ماها «اطلاعاتی» بودیم و بالطبع فضول ! صبح فردای آن شب حسین رجبزاده را کشیدم یک گوشه و گفتم: «حسین، حالا دیگر به هم خورده و این حرفها را ول کن؛ بیا برویم طرفهای پاسگاه زید ببینیم آنجاها چه خبر است.»
کد خبر: ۴۳۰۱۴۶ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۵/۱۳