آنان كه در زمين گمنامند و در آسمان نامدار
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۲۳۰۳۹
بمناسبت تشيع پيكر شهيد برونسي؛

آنان كه در زمين گمنامند و در آسمان نامدار

...شهيد عبدالحسين برونسي در سال 1321 در روستاي گلبوي كدكن از توابع حيدريه چشم به جهان خاكي  گشود. نام زيباي ايشان بيانگر لحظه هايي است كه در فرمايش «الست بربكم» مردانه ندا داد بلي.
گروه سياسي «خبرگزاري دانشجو»؛ حال به داخل سنگر مي رويم پاي سخن شهيد برونسي مي نشينيم و او از آن شب مي گويد: همسرم در حال وضع حمل بود،صدايم كرد و گفت: به دنبال قابله برو و تأكيد كرد كه عبدالحسين فراموش نكني! سرم را به علامت تأييد تكان دادم و از خانه بيرون زدم توي راه يكي از دوستان طلبه ام را ديدم كه توي جريان پخش اعلاميه كار ضروري پيش اومده كه بايد حتما حضور مي داشتم به خدا توكل كردم و رفتم همين قدر بگويم كه ساعت2، 2.5 شب يكدفعه ياد قابله افتادم زود خودم را به خانه رسوندم گفتم تا حالا هر كاري بوده ديگر خودشان كردند.
 
از اين جا را بايد از زبان همسر شهيد بشنويم، بعد از رفتن عبدالحسين زن موقر و متيني وارد شد، آنقدر خوش رو و زيبا بود كه مجذوب او شدم. دستش خيلي سبك بود و به راحتي وضع حمل صورت گرفت. رو به من كرد و گفت: مي خواهي چه اسمي برايش تعيين كني ؟ هنوز من پاسخ نداده گفت: اسمش را فاطمه بگذار، اسم زيبايي است، ولي حال عبدالحسين با شنيدن اين ماجرا چه شد؟ فاطمه را در آغوش گرفت و گريه كرد، نه الان هربار كه فاطمه را بغل مي كرد تا روزي كه فاطمه مريض شد و شهيد با دستان خود فاطمه را كفن كرد و روي قبرش نوشت فاطمه ي ناكام برونسي ...

امشب فاطمه الزهرا سلام الله عليها به خانه عبدالحسين پا گذاشت، ولي دست ارادت ساير اهل بيت هم به دنبال او بود. حتي روزي كه در جبهه سخت مشغول جمع كردن جعبه هاي مهمات بود، خانمي را مي بيند كه پابه پاي رزمنده ها در حال كار است. با خود مي گويد شايد از خانم هايي است كه براي كمك به جبهه آمده است، بعد یک آن به خود می آید و می گوید خانمی اجازه آمدن به اینجارا ندارد! کنجکاو می شود و با رعایت ادب به خانم سلام می کند و می گوید جایی که ما مردها هستیم، شما نباید زحمت بکشید. خانم می گوید: مگر شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟ به لطف خدا شهید به یاد امام حسین می افتد و جریان را سریع در می یابد. بی اختیار ایستاده است و نمی تواند سخنی بگوید. خانم همان طور که رویشان آن طرف بود فرمودند: هرکس که یاور ما باشد، البته ما هم یاریش می کنیم ...

سید حسن مرتضی همرزم و همپای شهید ماجرای عملیات شبی را می گوید که شنیدنی است. آن شب فرمانده ی لشکر برای توجیه نیروها شروع به صحبت می کند و از مشکلات و سختی های و کمبودها می گوید که نیاز به قطب نما و این جور چیزها است، اما عبدالحسین لبخند می زند و اجازه صحبت می گیرد، گفت: برای عملیات احتیاجی به نقشه و قطب نما نیست، فقط یک یا زهرا و یک یا الله می خواهد.
 
آن قدر با اطمینان گفت که آرامش خاصی به بچه ها داد. شب عملیات حاج عبدالحسین توانست زودتر از بقیه و با کمترین تلفات هدف را بگیرد. به قول شهید فقط یک توسل لازم داشت. از توسل شهید برونسی به یاد عملیات ویژه ای که قرار بود قبل از عملیات رمضان صورت گیرد می افتیم. شب عملیات شرایط سخت و دشواری برای رزمنده ها ایجاد شده بود، بچه های  ما تو دل دشمن بودند و کم کم همه داشتند تار و مار می شدند آن قدر ترس و اضطراب فضا را پر کرده بود که عبد الحسین گفت عملیات لو رفته و نمی دونم چه کار کنم.
 
اما همیشه عبدالحسین به کار خود وارد بود در آن بحبوحه به سجده افتاد، ده دقیقه ای در سجده بود بالاخره به حرف آمد و به یکی از نیروهایش گفت سید کاظم میری سر ستون و از سمت راست بیست و پنج قدم می روی، دوباره چند متری از طرف پشت دشمن حرکت می کنی. هر چه انکار کردم و گفتم این خود کشی است او دل به همان توسل داده بود و از حرف خود پایین نمی آمد.بالاخره به گفته او عمل کردم و طبق دستورش حرکت کردم و نیروها را از آن وضع بیرون آوردیم و عملیات با غنایم زیادی به پیروزی رسید.
 
صبح که برای سر کشی رفتم، دیدم این گرای عبدالحسین برای منطقه مین گذاری بود و ما دیوانه وار با همه نیروها در دل این میدان مین قدم برداشتیم. دیکر هیچ تأخیری را مصلحت ندیدم، به داخل سنگر رفتم، می دانستم به حساب سید بودنم هم که شده رویم را زمین نمی اندازد. بالاخره گفت: آن  شب در همان اوضاع یکدفعه صدای خانمی به گوشم رسید. صدایی ملکوتی که هزار جان تازه به آدم می بخسید. به من فرمودند: فرمانده! این طور وقت ها که به ما متوسل می شوید ما هم از شما دستگیری می کنیم  ناراحت نباش. با التماس گفتم یا فاطمه الزهرا اگر شما هستید پس چرا خودتان را نشان نمی دهید؟ فرمودند: الان وقت این حرف ها نیست. واجب تر این است که بروی وظیفه ات را انجام دهی که دستور گرا اجرا شد و این همان ولایت مداری عبدالحسین بود، حتی در دل دشمن در میدان مین.

و این راز و رمزها بالاخره یک جایی باعث رسوایی می شود. اولین جرقه آن در آخرین لحظه هاست که توسط رزمندگان دیده شد. آخرین باری که عبدالحسین را دیدند ترکشی به پهلوی او اصابت کرده بود. حال بعد از 27 سال عبدالحسین با همان تسبیح و جانمازش آمد. انگار توانست این عاشقی را به دوش بکشد و با جنازه بی سرش آمد تا بگوید برای فاطمه، پهلو شکسته و برای زینب، بی سر آمدم تا شاید بتوانم تسلایی برای زینب در نبودن حسینش شوم. همه این آمدن ها بی حکمت نیست چون شهدا می گویند در هر زمانی که نیاز و مصلحت باشد، این ماییم که هر جا بخواهیم حضور می یابیم. پس با دستانی باز این هدیه ی الهی را در آغوش می گیریم و به ندای آگاه باش رب ، لبیک می گوییم. «لبیک یا زهرا»

به راستی چه حکمتی در این است، از یک سو در این ایام، نام فاطمه سلام الله علیه و شکستن پهلو به گوش می رسد و از سویی دیگر زینب محلأ محلا کنان می دود. امام رضا بار دیگر برای ما شهیدی را از خداوند ضمانت می کند در این زمان چشم توسلمان به هشتمین حجت الهی است که دست ما را در این روزها در کنار گنبد طلا در دست عبدالحسین بگذارد و بگوییم «اللهم فرج مولانا مهدی بحق الحسین»/انتهاي پيام/ 
پربازدیدترین آخرین اخبار