به اركان نظام را نداشته‌ام و هميشه سعي كرده‌ام يادداشت‌هايم معطوف به مسائل درون نظام باشد، و اگر احياناً در لحن نوشته‌ها تندي‌ها يا خطاهايي ديده مي‌شود، ناشي از نوشته شدن مطلب در فضاهاي واكنشي و احساسي است، و گفتم كه تصميم گرفته‌ام تا اطلاع ثانوي يادداشت سياسي جديدي ننويسم.

امروز بعدازظهر مرا پس از قريب دو ماه براي آرايش بردند، و سروصورتم در يكي از راهروهاي بند توسط آرايشگر كوتاه شد.

روز پنجاه و چهارم- چمعه 23 مرداد ماه 88

چند روزي است كه روزهاي بسيار سختي را مي‌گذرانم. پس از آرايش روز سه‌شنبه بسيار اميدوار بودم در يكي از دو روز گذشته آزاد شوم ، ولي وقتي ديروز عصر نگهبان سه جلد كتاب، دو جلد نوشته آقاي رحيم‌پور ازغدي و يك جلد نوشته آقاي رباني خوراسگاني، براي من آورد و گفت بازجو گفته است آن‌ها را مطالعه كنم، يأس سراپايم را فراگرفت و فكر كردم آزاديم به تعويق افتاده است. ديشب و امروز برشدت بي‌تابي و نااميدي‌ام افزوده شده است.

امشب اصلاً حال خوبي نداشتم، پس از افطار و اداي نماز مغرب و عشا به درگاه خدا شكايت برده و كلي گريه كردم، و بعد به قرآن پناه بردم. كتاب خدا را كه باز كردم سوره يوسف آمد، مسجد محل ما امام جماعتي داشت كه هر وقت در موقع استخاره سوره يوسف مي‌آمد مي‌گفت سختي زيادي دارد ولي عاقبتش بسيار خوب است، و حالا هم سوره يوسف آمده بود و هم صفحه‌اي آمده بود كه در اواسط صفحه يوسف از زندان آزاد مي‌شد. پاسخ پروردگار به التجاي من مثل آب سردي بود كه بر روي آتش التهاب درونم ريخته شد، گريه‌ام شديدتر شد، اما اين‌بار گريه نه از سر نااميدي بلكه از شدت شرمندگي در مقابل لطف بي‌پايان معبود بود. مطمئن شدم زمان آزادي نزديك است.

روز پنجاه و پنجم- شنبه 24 مرداد ماه 88

امروز عصر بازجو دوباره به سراغم آمد، و گفت كه به خانواده‌ام زنگ زده و گفته‌اند براي آزادي من وثيقه بياورند، راجع به مبلغ وثيقه سخني نگفت. به توصيه بازجو به خانه زنگ زدم تا موضوع را پيگيري كنم، كسي جواب نداد.

روز پنجاه و ششم- يكشنبه 25 مرداد ماه 88
تمام روز منتظر بودم نگهبان درب سلولم را باز كند و خبر آزاديم را بدهد. نزديك افطار دوباره بازجو به سراغم آمد، و مرا با خود برد تا دوباره تلفن زده و موضوع وثيقه را پيگيري كنم. در تماس تلفني با خانه اطلاع پيدا كردم كه سندي براي وثيقه جور شده ولي يك نقص ثبتي دارد كه قرار است فردا به دنبال رفع آن بروند.

روز پنجاه و هفتم- دوشنبه 26 مرداد ماه 88

امروز هم تا عصر خبري نشد. بازجو شماره تلفن خانه را از من گرفت، تا دوباره زنگ زده و پيگير موضوع باشد. بعداز حدود يك‌ساعت نگهبان وارد سلول شد و گفت وسايل خود را جمع كرده و آماده اعزام براي آزادي باشم. كار رفع مشكل سند وثيقه تا بعدازظهر طول كشيده بود و خانواده نتوانسته بودند سند را به‌موقع به دادستاني برسانند، ولي بازجو با پيگيري و تماس با تلفن همراه قاضي موفق شده بود مشكل مرا در خارج از ساعت اداري حل كند.

امروز حدود ساعت 8 بعدازظهر از زندان آزاد شدم، و اگر لطف و همكاري بازجو نبود اين آزادي امروز هم محقق نمي‌شد و بايد تا فردا منتظر مي‌ماندم. در موقع ترك بند از بازجو تشكر كرده و از او خواستم اگر ممكن است هماهنگ كند تا من بتوانم لباس زندان خود را به‌عنوان يادگاري با خود ببرم و در موقع نماز از آن استفاده كنم، او هم تلاش خود را كرد، ولي مسئولين زندان اين اجازه را ندادند.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار