«بر سر ما سایه‌ روح خدایی دیگر است»
آخرین اخبار:
کد خبر:۸۵۵۹۲
خاطرات يوسفعلي ميرشكاك از رهبر انقلاب؛

«بر سر ما سایه‌ روح خدایی دیگر است»

به محض اين‌كه گفتند قرار است آقاي خامنه‌اي رهبر شوند، يعني همان روز پانزده خرداد، من ادامه‌ مرثيه‌اي را كه براي امام مي‌سرودم، خودبه‌خود و به قول علما: «من‌حيث لايشعر»، بقيه‌ شعر را اين‌گونه ادامه دادم كه: «بر سر ما سايه‌ي روح خدايي ديگر است»

به گزارش گروه سياسي «شبکه خبر دانشجو» به نقل از پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت‌ آیت‌الله خامنه‌ای، ديدار رهبر انقلاب با شاعران نسل قديم و جديد كه هرساله در نيمه‌ي ماه رمضان برگزار مي‌شود، از حواشي و جذابيت‌هايي برخوردار است.

به گفته‌ي بسياري از پيشكسوتان و نسل اولي‌هاي شعر انقلاب اسلامي، آيت‌الله خامنه‌اي نقش ويژه‌اي را در شكوفايي شعر و ادبيات انقلاب ايفا كرده‌اند.

يوسفعلي ميرشكاك از همان نسل اولي‌هاي شعر انقلاب است كه مرور خاطرات او از رهبر انقلاب جذاب و خواندني خواهد بود:

اولين آشنايي

بنده اولين ‌بار در سال 58 و در شب شعري كه تحت عنوان شب شعر انقلاب اسلامي در ورزشگاه ولي‌عصر(عج) ميدان خراسان برگزار شد، از دور با ايشان آشنا شدم، اما آشنايي من از نزديك با سيدنا القائد، به روزنامه‌ي جمهوري اسلامي برمي‌گردد. البته ورود من به اين روزنامه داستان جالبي دارد.

من در شب شعر حسينيه‌ي ارشاد برنامه داشتم كه از بد حادثه، بني‌صدر سخنران آن بود. پس از آن شب شعر كه مهمان آقاي سبزواري بودم، شخصي از طرف بني‌صدر به خانه‌ي آقاي سبزواري آمد و گفت كه آقاي بني‌صدر گفته است اين جوان -كه بنده بودم- را بفرستيد بيايد روزنامه‌ي ما؛ انقلاب اسلامي. پيامد همين قضيه آقاي سبزواري من را برداشت و برد آنجا، اما بي‌حجابي جماعت را كه ديد، تاب نياورد و برگشتيم. سوار پژوي آقاي سبزواري شديم و ايشان هم خيلي ناراحت، سرازير شديم به سمت ميدان توپخانه و ما را برد به روزنامه‌ي جمهوري اسلامي و تحويل داد و آن‌جا مشغول به كار شديم.

يك روز آقاي خامنه‌اي -صاحب‌امتياز روزنامه- وارد شدند. من از سر جايم تكان نخوردم، يعني مثلاً دارم مي‌نويسيم. خودم را مشغول نشان دادم. جماعت همه رفتند به سمتي كه ايشان بود و پس از اندكي صحبت، آقاي خامنه‌اي گفتند كه آقايان بروند سر كارشان، مي‌خواهم از نزديك ببينم كه كي چه كار مي‌‌كند. جماعت گروه ادبي-فرهنگي هم نشستند؛ يعني جناب سيد مهدي شجاعي،‌ قاسم‌علي فراست، سيد حبيب‌الله لزگي، آقاي شجاعيان و اكبر خليلي.

به هر حال جماعت همه نشستند و آقا يكي يكي از بخش‌هاي مختلف بازديد كردند تا اين‌كه نوبت به بخش ما رسيد. من مثلاً سر پايين مي‌نوشتم، اما آقايان بلند مي‌شدند و خودشان را معرفي مي‌كردند. آخرين نفر پس از معرفي خودش، من را نيز معرفي كرد. اين اولين برخورد ما با آقا بود. ديدم آقا آمدند جلو و سلام كردند. آمدم بلند شوم كه دستشان را رو شانه‌ي بنده گذاشتند و گفتند راحت باشيد و بنشينيد. بعد گفتند كه اجازه است ما شما را ببوسيم؟ در حالي ‌كه خيلي از آقايان ناراحت بودند كه چرا فلاني بلند نشده است. بعد از اين، آقا هر وقت كه مي‌آمدند روزنامه، يك سري به حضرات تكان مي‌دادند و يك‌سره مي‌آمدند پيش ما.

البته با توجه به علاقه‌ي ايشان به شعر و شعرا، ايشان را در كنار فعاليت‌هاي سياسي و علمي و قبل از اين‌كه انقلابي اتفاق بيفتد، مي‌توان به عنوان يكي از منتقدان برجسته‌ي شعر فارسي معرفي كرد. البته در حزب جمهوري هم جلسه برگزار مي‌شد يا مثلاً در خانه‌ي آقاي سبزواري هر وقت جلسه تشكيل مي‌شد، آقا تشريف مي‌آوردند.

در جلسات هفتگي حزب جمهوري اسلامي، آقاي سبزواري، مرحوم اوستا، آقاي مشفق، مرحوم گلشن كردستاني، آقاي علي معلم، بنده و آقاي شمسايي كه مسئول گروه ادبي حزب جمهوري اسلامي بود، حضور داشتند. گاهي در اين جلسات آقا فرصت مي‌كرد بيايد، گاهي اوقات هم به خاطر شوراي انقلاب و كارهاي حزب نمي‌شد.

براي فلسطين شعر بگو؛ نه ياسرعرفات

يك ‌بار ياسر عرفات آمده بود ايران و من به همين مناسبت شعري نيمايي سرودم. آقا كه به روزنامه آمده بودند، خطاب به من گفتند كه شعري گفته‌ايد؟ من همين شعر را خواندم. يكي دو جا را اشكال وزني گرفتند كه قبول نمي‌كردم. البته بعدها كه عروضم بهتر شد، فهميدم اشتباه مي‌كردم. در عين حال درباره‌ي محتواي شعر گفتند: خود ايشان لياقت شعر گفتن ندارد. مي‌دانيم كه ايشان نسبت به مردم فلسطين آدم خائني است و اگر مي‌بينيد كه او را تحويل مي‌گيريم يا پيش امام مي‌بريم، اين به‌خاطر مردم فلسطين است والاّ اين بشر نه از حيث اخلاقي لياقت دارد و نه از حيث سياسي. اين آدمِ خودِ آن‌هاست و قابل اعتماد نيست و لياقت شعر گفتن ندارد. شما اگر قرار شد شعري بگوييد، براي مردم فلسطين بگوييد.

در حوزه‌ي هنري

حوزه‌ي هنري همان اول انقلاب در سال 58، 59 تشكيل شد. البته برو بيا و امكاناتي نداشت. در هر دو سه اتاقي‌ از ساختمان حوزه، جمعي از بچه‌هاي هنرمند انقلاب در يك رشته‌ي هنري خاص، دور هم جمع مي‌شدند. با اين اوصاف، جلسات هفتگي شعر در حوزه برقرار بود كه آقا شركت مي‌كردند. نه اين‌كه شعر بخوانند، بلكه مي‌آمدند و به جماعت شعرا سركشي مي‌كردند.

تقريباً مي‌توان گفت كه هيچ گروهي از هنرمندان انقلاب نبودند كه آقا با آنها سروكار نداشته باشد، حمايت نكند، رهنمود ندهد و راه نشان ندهد. به نظر بنده كل فضاي شعر و ادبيات و هنر بعد از انقلاب را بايد مرهون ايشان دانست. راهي كه نشان مي‌دادند و برخورد و مواجهه‌اي كه با جماعت اهل هنر داشتند، خيلي مؤثر بود.

خيلي از بزرگان برنمي‌تافتند كه مثلاً طرف چرا سبيلش بلند است، گيسش بلند است؟ اما برخورد ايشان همواره جانبدارانه، پدرانه و برخورد حمايتي و هدايتي بود. خيلي‌ها مي‌خواستند هدايت كنند و نمي‌شد، چون نگاه مي‌كردند و مي‌ديدند كه مثلاً قيافه‌ي فلاني موجه نيست. اين‌كه برخي از جماعت هنرمندان رنجيدند، به دليل همين برخوردهايي بود كه آقايان نمي‌دانستند چطور بايد جنس هنرمند را شناخت.

البته به نظر بنده اين حمايت آقا از هنرمندان به اين دليل نيست كه شعرا همراه با حكومت باشند، بلكه براي ذات هنر و نفس هنر است؛ هنري كه به تعبير خود ايشان كه گفته‌اند: هيچ حقيقتي پايدار نمي‌ماند، مگر اين‌كه صورت هنري پيدا كند.

از همين منظر بوده كه ايشان با اهل استعداد همواره با بزرگ‌منشي برخورد مي‌كنند و حتي گلايه‌ها و بعضاً گستاخي‌هاي جماعت را تحمل مي‌كنند. در حالي‌ كه خيلي‌ها ناراحت مي‌شوند، اما ايشان خيلي باآرامش برخورد مي‌‌كند، چون جنس هنرمند را مي‌شناسند و آن حساسيت اهل هنر را درك مي‌كنند.

من در ميان آتش و خون ايستاده‌ام

در زمان رياست‌جمهوري آقا در جبهه بودم كه البته خاطره‌ي جالبي از آن زمان دارم. در قرارگاه و در چادر نشسته بودم كه دو سه ورق روزنامه‌ي جمهوري اسلامي را ديدم. دست بر قضا يكي از آن صفحات، صفحه‌ي فرهنگي روزنامه بود كه در آن شعري از من چاپ شده بود. اين را كه ديدم، نامه‌اي براي مرتضي سرهنگي نوشتم. شروع نامه اين بود كه:

«من در ميان آتش و خون ايستاده‌ام             در ابتداي فتح قرون ايستاده‌ام»‌

منظور اين‌كه ديگر من را فراموش كنيد و اين‌جا هستم و ديگر كاري به كار ادبيات ندارم.

بعد از اين جريان، روزي حضرت آقا تشريف مي‌برند روزنامه و آنجا سراغ دوستان را مي‌گيرند. از من كه مي‌پرسند، آقاي سرهنگي مي‌گويد ما نامه‌اي از او داريم كه با آن نامه مشخص شده بود كه من در جبهه هستم. البته من اصلاً در جريان اين اتفاق نبودم.

يك‌باره آمدند دنبالم كه فرمانده‌ سپاه با تو كار دارد. رفتم و گفت كه شما فردا بياييد مقر، كارتان دارم؛ يعني دفتر فرماندهي. وقتي به مقر فرماندهي رفتم، سَرم باندپيچي بود. از بين جمعيت، آقاي منتجب‌نيا -نماينده‌ي وقت شوش و انديمشك- يك‌راست به سراغ من آمد و حالم را پرسيد. من هم حيران مانده بودم كه ما اين همه زخمي داده‌ايم، چرا حال ديگران را نمي‌پرسد؟ كاشف به عمل آمد كه آقا ايشان را مأمور كرده تا هر طور كه هست، من را پيدا كنند و به پايتخت برگردانند.

وقتي پيش فرمانده رفتم، آقاي منتجب‌نيا هم آنجا نشسته بود و گفت كه شما ديگر به كار ادبيات برسيد. دستور داد كه مكاني در اختيار ايشان قرار دهيد تا كارشان را بكنند. اول ترسيدند كه مبادا مشكلي باشد. بعد ايشان گفت كه نترسيد؛ جناب رئيس‌جمهور سفارش ايشان را كرده است. به هر حال منقلب شدم و گريه كردم، براي اين‌كه فهميدم اين مرد از تهران، با اين همه مشغله، رياست‌جمهوري، ‌امامت جمعه، آن همه گرفتاري كه دارد، اما حواسش به همه‌ي جماعت و دوستان دور و نزديك است كه مبادا مشكلي برايشان پيش آيد. به هر حال بعد از چند مدت دوباره به تهران برگشتم.

پس از امام

اصلاً در ضمير ما نمي‌گنجيد كه كسي جانشين امام باشد. به محض اين‌كه كه گفتند قرار است آقاي خامنه‌اي رهبر شوند، يعني همان روز پانزده خرداد، من ادامه‌ي مرثيه‌اي را كه براي امام مي‌سرودم، خودبه‌خود و به قول علما: «من‌حيث لايشعر»، بقيه‌ي شعر را اين‌گونه ادامه دادم كه: «بر سر ما سايه‌ي روح خدايي ديگر است» البته برخي شعرا تعجب ‌كردند و گفتند شما چرا اين‌طوري مي‌كنيد؟ شما نبايد شعر مي‌گفتيد. معترض بودند كه چرا شما بيعت كرديد؟ من هم در ادامه‌ي شعر، جواب آنها را دادم:

«يك دو شاعر شعر خود را فقه اكبر كرده‌اند/حظ نفس خويش را با حق برابر كرده‌اند»

زماني قرار بود اين شعر، چهل بند شود كه ديگر اين توفيق پيش نيامد.

براي مناسبتي پس از چند وقت، خدمت آقا رسيديم و به ايشان گفتم كه شعري را سروده‌ام و شعر را خواندم. آقا نيز مطابق معمول بزرگواري كردند و شعر را ستودند و گفتند: حالا چون براي من است، خيلي چيزي نمي‌توانم بگويم. البته باز هم آقا يك غلط از من گرفتند.

روايت فتح را از سر بگيريد

بعد از اين‌كه حضرت آقا فرمان دادند كه روايت فتح را از سر بگيريد، سيد مرتضي آويني به جام‌جم رفت و ماجرا را با يكي از مسئولان بلندپايه‌ي وقت سازمان صدا و سيما مطرح كرد. وقتي برگشت، گفتيم چه شد؟ گفت كه سرد برخورد كرد و گفت: ديگر رها كنيد؛ عصر سازندگي است و ديگر جنگ و روايت فتح به چه كاري مي‌آيد؟

نوبت بعدي كه شهيد آويني رفت، ديگر جر و جدل شده بود و آن مسئول به آقا سيدمرتضي گفته بود كه شما چرا اين قضيه را ول نمي‌كنيد؟ من داده‌ام آرشيو را پاك كرده‌اند و از روايت فتح چيزي وجود ندارد و حالا هر كاري مي‌خواهيد بكنيد. سيد مرتضي در جواب گفته بود كه آقا دستور داده‌اند. آن مسئول در جواب گفته بوده كه او آقاي شماست و رهبر ما كسي ديگر است كه سيد مرتضي به‌شدت ناراحت شده بود. وقتي موضوع را برايم نقل كرد، به او گفتم كه چيزي به آقا نگفتي؟ در جواب گفت كه من چطوري رويم مي‌شود چنين چيزي را بگويم؟ گفتم من درستش مي‌كنم.

در ملاقات بعدي با رهبر انقلاب، به محض اين‌كه آقا را ديدم، يه‌كَتي نشستم. آقا يك نگاهي كردند و خنديدند و متوجه شدند كه باز يك خبري است. خدمتشان عرض كردم: آقا من كه از ديشب فهميدم خدمت حضرت‌عالي مي‌رسم، شروع كردم تا صبح اسم اجدادتان را آوردم تا بتوانم اين‌طوري يه‌‌كتي خدمت شما بنشينم و حرف‌هايم را بزنم. بعد هم ماجراي روايت فتح و برخورد و حرف‌هاي آن مسئول را گفتم. در خلال صحبت‌ها يك ناسزاهايي هم گفتم كه حضرت آقا گفتند: اين غيبت مي‌شود، اگر حاضر باشند بگو. خلاصه اين صحبت‌ها مؤثر واقع شد و آقا واكنش نشان دادند.

اين‌ها را از كجا آوردي؟!

يك‌بار حضرت آقا بنده را احضار كردند تا راجع به كتاب «در سايه‌ي سيمرغ» -كه نوشته‌ي خودم بود- صحبت كنيم. آقا گفتند كه من فكر كردم كه مثل ديگران يك چيزهايي راجع به شاهنامه نوشته‌ايد. بعد خواندم و تعجب كردم و دوباره اين كتاب را خواندم. اين‌ها را از كجا آورده‌اي؟! گفتم آقا اين حرف‌ها از جاي خاصي نيست. گفتند: اين حرف‌ها به خرج من نمي‌رود. اين بحث‌هاي راجع به ولايت را از كجا پيدا كرده‌اي؟

من به‌صراحت گفتم: آقا اين آيين خود ماست و به يك معنا من اولين كسي هستم كه از رازهاي اين جماعت پرده برمي‌دارم و اين‌ها همه‌ي عالم را اين‌طوري نگاه مي‌كنند.

به‌شدت آقا تشويق و تأييد كردند و گفتند كه در جايي از كتاب، بحث خرد و خرد برتر را مطرح كرده‌اي. اين تكليف را بر دوش تو مي‌گذارم كه اين موضوع را بنويسي. من هم گفتم چشم. وقتي برگشتم، آقا سيد مرتضي گفت چه گذشت؟ ماجرا را گفتم. گفت به آقا نگفتي چطور اين دومي را بنويسم؟ گفتم رويم نشد چيزي به آقا بگويم، چون همان كتاب را به هزار مشقت نوشته بودم.

بنده يك بخشي از آن را نوشتم و دادم به حوزه‌ي هنري كه نمي‌دانم چه شد. إن‌شاءالله زنده باشم و اين كتاب را كه بدهكار آقا هستم، بنويسم.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار