تا هميشه بسيج سازندهام ...
گروه سياسي «شبکه خبر دانشجو»؛
... يادت هست كوير و گرما و تشنگي و كاركردن هاي طاقت فرسا.
يادت هست محروميت هايي كه اشك بر چشمانت مي آورد.
يادت هست به هر طرف كه سر مي گرداندي چهره هاي سختي كشيده مي ديدي.
يادت هست به اميد لبخندي آن همه سختي را تحمل مي كردي.
هميشه مي گفتي اين سختي را به جان مي خرم تا لبخند را بر لبان يك كودك روستايي بنشانم؛ زيرا وقتي او مي خندد پس رهبرم، امامم، مقتدايم نيز مي خندد.
امروز با اشك از دورترين نقاط كشور آمدي و آرزويت ديدن رهبرت بود.
امروز تو با چشمان گريان از دوستانت تقاضاي كارت مي كردي و مي گفتي ديشب تا صبح نخوابيدم و فقط دعا كردم تا بتوانم براي يك بار آقايم را از نزديك ببينم.
آرزويت زود برآورده شد و كارت به دستت رسيد.
امروز آمدي با رهبرت ديدار كني تا توان دوباره رفتن به نقاط محروم را مضاعف كني.
امروز مي گفتي دوستان جهاديت از تو خواسته اند سلامشان را به رهبر برساني؛ زيرا سلامي كه رهبر به آنها مي رساند خستگي كارهاي جهادي را هموار مي كند.
مرحله به مرحله كه به حسينيه نزديك مي شدي اشك هايت بيشتر مي شد.
دلت مي خواست مي توانستي تمام محروميت ها و حفر كوه براي بدست آوردن آب و همه و همه را يك جا براي رهبرت بگويي، اما به قول خودت حيف كه مهلت ديدار كوتاه است.
شعار «اي پسر فاطمه منتظر تو هستيم» را همراه با جمعيت تكرار مي كردي و در انتظار لحظه ديدار بودي.
عقربه هاي ساعت كه به 10 نزديك مي شد، گفتي قلبم در حال ايستادن است؛ يعني مي توانم او را ببينم، آرزويي كه هميشه در دل داشتم.
صداي «صل علي محمد بوي خميني آمد» همراه با سيل جمعيت تو را بلند مي كند، براي يك لحظه چشمانت سياهي مي رود. با حركت جمعيت جلو مي روي، چشم هايت را كه باز مي كني، رهبرت را مي بيني كه دستانش را براي تو بلند مي كند.
اشك هايت ناخودآگاه سرازير مي شود و با جمعيت همراه مي شوي و مي گويي «اي رهبر آزاده آماده ايم آماده»
شعارها كه تمام مي شود درد و دل هاي تو از زبان سردار نقدي گفته مي شود.
و بعد همه تن گوش مي شوي تا حرف هاي مقتدايت را بشنوي تا او بگويد و تو با گوش جان گوش كني.
تا او بگويد و خستگي ها و رنج هاي تو كم شود.
او سلام مي كند، انگار سلام او متفاوت با همه سلام هاست.
او روحيه عزت، كار، تلاش و انگيزه تو را مي ستايد.
تو باز هم مي گريي چون او هست، او هميشه هست كه تو را ببيند.
او مثل هميشه از تو بصيرت مي خواهد؛ بصيرتي كه راه را براي تو هموار مي كند. بصيرتي كه تو را از پيچ هاي خطرناك نفاق نجات مي دهد.
حرف هاي او را مي شنوي و اشك مي ريزي، مهلت ديدار در حال اتمام است و سعي مي كني از تك تك لحظه ها و ثانيه هاي حضور او استفاده كني.
او مي گويد شما جوانان جهادگر، اميدي هستيد در دل مردم محروم، به گفته خودت توانت صدها برابر مي شود.
لحظه هاي آخر ديدار است باورت نمي شود كه آنقدر زود ديدار تمام شود.
هنگامي كه مقتدايت بلند مي شود و دوباره سيل جمعيت به سوي او روان، اشك هايت سرازير مي شود. نمي داني دوباره توفيق زيارت يار نصيبت مي شود يا نه.
مي گويي از اين به بعد اردوي جهادي را براي خود وظيفه مي دانم.
مي گويي ديگر براي هميشه خود را جهادگر مي دانم.
وقتي آقايم اين را مي گويد پس من تا هميشه بسيج سازنده ام.
/انتهاي پيام/